سلام
خواننده های عزیزی که داستان رو میخوندن،
بابت تاخیر طولانی متاسفم
مدتی که نبودم و مدتی که تا نیمه اول تیر ماه ممکنه نباشم
بخاطر اینه که بشدت درگیر امتحاناتم هستم
قسمت سوم "شش روز استرس" رو آوردم
پ.ن.: به درخواست یکی از خواننده ها، سایز نوشته ها رو بزرگتر کردم.

بفرماین ادامه...
فلش بک
رئیس پلیس برگشت به پشت سرش که کیوجونگ داخل ماشین بود، نگاه کرد. با احتیاط و با 3نفر از مامورا وارد ساختمون شدن. ساختمون نیمه کاره ای که اون شخص مورد نظرشون توی طبقه دوم منتظر بود. براشون روی دیوارا و کف زمین با گچ علامت زده بود. وقتی که رسیدن به طبقه دوم، یه مرد نزدیک لبه ساختمون ایستاده بود و مین جو رو هم نزدیک خودش روی زمین، بیهوش انداخته بود. رئیس نزدیکتر رفت و گفت: من هان جون سوکم. بهم بگو اونی که میخوای چیه؟
- جسد معاون رئیس لیم.همون مردی که با اولین شلیک پلیس مُرد، بعدش همه فرار کردن! منو هم فعلا دستگیر نکن چون ربطی به پرونده تون ندارم.
- اون جسد کالبد شکافی هم شده! چی ازش میخوای؟ ضمنا نیومدم واسه دستگیریت. واسه معامله اینجام!
- پس تمام وسایلی که باهاش بوده رو بگو همین الان بیارن! بعدشم میتونی این دخترو ببری.
- 4 روز گذشته! فکر نمیکنی...
- قطعا وسایل همچین کسی رو 4 روزه به خانوده ش نمیدین! گرچه اون عوضی خانواده هم نداشت!
- خیله خب صبر کن. الان میگم.
به یکی از کسایی که باهاش اومده بودن گفت که اطلاع بده، برن از مرکز، وسایلشو بیارن!
40 دقیقه تمام توی سکوتی گذشت که هر لحظه ش برای کیوجونگ یک سال بود.
ماموری که از ساختمون خارج شده بود با یک جعبه مقوایی برگشت که جعبه رو به رئیس داد و رئیسم اونو به طرف اون مرد گرفت که هنوزم صورتشو ندیده بودن.
آدم ربا: جلو نیا. جعبه رو بذار همون وسط. ازش فاصله بگیر.
صورتشو با کلاه سویشرتش پوشونده بود و از توی تاریکی هم رد میشد. جعبه رو برد و نزدیک مین جو نشست. داخلشو با وسواس زیر و رو میکرد: لعنتی لعنتی لعنتی.... اینجا نیست!
یهو سرشو آورد بالا و زل زد به چشمهای رئیس: اینجا نیست! همه وسایلشو میخواستم! نه این چرندیاتو!
با اینکه رئیس صورتشو نمیدید اما میدید که اون دوتا نقطه ی براق چشمهاش هستن: اونی که میخوای چیه؟
- یه کلیده. نمیدونم چه رنگیه ولی براقه. کوچیکم نیست. اگر پیداش نکنم یه نفر میمیره! و اگر اون بمیره، این خانوم کوچولو هم میمیره!
- اون کلید.... مال کجاس؟ شاید بدون کلیدشم بتونیم واست بازش کنیم!
- یه گاو صندقه. یه نفر توشه. توی عمق 5 متری توی همون رودخونه. همه چیزو امتحان کردم. جنسش از طلاست و فقط هم با کلید خودش باز میشه. اگر کلید جنس دیگه ای بهش بزنی قفل دچار خوردگی میشه و دیگه با کلید خودشم حتی باز نمیشه. واسه پیدا کردن کلید هم فقط 4 روز دیگه فرصت دارم. کسی که توی گاوصندقه شنا بلد نیست. پس حتی با منفجر کردنش هم نمیتونم درش بیارم. در صورت انفجار میمیره!
- میتونیم درش بیاریم.
- موضوع فقط درآوردنش نیست. درش کیپه.... اگر بیرونم بیاریمش باید ظرف 4روز درش باز بشه وگرنه بازم هوا بهش نمیرسه.
- واست پیداش میکنیم.
جعبه وسایل رو به طرف رئیس پلیس هل داد و گفت: اگر تا پس فردا شب ساعت 10 نتونستین پیداش این دختره رو میکشم!
- اصلا تو با این دختر چیکار داری؟
- این دختره عشق اون پسریه که به معاون رئیس لیم شلیک کرد. خودم دیدم واسش گریه کرد! من میخواستم اونو تنها گیر بیارم تا بتونم کلید رو ازش بگیرم. باهاش معامله کرده بودم! اما اون پسره همه امید منو نابود کرد.
- چه معامله ای؟
- اون یه قسمتی از کبد منو واسه بچه ش میخواست. واسه همینم مادرمو گروگان گرفت. من رفتم عمل جراحی رو انجام دادم. اگر اون پسره... اون روز فقط یکی دیگه رو هدف گرفته بود، معامله من انجام میشد.
- ما اینو نمیدونستیم خیلی متاسفم!
- افرادتو بفرست همه جا رو زیر و رو کنن. زودباش... واسم پیداش کنین.
- اونی که توی گاوصندقه چه نسبتی باهات داره؟
- اگر بدونی چیزیم عوض میشه؟
- نه. ولی حداقل راحت تر درکت میکنم! کسیه که عاشقشی؟
- آره...
صداش شروع کرد به لرزیدن: خیلیم عاشقشم....
- اون...
- مادرمه!
رشته افکار رئیس پاره شد! فکر میکرد قضیه عشقیش مثل کیوجونگ باشه.
- هرطور شده نجاتش میدم. فقط به اون دختر آسیب نزن.
- توی مدت زمانی که بهتون دادم انجامش بدین.
- پیداش میکنم!
- من تا پس فردا 10ساعت شب همینجام! به فکرت نزنه که بهم حمله کنین! بهتره کاری که خواستمو انجام بدین. اگر با کلید بیاین، من مادرمو نجات میدم شماها هم این دخترو! اگر حتی یک ثانیه بگذره و کلید بدست من نرسه... اونوقت من یه قاتل میشم اونم(اشاره به مین جو) یه جسد!
رئیس و افرادش اونجا رو ترک کردن. رئیس سوار ماشین شد.
کیوجونگ: چی شد؟
رئیس هان با دستهاش صورتشو پوشوند و باصدای خفه ای گفت: یه گاو صندق توی عمق 5 متری رودخونه هانه! مادر این یارو توشه. فقط هم 4 روز وقت داره نجاتش بده. چون بعد از 4روز هوای توی اون تموم میشه. ولی به ما تا پس فردا شب ساعت 10 وقت داده. کلید اون گاوصندق رو میخواد. میگه نمیدونه چه رنگیه ولی کوچیک نیست و براقه. جنسش هم طلاست. پیداش میکنیم. نگران نباش.
- من به خانواده ش قول دادم بلایی سرش نیاد! اگر پدرش با ازدواجمون مخالفت کنه...
- من مسئولیت همه چیزو بعهده میگیرم! اگر اینطوری باشی نمیتونی تمرکز کنی. فردا صبح مراسم ترفیعته! عصر هم اولین عملیاتی رو داری که به تنهایی فرماندهیش میکنی!
- من امشب نامزدتو نجات میدم! بهت قول میدم!
کیوجونگ نفس عمیقی کشید و راه افتادن.
ساعت 11 شب (همون شب)
رئیس به همراه چندتا از افرادش بدون صدا و آروم بدون اینکه حتی ترکیب افرادی که پایین ساختمون بودن بهم بخوره، وارد شدن. تلاش کردن بی صدا به طبقه دوم برسن! اما نه مین جو بود نه آدم ربا! رئیس به تک تیراندازی که توی یکی از ساختمونهای رو به رویی گذاشته بودن پیام داد تا محل آدم ربا و گروگان رو مشخص کنن. اون دوتا توی همون طبقه بودن اما آدم ربا، مین جو رو پشت کیسه های سیمان مخفی کرده بود و فقط محل اون مرد توسط تک تیراندازدیده شده بود که توی تاریکی به ستون تکیه کرده بود. آروم به طرفش رفتن و یکی از مامورا اسلحه ش رو از پشت روی سر اون مرد گذاشت. اما اون حرکتی نکرد. وقتی بقیه هم نزدیک شدن. شروع کرد به ضربه زدن به پاهاشون و سعی کرد فرار کنه که رئیس پلیس روی کتف اون، نزدیک گردنش کوبید و بیهوشش کرد. ساختمون رو گشتن و بالاخره تونستن مین جو رو پیدا کنن!
اون مرد رو اداره پلیس بردن. رئیس هان میخواست مین جو رو دوباره بفرسته بیمارستان اما تصمیم جدیدی گرفت. با کیوجونگ تماس گرفت: کیوجونگ! بهت گفتم امشب نجاتش میدم! الان پیش منه. دارم میبرمش همون سوله ای که خودتم میشناسیش. دکتر خبر میکنم و چندتا مامور هم میذارم. تو فقط واسه فردا آماده باش. بخاطر کاری کرده بودی مستحق این ترفیعی! واسه فردا آماده شو. امشبم به هیچ وجه پیش مین جو نرو!
کیوجونگ که تا الان فقط شنونده بود گفت: واقعا حالش خوبه.
- چیزی که میبینم آره. ولی دکتر که بیاد دقیق تر میگه. فردا بعد از مراسمت که صبحه میتونی بری ببینیش ولی کوتاه. عملیا.ت فردا خیلی مهمه.
کیوجونگ تا صبح اصلا نفهمید خوابیده یا نخوابیده... حالش خیلی بد بود. اما صبح زود حاضر شد و برای مراسم ترفیعش رفت.
بعد از مراسم برگشت اداره و لباسهای تشریفاتیش رو درآورد. به سمت سوله حرکت کرد. تنها جای امنی که فکر میکرد واقعا میتونه مین جو رو اونجا محافظت کنه تا قضیه آدم ربایی رو هم تموم کنن.
وقتی رسید به ورودی، با کسی که مسئول نگهبانای داخل بود، تماس گرفت. در ورودی باز شد و با ماشینش وارد شد. ماشین رو یه گوشه پارک کرد و همراه کسی که راهنماییش میکرد، تا طبقه سوم رفت، یکی از اتاق ها رو بهش نشون دادن، در رو باز کرد، به کیوجونگ تعظیمی کرد و تنهاش گذاشت.
پایان فلش بک
کیو جونگ به آرومی وارد اتاق شد. اتاق سرد بود و تاریک. فقط هم یه چراغ داشت.
آهی کشید: مین جوی من از تاریکی متنفره!
مین جو بنظر بیهوش میومد. جلوتر رفت ولی نمیتونست باز هم خودشو بهش نزدیک کنه. میترسید اسیر احساساتش بشه. پاهاش سست بشن و نتونه کارایی که باید رو انجام بده تا این قضیه لعنتی رو تموم کنه! اگر اون روز تصمیم نگرفته تیراندازیش رو به نمایش بذاره و بجای یکی از تک تیراندازها توی اون عملیا.ت شرکت کنه، این بلاها سر عشقش نمیومد! با اون تیری که اون روز زد، برنامه ها خیلی خوب پیش رفت و باعث ترفیع درجه ش شد ولی در اصل اون تیر رو به قلب خودش زده بود!
آه دیگه ای کشید و کتش رو از تنش درآورد و آروم روی مین جو انداخت و زیر ل.ب گفت: متاسفم.
مین جو آروم چشمهاشو باز کرد. کیوجونگ هم سریع بهش پشت کرد و ایستاد: فعلا همینجا بمون....
کیو جونگ خودشو از مین جو جدا کرد و رفت و از اون سوله خارج شد.
عملیات دستگیری اون باند قا.چا.ق اعضا هم با موفقیت به پایان رسیده بود.
رئیس فورا به طرف کیوجونگ رفت: عملیات چطور بود سرگرد؟
- باید باهاتون صحبت کنم.
کیوجونگ دستشو برد توی جیب شلوارش و کلیدی که فراموشش کرده بودن رو درآورد.
رئیس پلیس فورا از توی دستش اونو قاپید و بطرف بازداشتگاهی رفت که اون مرد داخلش بود.
فلش بک
آدم ربا رو به اداره پلیس بردن و وقتی که کلاهش از روی صورتش برداشتن مدام سعی داشت با دستهاش، چشمهاشو بپوشونه، یکی از پلیسا دم گوش رئیس گفت: چشمهاش ممکنه به نور حساس باشن
رئیس گفت: با نور مشکل داری؟
- آره یا کلاهمو بذار بندازم روی سرم یا چراغا رو کم کن.
رئیس اشاره کرد که چراغا رو کم کنن.
- چشمهات چی شد....
- یک چشمم قرنیه نداره...
- چرا؟
- فروختمش
رئیس پیشونیش رو با انگشتاش گرفت و گفت: اسم؟
- سونگ جه وون
- سن؟
- 31
- شغل؟
- یه غذاخوری کوچیک دارم. خودمم توش آشپزی میکنم
رئیس یهویی برگه ای که توش سوال و جوابا رو مینوشت مچاله کرد و شروع کرد به پاره کردنش بعد هم انداختش توی سطلی که کنارش بود.
رئیس: ببین! این کاریه که ما با یه مجرم میکنیم ولی این دفعه میخوایم بگذریم هیچکس نمیخواد از تو شکایت کنه. ما هم فراموش میکنیم چی دیدیم! میخوایم کمکت کنیم! باید از اولش میومدی پیش ما نه اینکه قانون شکنی. حالا هم گوش کن ببین چی میگم! چند روز با یه اسم مستعار بازداشتت میکنیم تا این قضیه تموم بشه.
- کدوم قضیه؟
- طبق تحقیقات ما اون معاون رئیس لیم که بهش میگفتن گیونگ،اصلا اون کبد رو برای بچه ش نمیخواسته. بخاطر گروه خونیت برای کشت و فروش میخواسته! قا.چا.ق اعضای بدن! اون با یه گروه که کارشون خرید و فروش اعضای بدنه در ارتباط بوده. ما امروز عصر میریم سرقرارشون و دستگیرشون میکنیم.
- مادرم چی میشه؟
- تو، جای دقیق اون گاوصندق رو میدونی؟
- اوهوم...
- الان با چند نفر میفرستمت! جاشو بهشون میگی و اونا درش میارن! ولی تو واقعا مطمئنی مادرت اون توئه؟
- من باهاش حرف زده م.... قبل از اینکه بندازنش توی آب...
- ببرینش و سریع صندق رو دربیارین. بعد هم صندق رو ببرین بخش جرایم خاص. اگر کلید پیدا نشه باید با یه چیز دیگه درشو باز کنن. اونها افراد اینجور کارا رو دارن.
پایان فلش بک
رئیس پلیس، شخصا رفت و جه وون (آدم ربا) رو از بازداشتگاه آورد بیرون. دستبندشو باز کرد ولی بازوشو سفت چسبید: میریم بخش جرایم خاص... کلیدو پیدا کردیم!
به سرعت خودشونو به اون بخش رسوندن و سمت جایی رفتن که چند نفر مشغول کار کردن روی صندق بودن، رئیس کلید رو به سمت مسئولشون گرفت: کلیدش پیدا شد!
خیلی سریع در صندق باز شد و زن مسنی که بیحال و مچاله شده بود رو خارج کردن وسریع به بیمارستان بردن.
15 روز بعد
کیوجونگ با دسته گل پشت در خونه مین جو رسید و زنگ رو زد.

**********
1. خب 6 روزمونم تموم شد. الان بعد از این شش روز چه نظری دارین؟ فقط نگین خوب بود یا بد بود. نظر کامل بدین.
2. الان دیگه علت بودن مین جو توی اون محل اول داستان رو میدونین. علت دزدیده شدن مین جو رو هم میدونین. آدم ربا هم مشخص شد. سوالی ندارین؟
3. خب تمام فلش بک ها هم تموم شد. تونستین به اتاقی که اول داستان ازش شروع شده بود برسین؟
4. قسمت اصلی داستان که معماییش بود به پایان رسید. باید بگم که میشه گفت داستان توی این قسمت تموم شده. ولی یک سری چیزا هست که حس کردم باید توی ادامه ی داستان قرار بگیرن. پس قسمت بعدی، قسمت آخره. خوبه که 4 قسمته تموم میشه؟
5. قسمت آخر، بیشتر درمورد مین جو متوجه میشین... پس امیدوارم هنوزم نظر منفی درموردش پیدا نکنین. نظرتون توی این قسمت درموردش چیه؟
امیدوارم تا اینجای داستان خوشتون اومده باشه. ممنون که خوندین. قسمت بعدی رو هم سعی میکنم بزودی بذارم که سریعتر قال قضیه رو بکنم.



طبقه بندی: ✿SS501✿، ✿Kim Kyu Jong✿، ✿short stories✿، Six-Day Stress★Melika TS،
برچسب ها: ss501، kim kyu jong، داستان دابل اسی، 6 روز استرس، six day stress، 6 day stress،

تاریخ : سه شنبه 15 خرداد 1397 | 03:01 ق.ظ | نویسنده : Melika TS | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها