سلام بچه ها من اومدم. خوب قسمت چهارمو آوردم که امیدوارم خوشتون بیاد . راستی یه مشکلی که دارم اینه که من درمورد سناشون چیزی نمیدونم نمیدونم چقدر باید حساب کنم و خیلی سخته چون سن یکی رو کمو زیاد که میکنم سن بقیه هم عوض میشه. لطفا کمک کنید. خب بفرمایید ادامه.....




کیو جونگ:

همه کلاسام تموم شد. سوار اتوبوس شدم و برگشتم هتل. جونگ مین صبح شناسناممو آورده بود. رفتم تو اتاقم و کوله پشتیمو انداختم رو زمین. خودمو پرت کردم رو تخت و چشمامو بستم. از کنجکاوی داشتم میمردم........هیون جونگ با کی داشت اونجوری حرف میزد؟......چشمامو بستم که کسی در اتاقمو زد. بلند شدم و بازش کردم. جونگ مین.........داد زدم:

چی شده؟

دستشو رو دهنم گذاشت و گفت:

چته بچه؟ چرا داد میزنی؟ جن پشت سرم وایساده؟

گفتم:

نخیر خودت شبیه جن هستی.

پوزخندی زد و گفت:

برو کنار خستم.

سریع کنار رفتم و اومد تو. نشست رو تخت و گفت:

سونگ یون بهم زنگ زد. کلی تهدید کرد از طرف خودشو مامان بابا. بعدم گفت تو رو برگردونم خونه.

گفتم:

نمی خواد مزخرف بگی الان بگو چرا سرو صورتت اینجوریه؟

ناله ای کرد و پاچه شلوارشو داد بالا. خواستم چیزی بگم که گفت:

بچه نترس تو راهرو خوردم زمین پام زخمی شد. سر و صورتمم بخاطر اینه که تو بیمارستان دو تا مورد اورژانسی داشتم خستم کرد. خیلی رنگم پریده؟

با ناراحتی گفتم: انگار تازه از قبر اومدی بیرون.

خواست چیزی بگه که زبونمو بیرون آوردم و گاز گرفتم.

اونم گفت: آهان. الان شد.

نزدیک رفتم و زخم پاشو نگاه کردم. کبود شده بود و پوستش رفته بود. البته میشه گفت طولش یه وجب بود. گفتم:

خوب برای چی از آسانسور استفاده نکردی؟

جونگ مین: چون آدم زیاد بود نخواستم زنه رو با بچش له کنم.

کیو جونگ: خوب وایمیسادی خالی شه.

جونگ مین: تو ام به چی گیر دادیا! دانشگاه چطور بود؟

کیو جونگ:یکمی دیر رسیدم ولی درسو خوب یاد گرفتم. بعدم امروز آخرای زنگ نمی دونم چی شد هیون جونگ داشت بایه نفر بد صحبت می کرد.می خوای منو آواره کنیو پولتو میدم صبر کن و از این مزخرفات.

جونگ مین: اینا مزخرفات نیست زخم زندگیه. ببینم حالا کی هست؟

کیو جونگ: بابا همونی که بیست سالشه دیگه اونی که تازه اومده!

جونگ مین: با بیست سال سن معلمه و انقدر درگیره؟ دستش درد نکنه واقعا!

کیو جونگ: یه جوری میگی انگار چه خبره!

جونگ مین: از امروز می خوام اخلاقتو عوض کنم بچه پیش دبستانی! وقتی ازت میپرسم دانشگاهت چی شد باید وضعتو بگی نه اتفاقات. در ضمن انقدر مظلوم نمایی نکن. راستی این دوست دخترت تو کلاستونه؟ ببینم اصن از خانوادمون چیزی بهش گفتی؟

کیو جونگ: از تو فقط گفتم. گفتم یه برادر بزرگ دارم و بیشتر با اون راحتم تا پدر و مادرم.

جونگ مین: چقدر بچه صادقی هستی! یاد بگیر دروغ گفتنو بعضی وقتا به درد میخوره!

کیو جونگ: میدونی چیه؟ یکی هست که هشت ساله داره تو گوشم میگه: دروغ نگو...خوب نیست...روراست باش.......دروغ همه چیزو بدتر میکنه........

حرفمو قطع کرد و گفت: خیل خوب نمی خواد حرفای منو تکرار کنی فکر کنم خیلی خوب تربیتت کردم اونم بیشتر از حدش. گاهی اوقات باید دروغ بگی. البته هر موقع خواستی دروغ بگی از من بپرس باید چیکار کنی اگه چاره ای نبود میتونی دروغ بگی. فقط قبلش به من بگو.

کیو جونگ: میدونی احساس میکنم هیجده سالم نیست هشت سالمه.

جونگ مین: هر موقع ازدواج کردی اونموقع میتونی خودت تصمیم بگیری.

کیو جونگ: باشه بابا!

جونگ مین: من گشنمه برو بیرون یه چیزی بخر بیار بخوریم.

کیو جونگ: پلیز مانی!

جونگ مین: مگه پول نداری؟

کیو جونگ: نه.

جونگ مین: دیشب اونهمه بهت پول دادم!

کیو جونگ: تو اتاقمه!

پوفی کشید و دستشو تو جیب شلوارش کرد و  پولو داد. منم رفتم بیرون و پیتزا گرفتم. خودمم گشنم بود......

..................................................

یونگ سنگ:

شب شده بود . کمی جلو در وایسادم تا بتونم تحمل کنم. فکر کردن بهش خیلی عذاب آور بود. دیدنش تو این وضعیت....درخواست هاش.....رفتم تو و درو بستم. خواب بود. نشستم کنارش. جای سرم هنوز رو دستش بود. رفتم پول رو گذاشتم زیر فرش که گفت:

واسه من بستنی نیوردی؟

با لبخند برگشتم سمتش و گفتم:

تو بیداری؟ الان باید خواب باشی! نخیرم بستنیا رو فروختم نتونستم برات بیارم.

اخم کرد و روشو برگردوند ازم. رفتم نشستم کنارش و گفتم:

آهای....آقای لوس... ببخشید خوب....فردا برات میارم خوبه؟

نه..........این می خواد منو اذیت کنه. با صدای گرفته گفتم:

باشه دیگه....با من حرف نمیزنی؟......باشه.......

رفتم از تو کمد تشکمو آوردم بیرون و بالش و لحاف رو پرت کردم روش. رفتم دراز کشیدم که سمتم برگشت و گفت:

تو چرا همش یادت میره برا من بستنی بیاری؟

گفتم: نخیرم یادم نمیره رییسم دعوام میکنه.

هیونگ جون: خوب زودتر بگو. راستی... کی حقوقتو میدن؟

یونگ سنگ: دو هفته دیگه.

هیونگ جون: میشه فردا بریم بیرون؟ یادمه آخرین جایی که رفتم بیمارستان بود اونم سه هفته......سرم درد میکنه.........یونگ سنگ.......................

با وحشت بلند شدم و رفتم بالا سرش و گفتم:

هیونگ جون خوبی؟ چی شدی؟

دستشو رو سرش گذاشت و گفت: درد میکنه!..............................

سریع سمت موبایلم رفتم و با اورژانس تماس گرفتم و دوباره برگشتم سمتش و گفتم:

هیونگ چند دیقه تحمل کن میریم بیمارستان.

گفت: یونگ سنگ..........من.........دارم میمیرم..............

اشکام پایین ریخت. داد زدم:

نه.......... مگه تو شبیه پدرتی؟ هستی؟

گفت: چه............ربطی داره؟

گفتم: پدرتم همینجوری رفت.....تو هم می خوای مثل اون باشی؟ یه الکلی بی مصرف؟

با دستاش سرشو تکون میداد و ناله می کرد. چند دیقه گذشت تا ماشین رسید و رفتیم بیمارستان.

دوباره بستریش کردن . خوابیده بود. دکترام که حرفای همیشگی رو میگفتن:

باید زود تر عمل بشه.... دیر بشه میمیره......عفونت داره تو بدنش پخش میشه........غده خیلی بزرگ شده.........

پوووووووف. بدبختی....بیچارگی.....چه غلطی بکنم خب؟ دارم همه ی تلاشمو میکنم! مدام فکر می کردم....اگه نتونم سر موقع پول جور کنم........چیزیش بشه.......چیکار کنم؟ اگه بمیره چی؟ از بیمارستان رفتم بیرون. یه نیمکت پیدا کردم و نشستم روش. اون از باباش......اون از مادرش.....اون از خواهرش......خودشم که اینجوری....... منم که نه پدر مادر داشتم نه هیچی....... بغض کردم......

فلش بک 15 سال قبل

تولد 4 سالگیم بود . همه بچه ها دست میزدن و شادی می کردن. همه مربیامون میخندیدن و با بچه ها بازی می کردن . یکی از دخترا که همیشه اذیتم میکرد سمتم اومد و گفت:

تولدت مبارک یونگ سنگ.

با تعجب نگاش کردم که هدیه ای رو داد بهم و رفت پیش دوستاش. هدیه رو باز کردم. یه شال گردن سفید بود. البته خیلی بلند بود و نمی تونستم ازش استفاده کنم. تصمیم گرفتم نگهش دارم تا وقتی بزرگ شدم بندازمش. پاییز بود. چند ساعتی به خوش گذرونی گذشت تا رییس پرورشگاه اومد. همه مربیا سریع بچه ها رو بردن به اتاقاشون . فقط من تو حیاط وایساده بودم و فکر می کردم. همیشه آرومم میکرد. باد....... انگار تمام ناراحتیامو با خودش میبرد....ولی خودش اذیت نمیشد؟ آخه ناراحتی های من یکی دوتا نبود که......

سایه ای رو دیدم....رو دیوار افتاده بود. آروم آروم سمتش رفتم. ترسیده بودم.... مردی اونجا وایساده بود که یه نقاب مشکی داشت. با دیدن من پوزخندی زد که صداشو شنیدم. اومد سمتم که شروع کردم داد زدن. اونم از رو دیوار پرید و رفت . بلافاصله نگهبانو دیدم که از وسط حیاط داشت میومد سمتم. تا بهم رسید گفت:

چی شده یونگ سنگ؟ چرا داد میزنی؟ اصلا تو اینجا چیکار میکنی الان باید تو اتاق باشی!

دستشو سمتم دراز کرد و منم دستشو گرفتم . بغلم کرد و رفتیم تو سالن. بعدم رفتیم تو اتاق و منو گذاشت رو تختم.بعدم بهش گفتم چی دیدم.اونم خندید و بهم گفت اگه دوباره اون مردو دیدم بهش بگم. فهمیدم داشت مسخره ام می کرد. بعدم تولدمو تبریک گفت و رفت.وقتی یه روزم بود منو اوردن اینجا. پدرم یه راست از بیمارستان منو آورد و جلو در گذاشت. نمی دونم چرا رفتن و دیگه برنگشتن. ولی من هنوز امید دارم. مطمئنم برمی گردن. یه روزی.....

 

پایان فلش بک.

 

یادمه اون مرد پدر هیونگ جون بود که تو دوازده سالگیم مرد. منو دزدید. از پرورشگاه. آخرش زنشم مرد. خواهر هیونگ جونم  رفت ازدواج کرد. اینطوری من شدم برادرش. البته هیونگ جون  از من بزرگ تره. یه غده تو سرشه. باید عمل بشه. اگه هم دیر بشه ممکنه بمیره. همچنین یه غده سرطانی دیگه تو قفسه سینشه. خواهرش یک سال از من بزرگ تر بود. البته خیلی مهربون بود. همیشه برای من مثل یه مادر بود. مادری که فقط یک سال باهام اختلاف سنی داشت!

خیلی دوسش داشتم. موقعی که رفت خیلی سفارش هیونگ جونو کرد. اونموقع هنوز نمیدونستیم مریضه. وقتی که رفت خیلی غمگین شدم. همیشه احساس می کردم یه چیزی تو زندگیم کمه. الان دیگه نه. الان خودم یه تکیه گاه شدم برای برادر بزرگم. میتونم بگم تکیه گاه بودن چیز خوبیه. ولی یه شرط داره. اونم اینه که باید قوی باشی. خیلی باید قوی باشی که بتونی از خودت مواظبت کنی. حالا اینکه مراقب بقیه باشی خودش یه مصیبتیه که نمیشه گفت. خیلی دلم برای خنده های  هیونگ جون تنگ شده......

.............................


طبقه بندی: Forgive★Cindia،

تاریخ : دوشنبه 4 تیر 1397 | 01:41 ب.ظ | نویسنده : Cindia • | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها