سلامم!
چطورید؟بابت این همه تاخیر معذرت :(
بفرمایید ادامه

51
پشت میز نشست و با عصبانیت گفت:
-انتظار داشتی چیکار کنم؟وسط بازجویی از متهم میومدم غذا رو میگرفتم؟
مکثی کرد و به جونگ‌مین که به موبایلش خیره شده بود، نگاه کرد.خانم کیم پشت خط، تقریبا اعصابش رو به خاطر یون‌ها خورد کرده بود.
-مامان من سر کارمم نمیتونم پاشم باهاش ناهار بخورم که.
-میتونستی خودت از بگیریش.ببینم اصلا تحویلش گرفتی؟
نگاهش رو از جونگ‌مین برداشت و به ظرف غذای روی میز خیره شد.
-میخوای واست عکسش رو بفرستم؟مامان تورو خدا ول کن.همین الانشم حالم بد هست...بدترش نکن.خواهش میکنم.
تماس رو بدون خداحافظی قطع کرد و موبایل رو روی میز،کنار ظرف پرت کرد.نفس عمیقی کشید و درحالی که با انگشتش شقیقه‌هاش رو فشار میداد،گفت:
-جونگ...پاشو بریم.
جونگ‌مین از نگاه کردن به موبایلش دست کشید:
-کجا؟
-نمیدونم...بریم ببینم حرفاشون درمورد معامله‌ی اون باند درسته یا نه.دلم نمیخواد دوباره سرکارم گذاشته باشن.
جونگ‌مین سری تکون داد و گفت:
-چند دقیقه منتظر بمون.
بلند شد و سمت بازداشتگاه حرکت کرد،بعد از پنج دقیقه برگشت و درحالی که کتش رو برمیداشت گفت:
-از جونگ‌آه یه آدرس گرفتم.گفت بهتره دنبال یه آدمی به اسم لی بگردیم.
هیون‌جونگ ابرویی بالا انداخت و دنبال جونگ‌مین راه افتاد،توی ماشین نشست و وقتی جونگ‌مین ماشین رو روشن کرد،آروم پرسید:
-احیانا...اون روز توی خونت...اتفاقی نیوفتاده؟
جونگ‌مین لبش رو به دندون گرفت و به سرش رو پایین انداخت.
-حالا چرا خجالت میکشی حالا؟
 جونگ‌مین آروم خندید:
-یااا هئونگ.
هیون جونگ شونه‌ای بالا انداخت و سری تکون داد:
-تازه‌کار بدبخت.مطمئنم برعکس تو اون اصلا خجالت نکشیده.
جونگ‌مین پاشو روی پدال گاز فشار داد:
-هئونگ یه جوری میگی انگار خودت مثل من نبودی.
هیون‌ به رو‌به‌روش خیره شد و با خنده گفت:
-نبودم.یه بار...
ساکت شد و خنده از روی لبش محو شد،برای لحظه‌ای بغضی ته‌گلوش شکل گرفت ولی تونست کنترلش بکنه.پنجره رو پایین کشید تا کمی هوا به صورتش بخوره.
-هئونگ خوبی؟
جونگ‌مین کنار خیابون پارک کرد و با نگرانی سمت هیون برگشت.خواست سوالی بپرسه که هیون‌جونگ رودتر گفت:
-خوبم...
مکثی کرد و گفت:
-برو.
-اما...
پنجره رو بالا کشید و با جدیت تکرار کرد:
-فقط برو...ممکنه دیر بشه.
بدون هیچ حرفی برگشت و به روبه‌روش نگاه کرد،نفسش رو با صدا بیرون داد و ماشین رو به حرکت در آورد.
................
لبخندی به پسر نوجوونی که روبه‌روش نشسته بود زد،خیلی بزرگ شده بود.
-نونا...جون‌جه هئونگ بهمون گفت با یه نفر فرار کردی.
-میدونم.
-چرا زودتر برنگشتی؟اصلا کجا بودی؟
یونا کمی توی صندلی جا‌به‌جا شد،نگاهی به هیونگ‌جون و یوری انداخت.میترسید بگه.
-جونهو...
جونهو سرش رو سمت یوری،که کنار هیونگ‌جون نشسته بود برگردوند:
-بله؟
-یونا میتونه مثل چند سال پیش بهت اعتماد بکنه؟
زیر لب از یوری تشکر کرد،واسش سخت بود که یهو این سوالو ازش بپرسه.اون بعد از چند سال جلوش ظاهر شده بود و ازش درخواست کمک داشت.
گارسون کنار میزشون ایستاد و کاسه‌های بستی رو یکی یکی جلوشون گذاشت.جونهو لبخند شیرینی زد و کمی از بستنیش خورد.
-واسه چی؟
-برادرت.
سری تکون داد:
-اون آدم بدیه.
هیونگ‌جون کمی روی میز خم شد:
-چرا اینو میگی؟
یونا سرش رو پایین انداخت و اجازه داد تا یوری و هیونگ‌جون بحث رو ادامه بدن.جونهو برای چند لحظه سکوت کرد و به بستنیش خیره موند اما بعد قاشق رو روی کاسه گذاشت و با جدیت گفت:
-اون با مامان نصف پولای بابا رو بالا کشید.مامان هم از بابا جدا شد ، بابا هیچ وقت نفهمید چرا.
یونا اخمی کرد،زن‌عموش از اون موقع بدتر شده بود.جونهو ادامه داد:
-من پیش بابا موندم...جون‌جه هم پیش ماست.بعضی شبا...
-نمیدونی بقیه شبا کجا میره؟
جونهو سری تکون داد:
-نه...ولی یه بار  با یه کیف پر از پول برگشت خونه.بابا اون موقع خونه نبود که ازش چیزی بپرسه منم چیزی نگفتم.
-الان خونست؟
صورت جونهو کمی قرمز شده بود،دستاشو مشت کرد و با سردرگمی از یونا پرسید:
-نونا...این سوالا واسه چیه؟
کمی ترسیده بود،یونا لبخند مصنوعی زد و درحالی که با انگشتاش بازی میکرد،گفت:
-میخوام باهاش حرف بزنم.
به هیونگ جون نگاه کوتاهی انداخت و ادامه داد:
-میخوام بدونم چه بلایی سر ارثی که عمو واسم نگه داشته بود اومد و همچنین...میخوام از عمو معذرت خواهی کنم.هر وقت هر با عمو و تو تنها شدم تمام قضیه رو واستون توضیح میدم.
جونهو سری تکون داد:
-بهتون میگم...امشب بابا سرکاره.شاید بیاد خونه.
...........
برای بار چهارم زنگ زد اما کسی در رو باز نکرد.هیون‌جونگ که به ماشین تکیه داده بود، با اخم گفت:
-کسی خونه نیست جناب پارک.تلاش نکن.
جونگ‌مین به ناچار از در فاصله گرفت و کنار هیون‌جونگ ایستاد.نفس عمیقی کشید و گفت:
-شاید چند ساعت دیگه پیداش بشه.
-یه نفر رو میذارم اینجا.بیا برگردیم.ببینم چیز دیگه‌ای پیدا میکنیم یا نه.
جونگ‌مین سری تکون داد و درحالی که ماشین رو دور میزد،گفت:
-امیدوارم این یارو رو پیدا کنیم.جونگ‌آه گفت خیلی راحت میشه ازش حرف کشید.
در ماشین رو باز کرد و خواست توی ماشین بشینه که نگاهش به شخصی خورد.در ماشین رو رها کرد و وسط خیابون ایستاد.
-چی شده؟
جونگ‌مین کمی سرش رو کج کرد تا بتونه ته خیابون رو ببینه اما کسی رو جز پسر بچه‌ی دبیرستانی پیدا نکرد.
-فکر کردم یکی رو دیدم.
-کی؟
جونگ‌مین شونه‌ای بالا انداخت:
-نمیدونم...شاید هیونگ‌جون.
هیون اخمی کرد و توی ماشین نشست،دستش رو روی صورتش گذاشت و گفت:
-بالاخره یه روز یه مشت میزنم تو صورتش.
جونگ‌مین خندید و سوار ماشین شد.
ماشین رو روشن کرد و از اون کوچه بیرون اومدن.هیچ کدوم متوجه یونا،هیونگ‌جون و یوری نشدن.هیونگ‌جون ابرویی بالا انداخت:
-اینا اینجا چیکار میکنن؟
یوری کمی خم شد و تا به خونه دید داشته باشه:
-دنبال پسر عموتن؟
-شاید...
از دیوار فاصله گرفت و ادامه داد:
-بریم...باید یه نفر دیگم پیدا کنیم.
................
در خونه رو که باز کرد با حجمی از نگاه‌های عصبانی مواجه شد،ابرویی بالا انداخت و در رو بست.
-سلام!
حلقه‌های توی گردنش بهم خوردن و سکوت توی خونه رو شکستن،کفشاش رو کنار در گذاشت و داخل خونه شد،مادرش با اخم روشو برگردوند و نگاهش رو به تلویزیون داد،نفسش رو با صدا بیرون داد و سمت آشپزخونه رفت،با دیدن یون‌ها سعی کرد لبخند بزنه.یون‌ها با دیدنش متقابلا لبخندی زد و زیر لب سلام داد و گفت:
-خسته نباشی!
هیون سری تکون داد و ظرف غذا رو روی کابینت گذاشت:
-بابت غذا ممنون و...
مکثی کرد.به اطراف نگاه کرد،خانم کیم و خانم اوه،مادر یون‌ها با تعجب نگاهشون میکردن.‌‌سری به چپ و راست تکون داد:
-باید باهات حرف بزنم.
یون‌ها لبش رو به دندون گرفت.لیوان آبی که دستش بود رو روی کابینت،کنار ظرف غذا گذاشت.
-چی میخوای بگی؟
هیون نگاهی به سر تا پای یون‌ها انداخت.بعد از اینکه مطمئن شد لباساش برای بیرون رفتن مناسبه،مچ دست یون‌ها رو گرفت و اونو دنبال خودش سمت در خونه کشید.سریع کفشاشو پوشید وقتی داشت در رو میبست،صدای مادرش رو شنید.
-هیون‌جونگ!
به یون‌ها نگاهی انداخت و سوییچ ماشینش رو سمتش گرفت:
-برو بشین تو ماشین الان میام.
یون‌ها با گیجی سری تکون داد،اصلا نمی‌فهمید چرا هیون‌ اینکار رو میکنه،اونا میتونستن توی اتاق هم صحبت کنن.از در خونه فاصله گرفت و سمت ماشین حرکت کرد.
هیون جلوی در ایستاد و به مادرش خیره شد:
-بله؟
-چیکار میخوای بکنی؟
-میخوام باهاش حرف بزنم.
-چرا؟
خنده‌ی عصبی کرد و جواب داد:
-چرا؟مامان به نظرت چرا واقعا؟
خانم کیم اخمی کرد:
-اگه اذیتش کنی قسم میخو...
دستش رو بالا آورد و حرف مادرش رو قطع کرد:
-باشه باشه.فقط بذار برم...سالم پسش میارم همین جا.
چند قدم عقب رفت و بعد برگشت و با سرعت از پله‌ها پایین رفت.سمت ماشینش رفت و پشت فرمون نشست.یون‌ها با دیدن صاف نشست و پرسید:
-کجا میخوایم بریم؟
-خودت میبینی.
ماشین رو روشن کرد و به اطراف نگاهی انداخت،ادامه داد:
-میخوام باهات در مورد موضوعی که خودت میدونی حرف بزنم و...یه ذره کمکم میخوام.
ماشین شروع به حرکت کرد،توی مسیر هر دو ساکت بودن،بعد از بیست دقیقه هیون‌جونگ جلوی خونه‌ای توقف کرد.
-اینجا...
-قراره بفروشمش و یکی کوچیک تتر بخرم .میخواستم یه خورده مرتبشم کنم واسه همین گفتم شاید بخوای بهم کمک کنی.
یون‌ها شونه‌ای بالا انداخت:
-اگه نمیخواستمم الان مجبورم.
هیون‌جونگ لبخند دندون نمایی زد و سمت مغازه‌ی کتاب فروشی کنار خونه حرکت کردن،یون‌ها کنار هیون ایستاد و منتظر شد تا در مغازه رو باز بکنه.هیون کلید رو توی قفل چرخوند و گفت:
-خونه مرتبه...اینجام نصفش مونده،فردا قراره مشتری بیاد ببینش.
یون‌ها سری تکون داد و با اشاره‌ی دست هیون داخل مغازه شد،هیون چراغارو روشن کرد و به اطراف نگاهی انداخت.لبخند تلخی روی لبهاش نشسته بود.یون‌ها هم به یکی از قفسه ها خیره شد و گفت:
-خب...بیا شروع کنیم.
هیون سری تکون داد و تی‌ای که به دیوار تکیه داده بود رو برداشت.حدود ده دقیقه توی سکوت گذشت تا اینکه هیون‌جونگ تی رو سر جاش گذاشت و پرسید:
-چرا مادرم باید بهم بگه باید به بودن با تو فکر کنم؟
یون‌ها لبش رو گزید و نگاهش رو به کاشی‌های تمیز شده دوخت.
-یون‌ها بهتره بهم جواب بدی.
بغض کرده بود اما نمیخواست گریه بکنه،نفس عمیقی کشید و سرش رو بالا آورد:
-نمیدونم...مادر ایون‌چائه ازم پرسید نظرم درموردت چیه.
-و تو گفتی...
دستمالی که توی دستش بود رو توی مشتش مچاله کرد،حرف هیون رو قطع کرد:
-من فقط نظرم رو گفتم...نمیدونم از کجا فهمیدن.
-چی رو؟
یون‌ها سمت آخرین قفسه رفت و دستمال خیسی که توی دستش بود رو روی قفسه کشید،همونطور که قفسه رو پاک میکرد گفت:
-اینکه...اینکه...
-دوستم داری؟
سرش رو بالا آورد و به روبه‌روش خیره شد،هیون‌جونگ اون طرف قفسه ایستاده بود،یون‌ها با بغض سری تکون داد.
-از کی؟
-خیلی وقته.
-چرا من؟
یون‌ها سرش رو با سرعت به چپ و راست تکون داد:
-نمیدونم نمیدونم...
مکثی کرد و ادامه داد:
-میشه دیگه چیزی نپرسی؟
-ب..باشه...
هیون جونگ نفس عمیقی کشید و از اون قفسه فاصله گرفت و توی سکوت به کارش ادامه داد.یون‌ها دستی به صورتش کشید تا قطره اشکی که روی گونش بود رو پاک بکنه.خیلی دلش میخواست زودتر از این مغازه‌ی لعنتی بیرون بره.





طبقه بندی: Jump★Nafas،
برچسب ها: پرش، Jump،

تاریخ : شنبه 12 خرداد 1397 | 03:47 ب.ظ | نویسنده : Nafas | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها