سلامممم
با قسمت جدید اومدم...
فکر کنم یک یا دو تا قسمت دیگه بیشتر نداشته باشه
بفرمایید ادامه
http://s8.picofile.com/file/8328284026/7343cda6787f5f2848b8435c93bcb2d5.jpg

یونگ با تعجب به ماری و جونگ نگاه کرد:فرانسه؟؟دنبال میرا؟؟

جونگ:اره داداش...خب دیگه من میرم ...

یونگ:من تا فرودگاه باهات میام ..

جونگ سرشو تکون داد و با هم سوار ماشین شدن ...

.....................

فرانسه *

چشماشو باز کرد..هوا تاریک شده بود...درد بدی تو کمرش و زیر دلش پیچیده بود و احساس ا*ر*ض*ا*ء شدن داشت...با دیدن حوله که کمی اونطرف تر پرتاب شده بود صحنه های نا مفهمومی از ذهنش رد شد...یه نفر حولشو باز کرد...بعد از لمس وحشیانه ی بدنش و بوسیدن گردن و قفسه ی سینش....

با یاد اوریش اشکاش جاری شد و با تمام وجودش جیغ کشید...بهش تجاوز شده بود...کسی که حتی خودشم نمیدونست کیه...تو اینه ی روبه روییش بدن کبود خودشو که در اثر بوسیدن وحشیانه بود دید و شدت گریش بیشتر شد...از جاش

بلند شد و دویید تو حمام...اونقدر زیر دوش گریه کرد تا همونجا از هوش رفت ...

.....

چشماشو باز کرد..اب بخاطر زیاد باز موندن سرد شده بود...هنوزم بغض داشت و فین فین میکرد...حوله ای به خودش پیچید و رفت بیرون...رو تخت خودشو مچاله کرد و ملحفه رو دور خودش پیچید...دلش میخواست خودشو خالی

کنه...ولی نمیدونست چطوری...دوباره بلند بلند شروع کرد به گریه کردن...عکس هانا رو تو بغلش گرفته بود و زار میزد

......

چند روزی گذشته بود..با این که اون اتفاقو فراموش نکرده بود ولی حالش به نسبت بهتر بود...یه شلوار جین مشکی با کت قهوه ای باز پوشید و از خونه اومد بیرون...درحالی که توی برفا قدم میزد و اونا رو لگد میکرد یقه ی کتشو

بالا میکشید...با دیدن پسری که توی مرکز خرید شاگرد بود پوزخندی زد...بعد از اون روز دیگه برای اوردن وسایل به خونش نیومده بود...به سمتش رفت و مچشو گرفت:تو بودی درسته

پسر با ترس بهش نگاه کرد:خ..خانم میرا

میرا پوزخند تلخی زد:برگرد سر کارت...ولی دیگه نمیخوام ببینمت...من یه ادم بی ارزش بودم که هرکس به نحوی بهم ضربه زد...تو هم روش

خواست برگرده که پسره دستشو گرفت:م..من...اون کارو کردم چون..عاشقتون شده بودم...نمیخواستم بهتون توهین کنم خانم..و..ولی...واقعا بهتون علاقمند شدم ...

میرا برگشت و پوزخند زد:من حداقل 7 سال ازت بزرگترم...و...درضمن قبلا هم ازدواج کردم و یه بچه دارم...پس مسلما برات مناسب نیستم ...

م..من...معذرت -

میرا:دارم میرم ...

از اونجا دور شد و درحالی که اشکای داغش جاده ای رو روی گونش گرم میکرد قدم زد...وقتی برگشت خونه تو حیاط روی تاب نشست...سردی هوا نمیتونست از سردی قلبش بیشتر باشه...سرشو به زنجیر تاب تکیه داد..به استخر

یخ زده نگاه کرد اروم از رو تاب بلند شد و رفت روی یخای استخر ایستاد...پاهاشو روی یخ میکشید و کمی لیز میخورد..با شکستن ناگهانی یخا توی استخر افتاد اهی کشید..بدنش از سردی اب میلرزید..به سمت لبه ی استخر شنا کرد و از اب بیرون اومد...همونطور که ازش اب میچکید رفت سمت

ساختمون...لباساشو به یه بلوز بافت گشاد و شلوارک سفید عوض کرد وبدون این که موهاشو خشک کنه رو مبل نشست

.. نور اباژور خونه رو کمی روشن میکرد...شیشه ی ویسکی ای برداشت و شروع به نوشیدن کرد...با این که ساعت هنوز 4 بعد از ظهرم نبود ولی هوا تیره و تاریک بود ...

مثه همیشه با خوردن مشروب توهم حضور جونگمین ازارش میداد..ولی بازم عاشق این توهم بود...از جاش بلند شد و با صدای کش داری گفت:دوباره

مشروب خوردمممممممم....بازم دیدمت لعنتیییی...بازم دارم میبینمت...چرا ازت متنفر نیستممممم....منو از خودت متنفر کن عوضییییییییییی...میخوام...ازت متنفر..باشمممم ...

....................

سه روز بعد

دستاشو ها کرد تا گرم بشن...به محض دیدن صاحب مغازه به سمتش دویید و دستشو گرفت:ببخشید اقا؟؟

صاحب مغازه برگشت:بله؟؟میتونم کمکتون کنم؟؟؟

جونگ:این..این دخترو میشناسید؟؟؟گفتن تو این حوالی خونه خریده و اینجاها زندگی میکنه...لطفا خوب دقت کنید

و عکس میرا رو بهش نشون داد

صاحب مغازه اخمی کرد:برای چی میخوای درباره ی اون بدونی؟؟

جونگ:شما..شما میشناسیدش؟؟؟خواهش میکنم بگید..برام مهمه ...

میخواید دوباره اذیتش کنید؟؟؟دختر به اون جونی و زیبایی نباید اونطوری افسرده و گوشه گیر باشه اقای محترم...متاسفم..نمیتونم بگم کجا زندگی میکنه ... -

جونگ:اقا..خواهش میکنم...اون زن منه..مادر دخترمه..خواهش میکنم بگید کجاست..من باید پیداش کنم ...

مرد با تردید نگاش کرد:نمیخوای..اذیتش کنی؟؟؟

نه..قسم میخورم .. -

- خب..خونش...تو اون خیابون بالاییه...یه در بزرگ با نرده پلاک 32-91

جونگمین تشکری کرد و با عجله دویید سمت خیابونی که اون مرد ادرس داده بود...در خونه رو باز کرد و وارد شد...قسمتی از استخر یخ زده بود و قسمتی

یخش شکسته بود...اروم به سمت ساختمون اصلی قدم برداشت..هیجان زده بود

که بعد از یک ماه گشتن تونسته خونشو پیدا کنه و ممکنه تا چند دقیقه ی دیگه ببیندش...صفحه ی رمزو بالا زد ...اولین عددی که به نظرش رسید تاریخ تولد هانا بود...ولی رمز در اون نبود...تاریخ تولد خودش و بعد مال میرا رو

زد..ولی بازم باز نشد...یه فکری به سرش زد..اگه

هنوزم مثه قبل بود میرا همیشه همه چیو ترکیب میکرد...دو رقم اخر تاریخ تولد خودش و بعد دو رقم اخر مال هانا رو زد و در با صدای ارومی باز شد...اروم وارد خونه شد...شخصی که روبه روی شومینه نشسته بود و یه ملحفه

دورش بود توجهش رو جلب کرد...اروم بهش نزدیک شد...اون میرا

بود...کاملا میتونست عطرشو حس کنه حتی اگه با بوی تند الکل قاطی شده بود ...اروم صداش کرد...میرا برگشت با خوشحالی بلند شد و دوقدم اولو به سمتش دویید...ولی بعد صورتش دوبارده ناراحت و گرفته شد با بغض گفت:بازم

همونه...دیگه خسته شدم..نگاهی به بطری نصفه ی مشروب کرد:هه..حالا دیگه با نصف بطری هم اینطوری توهم میزنم..اهی کشید و خواست از کنار جونگ رد بشه که بازوشو گرفت

جونگ:ت..تو...با خودت چیکار کردی؟؟؟

میرا لبخند تلخی زد:انعکاس کسی که دوسش داشتم رو از پشت مشروب دیدم...گناهه؟؟؟

جونگ:میرا ...

میرا:اسممو صدا نکن لعنتی...نمیبینی دیونم میکنی وقتی نیستیو اسممو صدا میکنی؟؟؟وقتی بعد از دوساعت که اثر اون الکل کوفتی بپره نمیبینمت...این داغونم میکنه ..

جونگ:ت..تو داغی...تب داری؟؟

میرا اهی کشید:حداقل الان که دارم میبینمت بذار بغلت کنم ...

جونگ بدون معطلی میرا رو در اغوش گرفت و اشکاش جاری شد...دختری که اون عاشقش شده بود هیچ شباهتی به این دختر افسرده و ضعیف نداشت...هیچ وقت عشقشو اینطوری تصورم نکرده بود وقتی ازش جدا شد به صورت رنگ پریدش خیره شد

میرا:نمیخوام تموم بشه...من این توهماتو دوس دارم...این که خیالی ببینمت و بغلت کنم رو دوس دارم ...

جونگ دستشو کشید و لبای تشنشو نثار لبهای خشک و ترک خورده ی میرا کرد...بعد از بوسه ی طولانی از هم جدا شدن

جونگ:من توهم نیستم میرا...واقعا اینجام...اومدم که ببرمت

میرا:همیشه همینو میگی..اومدی که منو ببری...ولی اخرش تنهایی میری ...

جونگ:نه...این دفعه با هم میریم..برمیگردیم پیش دخترمون..برمیگردیم پیش هم..با هم زندگی میکنیم..هممم؟؟

میرا:چرا امیدوارم میکنی..حتی توهم حضورتم بدجنسه جونگ نیشگونی از بازوش گرفت:دختره ی خنگ..میگم توهم نیستم هی به روح نسبتم میدی...

میرا با ناباوری نگاش کرد:من نگفتم دارم خواب میبینم

پارک جونگمین...گفتم توهم زدم ..

جونگ اهی کشید و دست میرا رو به سمت اشپزخونه کشید...سرشو گرفت و شیر ابو رو سرش گرفت

میرا جیغ کشید:یااااا....سردههههه

جونگ:الانم میگی توهمم ...

میرا عطسه ای کرد :ت...تو...واقعیی؟؟؟

جونگ دوباره لباشو رو لب میرا گذاشت و عمیق بوسید...ازش جدا شد و اروم بغلش کرد:اره..هستم...این دفعه واقعیم

میرا دستاشو دور کمر جونگ حلقه کرد:عوضی...عوضیییییییی...ازت بدم میااااد...خیلی بدم میاااد ...

جونگ لبخندی زد و حلقه ی دستاشو تنگ تر کرد ...

....................

کره **

هانا:چی دوفت؟؟؟

هیون:ها؟؟؟چیزی نگفت..چرت و پرت گفت

هانا قیافه ی متفکری به خودش گرفت و از ماری که رو پاش نشسته بود

پرسید:خالههه..شرت و شرت شیه؟؟؟

ماری که از خنده سرخ شده بود گفت:ینی..اممم..حرفش بی معنی بود..نمیشه فهمید چی میگه ...

یونگ:حالا جدی چی گفت

هیون صداشو صاف کرد و با لحن مسخره گفت:هوا اینجا برفیه...من و عشقم الان یهویی...رادیو کی بی اس

هیونگ و کیو که از لحن هیون خندشون گرفته بود همو بغل کرده بودن و میخندیدن ..

هیون:خدا میدونه هانا بزرگ شه از بین این دوتا چی در میاد ...

هیونگ لبخند شیطونی زد:شرط میبندم با همن ...

کیو نیشش باز شد:اووووو....جونگمینم که اتیشش تنننننننننند


طبقه بندی: Old Curse★Arezoo،

تاریخ : سه شنبه 19 تیر 1397 | 12:12 ق.ظ | نویسنده : Arezoo | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها