پست رو اوردم بالا چون اون روز با عجله اپ کردمش و کاملا یادم رفت از عشقایی که توی مسیر داستان همراهیم کردن تشکر کنم...چه از اول و چه از ما بین داستان...و حتی اونایی که از اول بودن و بعد یهو ی ناپدید شدن
ممنون از همتون واقعا دوستون دارم
ملیکا-نانا-نازنین-ندا-غریبه-ترسا
دوستون دارم هرجا هستید موفق باشید دوستان

ووووووووووووو قسمت اخررر
نظر ندید اصن داستان دیگه ای شروع نمیکنم که بعدش بخوام حرص بخورم
http://s8.picofile.com/file/8328284026/7343cda6787f5f2848b8435c93bcb2d5.jpg

ازش جدا شد و اروم لبشو رو لبای ماری گذاشت و اونم مشتاقانه جواب بوسه های گرم عشقشو میداد ...

.............

جونگ:من اومدممممممممم ....

میرا:هیسسسسس....هانا خوابه ..

جونگ:چی؟؟ینی چی خوابه؟؟؟بیدارش کن ...

میرا:میزنماااا...چیکار به بچه داری...ساعتو دیدی؟؟؟بزار بخوابه ..

جونگ:ولی من خوابم نمیبرهههههه ...

میرا:ینی هر شب هانا خوابت میکنه بعد خودش میخوابه؟؟

جونگ نیشخندی زد:نه خیر...هر شب عشق باباییش بوسه ی شب به خیر و یه کم شیرین زبونی تحویلم میده بعد میخوابم ...

میرا:خب امشب عشق باباییش خوابه...صداشو ضبط کن شبای دیگه اذیت نشی ...

جونگ از پشت دستشو دور کمر میرا حلقه کرد:ایگووووو...تو به عشق بابایی حسودیت میشه؟؟؟

میرا:برو کنار حوصله ندارم ...

جونگ نیشخندی زد:خب حالا که فکر میکنم اگه عشق بابایی خوابه مامانش که خواب نیست ..

میرا:هه..چه خوش اشتها...مامانشم میخواد بخوابه ..

جونگ:بیخود ...

میرا:بشین شامتو بخور ...

جونگ:نمیخوام..گرسنه نیستم..خیلی خستم بریم بخوابیم ....

میرا:نمیخوابم بابا...شامتو بخور

جونگ:قول دادیااا ..

میرا:یاااااااا ..

جونگ:باشه بابا ...

بعد از شام هردوشون به سمت اتاق رفتن..هانا وسط تخت خوابیده بود و جونگ

اروم بغلش کرد و گذاشتش کنار تخت ...

میرا و جونگی رو تخت دراز کشیدن و میرا سرشو رو بازوی جونگ گذاشت..بعد از یه بوسه ی کوتاه و شب به خیر خوابشون برد

...............

هانا و جونگ با هم به جون میرا افتادن تا بیدارش کنن

میرا ناله ای کرد:اااااااااای....چتونه؟؟

هانا:مامانی پاچو دیجهههه ...

میرا:خدا بگم چیکارتون کنه...پدر و دختر عین همید...من دیگه پیش شمادوتا نمیخوابم...دیشب از همه ی جهات اصلی و فرعی جغرافیایی لگد نثارم کردید ...

هانا و جونگ نیشخندی زدن:دلت میاااااااااااد ...

میرا:نه نمیاد..ولی مجبورم ...

جونگ:هانا بابایی...بریم اقای چویی منتظره برسوندت مهدکودک ..

هانا خنده ای کرد و با سرخوشی دنبال جونگمین دویید تو حیاط...بعد از این که هانا رفت جونگ برگشت تو اتاق ...

میرا:رفت؟؟

جونگ:همممم ...

میرا:خب تو هم برو دیگههه...مگه کار نداری؟؟؟

جونگ:چراااا..یه کار واجب دارم...دیشب که نشد..ولی الان باید تمومش کنم ...

میرا که هنوز کامل بیدار نشده بود گفت:خوب برو کاملش کن ...

جونگ کناره میرا دراز کشید و با شیطنت دستشو زیر لایه ی لباس خوابش برد

میرا:کارت این بود؟؟؟

جونگ:مگه مهم تر از اینم کاری هست؟؟؟

میرا:بله هست...گشنگی...من دارم میمیرم ..

خواست از رو تخت بلند بشه که جونگ دستشو کشید و بلافاصله بعد از افتادنش شروع به بوسیدن لباش کرد و همزمان لباس خوب ساتنشو از تنش خارج میکرد

توموم شد
میدونم یه کم خیلی بی مزه تموم شد ولی موقعی که داشتم اخراشو مینوشتم خیلی یه جوری درگیر بودم مخم بیشتر از این یارایی نداد
شما به بزرگی خودتون عفو کنید بنده رااا



طبقه بندی: Old Curse★Arezoo،

تاریخ : سه شنبه 2 مرداد 1397 | 07:43 ب.ظ | نویسنده : Arezoo | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها