سلام
سلامی به خنکی کولر
نه به گرمی آفتاب که توی این تابستون پوست هممونو کندهآزورا جان تو رو خدا به اون مامانت بگو اینقدر داغ نباشه
خب با یاری و توکل به خدا شروع میکنیم بعد از 10 ماه تاخیر
امیدوارم که از اینجا به بعد داستان هم مورد پسندتون واقع شود







آزورا که منتظر بقیه حرف یونگ سنگ بود همینطور با تعجب به یونگ سنگ زل زده بود.یونگ سنگ حسابی محو آزورا شده بود،نگاهش از روی چشمهای آزورا لغزید و بر روی لبهای خوش فرمش افتاد.آزورا همچنان به یونگ سنگی خیره شده بود که هر لحظه بهش نزدیکتر میشد.چیزی نگذشت تا لبهای یونگ سنگ بر روی لبهای آزورا فرود اومدند،آزورا حس عجیبی داشت،انگار که توی قلبش آتیش بازی میکردند.تنها کاری که در اون لحظه تونست انجام بده بستن چشمهاش بود.یونگ سنگ دستهاش رو از روی دستهای آزورا برداشت و دست راستش رو بر روی گونه آزورا گذاشت و دست دیگه اش رو پشت گردنش قرار داد و همینطور از لبهای آزورا بوسه های آروم و ریز میگرفت تا اینکه لبهای آزورا رو وادار کرد تا به بوسه هاش جواب بده.
آزورا گوشه تی شرت یونگ سنگ رو توی دستش مچاله کرده بود.چند لحظه بعد یونگ سنگ از بوسه دست کشید و عقب رفت و با صورت سرخش به آزورا خیره شد.آزورا هنوز هم توی شوک بود که یونگ سنگ آزورا رو در آغوش کشید و گفت:
میدونم الآن میخوای بپرسی که این چه کاری بود،ولی من زودتر از تو میخوام جوابت رو بدم.این اسمش بوسه ست...وقتی یه پسری دختری رو دوست داشته باشه اینکار رو انجام میده.آزورا راستش من نمیدونستم این روزها چمه،همش باهات بد رفتاری میکردم،راستش فهمیدم میترسم از دستت بدم...اوایل واقعا به چشم برگ برنده بهت نگاه میکردم،به چشم کسی که میتونه زندگیم رو عوض کنه و رویاهام رو به حقیقت برسونه.ولی کم کم فهمیدم تو بیشتر از اینا برای من ارزش داری.خیلی با خودم کلنجار رفتم...میخواستم احساسم رو پنهان کنم ولی دیدم نمیتونم بزارم اینطوری بگذره.تو...آزورا تو چه حسی از این بوسه گرفتی؟تو..از من خوشت میاد؟؟
آزورا به آرومی از آغوش یونگ سنگ بیرون اومد،صورتش از تعجب شبیه علامت سوال شده بود.با لکنت گفت:احساس فوق العاده..فوق..العاده...عجیب و...خوب..و خوبی میکنم.من...از وقتی که...توی آسمون..برام دست تکون دادی...شروع به دوست داشتنت کردم.
یونگ سنگ آب دهنش رو قورت داد،انگار داشت خواب میدید...چنین صحنه ای واقعا براش عجیب بود..مخصوصا اینکه آزورا قبولش کرده بود.فکر میکرد آزورا با اون همه بد اخلاقی که ازش دیده قبولش نکنه.
به سرعت از جاش بلند شد و به سمت جعبه کوچکی که بر روی میز بود رفت و برش داشت و دوباره سرجاش برگشت و نشست و جعبه رو باز کرد و گردنبند رو برداشت و بازش کرد و دور گردن آزورا انداخت و گفت:
این یه هدیه ست از طرف من...از طرف...دوست*پسرت.
همین موقع آزورا سکسکه ای کرد که باعث شد تا یونگ سنگ خنده اش بگیره.آزورا گردنبند رو توی دستش گرفت و با سکسکه گفت:خیلی ممنونم...خیلی قشنگه.
یونگ سنگ لپ آزورا رو گرفت و کشید و بوسه کوتاهی به گونه اش زد و گفت:میدونستی خیلی بانمک و شیرینی؟؟
آزورا با تعجب گفت:شیرین؟؟شیرین مگه مزه نیست؟
یونگ سنگ به سادگی آزورا خندید و گفت:چرا هست توام شیرینی،اینطور نیست؟
*********
ساعت رو روی شش صبح کوک کرد و خواست چراغ خواب رو خاموش کنه که تقه ای به در خورد و آزورا با بالش توی آغوشش داخل اتاق خواب یونگ سنگ شد،گوشه ای از بالش رو با دندونش گاز گرفته بود و قیافه مظلومی به خودش گرفته بود.
یونگ سنگ با دیدن قیافه آزورا خندید و گفت:چیزی شده؟؟
آزورا لبخند دندان نمایی زد و گفت:میشه من پیش تو بخوابم؟؟
و بدون منتظر موندن برای جواب یونگ سنگ به سمت تخت دوید و کنار یونگ سنگ دراز کشید.یونگ سنگ اخم بامزه ای کرد و گفت:باید برگردی سرجات بخوابی.نمیتونی پیش یه پسر بخوابی.
آزورا با همون مظلومیت دوباره گفت:ولی تو گفتی دوست*پسرمی،بعدشم امشب منو بوسیدی.
یونگ سنگ:ولی اینطوری من خوابم نمیبره.
آزورا محکم دستهاش رو دور کمر یونگ سنگ حلقه کرد و گفت:خواهش میکنممممم.
یونگ سنگ آهی کشید و گفت:خیله خب باشه همینجا بخواب.
آزورا با خوشحالی بوسه ای به گونه یونگ سنگ زد و دوباره خودش رو توی آغوش یونگ سنگ جا کرد،یونگ سنگ خندید و شروع به نوازش موهای آزورا کرد و آزورا هم چشمهاش رو بست تا بخوابه.یونگ سنگ همینطور که موهای آزورا رو نوازش میکرد گفت:
میدونی آزورا همه چیز از وقتی تو اومدی عجیب شده،آیدول معروف هئو یونگ سنگ و عضو دابل اس فایو او وان داره توی یه خونه با یه دختر زندگی میکنه،تازه اون دختره هم شهاب سنگه...الآن هم آیدول معروف همون دختر رو در آغوش گرفته و داره موهاش رو نوازش میکنه...همه چیز شبیه یه رویاست.راستش آزورا من آرزوهای زیادی دارم...میخوام یه روز دوباره در کنار کیوجونگ،هیونگ جون،هیون جونگ،جونگ مین روی استیج بخونم..میخوام دوباره شادی کنم،میخوام دیگه ساکت و آروم نباشم.تازه در کنار این رویاها میخوام تو در کنارم بمونی...نمیخوام اتفاقات گذشته برام تکرار بشن.بنظرت موفق میشم؟؟اصلا این آرزوها برآورده میشن؟؟میخوام یه زندگی بی حاشیه داشته باشم...مخصوصا هیون جونگ هئونگ..دلم میخواد اون هم از شر این اتفاقات خلاص بشه.
آزورا که دیگه مست خواب شده بود با بیحالی زیر لب آروم گفت:اومم...موفق میشی.
یونگ سنگ دست از نوازش کردن موهای آزورا برداشت و چراغ خواب رو خاموش کرد و کنار آزورا دراز کشید و آزورا خودش رو بیشتر در آغوش یونگ سنگ فرو کرد و هر دو باهم بخواب رفتند.
*********
صدای آهنگ رو تا آخرین حد بالا برده بود و به تنهایی مشغول رقصیدن لاویا بود.کم کم عرقهاش در اومدند،همینطور که قطرات عرق از چونه اش به کف سالن میریختند سعی میکرد تا افکارش رو جمع کنه.چند روز بود که فقط در مورد گ*ی ها میخوند،حسابی عصبی و ناراحت بود،میترسید از خودش...نمیخواست چنین اتفاقی براش بیفته.چرا باید از پسری مثل سونگ جو خوشش میومد؟
چرخی زد و داد بلند کوتاهی کشید و یکدفعه کف زمین نشست.همین موقع در سالن تمرین باز شد و هیونگ جون با کوله پشتیش که بر روی دوشش بود داخل شد.با دیدن کیوجونگ که وسط سالن کلافه نشسته بود به سمتش رفت و بر روی زانوهاش نشست و گفت:
کیوجونگا؟؟حالت خوبه؟؟
کیوجونگ در حالی که نفس نفس میزد به چشمهای هیونگ خیره شد و بی مقدمه گفت:جونا...اگه من یه روزی از یه پسری خوشم بیاد اونوقت تو چیکار میکنی؟؟
هیونگ جون از تعجب و ترس سریع سر جاش نشست و دستهاش رو بصورت ضربدری بر روی بدنش گذاشت و با ترس گفت:یااا یااااااااا...از این به بعد به من نزدیک نمیشی...
جیغی زد:تو گ*ی شدی!
کیوجونگ جلوی دهن هیونگ رو گرفت و داد زد:یاااااااا...من فقط دارم ازت سوال میکنم اونوقت تو دیوونه بازی در میاری.
هیونگ آروم شد و کیوجونگ دستش رو از روی دهن هیونگ برداشت.هیونگ آه بلندی کشید و گفت:حالا واقعا از یه پسر خوشت اومده؟؟
کیوجونگ با عصبانیت داد زد:یاااا جونی!
همین موقع در باز شد و آزورا و یونگ سنگ داخل سالن شدند.کیوجونگ با دیدن آزورا آب دهنش رو قورت داد و نگاهش رو به یه سمت دیگه داد.هیونگ جون با دیدن مسیر نگاه کیوجونگ که به آزورا بود زیرلب گفت:وایی!
یونگ سنگ با تعجب به کیوجونگ و هیونگ جون خیره شد و گفت:سلام،چیزی شده؟؟
و بعد مسیر نگاه هیونگ رو گرفت و وقتی به آزورا رسید خودش هم با تعجب به آزورا خیره شد با نگاهش آزورا رو بررسی کرد تا شاید به یه نقصی برسه اما با پیدا نکردن نقص دست از کارش کشید.
آزورا هم تنها با تعجب به اون سه تا زل زده بود.
در طول تموم مدت تمرین هیونگ جون تنها با استرس به کیوجونگ و آزورا خیره شده بود و یونگ سنگ هم تنها با تعجب به نگاه های آشفته هیونگ خیره شده بود.
*********
خواست سوار ماشینش بشه اما فکر کردن به حرف کیوجونگ واقعا اذیتش میکرد.دستش رو بر روی سرش گذاشت و موهاش رو عقب داد و با خودش گفت:اگه کیوجونگ از سونگجو خوشش میاد یعنی پس...واییی اصلا نمیتونم فکرش رو بکنم!پس باید هر جور شده با یونگ سنگ حرف بزنم تا حداقل سونگجو رو دیگه با خودش نیاره،یا سونگجو رو بفرسته خونشون!
***********
بلاخره دوره آموزشیش به پایان رسیده بود،روزها همینطور به سرعت میگذشتند.از اینکه امروز میتونست دوباره برادرهاش رو ببینه حسابی خوشحال بود.ساکش رو برداشت و بر روی دوشش انداخت،مرخصی رفتن حسابی براش لذت بخش بود.به محض خروج از ساختمان اصلی پادگان گوشیش رو بیرون آورد و شماره هیونگ جون رو گرفت،بعد از چند بوق بلاخره صدای هیونگ جون از پشت خط شنیده شد:
بله؟؟
جونگ مین با صدای پر انرژی ای گفت:سلام جونی،امروز چیکاره ای؟
هیونگ جون با ذوق گفت:جونگ میناااااا...تویی؟؟
جونگ مین با لحن تحقیرآمیزی گفت:خاک تو سرت!شماره عشقت رو از روی گوشیت پاک کرده بودی؟؟
هیونگ جون:نخیرم،فقط اصلا به اسمت نگاه نکردم همینجوری جواب دادم...ببینم تو الآن کجایی؟
جونگ مین:امروز دوره آموزشیم تموم شد،دارم میام خونه ات.
هیونگ جون که حسابی ذوق زده شده بود گفت:زودتر بیا،امروز قراره درباره آلبوممون صحبت کنیم چه خوب شد که داری میای.
جونگ مین خندید:حسابی خوشحال باش چون عشقت و دلیل نفس کشیدنت داره میاد.
هیونگ جون بلند خندید:زهرمار!زودتر بیا،میبینمت خداحافظ.
جونگ مین همینطور که میخندید تماس رو قطع کرد و گوشیش رو داخل جیبش قرار داد.خواست به سمت ماشینی که منتظرش بود بره اما با یادآوری هیون جونگ با خودش گفت بهتره که اول قبل رفتنش پیش پسرها یه سر بهش بزنه.
داخل ماشین نشست و رو به راننده اش گفت:لطفا برید به محل خدمت هیون جونگ.
**********
خانم کیم بشقاب میوه های پوست کنده و خرد شده رو جلوی کیوجونگ بر روی میز گذاشت و گفت:داری میری حداقل از اینا یه کم بخور که انرژی داشته باشی.
کیوجونگ لبخندی زد و گفت:ممنونم مامان.
خانم کیم بر روی مبل رو به روی کیوجونگ نشست و گفت:نمیخوای بگی چی شده؟؟این روزها خیلی توی فکری...اگه بخاطر کام بکتونه باید بگم اصلا نگران نباش،اتفاقا کیوجونگ من فکر میکنم شما دوباره مثل قبل درخشان میشید.نباید امیدتون رو از دست بدید.
کیوجونگ به چشمهای مادرش خیره شد و گفت:قطعا که ما بهترینیم مامان..عشقی که از شما و طرفدارهامون دریافت میکنیم باعث میشه تا ما رو بهترین کنه.
از جاش بلند شد و به سمت مادرش رفت و در آغوش کشیدش و گفت:مامان...ممنونم که بهم اعتماد میکنید...هرگز نمیزارم که اعتبارمون زیر سوال بره.میخوام براتون پسری باشم که بهش افتخار میکنید.
خانم کیم لبخندی زد و همینطور که سر کیوجونگ رو نوازش میکرد گفت:من و پدرت و خواهرت همین الآنشم بهت افتخار میکنیم پسرم...هیچوقت فراموش نمیکنم اون روزهای سخت رو..روزهایی که مجبور بودی برای ایون آه با اون دستهای کوچیک تنهایی برنج بپزی.
*********
با دیدن جونگ مین که منتظرش ایستاده بود و با سنگریزه جلوی پاش بازی میکرد لبخند پررنگی زد و جلو رفت و بلند گفت:اسب جذابمون اینجا چیکار میکنه؟
جونگ مین با شنیدن صدای هیون سرش رو بالا گرفت با دیدنش لبخند پررنگی زد و جلو رفت و هیون رو در آغوش کشید و چند لحظه بعد از هم جدا شدند.جونگ مین نگاهش رو به صورت هیون گرفت و گفت:
چطوری پسر؟؟داری روزهای سختی رو میگذرونی.حالت خوبه؟؟ماها رو که فراموش نکردی؟
هیون لبخندی زد و مشت آرومی توی بازوی جونگ مین زد و گفت:مگه آلزایمر دارم که فراموشتون کنم احمق خل...من واقعا خوبم...راستش جونگ مین واقعا دارم روزهای سختی رو میگذرونم ولی میدونم که بلاخره روزهای خوبم میان.
هردو باهم شروع به قدم زدن کردند.جونگ مین نفسش رو محکم بیرون داد و گفت:بچه ها دارن برای کامبکشون آماده میشند.خیلی دلم میخواست من و تو هم کنارشون می بودیم.راستش...بهشون حسودیم میشه..اینکه اونا میتونند روی استیج باشند و من و تو در حال حاضر نمیتونیم.
هیون دستش رو دور گردن جونگ مین انداخت و گفت:دیوونه اونا که برای خودشون روی استیج نمیرند..اونا برای هممون روی استیج میرند...میرند تا دوباره دابل اس فایو او وان رو نشون بدند.
جونگ مین خنده کوتاهی کرد و گفت:توی پیج اینستاگرامم خیلیا میان کامنت میدن که چرا با هیون جونگ قهرید!واقعا خنده داره اینطور نیست؟
هیون جونگ خندید و گفت:چقدر تاسف برانگیزه وقتی ماها رو تنها از طریق دوربینها قضاوت میکنند.
جونگ مین:همینه دیگه..آیدولها همیشه از دوربینها قضاوت میشند.از امروز مرخصیم شروع شد،راستش از اینجا دارم میرم خونه جونی...بعدشم باهاش میرم سر تمرینشون.پیامی نداری بهشون بگم؟؟
هیون لبخندی زد و گفت:به یونگ سنگ بگو عمرا بتونی مثل من لیدری کنی!
جونگ مین و هیون همزمان باهم خندیدند.
**********
با کنجکاوی مشغول خوندن کتاب درباره رابطه دختر و پسر بود،نفسش رو محکم بیرون داد و سرش رو خاروند،زیر چشمی نگاهی به یونگ سنگ انداخت که حسابی درگیر نوشتن یه سری جملات بر روی کاغذ بود و هر از گاهی هم از شدت عصبانیت و اعصاب خرد کنی کاغذ رو مچاله میکرد و سراغ کاغذ نو میرفت.پاهاش رو بر روی میز گذاشت و اینبار کاغذ رو توی دستش گرفت و چشمهاش رو بست تا تمرکز بیشتری کنه.
آزورا از جاش بلند شد و آروم آروم به سمت یونگ سنگ رفت و همینطور به صورتش خیره شد،میخواست بدونه که یونگ سنگ داره به چی فکر میکنه و چی فکرش رو اذیت میکنه.همین موقع یونگ سنگ چشمهاش رو باز کرد و با دیدن صورت آزورا که درست جلوی صورتش بود یکدفعه دستش رو بر روی قلبش گذاشت و گفت:ترسیدم دختر!
آزورا با تعجب به عکس العمل یونگ سنگ گفت:چیزی شده؟؟آخه انگار اذیتی!
یونگ سنگ خودکار توی دستش رو بر روی میز عسلی جلوش انداخت و گفت:دارم روی عنوان آلبوممون فکر میکنم.
نگاهی به ساعت مچیش انداخت و گفت:بچه ها چرا دیر کردند؟تا الآن باید به کمپانی میرسیدند.
آزورا بر روی پاهای یونگ سنگ نشست و لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:اینقدر کلافه نباش،باشه؟؟میای باهم کتاب بخونیم؟؟
یونگ سنگ کتاب رو از دست آزورا کشید و به عنوانش خیره شد:رابطه*جنسی!
صورتش از خجالت سرخ شد و سرفه ای کرد و گفت:این رو از کجا خریدی؟؟چرا باید چنین کتابایی بخونی؟
آزورا چهره اش رو مظلوم کرد و گفت:خودت گفتی خودم درباره این چیزا بخونم،خب این رو توی یه کتاب فروشی دیدم خریدم.
شاخه ای از موهای کوتاه پسرونه اش رو پشت گوشش داد و گفت:یونگ سنگا...
یونگ سنگ:هومم؟
آزورا:من تصمیم گرفتم...برای خودم کار کنم.
یونگ سنگ با تعجب گفت:کار کنی؟؟چرا کار کنی؟؟من که به اندازه کافی پولدارم و میتونم بهت پول قرض بدم.
آزورا انگشتهای اشاره اش رو بهم فشار داد و گفت:خب میخوام برای خودم تجربه کسب کنم...نمیتونم که همیشه سر بارت باشم..
یونگ سنگ با تعجب گفت:باورم نمیشه آزورا داره این حرفها رو میزنه..اوههه...فکر کنم دوست*دختر شهاب سنگم داره نحوه زندگی آدمها رو یاد میگیره.
آزورا خندید  و مثل همیشه صورتش از نور پر شد.یونگ سنگ دستهای آزورا رو گرفت و گفت:خیلی خب..قبوله..میذارم کار بکنی.ولی دیگه شبها نباید بیرون بمونی.
انگشت اشاره اش رو بر روی نوک بینی آزورا زد.به صورت آزورا خیره شد و چشمهاش رو بست و صورتش رو نزدیک صورت آزورا برد و خواست تا آزورا رو ببوسه که همین موقع در با شتاب باز شد!
هیونگ جون در چهارچوب در قرار گرفته بود با دیدن آزورا که بر روی پاهای یونگ سنگ نشسته بود دادی کشید که یونگ سنگ به سرعت آزورا رو هول داد و آزورا روی زمین افتاد.همین موقع جونگ مین پشت سر هیونگ رسید و با تعجب گفت:چی شده؟؟
یونگ سنگ با دیدن جونگ مین با خوشحالی گفت:اوه جونگ مینااااا!!اومدی بلاخره.
جونگ مین همینطور که میخندید هیونگ رو از جلوی در کنار زد و داخل رفت و گفت:چی شد یکدفعه؟؟هیونگ چرا داد زدی؟
هیونگ همینطور که هنوز به صحنه ای که چند ثانیه قبل دیده بود خیره شده بود آب دهنش رو قورت داد و سرش رو به راست و چپ تکون داد و گفت:هیچی..هیچی نشده!
آزورا به سرعت از روی زمین بلند شد و با لبخند جلو رفت و خواست با جونگ مین دست بده که هیونگ همین موقع جیغ زد.هر سه نفرشون با تعجب به هیونگ خیره شدند.
یونگ سنگ رو به هیونگ گفت:چت شده هیونگ جون؟؟
هیونگ همینطور به آزورا خیره شده بود.آزورا نزدیک هیونگ رفت و گفت:چیزی شده؟
هیونگ  دستهاش رو بصورت ضربدری بر روی بدنش گذاشت و گفت:جلو نیا...به من دست نمیزنیا!
جونگ مین رو به یونگ سنگ گفت:فکر کنم دیوونه شده،تا همین چند دقیقه پیش حالش خوب بودا!
یونگ سنگ دستش رو بر روی شونه جونگ مین گذاشت و گفت:نگران نباش خودمو حالشو جا میارم.
به سمت هیونگ رفت و بازوش رو گرفت و با خودش به سمت بیرون کمپانی کشید.جونگ مین نفسش رو محکم بیرون داد و رو به آزورا گفت:نمیدونم پسره چش شد یهو..بیخیالش...تو چطوری سونگجو؟؟
آزورا لبخندی زد:ممنونم من خوبم.


*************************************

خب بعد از قرنها قسمت هشتم رو هم خوندید بلاخره...
چطور بود؟؟
درباره کیوجونگ چی فکر میکنید؟؟فکر میکنید که بلاخره میتونه رازی که باهاش رو به رو هست رو کشف کنه؟؟یا اینکه بقیه پسرا پرده از این راز برمیدارند؟ :)
دیدید جونی بدبخت داره کم کم دیوونه میشه از دست اینا :)))
و امان از دست تو جونگ مین :)))



طبقه بندی: My girl♥friend is a meteoric★Maedeh،
برچسب ها: My girl♥friend is a meteoric، دوست♥دخترم شهاب سنگه،

تاریخ : جمعه 22 تیر 1397 | 11:00 ب.ظ | نویسنده : ♦마에데♦ | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها