سلام سلام چطورید بچه ها؟ خوبید؟ اومدم با پارت بعدی بخششم اومدم خوب خوب مژدگانی میدم داره تموم میشه فکر کنم این پارت یدونه مونده به آخریه قسمت آخرو ساعت هشت میزارم بیاید بخونید ببینید چقدر دخترخوبیم تازه میخوام تیزر داستان بعدی رو هم بزارم
بفرمایید ادامه....


هوا گرفته بود و نم بارون میزد. نمیدونم چقدر گذشته بود که شدت گرفت. آروم زیر بارون قدم میزدم..................

رفتم خونه.سرمو انداختم پایین خواستم برم تو اتاقم که مامانم با صدای گرفته گفت:

برو دنبال کارای کیو جونگ...دوست ندارم بیشتر از این تو اون بیمارستان بمونه.....باید بزاریم بره...خودش اینو میخواد....

برگشتم و گفتم:

واقعا میخوای...

_ آره. اونجا عذاب میکشه.

دوباره اشکام سرازیر شد. سرمو تکون دادم و رفتم تو اتاقم. تا شب از اتاقم بیرون نرفتم.آلبوم عکسامو برداشتم و یکی یکی عکسامونو نگاه کردم. آخرین عکس برای چند ماه پیش بود که باهم رفته بودیم بیرون. هنوز باورم نمیشه از این به بعد دیگه کیو جونگ نمیاد خونه...دیگه نمیاد پیشم حرف بزنیم...دیگه بخاطر کارای احمقانش دعوا نمیکنیم...دیگه نمیبینمش....

............................................

هیون:

چند روز گذشته بود و گه گدایی قلبم میگرفت ولی خیلی زود دردش از بین میرفت. گاهی اوقات تو تنفس دچار مشکل میشدم که باعث شده بود دستگاه تنفس بهم وصل باشه. چند باری به دکتر گفتم اجازه بده با خونه تماس بگیرم ولی موفق نمیشدم باهاشون صحبت کنم چون شبا خیلی زود میخوابیدن و صبح هم میرفتن بیرون. فقط یی یون میموند خونه که نمیدونم چرا جواب تلفنو نمیداد. روز ها پشت سر هم میگذشت و هنوز اهدا کننده ای پیدا نشده بود. با گذشت هر روز به گفته دکتر حالم بدتر و وضعم خطرناک تر میشد. خودم که امید نداشتم فقط دکترم بود که هی بهم میگفت خوب میشم و میخواست یکم امیدوارم کنه ولی میدونستم همچین چیزی امکان نداره. ترسیده بودم...ای کاش میشد یک بار دیگه برم خونه و بقیه رو ببینم. تو این چند روز هیونگ جون با یونگ سنگ فقط یکبار اومدن دیدنم و خیلی هم زود رفتن. دوست داشتم قبل از مرگم کیو جونگ  نامزدشو با هم ببینم. خوشحالیشونو ببینم. جونگ مین و سونگ یون رو ببینم. دلم میخواست خیلی کارا رو انجام بدم ولی نمیشد و همین خیلی ناراحتم کرده بود. حدودا دو هفته گذشته بود که هیونگ جون با لباسای مشکی و خاکی در حالی که از ناراحتی صورتش قرمز بود و نم اشک گوشه چشمش بود اومد پیشم. خیلی تعجب کرده بودم. گفتم:

هیونگ جون خوبی؟ چیزی شده؟

_ هیون...تو نمیدونی چه اتفاقی افتاده؟

_ نه. برای چی لباسات خاکیه؟ چرا مشکی پوشیدی؟

_ هیون...اتفاق خیلی بدی افتاده...

_ چی شده؟ یونگ سنگ چیزیش شده؟

_ نه یونگ سنگ خوبه ولی...کیو جونگ...امروز...

_ کیو جونگ چی بگو دیگه!

_ الان...از مراسم خاکسپاری اومدم.

_ خاکسپاری کی؟

_ ............کیو جونگ.........

با وحشت زل زدم تو چشماش...چی میگفت؟یعنی چی؟

_ کیو جونگ...تصادف کرد...

_ تصادف؟

_ اوهوم...مرگ مغزی شد...امروز دفنش کردن...

یه قطره اشک ریخت و صورتشو پوشوند. نمیتونستم تو بیمارستان بمونم. سرم و دستگاه تنفسو کنار گذاشتمو.یهو از رو تخت پایین اومدم و کتم رو از تو ساک زیر تختم برداشتم و تنم کردم و بدو بدو دوییدم بیرون. هیونگ جون دنبالم میومد و داد میزد. بهم رسید و جلوم وایساد و گفت:

هیون کجا میری؟ تو باید بمونی بیمارستان!

_ کیو جونگ مرده میگی بمونم بیمارستان؟ چی داری میگی؟ کجاست؟

_ هیون....بیا دنبالم.

شروع کرد دوییدن و منم دنبالش. چند تا پرستار مارو دیدن و اومدن دنبالم ولی بهم نرسیدن چون سریع از بیمارستان اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم. نمیدونستم آدرس کجاست... خیلی حالم بد بود...احساس خفگی داشتم ولی الان نباید سوسول بازی در بیارم...کیو جونگ مهم تره... زیاد طول نکشید که رسیدیم. هیونگ جون جلو رفت ولی یهو وایساد و گفت:

هیون...جلو تر نیا...جونگ مین و یوجین هنوز اونجان...

دقت کردم دیدم یو جین سرشو گذاشته بود رو زمین و بلند گریه میکرد. جونگ مینم کنارش رو زمین نشسته بود و در حالی که دستشو رو صورتش گرفته بود گریه میکرد. حالم بدتر شد. احساس میکردم کسی قلبمو تو دستش گرفته و داره فشار میده... دستو پام داشت شل میشد. یکم گذشت که جونگ مین بلند شد و یوجینو بغل کرد و خواست بلندش کنه ولی یوجین هنوز آروم نشده بود. هنوز داد میزد و میگفت میخواد بمونه پیش کیو جونگ. به هر زحمتی بود جونگ مین یوجینو برد نشوند تو ماشین و راه افتاد. نزدیک رفتم...گل رز سفید کناره های قبرش بود. اسمشو نوشته بودن. دیگه مطمئن شدم مرده. انگار قلبم از داخل تیکه تیکه شد. بی اختیار افتادم رو زمین. هیونگ جون ترسیده بغلم کرد و مدام صدام میکرد. کم کم صداش تو ذهنم گم شد.چشمامو بستم تا صدایی که میشنیدم واضح تر بشه. فقط یه چیز میشنیدم. صدای کیو جونگ تو مراسم نامزدیش بود:

هیون...نگرانم...خیلی میترسم...نمیدونم چرا...شاید بخاطر پدرمه...نکنه بیاد مجلسو به هم بزنه؟

_ نمیدونم. بهتره زیاد بهش فکر نکنی...

_ خیلی نگرانم...راستی...تو چرا انقدر عرق کردی؟ درد داری؟

_ نه...تا حالا تو چنین مجلسی نیومده بودم...یکمی احساس غریبی میکنم...

_ هی...مجلس منه دوست ندارم غریبی کنی!

صدای خندش موقعی که جونگ مین داشت مسخرش میکرد و اداشو در میاورد تو گوشم پیچید...دیگه هیچ صدایی نیومد. احساس میکردم بدنم داره تکون میخوره. به سختی چشمامو باز کردم . دکتر با چند پرستار و هیونگ جون بالا سرم بودن. دوباره چشمامو بستم...

......................................




طبقه بندی: Forgive★Cindia،

تاریخ : چهارشنبه 20 تیر 1397 | 05:36 ب.ظ | نویسنده : Cindia • | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها