سلام
قسمت چهارم رو آوردم
قسمت آخره
بفرماین ادامه...
مین جو درحالیکه داشت یک سیب متوسط رو درسته توی دهنش جا میکرد آروم از جلوی ورودی خونه میگذشت.
صدای زنگ آیفن شنیده شد. مین جو یکمی عقب عقب اومد و با صدایی که بخاطر وجود سیب توی دهنش گرفته شنیده میشد...
مین جو: جییییییییییغ. مامان، بابا، کیوجونگه!
در باز شد و کیوجونگ وارد اون خونه شد. نفس عمیقی کشید. به در ورودی ساختمون که رسید، کمی مکث کرد و بعد وارد شد.
پدر مین جو با اخم غلیظی راهشو سد کرده بود: دخترم همه چیزو بهم گفت! اینکه چه اتفاقایی افتاده بود...
گره ابروهاش رو از هم باز کرد و سرشو پایین گرفت: بابت اینکه فضولیش کار دست تو و تیمتون داد خیلی متاسفم! خودش که زبون نداره!
و چشم غره ای به مین جو رفت. از جلوی در کنار رفت. کیو جونگ که نفسشو حبس کرده بود بالاخره یه نفس راحت کشید و وارد شد. همگی توی هال نشستن و مین جو هم پای باند پیچی شده ش رو دوباره  دراز کرد.
پدر مین جو گفت: هنوزم این فضولو میخوای؟
کیوجونگ با سر تایید کرد و به طرف مین جو چشمکی زد.
- پس بیا زودتر ببرش! این چند روزه دیوونمون کرده!
- من که همین الانم آماده م ببرمش! البته اگر اجازه بدین...
- حالا دیگه نه اینقدر هم زود! باید حال مین جو خوب بشه.
- اِه... آهان... بله...
مین جو: از امروز میتونیم شروع کنیم یه سری کارای عروسی رو بکنیم. مثل رزرو تالار و انتخاب حلقه و کلا چیزایی که نیاز نباشه من خیلی راه برم یا لباس پرو کنم. تو هم (اشاره به کیوجونگ) قبل از اینکه بخوای منو ببری تو اون خونه ت، خودت تمیزش میکنی!
مین جو و کیوجونگ خندیدن و بهم دیگه نگاه کردن.
پدر مین جو: راستش من توی چند تا تالار لوکس و هتل درجه یک آشنا دارم، میتونین از اونجاها سالن و سرویس پذیرایی رو انتخاب کنین. قبلا به مین جو گفتم. میتونم باهاشون صحبت کنم، عکس های تالارهاشون رو واستون بفرستن تا انتخاب کنین.
کیوجونگ: آه... اینجوری واسه مین جو که راه طولانی اومدن، سختشه بهتره
مین جو: کی بریم لباس پرو کنم؟
مادر مین جو: همینجوریش بخاطر اینکه هنوز خوب نشدی، تقریبا از جات تکون نمیخوری اونوقت داری وقت لباس پرو کردن میپرسی؟
مین جو لبخند دندون نمایی زد: این یکی فرق داره خب.
کیوجونگ: تا خوب شدن مین جو واسه عروسی میخوایم صبر کنیم پس واسه خرید لباس عروس...
مین جو پاشد وایساد و پرید وسط کیوجونگ: من میتونم واسه پرو لباس عروس بیام... دلم میخواد تمام لباساشونو بپوشم...
همونطور که این جملات رو میگفت به کیوجونگ زل زد.
کیوجونگ: حالا خیلی عجله ای هم نیست.... مثلا تا دو سه ماه دیگه که حالت کاملا خوب میشه میتونیم خرید رو به تعویق بندازیم. بشین حالا....
مین جو: چییییی دو سه ماه؟ برو بابا! تا دو سه ماه دیگه معلوم نیست چی بشه!
مادر مین جو: وااااااای جیغ نزن مین جو! تا وقتی حالت خوب نشه نمیذارم پاتو از خونه بذاری بیرون! بشین!
مین جو بغض کرد و رفت تو اتاقش. کیوجونگ نگاهشو به زمین دوخته بود.
کیوجونگ: خب من دیگه کم کم...
کیوجونگ حرفشو قطع کرد چون متوجه نگاه های خیره و معنی دار پدر و مادر نامزدش شده و خوب میدونست منظورشون چیه... اولش سرشو چند دفعه به طرفین تکون داد ولی پدر مین جو بهش نزدیک شد و زد به شونه ش. کیوجونگ هم آب دهنشو قورت داد و از جاش بلند شد. به طرف اتاق مین جو رفت ولی بلافاصله جهت حرکتشو بطرف در خروجی تغییر داد که مادر مین جو راهشو سد کرد. نفس عمیقی کشید و بطرف اتاق مین جو رفت. در زد و قبل از اینکه جوابی بشنوه وارد شد.
مین جو پشت به در اتاقش، روی لبهتخت نشسته بود و پتوشو کشیده بود دورش.
کیوجونگ: چرا یهو اینجوری کردی؟
مین جو: میشه تنهام بذاری؟
- چی ناراحتت کرده؟
- لطفا...
کیوجونگ همونطور که پشت سر مین جو، خودشو روی تخت ولو میکرد گفت: تا نگی که من نمیرم!
و روی تخت دراز کشید. کم کم پتوی مین جو رو از دورش کشید و به زور ازش گرفت و روی خودش انداخت و به صحبت ادامه داد: چیز خاصی نگفتن که تا این حد بخوای ناراحت بشی.
- دوست ندارم واسم تصمیم بگیرن. من بزودی قراره کسی باشم که قراره واسه یه زندگی تصمیم بگیره...
- بزودی قراره کسی باشی که قراره با یه نفر دیگه برای یک زندگی دونفره مشورت کنین و تصمیم بگیرین... این جمله بهتریه!
- اصلا همینی که تو میگی!
- پس حاضر شو بریم بیرون یه چرخی بزنیم! ضمنا، من خونه رو مرتب کردم. میخوام امشب واسه شام بریم خونه.
- وااا...قعا؟
- اوهوم. میخوای کمکت کنم بپوشی؟
- نه خودم....
- تو ماشین منتظرتم. بعد از شام هم تصمیم با خودته برگردی اینجا یا پیشم بمونی.
کیو جونگ رفت توی ماشین و منتظر مین جو شد.
کیوجونگ
3بار جای پارک ماشین روعوض کردم تا بالاخره اومد. کلّی گشتیم و آخرشم غذای مورد علاقه ی مین جو رو گرفتم و رفتیم خونه ی من. جایی که تا دو سه ماه دیگه میشه خونه هردومون. بعد از شام میخواستم ازش بپرسم که میخواد برگرده خونه شون که برسونمش یا نه که با قیافه خوابالوش مواجه شدم: میخوای ببرمت تو اتاق؟
- اووووومممممم....
یکمی بلندکردنش سخت شده بود چون توی این مدت بخاطر کم بودن فعالیتش یه مقدار وزنش اضافه شده بود و همینطور هم پانسمان پاش، یکمی وزن داشت. برای همینم فقط میتونستم بلندش کنم بندازم روی کولم: من میشینم، خودتو بنداز رو کولم که ببرمت تا اتاق.
یهویی انگار هوشیار شده باشه چشماشو باز کرد و جیغ زد: منو باید روی دستات بلند کنی و ببری تو اتاق! مثلا تو پلیسی! یه نگاه به هیکلت توی آینه بنداز؟ از تک تکِ پَک های شکمت خجالت بکش!
- آآآآآخه.... تو چند وقته.... چیزه.....هووووووف.... باشه!
واومدم جلو و سعی کردم روی دستهام بلندش کنم ولی واقعا وزنش از قبل بیشتر شده بود... ولی از چیزی که فکر میکردم واقعا کمتر بود. تا اتاقمون بردمش و گذاشتمش رو تخت. از کمد دیواری هم یه پتو برداشتم و یکی از بالشتهای روی تخت رو هم برداشت که برم توی هال.
مین جو: کجا؟
- هال
- نمیخوای پیش من بخوابی؟
-  بخاطر خودت که اذیت نشی....
حرفمو برید و همونطور که از وسط تخت کنار میرفت گفت: بیا همینجا! بالاخره تا دو سه ماه دیگه مجبوریم تخت دونفره رو با همدیگه اشتراکی استفاده کنیم!
- ممممممم
بالاخره راضی شدمو قبول کردم که شب پیشش بخوابم و اونم مدام موهاشو میریخت روی صورتم یا پای پانسمان شدشو مینداخت روی پای من. بعضی وقتا هم بغلم میکرد سفت فشارم میداد... اصلا نمیفهمیدم خوابیده یا نه! از بس تکون میخورد! نذاشت تا صبح درست بخوابم.
فردا صبح
وقتی از خواب بیدار شدم توی اتاق نبود. ساعت 6:40 بود. 20 دقیقه زودتر بلند شده بودم. خواستم دوباره بخوابم که صدای مین جو اومد: عه چرا انقد زود بیدار شدی؟ شرمنده دیشب نتونستم راحت بخوابم تو رو هم کلی اذیت کردم از بس تکون خوردم.
- اومممممممم... آره....
- صبحونه درست کردم. میای؟
- مگه میشه نیام؟
- آره. اگر میخوای بذارم توی سینی بیارم اینجا....
عین فنر از جام پریدم: نه... من میام همونجا سر میز میخورم.
- خیلی خوبه. من میزو چیدم. میخواستم ساعت 7 بیدارت کنم.
- مشکلی نیس. لباسهایی که برای سرکار میپوشمو پوشیدم و دنبال گوشیم گشتم: مین جو.... گوشی منو....
-  شارژش کم بود زده بودمش به شارژ، وقتی از برق جداش کردم نمیدونستم بالاسرت بذارم یا نه. از روی میز هال برداشته بودم.
- آهان.... مممممم عجب سوپ خوشمزه ای!
- ساعت 5:30 پاشدم رفتم خرید....
- چیییی؟ چرا انقد زود؟
- از آخرین باری که آشپزی کردم خیلی میگذره نمیدونستم میتونم سرموقع حاضرشون کنم یا نه! یادته آخرین بارو؟
- آره. نودل سیاه روز مجرد ها! واقعا که! بنظرت وقتی ما داریم با هم قرار میذاریم بازم باید انجامش میدادیم؟
- خودش خوشمزه ست. ربطی به اون روز نداره!
-  پس لطفا توی روز های دیگه درستش کن.
-  واست ناهارم درست کردم. کیف ناهارت حاضره.... البته دوتاس... سرمه ایه رو بذار تو یخچال اتاقت و صورتیه رو بذار روی میز که گرم بمونه!
- چرا دوتاست؟
- سرمه ایه رو میان وعده بخور. صورتیه غذاست!
- باشه...
و به خوردنم ادامه دادم. بعد از صبحانه هم رفتم سر کار و کارایی هم که گفته بود رو انجام دادم. شب که برگشتم هم همچنان تو خونه بود.
2ماه بعد
کیوجونگ: همین خوبه. قشنگه
مین جو آروم در گوشم گفت: هیسسس.... میخوام همه شونو پرو کنم!
- آآآآه خیله خب... پس یکی دیگه بپوش لطفا!
و شقیقه هامو با انگشتام فشار دادم!
بعد از انتخاب لباس عروسی هم کلّی بهم اصرار کرد که لباس منو قبلا انتخاب کرده و باید حتما بپوشمشون و اینا رو بخریم! کت و شلوار مشکی با طرح پوست ماری و یقه امر.یک.ایی کفش و کمربند مشکی مات که سِت و برند بودن و پاپیون مشکی نگین دار.
مین جو: لباس عروسی انتخاب تو بود. لباس داماد هم انتخاب من.
- تو که خودتم اون لباسو دوست داری!
- حالا هرچی! تو لباستو دوست داری؟
- آره خوبه!
- دیدی سرعت من توی انتخاب بیشتر از توئه
- هووووووووف! سرعت تو؟
- اوهوم!
و با یه لبخند پیروزمندانه و یه چشمک به من، در عقب رو باز کرد و اینها رو هم روی بقیه خرید ها مون گذاشت. منم چیزایی که دستم بود رو گذاشتم روشون و سوار ماشین شدیم.
فردا هم برای عکسبرداری رفتیم. توی تمام عکس ها ژست میگرفت و به منم اصرار میکرد که ژست بگیرم.
دو روز بعد هم تاریخ عروسی بود
دو روز بعد
علاوه بر خانواده ها و دوستانمون، از رئیس هان هم دعوت کردیم تا برای مراسممون بیاد. ولی هرازگاهی میدیدم گوشه ها یا کنار ستون داره با پدر من و مین جو صحبت میکنه. بابت این قضیه، مین جو داشت دلشوره میگرفت.
مین جو: کیوجونگ، نکنه رئیست پشت سر من به بابات حرفی بزنه؟
-  آخه واسه چی؟
- تلافی اون روز تو بیمارستان که سرشو خوردم!
- نه! همچین آدمی نیس!
- ببین چجوری نگاه میکنه!
- اصلا بگه! من و تو الان زن و شوهریم! مثلا قراره چی بشه؟ به دوربین لبخند بزن عزیزم.
و دستشو گرفتم .
3ماه بعد
مرکز پلیس
داشتم پرونده ای که به تازگی بسته شده بود رو باز بینی میکردم تا مطمئن بشم واقعا اثری از هیچ مضونی نبوده که گوشیم ویبره رفت: رئیس شمایین؟ امروز نیومدین... همه چی مرتبه؟
رئیس هان: وااااای دارم از دندون درد میمیرم! از دیشب نصف صورتم باد کرده! حتی نتونستم خودمو تو آینه ببینم! یه .... یه ... دندون پزشک خوب بهم معرفی کن... همونی که خودت واسه چکاپ میری پیشش.
- آهان چیزه... آدرسشو واستون میفرستم. خودم زنگ میزنم واستون یه تایم ویزیت میگیرم.
- ....
تماس رو قطع کردم و آدرس کلینیک دندون پزشکی رو واسش فرستادم.
خودمم باهاشون تماس گرفتم و برای رئیس وقت گرفتم:سلام کیم کیو جونگ هستم.... اوه بله... بله... میخواستم ببینم سرشون خلوته؟ پس لطفا نزدیک ترین وقتتون از ایشون رو برای شخصی به نام هان جون سوک ثبت کنین. ممنونم. خیلی زود میرسن.
سوم شخص
رئیس هان ماشینشو مقابل ساختمون کلینیک متوقف کرد و با عجله وارد شد.
رئیس هان: سلام.... هان جون سوک هستم....
منشی: بله وقت گرفته بودین... اگر دو سه دقیقه منتظر بمونین دکتری که ازشون وقت خواستین، بیمارشون میاد بیرون.
- ممنون...
رئیس رفت و روی یکی از صندلی های کلینیک نشست. خیلی شیک و تمیز و خنک بود. همه افرادی که از اتاقها بیرون میومدن لباسهاشون شبیه لباسهایی بود که توی فیلم ها دکترا زیر لباس اتاق عملشون میپوشیدن. بلوز یقه هفت و شلوار. کفش های پلاستیکی که معمولا توی اینجور محیطها میپوشن ، کلاه و ماسک... هنوز داشت اطرافشو نگاه میکرد که منشی گفت: آقای هان بفرمایید اتاق 3 .دکتر منتظر شما هستن.
رئیس وارد اتاق شد. یه نفرکه بخاطر موهای بلندش، یک زن بنظر میومد پشت به در داشت توی سینک دستهاش رو میشست.
دکتر: بشینین تا من بیام.
صدای دکتر بنظرش آشنا اومد اما اولین چیزی که توی ذهنش اومد اینه که نکنه یکی از خلافکارایی باشه که قبلا دستگیرش کرده! اما بخاطر فکری که کرده، بد و بیراهی به خودش گفت و روی صندلی یونیت دندون پزشکی، حالت گرفت.
دکتر دستهاش رو خشک و دستکش دستش کرد...همونطور که جلو میومد، با دیدن بیمارش  متوقف شد ولی بعدش به خودش اومد و رفت که کارشو انجام بده.
20 دقیقه بعد
رئیس هان : خیلی ممنونم خانم دکتر. من از دیروز درگیر پف صورتم شدم... البته درد هم میکرد اما نتونستم برم سر کار.
دکتر همونطور که ماسک و کلاهشو پشت به رئیس هان در میاورد گفت: خواهش میکنم. بیشتر مراقب دندوناتون باشین و دو هفته دیگه، مراجعه تون فراموش نشه!
رئیس تا صورت دکتر رو دیدیه جوری دهنشو باز کرد که نزدیک بود آب دهنش که بخاطر عادت کردن به مکشِ دستگاهِ سا.کشن توی دهنشون مونده بود بریزه زمین. فوری خودشو جمع کرد و گفت: تو.... تو.... تو همون دختره ای! زن کیوجونگی؟
مین جو: یسسسسس
- تو.... تو... اینجا چیکار میکنی؟
- من دکتر هیون مین جو، دندونپزشک ارشد اینجام که ترم 3 تخصص فک و زیبایی م! البته پایان نامم درمورد ایمپلنت های دندانی بوده....
- تخصص؟
- اوهوم؟ فکر کردین کیوجونگ مخ هر کسیو میزد؟
- اِه.... یعنی تو من الان باور کنم تو همون ا.ینست.اگرامیه ای؟
- آره خب! من که گفتم "بیو"یی که توی پیجم نوشتمو مطالعه کنین! بذارین بهتون نشون بدم!
مین جو اومد گوشیش رو دربیاره که رئیس گفت: خیلی ممنون دکتر هیو. پس 2 هفته دیگه میبینمتون!
هنوز رئیس پاشو از کلینیک بیرون نذاشته بود که مین جو بهش زنگ زد و همه چیزو واسش با آب و تاب تعریف کرد. کیوجونگ هم بهش گفت که خودش اونجا رو به رئیس معرفی کرده و وقت گرفته.
رئیس 15 دقیقه تمام در حال تماس گرفتن با کیوجونگ بود ولی گوشیش مشغول بود تا اینکه بالاخره کیوجونگ جواب داد: رئیس دندونتون....
رئیس: چرا نگفتی دکتره، زنته؟
- شما مهلت ندادین گوشیو قطع کردین!
- هووووووووم... باشه... دوهفته دیگه بهم وقت داده! کارش درسته! انگار غیر از شبکه های اجتماعی کارای دیگه هم بلده.
و صدای خنده ای که بخاطر ورم صورت رئیس یکم کلفت شده بود به گوش کیوجونگ رسید.
**********
1. خب داستان هم تموم شد. همش همین 4 قسمت بود. در اصل باید توی قسمت بعدی تموم میشد اما چون دلم میخواست بیشتر از کارکتر مین جو بگم، داستان، 4 قسمت شد. خوشتون اومد؟ نظر کامل بهم بدین!
2. هرچی فکر میکنم سوالی ندارم. خودتون چیزی نمیخواین بگین؟
ممنون که وقت گذاشتین و داستان رو خوندین



طبقه بندی: ✿SS501✿، ✿Kim Kyu Jong✿، ✿short stories✿، Six-Day Stress★Melika TS،
برچسب ها: ss501، kim kyu jong، داستان دابل اسی، 6 روز استرس، six day stress، 6 day stress،

تاریخ : پنجشنبه 17 خرداد 1397 | 12:08 ق.ظ | نویسنده : Melika TS | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها