سلااااااام بر دوستان همیشه همراه
بنده بعد از اندی یا عندی یا یه همچین چیزی دوباره امدم با قسمت جدید...
ببخشید دیر شد...راستش به وب سر میزدم ولی هیچ انگیزه و شوری برای اپ قسمت جدیدم نداشتم...
من تو وب قبلی هم قبل از فیلتر شدن یه مدت نویسنده بودم...واقعا همه ی هیجانتون برای کیپاپ و دابل همینقدره ؟؟
یا دلیلش چنلای تلگرامه؟؟
اخه چنلای تلگرامم دیگه مثه قبل نیستن و کم استقبال میشه...هرچقدر به وب و چنل گروه های دیگه نگاه میکنم تریپل اسا خیلی بی هیجان تر از قبل شدن...درواقع همه ی حستون خوابیده و ماهم که رمان مینویسیم با دیدنتون داریم اشتیاقمون رو از دست میدیم
به هر حال بابت دیرکردم متاسفم و امیدوارم همین سه چهار نفر یا کمتری که داستان رو میخوندن هم نپریده باشن


http://s8.picofile.com/file/8328284026/7343cda6787f5f2848b8435c93bcb2d5.jpg



هیونگ دوباره زد زیر خنده:جونگمین نبودی ببینی...داداش با حرص نفس میکشید چشماش قرمز بود ...

جونگ تک خنده ای کرد:بابا نکنید دیگه ...

هیون:میگم هیچ کس دیگه نیست شماها باهاش از این شوخیا بکنید؟؟؟

هانا قیافه ی متفکری گرفت:عمو یونجی هستااااا...ولی نیستش کهههه

هیونگ:بریم خونشون..یه کم اذیت کنیم بیایم ...

هیون برای اولین بار بدون غرغر کردن قبول کرد ...

شب بعد از تمرین همه با یونگ رفتن خونشون ...

ماری با دیدن پسرا لبخند زد:چه عجب؟؟؟؟اعضای مشهور دابل اس او گو گیل اومدن خونه ی ما؟؟؟

هیونگ لبخندی زد:دونگ سنگ...مگه میشه نیایم خونتون؟؟؟

ماری:والا از اخرین بار دوماه میگذره ....

هیون:بابا خسته ایمااا..دعوتمون کن بشینیم بعدش بحث کنید

یونگ:بفرمایین بشینید ...

پسرا نشستن ...

ماری:هانا رو نیاوردین؟؟؟

جونگمین:نه..خونست...پرستار پیششه ما از کمپانی اومدیم ...

ماری:یاااا..خوب میاوردینش...من دلم واسش تنگ شده ...

کیو:تا الان حتما خوابیده ...

ماری:بدجنسااا ...

یونگ:میرم لباس عوض کنم...عزیزم شام امادست؟؟؟

ماری:اره...فقط مونده میزو بچینم ...

رفت سمت اشپزخونه...هیون سقلمه ای به جونگ زد:پاشو برو ازش بپرس...زود باش

جونگ سرشو تکون داد و رفت اشپزخونه...ماری سخت مشؽول اماده کردن میز بود

جونگ:کمک نمیخوای؟؟؟

ماری:ها؟؟نه امادش میکنم ..

جونگ:حرف بزنیم؟؟؟

ماری:درباره ی چی؟؟؟

جونگ:نمیدونی؟؟

ماری:میرا؟؟؟من نمیدونم کجاست...اگه میخوای بپرسی

جونگ:معلومه که میدونی..توخواهرشی..مگه میشه ندونی ...

ماری:نمیدونم جونگمین...از وقتی از اپارتمان من رفته دیگه حتی با هم حرفم نزدیم...اون حتی وقتی مامان فوت کرد هم نیومد...میدونم خبرش همه جا پخش شده و مسلما به اونم رسیده...ولی نیومد ...

اشکی که رو گونه ی ماری سر خورد حرفاشو تصدیق میکرد ...

جونگمین:حداقل...بگو کدوم ناحیه؟؟؟تو سئول؟؟؟کره؟؟

ماری:فرانسه...اون..رفته فرانسه ...

جونگ چشماشو بهم فشورد ته دلش روشن بود که میتونه پیدا کنه..مگه چندتا مدل کره ای بودن که به فرانسه مهاجرت کرده بودن و خونه خریده بودن؟؟؟

جونگ:ا...اگه...بخوام برم فرانسه..میشه هانا پیش تو بمونه ...

ماری لبخندی بین اشکاش زد:میخوای...برش گردونی؟؟؟

جونگ سرشو تکون داد:میشه؟؟؟

ماری:معلومه که میشه...کی میری؟؟؟

جونگ:فردا بلیط میگیرم ...

ماری:به نظرم بهتره چند نفریو بفرستی برات پیداش کنن و بعد خودت بری ...

جونگ:نه...میخوام..خودم دنبالش بگردم ...

ماری لبخندی زد:میتونم بغلت کنم؟؟؟

جونگمین دستاشو باز کرد و ماری اروم رفت تو اغوشش ..

یاااااا...ما گشنمونه هااااا .... -

ماری و جونگ برگشتن سمت در که هیون و کیو و یونگ ایستاده بودن ...

ماری:امادست..میخواستم بیام صداتون کنم ...

کیو تک سرفه ای کرد:به نظر نمیومداااا ..

ماری:یااااا...اوپا فقط برادری بود...جونگمین شوهر خواهرمه هاااا ...

یونگ ابروشو بالا انداخت و همونطور که اخم کرده بود رفت نشست سر میز بقیه هم نشستن ...

.................

پسرا برگشتن خونه...جونگ بعد از شب به خیر گفتن رفت تو اتاق ...هانا رو تخت خوابیده بود و چیزی تو دستش بود...اروم بهش نزدیک شد و دفتری که

تو بغلش گرفته بود رو بیرون کشید...با دیدن کاتالوگ عکسای میرا اهی کشید هانا خودش اون کاتالوگ رو درست کرده بود و عکسای میرا رو مثه البوم تو هر صفحه چسبونده بود به هانا که رد اشک رو گونش بود نگاه کرد...بوسه ای به

گونش زد:بابایی دوباره مامان میرا رو میاره پیشت ...دیگه گریه نکن هانا ...

کمی موهاشو نوازش کرد ..بعد از مسواک زدن و عوض کردن لباسش برگشت تو تخت...کاتالوگی که هانا درست کرده بود رو برداشت تا عکسا رو ببینه

لبخندی رو لبش نشست و به صورت میرا اروم دست کشید و گونه ی خیالیشو نوازش کرد ...

البومو روی میز کنار تخت گذاشت و با در اغوش گرفتن هانا به خواب رفت ....

..................

بعد از رفتن پسرا میزو جمع کرد و رفت سمت اتاقشون...بعد از پوشیدن یه لباس

راحت اومد و کنار یونگ روی کاناپه نشست

ماری:چیزی شده؟؟؟تو همی

یونگ:نه..چیزی نیست میرم بخوابم ...

خواست بلند بشه که ماری دستشو گرفت:ینی میگی بعد از یک سال زندگی کردن باهات هنوز نمیتونم بفهمم کی حالت گرفتس؟؟؟

یونگ زیر لب گفت:اگه میفهمیدی باعث بهم ریختنم نمیشدی ...

ماری که شنیده بود بلند شد و جلوش ایستاد:مگه من چیکار کردم؟؟؟چرا اینطوری میکنی؟؟؟

یونگ:نه ..تو کاری نکردی شاید من خیلی حساسم...شب به خیر ...

به سمت اتاقشون رفت

ماری:چیح...خیلی مبهمی هئو یونگ سنگ ...

رو مبل نشست و کوسنو بغل کرد:پسره ی از خود راضی

رو مبل دراز کشید و کوسنو محکم گذاشت رو سر خودش...بلند تر جوری که

صداشو بشنوه گفت:از خود راضیه مغرووووووووووور...من نمیام منت کشییییییت

هر کاری میکرد نمیتونست بخوابه...با حرص نشست و چند تا مشت به مبل و کوسناش زد:عوضیییی..خوابم نمیبرههههه ....

یونگ:قرص خواب بخور میبره

بلند شد و درحالی که پاهاشو به زمین میکوبید رفت تو اشپزخونه..چهار تا قرص خواب خورد و برگشت رو مبل...ولی بازم نمیتونست بخوابه...ناچارا رفت تو اتاق...یونگ پشت بهش دراز کشیده بود..لگدی تو تخت زد که اخش بلند شد ...

تو تخت که خوابید طولی نکشید که خوابش برد ...

..........

با صدای زنگ موبایلش چشماشو باز کرد و جواب داد...بعد از قطع کردن تماس برگشت که نگاهش به ماری که کنارش رو تخت خوابیده بود افتاد...از تخت پایین رفت و بعد از دوش گرفتن لباسشو عوض کرد و رفت کمپانی...نزدیکای ظهر بود که برگشت...ولی ماری همچنان خواب بود...دلشوره ی

عجیبی از این که میدید هنوز خوابیده داشت...اروم چند بار صداش کرد ولی جوابی نشنید...رفت تو اشپزخونه و یه لیوان اب خورد...وقتی داشت بطری رو

برمیگردوند تو یخچال چشمش به بسته ی قرص که چهارتا ازش خارج شده بود افتاد...به سرعت دویید تو اتاق...محکم ماری رو تکون میداد و صداش میکرد..وقتی بیدار نشد رو دستاش بلندش کرد

..............

-ما معدشونو شست و شو دادیم...چطور تونستن 4 تا قرص قوی بخورن؟؟؟؟این هم برای خودشون و هم برای جنین خطرناکه

یونگ:بله متوجه هستم ولی دیشب خوابش....ب...ببخشید برای کی...خطرناکه؟؟؟

-برای خودشون

نه نه..بعدش یه چیزی گفتید؟؟؟ -

-اها...برای بچه...شما...نمیدونستید باردار هستن؟؟

یونگ سرشو به علامت منفی تکون داد

ایشون سه ماهه باردارن ... -

یونگ نمیدونست از بارداریش خوشحال باشه یا از بی دقتیش عصبانی ..

الان..خوبه؟؟ -

بله خوب هستن..میتونید ببینیدشون..بعد از اتمام سرم هم مرخص هستن ... -

خوشحال دوید سمت اتاق...ولی قبل از وارد شدن اخم ظاهریی کرد

تبریک میگم ... -

ماری با ترس نگاش کرد:او...اومدی؟؟اممم..کمپانی نبودی؟؟؟

با این که از دیدن ترسش خندش میگرفت ولی خودشو کنترول کرد

یونگ:میتونستی کل بسته قرصو بخوری؟؟؟چرا فقط چهارتا؟؟

ماری:خب...خودت گفتی قرص بخورم

یونگ:نه 4 تا

ماری:ببخشید دیگه...بریم خونه؟؟؟جونگمین تا الان باید اومده باشه ...

اخمشو غلیظ تر کرد:جونگمین؟؟؟

ماری:اره قرارشد هانا رو بیاره

یونگ:سرمت تموم شه میریم ...

ماری:نه نمیخوام..بیا...(سرمو از دستش کند)...بریم ..

یونگ:یاااااااا ...

ماری:بدو من نمیخوام اینجا بمونم..تو ماشین منتظرتم ....

رفت سمت در ولی برگشت:آآآآ...راستی کجا پارک کردی؟؟؟

یونگ:جلوی در...اینم سوییچ ...

ماری رفت تو ماشین و یونگ هم بعد از این که حساب بیمارستانو پرداخت کرد رفت تو ماشین ...

وقتی رسیدن خونه جونگمین و هانا جلوی خونشون بودن...ماری سریع دویید

پایین و هانا رو از بغل جونگی گرفت:واااای...اوردیش؟؟دلم واسش یه ذره شده بود

جونگ:من دیگه باید برم..نیم ساعت دیگه پرواز دارم ..

هانا با بغض:بابایی...دالی میلی؟؟؟من دختل بدی بودم نمیبلیم؟؟؟

جونگ با بغض هانا رو بغل کرد و گونه و پیشونیشو بوسید:نه بابایی...مگه میشه عشق بابایی دختر بدی باشه؟؟من زود برمیگردم بابایی ...

هانا:زود زود بیایاااا ..

جونگ بوسه ای به موهاش زد و دادش بغل ماری:باشه بابایی ...

یونگ:جونگمین؟؟کجا میخوای بری؟؟

جونگ:فرانسه ...

یونگ با تعجب به ماری و جونگ نگاه کرد:فرانسه؟؟دنبال میرا؟؟


طبقه بندی: Old Curse★Arezoo،

تاریخ : شنبه 16 تیر 1397 | 07:33 ب.ظ | نویسنده : Arezoo | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها