سلام بچه ها. من اومدم ادامه داستانو اوردم. حرفی ندارم بزنم بفرمایید ادامه....


کیو جونگ:

به یوجین اطلاع داده بودم و مامانم از شب قبلش داشت تدارکات رو اماده می کرد انگار که رییس جمهور داره میاد! هر بار که میگفتم یوجین اهل این چیزا نیستو خودتو اذیت نکن میگفت به تو مربوط نیست.همون بهتر! زمان به سرعت میگذشت. سونگ یون و جونگ مینم با هم اومدن خونه. سونگ یون یه جوری به جونگ مین آویزون شده بود که...ولش کن. با اینکه جونگ مین خسته بود و مثل همیشه سردرد داشت تیکه هایی که سونگ یون مینداخت باعث میشد قهقهه بزنه. خودمم خوشحال بودم. سونگ یون واقعا عوض شده بود. همچنین مادرمم مثل سونگ یون خیلی مهربون شده بود ولی بابام با من خیلی سرد برخورد می کرد. تنها چیزی که ناراحتم میکرد رفتارای بابام بود.

صبح که از خواب بیدار شدم به خودم رسیدم و لباسمو عوض کردم. از اتاق رفتم بیرون و از پله ها رفتم پایین. فقط مامانم بیدار بود و تو آشپرخونه بود. نزدیک رفتم و با دیدن من گفت:

دوست دخترت میاد اینجا تو جایی نمیری!

گفتم: یعنی چی مامان؟

_یعنی جایی نمیخوای بری که واسه من تیپ زدی پس برو یه لباس دیگه بپوش.

_ مامان...عجیب شدیا! لباسم خیلی بهم میاد که اینطوری میگی؟

یهو سونگ یون وارد آشپزخونه شد و گفت: سلام مامان قشنگم و داداش...

گفتم: چیه؟

سونگ یون: چه جیگر شدی!

خندیدم و گفتم: پس مامان بخاطر همین میگه برو لباستو عوض کن! بخدا زیادم به خودم نرسیدم!

سونگ یون: خوب الان برو خوشگل کن بیا.

کیو جونگ: خوشگل کنم؟ چرا اونوقت؟

سونگ یون: چون امشب خیلی شب خاصیه.

کیو جونگ: والا من یوجینو هزاران بار اینور اونور بردم عادت کرده به همین تیپم.

سونگ یون: میری یا کفشای رو زمینو بردارم؟

ابرو هامو انداختم بالا و در حالی که از آشپزخونه میرفتم بیرون گفتم: شماها خیلی عجیب شدین!

صحنه روبه روم کله جونگ مین بود. یجوری نگاه میکرد انگار میخواست گارد بگیره حمله کنه. مشکوک گفت: این چه لباسیه پوشیدی؟!

_ ماماننننن!!! اول صبحی شما به من چیکار دارید! انقدر منو با لباس خونگی دیدید عادت کردین! شلوارم که عادیه کلا یه پیرهن مردونه پوشیدم!

_ برای...

_ میخواستی بزارم موقعی که مردم تنم کنم؟ فامیل که نداریم. مهمونی که نمیریم. منم که یوجینو میبرم بیرون همیشه لباسام عادیه این اولین باره که طرز لباس پوشیدنمو عوض کردم!

جونگ مین: خیل خوب بابا جو گرفتت کی به تو کار داره!

کیو جونگ: همتون به من کار دارین!

جونگ مین: برو تو اتاقت حرف نزن!

کیو جونگ: مامان نگاش کن!

+ جونگ مین اذیتش نکن! بیا مامان جان لباست خیلی ام خوبه.

سونگ یون: بیا کیو جونگ.

با حالت قهر رفتم نشستم رو صندلیم. جونگ مینم دقیقا کنارم بود. درحالی که سرشو گرفته بود گفت:

مامان من میل ندارم سرم داره میترکه لطفا نیاید تو اتاقم.

بلند شد و رفت تو اتاقش. مامانم و همچنین خودمو سونگ یون متعجب رفتنشو نگاه کردیم. چند لحظه بعد بابام اومد نشست رو صندلیش و گفت: صبحونه حاضره یا برم بخوابم؟

خندیدم که زد پس کلم و گفت:

به چی میخندی بچه پرو؟

دستمو گذاشتم رو گردنم و گفتم: ببخشید!

مامانم خندید و گفت: دستت سنگینه نزن بچه رو!

نگاهم سمت سونگ یون رفت. در حالی که دستشو رو دهنش گذاشته بود و قرمز شده بود میخندید. در آخر پخش زمین شد و داد زد: وایییی خدا مردم!

دلشو گرفته بود و میخندید. گفتم:

برو خودتو مسخره کن!

بابام پوزخندی زد که تبدیل به خنده شد. همچنین مامانمم داشت میخندید. منم از خدا بی خبر نشسته بودم عین ماست نگاشون میکردم. بابام یه سیلی بهم زد. البته خوب فهمیدم داره شوخی میکنه. خنده ای کردم و دستمو رو صورتم گذاشتم. صدای خنده سونگ یون و مامانم بالا تر رفت. دلیل خندشونو نمیفهمیدم. اخر مامانم خندشو جمع کرد و جدی گفت:

کیو جونگ درست شبیه دخترای دم بخت شدی!

چشمام داشت از حدقه میزد بیرون. با سیلیی که خوردم نصف صورتم قرمز شده بود. چیزی رو سرم حس میکردم. دستمو گذاشتم رو سرم و تلی که سونگ یون گذاشته بود رو سرمو برداشتم. گفتم:

دست شما درد نکنه سونگ یون جان! حالا دیگه منو دلقک میکنی؟ اگه تلافی نکردم!حالا ببین!

آروم از رو زمین بلند شد نشست سرجاش و گفت: بزار رو سرت خیلی بهت میاد!

بابام یهو گفت: جونگ مین کو؟ چرا نمیاد؟

خطاب به بابام گفتم: سرش درد میکرد رفت بخوابه.

_ پس تا الان داشت چیکار می کرد؟

_ لابد شبو نتونسته بخوابه دیگه.

_ تو به چه جرئتی داری با من حرف میزنی؟ مگه از تو پرسیدم؟

دیگه واقعا ناراحت شدم. کتکم زده بعد میگه چرا حرف میزنی . دستمو محکم کوبیدم رو لبام و گفتم:

ببخشید دیگه حرف نمیزنم!

غذا رو خوردیم. رفتم تو اتاقم و به قول سونگ یون خوشگل کردم! از اتاق اومدم بیرون و رفتم پایین. سمت در رفتم و کفشامو پوشیدم. مامانم داد زد:

آهای کجا داری میری؟

_ یوجین ماشین نداره باید جایی بره من میبرمش.

_ مواظب باشید.

_ باشه. خداحافظ.

 رفتم سوار موتور شدم و راه افتادم. سرعتم به قدری زیاد بود که فکر میکردم اگه کمی بیشتر بره بالا چرخا میترکه. خیلی زود رسیدم جلو در خونشون . موتورو نگه داشتم و بهش زنگ زدم:

من جلو درم بیا.

چند لحظه بعد بسیار شیک و آراسته درو باز کرد و بیرون اومد. پرید بغلم کرد و با خنده گفت:

چطوری مامان باباتو راضی کردی؟

چشمکی زدم و گفتم: داستانش خیلی عجیبه حالا شب رفتیم خودت میفهمی.

یوجین: ای ناقلا امروز تیپت عوض شده ها! خیلی بهت میاد.

ب.و.س.ه.ای رو گونش گذاشتم و گفتم: تو هم خیلی خوب شدی. حالا کجا باید بریم؟

_ تو بازم در مکان عمومی اینکارو کردی؟ زشته بابا! میخواستم برم پیش یکی از دوستام باید جزوه ها رو ازش بگیرم. راستی تو که گفتی کیم هیون جونگ بیمارستانه پس چطور امروز صبح تو کلاس حاضر شد؟

_ واقعا اومده بود؟ آخر یه کاری دست خودش میده ها!

_ مگه تو میدونی مشکلش چیه؟

_ ها؟! نه نه من چیزی نمیدونم. سوار شو بریم.

سوار شد و رفتیم جلوی در خونه دوستش. سریع رفت جزوه هارو گرفت و برگشت. طبق خواسته اش اطراف خونشون گشت میزدیم. عضله ی پام درد گرفته بود. در آخر جلوی یه غذا خوری نگه داشتم.هر دومون یه سوپ لوبیا سفارش دادیم . داشتم میخوردم که یوجین با ذوق گفت:

باورم نمیشه خانوادت قبول کردن منو ببینن!

نگاش کردم و گفتم:

حالا انقدر ذوق نکن هنوز هیچی معلوم نیست!

_ وای تو چقدر بی ذوقی! من خیلی دلم میخواد خانوادت مخصوصا خواهرتو ببینم.

_ سونگ یونو ببینی؟ یکم اخلاقش بده اگه چیزی بهت گفت...

_ میدونم .

_ پس......

_ من از تو باهوش ترم خودم میدونم چطوری برخورد کنم که رضایت همشونو جلب کنم.

_ خیل خوب پس همه چیزو میسپارم به خودت.

_ باشه. الان بخور سوپو بریم.

_ تو چرا نمیخوری؟

_ منم میخورم.

و تند تند شروع کرد خوردن. رسوندمش خونشون و خودم برگشتم. وقتی رفتم خونه مادرم و سونگ یون داشتن غذاهای شبو آماده میکرد. پدرم داشت روزنامه میخوند و جونگ مین هنوزم از اتاقش بیرون نیومده بود. سلامی دادم و رفتم نشستم رو کاناپه و منتظر بودم تا زمان بگذره و یو جین بیاد....

.......................................

جونگ مین:

چهار ساعت بود تو جام غلت میخوردم و تلاش میکردم بخوابم. تشخیص خودم میگفت بخاطر اینه که خیلی خودمو خسته میکنم. آخر ساعت شش از اتاق رفتم بیرون. سونگ یون حسابی به خودش رسیده بود و یه تیشرت صورتی و یه شلوار آبی پوشیده بود. مامانمم کل تیپش سفید بود. داد زد:

جونگ مین دوست دختر کیو جونگ داره میاد اینجا برو لباساتو عوض کن بیا پایین.

_ میدونم اول یه چیزی بهم بده بخورم دارم از گشنگی میمیرم!

+ میخواستی بیای پایین. حالا یوجین اومد میوه ها رو آوردم دو تا بزار دهنت تا شامو بکشم.

_ یو جین کی میاد؟

+ ده دیقه پیش کیو جونگ رفت دنبالش الانا دیگه میرسن. تو بدو زود لباساتو عوض کن به اون قیافتم یه سروسامونی بده .

سرمو تکون دادم و دوباره رفتم تو اتاق. یه پیرهن آبی کاربونی با شلوار لی سفید. به نظر خودم خوب بود. پوشیدمشون و رفتم جلوی آینه موهامو شونه کردم. خوب شده بودم. رفتم پایین که بلافاصله صدای زنگ در اومد. سونگ یون با ذوق رفت و درو باز کرد. هممون برای استقبال رفتیم جلو در. مامانم با آرنج کوبید تو شکمم و گفت:

اخماتو باز کن زشته!

_ مامان سردرد دارم دست خودم نیست!

و لحظه دیدار رسید. یو جین و کیوجونگ در حالی که دست همو گرفته بودن اومدن داخل. یو جین اول از همه به پدرم بعد مادرم و در آخر منو سونگ یون سلام داد و همه روی مبل ها مستقر شدیم. یو جین و سونگ یون خیلی با هم گرم گرفته بودن . منم مدام به کیو جونگ هشدار میدادم مواظب باشه یوجین سوتی نده. اونم هر سری میگفت خودش میدونه چیکار کنه. هر سری که مادرم از آشپزخونه میومد یوجین بلند میشد . برای شام هم یوجین خیلی کمک کرد به حدی که حتی مامانم بهم گفت خجالت میکشه بخاطر اینکه درمورد یوجین خیلی فکرای بدی کرده بود.شام در سکوت صرف شد. اون آخراش هم پدرم سوالاتی از یوجین پرسید که میشه گفت تا تموم بشه کیو جونگ سکته کرد. از قیافش معلوم بود چون رنگش پریده بود و عرق کرده بود ولی یوجین با اعتماد به نفس و آرامش به همه سوالات جواب میداد.

وقتی سوالات تموم شد تو گوش کیو جونگ گفتم:

یو جین از هفت خان رد شد الان خودتو جمع کن خیس عرق شدی.

انگار خیلی بهش فشار اومده بود به طوری که نفهمیده بود عرق کرده. مامانم گفت:

من واقعا خوشحالم چون کیو جونگ تو انتخابش موفق بوده.

پدرم داشت فکر می کرد ببینه دیگه چه سوالی بپرسه. یهو گفت:

چیزی داشت یادم میرفت. تا حالا همدیگه رو ب.و.س.ی.د.ی.ن؟

یوجین قرمز شد که هیچی کیو جونگ دست منو گرفته بود و از حرص فشار میداد. منم دستشو گرفتم و گفتم:آروم باش.

رو به پدرم گفتم: پدر جان فکر نمیکنم این سوالی باشه که مطرح کردنش ضروری باشه درست میگم؟

سونگ یون: جونگ مین راست میگه بابایی این سوال یکم...

مامانم پرید وسط و رو به یوجین گفت:

دخترم شوهر من یکم رو اینجور چیزا حساسه بخاطر همین پرسید.

بعدم چشم غره ای به پدرم رفت. چند لحظه گذشت که یوجین به کیو جونگ اشاره کرد و از جاش بلند شد و گفت:

از پذیراییتون متشکرم . امشب یکی از بهترین شبای زندگیم بود. خیلی خوش گذشت. واقعا متشکرم.

همگی همزمان بلند شدیم و مامانم گفت:

بخاطر حرف...

یو جین نذاشت حرفشو کامل کنه و گفت:

نه اصلا! به هر حال کیو جونگ پسر شماست و حق دارین یه سری مسائلو بدونید. ساعت نزدیک ده هست و من به پدرم گفتم ده برمیگردم پس باید برم. به هرحال خیلی از دیدنتون خوشحال شدم.

کیو جونگ زودتر رفت تا موتورو روشن کنه. یوجینم خیلی گرم با هممون خداحافظی کرد و در لحظه آخر به من گفت:

حواست به کیو جونگ باشه. تو مهمونی زیاد خوب نبود. هنوزم ناراحته.

سرمو تکون دادم و یوجین دوباره از همه خدافظی کرد و رفت. مادرم درو بست و کمی بعد داد زد :

مرد آخه این چه سوالیه که پرسیدی؟ نه تنها یوجین بلکه کیو جونگم از خجالت آب شد! دوست داری کیو جونگو کوچیک کنی؟ من نمیفهمم چه اخلاقیه که تو داری! برای چی اینکارو کردی؟ کل زندگی دختره رو کشیدی وسط بعد سوال میپرسی؟

_ اتفاقا از قصد پرسیدم!

_ وا! یعنی چی؟ از قصد پرسیدی که دختره رو اذیت کنی؟ در مورد خانوادش پرسیدی گفت تو تصادف مردن. حالا پرسیدی مامانت چطوری مرد خواهرت چطوری. دیدی به نتیجه نمیرسی این سوالو پرسیدی که اذیتش کنی؟ واقعا ازت انتظار نداشتم! خودم شنیدم کپ کردم چه برسه به کیو جونگو یوجین!

_ زیاد غر غر نکن من هر کاری دوست داشته باشم میکنم!

_ غرغر؟ میفهمی چی میگی؟ هر کاری که دوست داری؟

_ دقیقا.

منو سونگ یون کنار هم بودیم . آروم تو گوشش گفتم:

تو برو تو اتاقت الان دعواشون میشه بهتره نبینی.

سرشو تکون داد و بدو بدو رفت تو اتاق. خواستم چیزی بگم که پدرم داد زد:

انقدر واسه من امر و نهی نکن تو این خونه هرچی من بگم همونه!

_ بسی خیال خوش! انقدر هیچی نگفتم فکر کردی فقط خودت آدمی! نخیر اینجوری نیست آقا!

از این به بعد من تحمل نمی کنم! جونگ مین شش سالش بود جلوی چشمای من و سونگ یون بخاطر یه لیوان زیر پاهات کتک میخورد! کیو جونگ مدام نصیحت میشد و هیچ اجازه ای از خودش نداشت! حتی نمیذاشتی برای خودشون خوراکی بخرن! مدام باهاشون دعوا میکردی و همیشه من دهنمو میبستم میگفتم عیبی نداره پدرشونه! همین چند روز پیش جلوی چشمام به پسرم سیلی زدی! فکر کردی تا آخر دنیا همیشه همینطوریه؟ نخیر از امشب من دیگه سکوت نمیکنم! اجازه نداری هر غلطی که دلت میخواد بکنی! اینهمه منو بچه هامو اذیت کردی هنوز عقده داری؟ یادت نیست الکل میخوردی میومدی خونه منو کتک میزدی؟خجالت نمیکشی؟ چطوری روت میشه تو صورت این بچه ها نگاه کنی؟

بغض مادرم ترکید. نشست رو زمین و شروع کرد گریه کردن. سریع رفتم بغلش کردم و گفتم:

مامان جان لطفا گریه نکنید همه چیز مربوط به گذشتس! درسته که خودم خیلی از دست پدر ناراحتم ولی راضی نیستم بخاطر من یا بقیه باهاش دعوا کنید!

پدرم همینطور وایساده بود و سرشو به نشونه تاسف تکون میداد. گفت:

بچه هاتم مثل خودت هستن. مایع تاسف.

مادرم خواست چیزی بگه که پدرم داد زد:

از خونه من گمشو بیرون!

با عصبانیت سمتش برگشتم که با حرص گفت:

تو دخالت نکن برو تو اتاقت!

جونگ مین: که دوباره مامانمو به گریه بندازی؟ من هیجا نمیرم!

با حرص سمت مامانم حمله کرد و مامانم جیغ زد. داشت با لگد میزد. سمتش حمله کردم و هلش دادم عقب. سونگ یون سریع از اتاقش اومد بیرون و مامانمو بغل کرد. مامانم میلرزید. منم پدرمو نگه داشته بودم. مامانم با سونگ یون رفت تا وسایلشو جمع کنه. پدرم کمی آروم شده بود و نشسته بود رو صندلی.

هرچقدر منو سونگ یون اصرار کردیم نموند و بهمون گفت اگه میخوایم با آرامش زندگی کنیم باید از پدرمون دور بشیم. حق داشت. خیلی صبرش زیاد بود که اینهمه سال اونو تحمل کرده بود. خواست درو باز کنه و بره که کیو جونگ درو باز کرد و اومد داخل. شوک زده به ما نگاه می کرد. مامانم بغلش کرد و گفت: مواظب خودت باش پسرم.

بعدم از کنارش گذشت و از خونه رفت. دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم. سمت پدرم حمله کردم و.....

...........................................




طبقه بندی: Forgive★Cindia،

تاریخ : شنبه 9 تیر 1397 | 05:00 ب.ظ | نویسنده : Cindia • | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها