سلام سلام اینم پارت آخر. بسیار این داستانمو میدوستیدم حیف که تموم شد. ولی خدایی خودم خیلی گریه کردم بابت این آخرش انقدر پیشبینی کردین حرصم در اومد لج کردم زدم همرو کشتم تقصیر خودتون بود منو سرزنش نکنین خوب بفرمایید بخونید شرشر اشک بریزید...
راستی بابت کوتاه بودن پارت قبل و این پارت معذرت میخوام میخواستم یه پارت بشه میهن نذاشت مجبور شدم دوتاش کنم.

هیونگ جون:

دکترش گفت اگه اهدا کننده پیدا نشه حتی تا شب دووم نمیاره. کیو جونگ تازه...هیونم مثل اون داره میره؟ آخه...به یونگ سنگ زنگ زدم و سریع اومد بیمارستان. جریانو براش تعریف کردم ولی برای آگاهی کامل از وضع هیون رفت با دکترش صحبت کنه. وقتی برگشت برام تعریف کرد دکتر چی گفته:

ما یک هفته ست منتظریم اهدا کننده پیدا بشه ولی متاسفانه هنوز کسی نیست. اگه تو این یک هفته پیوند انجام میشد هیون جونگ الان حالش خوب بود و تا چند روز دیگه مرخص میشد ولی... نمیدونم...کاری از دست من برنمیاد...

داشتم به این فکر میکردم اگه قلب کیو جونگو میدادن به هیون حالش خوب میشد...ولی الان دیگه نمیشه...اونو دفن کردن...بی انصافی نیست...کیو جونگ میتونست جون هیونو نجات بده...خانوادش نذاشتن...شب شده بود و دیر وقت بود. یونگ سنگ مجبورم کرد برگردم خونه و گفت خودش پیش هیون میمونه. با ترس و نگرانی رو زمین دراز کشیده بودم و فکر و خیال می کردم. با خون و جیگر شبو صبح کردم و ساعت شش  رفتم بیمارستان. یونگ سنگ تو سالن راه میرفت و آروم اشک میریخت. رفتم نزدیک که گفت:

برای چی انقدر زود اومدی؟

_ بخاطر هیون...حالش خوبه؟

روشو ازم گرفت و گفت:

آره...الان حالش خوبه...خیلی خوبه...

_ تو اتاقشه؟ میتونم ببینمش؟

_ دیگه هیچکس....نمیتونه...اونو ببینه...

_ منظورت چیه یونگ سنگ؟ درست حرف بزن!

_ هیون تو اتاقش نیست...منتقلش کردن یه جای دیگه.

_ کجاست خب؟

_ سرد خونه...

فلش بک دو ساعت قبل:

هیون:

چشمامو باز کردم. تو اتاقم بودم. کمی گیج بودم و چشمام تار میدید. به شیشه اتاق نگاه کردم. اون طرفش یونگ سنگ رو صندلی نشسته بود و زل زده بود به زمین. رو تخت نشستم که با درد فجیحی از جانب قلبم روبه رو شدم. دستمو روش گذاشتم و محکم با مشت کوبیدم رو سینم. یونگ سنگ سریع اومد تو اتاق و بغلم کرد و گفت:

هیون برای چی نشستی؟ دراز بکش حالت خوب نیست!

یاد کیو جونگ افتادم. به سختی لبامو از هم باز کردم و گفتم:

کیو جونگ...واقعا مرده؟

با کوهی از غم و غصه نگام کرد و آروم سرشو تکون داد. پس واقعا مرده...گفتم:

پس اگه من برم حوصله ام سر نمیره.

_ هیون این حرفو نزن! تو جایی نمیری!

_ چرا...من دارم میرم...میرم که راحت زندگی کنم...من دیگه ناامید شدم...یونگ سنگ...اگه تونستی یه سری به خونه من بزن. اونجا چند تا بچه هستن که منتظر منن...یجوری بهشون بگو که زیاد ناراحت نشن....

_ هیون چیو بگم!؟ هنوز هیچ اتفاقی نیوفتاده که من چیزی به کسی بگم!

_ میوفته...یه اتفاق بد میوفته...من میرم...حدداست به اون بچه ها باشه...از طرف من...با همه...خدافظی کن...

با تعجب نگام کرد و گفت: هیون ساکت شو!

میدونستم قلبم نمیتونه بیشتر تحمل کنه. کم کم نور سفیدی جلوی دیدمو گرفت. کمی بعدم نور خورشید محکم خورد تو چشمم. صدای پرنده ها و موج دریا به گوشم میرسید. نسیم خنکی گونمو نوازش میکرد. کمی بعد صدای خنده کیو جونگ رو شنیدم. چشمامو باز کردم. تو آب وایساده بود. داد زد:

آهای....هیون! بیا تو آب! خیلی کیف میده!

بلند خندیدم و دوییدم سمتش.....

 

 

................................................................................پایان.........................................................................

 

شروع: یکشنبه 1397.2.26 ساعت  10:50

پایان: چهارشنبه 1397.4.20ساعت 16:30




طبقه بندی: Forgive★Cindia،

تاریخ : چهارشنبه 20 تیر 1397 | 07:00 ب.ظ | نویسنده : Cindia • | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها