سلام بچه ها . پارت ششم رو آوردم. امیدوارم خوشتون بیاد. بفرمایید ادامه.....


کیو جونگ:

هیون جونگو بردن بیمارستان. منم رفتم هتل. جونگ مین اونجا بود. ماجرا رو تعریف کردم و اون کنجکاو شد که هیون جونگو ببینه. نمیدونم چه عادت مزخرفیه که جونگ مین داره. همیشه باید بیاد معلمای منو ببینه. هر موقع ازش می پرسم میگه تو درستو بخون به من کار نداشته باش!

نشسته بودم و داشتم درسو مرور می کردم که گفت:

کیو جونگ....اونروز که گفتم سونگ یون گفته تو برگردی راست گفتم. باید ببرمت خونه.

کیو جونگ: که روز بعدش جنازمو تحویل بگیری خاک کنی؟

جونگ مین: کیو جونگ اینجوری نگو نمیکشنت که! حالا یکم سرزنشت می کنن.

کیو جونگ: دقیقا چیزی که ازش متنفرم!

جونگ مین: انقدر لجبازی نکن برگرد خونه.

کیو جونگ: اگه اینجوریه تو هم باید بیای!

جونگ مین: میفهمی چی میگی؟ بابا زده تو گوش من بعد پاشم بیام که خودمو سبک کنم؟

کیو جونگ: به قول خودت  باباته هر کاری ام که بکنه!

جونگ مین: آدم باش!

کیو جونگ: هر موقع آدم شدی منم آدم میشم!

جونگ مین: من دلم نمی خواد بیام!

کیو جونگ: منم دوست ندارم برگردم!

جونگ مین: که چی؟ مگه همش هر چی دوست داره باید باشه؟

کیو جونگ: نخیر ولی تو هم نمی تونی انقدر سر خود باشی!

جونگ مین: میشه انقدر با من بحث نکنی؟

کیو جونگ: نه!

جونگ مین: کاری که میگم بکن برگرد خونه. فردا بعد دانشگاه برو خونه معذرت خواهی کن.

کیو جونگ: نمیرمممممم!

جونگ مین: به من چه اصن هر غلطی می خوای بکن!

از جوابی که داد تعجب کردم. از این ادبیات استفاده نمی کرد. خوب بابا زیاد مهم نی شاید عوض شده. دوباره سرمو بردم تو کتاب . چند دیقه بعد گفت:

هی پسره... دوست دخترت سه بار بهت زنگ زده.

برگشتم و با تعجب نگاش کردم که دیدم گوشیم دستشه و داره ور میره. پریدم گوشیرو گرفتم و گفتم:

گوشی مثل مسواک آدمه! یعنی جزو وسایل شخصی! نباید دست بزنی هیونگ! مگه تو با مسواک من....

حرفمو قطع کرد: باشه باشه حالم به هم خورد! یه سوالی برام پیش اومد.عکس بک گراندت« تصویر زمینه»

رو کجا انداختین؟

کیو جونگ: با یو جین انداختم؟

جونگ مین: پس اسمش یو جینه!

کیو جونگ: هی!

جونگ مین: خوب خره اونو گذاشتی بک گراند هر کی صفحه گوشیتو باز کنه میبینه که!

کیو جونگ: منظورت چیه؟

جونگ مین: یعنی سونگ یون اینجوری فهمیده بود.

کیو جونگ: آهان اونو میگی! فعلا که قریبه نمیبینم که گوشیمو برداره پس عکسو عوض نمی کنم!

جونگ مین: تو آدم بشو نیستی!

کیو جونگ: معلومه پس چی!

جونگ مین: دیگه پرو نشو بهش زنگ بزن ببین چی کار داره.

سرمو تکون دادم و شماره یو جینو گرفتم. زود جواب داد:

_الو کیو جونگ کجایی؟

+سلام.

_ سلام میتونی بیای دنبالم؟

+ کجایی مگه؟

_ تو پارک. همونی که جلوی کلوپه!

+ همونی که...

_ آره آره همونی که برای اولین بار رفتیم بیا دنبالم فقط زود!

+ باشه.

قطع کردم و به جونگ مین نگاه کردم. گفت:

یعنی هر کسی که با تو رفتو آمد داره دردسر درست کنه! چیه چرا مثل این بدبختا نگام میکنی؟

کیو جونگ: اولن بدبخت خودتی. دومن باید برم دنبالش موتورمو نیاوردم اینجا ، تو خونست.

از جاش بلند شد و گفت: زود برمی گردیما! من دور دور نمیام!

رفتیم پارکینگ هتل و سوار ماشین شدیم. ده دیقه بعد تو پارک بودیم ولی خبری از یو جین نبود.یکم گشتیم که دیدم نشسته رو زمین و مچ پاشو گرفته. رفتم نزدیک و گفتم:

یو جین چی شده؟ چرا نشستی رو زمین؟

سرشو بالا آورد و گفت:

اومدی؟ پام پیچید افتادم!

کمکش کردم بلند شه و رفتم سمت جونگ مین و گفتم:

جونگ مین برو ماشینو روشن کن پیداش کردم.

جونگ مین پشتمو نگاه کرد و سلامی به یوجین داد. رفتیم نشستیم تو ماشین. یو جین و جونگ مینم آشنا شدن و کمی هم صحبت کردن. جونگ مین رفت سمت خونه. تو راه اعتراض کردم که گفت:

نترس نمیبرمت تو.

وقتی رسیدیم رفت تو. چند لحظه بعدم درحالی که سوییچ موتورم دستش بود گفت:

اینو بگیر با دوست دخترت برو. من میرم هتل.

هر دوتامون پیاده شدیم. سوییچو گرفتم و گفتم: ممنون ولی تو....

جونگ مین: عب نداره امروزو خوش باش از فردا میخوام بدبختت کنم.

رفتم موتورو از تو پارکینگ آوردم. وقتی برگشتم جونگ مین نبود. یو جین سوار شد و راه افتادیم. نمی دونستم کجا برم. رو به یو جین گفتم:

کجا برم؟

یو جین: هر جا که دوست داری.

کیو جونگ: چرا انقدر سردی؟

یو جین: مثل خودت دارم باهات حرف میزنم. ببینم خوشت میاد؟

کیو جونگ: منظورت چیه؟

یو جین:ولش کن مهم نیست.

کیو جونگ: من فردا کلاس ندارم تو کلاس داری؟

یو جین: ساعت نه. راستی از بقیه شنیدم معلم جدیده حالش بد شده بود. چشه؟

کیو جونگ: نمیدونم. یهو شروع کرد نفس نفس زدن و از حال رفت.

یو جین: الان بیمارستانه؟

کیو جونگ: گمون کنم.

یو جین: پس فردا کلاسمون معلم نداره!

کیو جونگ: مگه تو کلاسای شمام هست؟

یو جین: آره بابا. هم کلاسای ظهر هست و هم صبح.

کیو جونگ: فردا دوشنبس.

یو جین: خوب؟

کیوجونگ : یو جین!

یو جین: آها فهمیدم. باشه فردا ساعت شش بیا دنبالم.

کیو جونگ: یادت بره....

یو جین : یادم نمیره. نگه دار.

کیو جونگ: چرا؟

یو جین: خوب اینجا برا قدم زدن خوبه.

نگه داشتم و رفتیم تو پارک. بیشتر مواقع میرفتیم پارک چون یو جین خیلی قدم زدنو دوست داشت. البته زیادش نه چون پا درد می گرفت.دستشو گرفتم و شروع کردیم قدم زدن دور پارک. چند لحظه بعد گفت:

کیو جونگ...ناراحتی؟

کیو جونگ: از چی؟ تو؟ نه...فقط یکم اوضاعم به هم ریختست. هر موقع از خونه فرار کردی میفهمی چی میگم. من فکر می کنم تو ناراحتی. البته حقم داری. معذرت میخوام.

یو جین: برای چی معذرت خواهی میکنی؟

کیو جونگ: اون شب بد باهات حرف زدم.

یو جین: برو بابا! ناراحت نشدم . ولی جونگ مین.......

کیو جونگ: چشه مگه؟

یو جین: هیچی. فقط خیلی شبیه هم هستین.

کیو جونگ: منم گفتم چی می خوای بگی.

یو جین: اون خیلی عاقله ولی تو.....

کیو جونگ: عه!

خندید و گفت:

بریم رو چمن دراز بکشیم؟

کیو جونگ: بریم.

زل زده بودم به آسمون. فکر شیطانیی به سرم زد. گفتم:

تو کلوپ چیکار داشتی؟

یو جین: هی...من خوشم نمیاد انقدر غیرتی باشیا! یهو دیدی خفت کردم!!!

کیو جونگ: فکر کنم جا به جا شد.

نشست و گفت: نخیرم!

کیو جونگ: خانوم محترم دراز نمیکشی؟

یو جین: نه!

کیو جونگ: پس پاشو ببرمت ور دل بابات!

یوجین : چی گفتی؟

کیو جونگ: پاشو ببرمت خونه!

یو جین: اصن من قهرم!

کیو جونگ: منم قهرم!

پشتمو کردم بهش و شروع کردم خندیدن. چند دیقه گذشته بود که یهو داد زد:

خسته شدم!

کیو جونگ: بریم یه چیزی بخوریم؟

با ذوق سمتم برگشت و گفت:

بستنی؟

کیو جونگ: پاشو شیطون!

سوار موتور شدیم و رفتیم براش بستنی گرفتم. نشستیم رو صندلیا . آروم آروم میخورد. وقتی تموم شد گفت:

چرا خودت نمی خوری؟

کیو جونگ: من؟ میل ندارم.

یو جین: اینجوری که من جونگ مینو دیدم نمیزاره دعوا به دو روز دیگه بکشه فردا میبرتت خونه. نگران نباش انقدرم اوقات تلخی نکن.

کیو جونگ: خودم دوست ندارم برگردم.

یو جین: چرا؟

کیو جونگ: دعوا کردیم دیگه!

یو جین: چه دلیلی واقعا! هر چی هم باشه پدرو مادرت بزرگت کردن و باید برگردی. در ضمن انقدر با خواهرت بد نباش. یکم باهاش خوب باش شاید عوض شد.

کیو جونگ: تو از کجا میدونی؟ من اصن بهت نگفتم که خواهر دارم!

یو جین: 20 سالشه و ازت بزرگ تره. اسمش سونگ یونه. بیشتره دعوا هاتون سر اونه.

کیو جونگ: تو....

یو جین: نترس جاسوس آمریکایی نیستم جونگ مین بهم گفت. موقعی که رفتی موتورو بیاری. گفت یکم باهات حرف بزنم حالت بهتر شه.

کیو جونگ: جونگ مین زیادی نگرانه. من حالم خوبه.

یو جین: قیافت از یه فرسنگی داد میزنه که ناراحتی.

یو جین یه عادت بدی داره. اگه موضوع مهمی پیش بیاد گیر میده و فقط راجب اون حرف میزنه. هر چقدر هم تلاش کنی بحثو عوض کنی موفق نمیشی. با صدایی گرفته گفتم:

میشه راجبش حرف نزنی؟

یو جین: چقدر به خانوادت وابسته ای!

کیو جونگ: مگه تو نیستی؟

یو جین: نه.

کیو جونگ: تو کلا............

یو جین: برو خونه انقدر با خودت لجبازی نکن.

کیو جونگ: میشه انقدر منو نصیحت نکنید؟ خسته شدم از بس از دیگران حرف شنیدم! خودم میدونم چیکار کنم نیازی نیست مدام منو راهنمایی کنید انقدر  نفهم نیستم که این چیزا رو ندونم!

شوک زده نگام می کرد. 

یو جین: یعنی انقدر جونگ مین نصیحتت میکنه که شاکی هستی؟

کیو جونگ: جلوش به رو نمیارم ولی واقعا خسته شدم! هر کاری می خوام بکنم دخالت میکنه!

یو جین: خوب برادرشی نگرانته!

کیو جونگ: والا این نگرانی به درد خودش میخوره!

یو جین: کیو جونگ اینجوری نگو!

کیو جونگ: تو چه میدونی تو دلم چی می گذره؟ بخاطر من سیلی خورد و از خونه فرار کردیم!بابتش ناراحتم! همچنین دلم نمیخواد تو هتل بمونم! دوست دارم برگردم خونه اما جونگ مین نمیاد! بهونه میاره که بابا منو زده و از این حرفا! نگرانیشم که....ولش کن اصلا!

یو جین: عیبی نداره یکم باهاش حرف بزن من مطمئنم میتونی راضیش کنی. انقدرم خودتو اذیت نکن انگار ده سال پیر شدی!

کیو جونگ: ده سال پیر شدم!؟

یو جین: فعلا منو تو بعد از دو هفته اومدیم بیرون پس امروزو خراب نکن. بعدشم جونگ مین تو رو تو هتل تنها میزاره؟

کیو جونگ: نبابا خونه که بودیم شب میومد الان بخاطر من ظهر میاد که تنها نباشم! اینم یکی دیگه از دلایل ناراحتیم!

یو جین: خب خوبه که!من میگم تو برگرد خونه جونگ مینم خودش میاد .

کیو جونگ: جونگ مین خیلی کله شقه محاله بتونی مجبورش کنی کاری رو انجام بده!

یو جین: ای بابا چقدر این خان داداشت بد خلقه!

کیو جونگ: دیگه....

یو جین: خیل خوب بابا چقدرم روش حساسی! ببینم انقدر که رو خانوادت حساسی رو منم اینطوری هستی؟

پقی زدم زیر خنده! یکم که گذشت گفتم:

آخه دیوونه من تو رو دوست دارم چه سوالیه که میپرسی؟

یو جین: گفتم شاید منو یادت رفته! والا اون از طرز صحبت کردنت الانم که داری ناراحتیتو سر من خالی میکنی! دقت کردی موقعی که داشتی حرف میزدی فریادم میزدی؟

راست میگفت. داشتم داد میزدم سرش انقدر که حرصی بودم. از جام بلند شدم و رفتم نزدیک و پیشونیشو ب.و.س.ی.د.م. سرخ شد و گفت:

مردم دارن نگاه میکنن!

خنده ای کردم و گفتم: ببخشید داد زدم. حالام پاشو بریم .

دستشو گرفتم و بلندش کردم. گفت:

اصلا خجالتی نیستیا!

درحالی که میرفتیم سمت موتور گفتم:

تو هنوز منه دیوونه رو نشناختی!

........................................


طبقه بندی: Forgive★Cindia،

تاریخ : دوشنبه 4 تیر 1397 | 10:30 ب.ظ | نویسنده : Cindia • | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها