سلام علیکمممم
من امدم با دو قسمت اخر
نظر برای این قسمت بستس...تو قسمت اخر نظرتونو بگید
سحنی نیست بفرمایید ادامه
http://s8.picofile.com/file/8328284026/7343cda6787f5f2848b8435c93bcb2d5.jpg

یونگ سرفه ای کرد و به ماری که سرخ شده بود و هانا که با نیشخند نگاشون میکرد اشاره کرد ...

کیو:ی...ینی...ینی میگم اصلا هیچی نمیگم ...

..............

میرا سرشو روی بازوی جونگ گذاشته بود ودستشو دورش حلقه کرده بود ...

جونگ:اخه جا قطع بود؟؟؟میموندی همون خونه ی ماری که من نخوام یه ماه تموم دنبالت بگردم ...

میرا:چیششش...حالا بده؟؟؟دلتم بخواد ...

خودشو بیشتر به جونگی چسبوند و جونگی هم به سمتش چرخید و بدن برهنه ی عشقشو تو حصار دستاش مخفی کرد ...

دو روزی رو با هم تو فرانسه بودن و بعد از اون برگشتن کره...جونگمینم ازمیرا

واگیر کرده بود و الان هر دوشون ویروس داشتن ...

بعد از پیاده شدن از هواپیما تو سالن انتظار پسرا و ماری و هانا رو دیدن...هانا از بغل هیونگ پرید پایین و دویید سمتشون...میرا نشست و دستاشو براش

باز کرد و هانا هم محکم خودشو تو بغل میرا انداخت ...

بعد از این که 10 دقیقه ای رو تو همون حال موندن و جونگی و بقیه کمی نگاشون کردن جونگی گفت

یااااا..پارک هانا مثه این که منم یه ماهه ندیدیااااا ...

هانا:واستا بابایییی ...

کمی دیگه تو بغل میرا موند و بعد پرید بغل جونگمین ...

جونگ:نفس عمیقی کشید و عطر موهای دخترشو تو ریه هاش جا داد ماریا و میرا همو بغل کردن

.............

هرکدوم برگشته بودن خونه ی خودشون...خونه ی جدید جونگمین و میرا هم که طبق دستور جونگمین قبل از رفتنش کاملا اماده و مبله شده بود جونگمین به میرا کمک کرد از در رد بشه و وقتی درست روبه روی عمارت قرار گرفتن چشم بند رو از چشمای میرا برداشت...میرا با احتیاط چشماشو باز

کرد..با دیدن خونه ی ای که روبه روش بود جیغی از خوشحالی کشید و پرید بغل جونگ ...

میرا:خیلی خوشکلهههه...خیلییییییی

جونگ:خوشت میاد؟؟؟

میرا:خوشم نمیاد..عاشقشم ..

هانا:من دوچش ندالم ...

جونگی و میرا چشمشون به هانا که با اخم نگاشون میکرد افتاد

جونگ جلوش زانو زد:چرا بابایی؟؟؟؟عشق بابایی از خونمون خوشش نمیاد؟؟

هانا:استخل نداله..تابم نداله..تازه عمو هونجی هم ندالههههه...پس من با چی بازی تونم ...

نارا:م...مگه عمو هونجی خرسکه؟؟؟

هانا نیشش باز شد:الههههه...من دوچ دالم لو چکمش(شکمش)بخوابم ...

جونگ تک خنده ای کرد:حالا یک عدد عمو هونجی هم برات میخرم بابایی ...

هانا جیغی کشید و دویید تو خونه همه ی اتاقا رو سرک کشید تا چشمش به اتاقی با کاغذ دیواری صورتی و یه عالمه عروسک افتاد...پرید رو تخت و جیغی

از خوشحالی کشید...بخاطر باد ارومی که از پنجره میومد در اتاق بسته شد...هانا به سمت در دویید ولی دستش به دستگیره نمیرسید...چند بار به در کوبید ولی چون میرا و جونگی هنوز تو حیاط بودن صداشو نمیشنیدن ...

هانا با یاد اوری شبی که تو اتاقش گیر افتاده بود و درش قفل بود..و عروسکای ترسناک و موجود ترسناک و عجیبی که دیده بود بلند تر جیغ کشید و به در کوبید ...

میرا و جونگی همونطور که با خنده حرف میزدن وارد خونه شدن..با شنیدن صدای جیغ هانا جونگمین فوری به سمت اتاقا دویید و یکی یکی درشونو باز کرد و هانا رو صدا میکرد..میرا هم دنبالش میدویید

جونگ:هانا؟؟؟بابایی کجایی؟؟چرا جیغ میکشی؟؟

هانا:باباییییییییییی....دلو باز تووون..من میتلسم...جیغ کشید:باباییییییییییی ..

جونگ در اتاقی که هانا توش بود رو باز کرد..با دیدن هانا که گریه میکرد محکم تو بغلش فشوردش:چیزی نیست بابایی...چیزی نیست..ببین..من اینجام ...

هانا با هق هق:در..بسته چود....من..این اتاقو دوس ندالم..میخوام پیچ تو باچم...

میرا کنارشون نشست و هانا رو از بغل جونگ گرفت:باشه مامانی...دیگه گریه نکن باشه؟؟ ...

هانا دستاشو دور گردن میرا حلقه کرد و سرشو رو شونه ی میرا گذاشت ...

موبایل جونگی زنگ خورد

جونگ:الو؟؟؟

- ....

اها...نه من خونم...الان راه میوفتم ..

- .....

باشه داداش اومدم ...

تماسو قطع کرد:من باید برم...میتونید تنها خونه بمونید؟؟

میرا:هممم...مشکلی نیست ..

جونگ سرشو تکون داد و کوتاه لب میرا رو بوسید و بعد موهای هانا رو

جونگ:هانا؟؟؟بابایی داره میره ...

هانا:جودی بیایااااا ..

جونگ:باشه بابایی ..

خدافظی کرد از خونه اومد بیرون ...

.......................

ماری:اااااااایش...دکتر فوضول ...

یونگ:چی؟؟؟

ماری:همه ی نقشه هامو ریخت به همممم ...

یونگ:چی داری میگی دیونه؟؟من میگم داریم بچه دار میشیم تو به دکتر فحش میدی؟؟؟

ماری:ااااایش...خوب من نمیخواستم بهت بگم ...

یونگ:ت..تو..میدونستی؟؟

ماری:نه پس...فکر کردی خرم؟؟؟

یونگ صداشو کمی بالا برد:میدونستی و بازم چهارتا قرص خواب خوردی؟؟؟؟؟تو عقل نداری؟؟ممکن بود علاوه بر بچه خودتم بمیری

ماری که کمی ترسیده بود یه قدم رفت عقب:ی...یونگ سنگ ...

یونگ:خیلی بی فکری...خیلی...منو بگو میخواستم یه جوری بهت بگم که رویایی و به یاد موندنی باشه ...

اینو گفت و رفت سمت اتاق...ماری لب پایینشو به دندون گرفت..یک ساعتی با خودش کلنجار رفت..و اخرش رفت تو اتاق....یونگ جلوی پنجره روی مبل نشسته بود و عصبی پاشو تکون میداد...ماری کنارش نشست

ماری:عزیزم..خب ببخشید..من..فقط میخواستم خودت از چاغ شدنم بفهمی...نمیدونستم ناراحتت میکنه

یونگ:و این که قرص خوردی دقیقا چه دلیلی داشت؟؟

ماری:خب خودت گفتی

یونگ داد زد:من علم جن داشتم که حامله ای؟؟؟

ماری:معذرت...میخوام ...

یونگ به سمتش برگشت:د..داری...گریه..میکنی؟؟

ماری:ببخشید یونگ سنگ..من معذرت میخوااام .

یونگ اشکاشو پاک کرد:ی..یااا...چرا گریه میکنی

ماری:من..به خدا حواسم نبود..نمیدونستم نباید قرص استفاده کنم ...

یونگ اروم بغلش کرد:ب..باشه...گریه نکن خب؟؟؟؟

ازش جدا شد و اروم لبشو رو لبای ماری گذاشت و اونم مشتاقانه جواب بوسه های گرم عشقشو میداد ...




طبقه بندی: Old Curse★Arezoo،

تاریخ : یکشنبه 24 تیر 1397 | 10:35 ب.ظ | نویسنده : Arezoo | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها