سلام بچه ها. پارت دوم رو آوردم بفرمایید ادامه...


با دیدنش حس میکردم قلبم دوباره تبدیل به یه ویرونه شده . انگار باز شکستم. احساس خیلی بدی داشتم......مثل همون حسی که بعد از تصادف داشتم....همون حسی که موقع کات کردنمون داشتم....

فلش بک دوسال قبل:

_ هیو جو...خواهش میکنم...من بدون تو نمیتونم...التماس میکنم اینکارو نکن....

_ برو هیون...برو تنهام بزار! چرا مثل خوره افتادی تو زندگیم؟! برو راحتم بزار!

_ فقط یه دلیل بیار که چرا داری منو پس میزنی؟ مگه چیکار کردم که داری تنهام میذاری؟

_ هیون بس کن! مثل بچه ها رفتار میکنی! رابطه ما از همون اولش مصنوعی بود! من تو رو نمیخواستم تو هم همینطور!

_ اشتباه میکنی هیو جو! من دوست داشتم ولی الان عاشقتم... خواهش میکنم نرو...بزار یکبار دیگه خودمو ثابت کنم...

_ هیون...

_ التماس میکنم نرو... من بدون تو میمیرم... چطور میتونی انقدر بی رحم باشی؟ چطوری میتونی منو ندید بگیری؟

_ هیون...باید برم جایی. میتونی منو برسونی؟

تعجب کردم. الان داشت میگفت ازت بیزارم میخوام به هم بزنیم بعد الان میگه منو برسون! اشکامو پاک کردم و سرمو تکون دادم. لبخند زد و گفت:

پس زود برو ماشینو روشن کن تا منم بیام.

رفت تو اتاق و منم رفتم ماشینو از تو پارکینگ آوردم بیرون. شیشه رو دادم پایین که دیدم با ذوق وایساده نگام میکنه. تعجبم صد برابر شد. این حالش خوبه؟ چرا اینجوری میکنه؟گفتم:

هیو جو مطمئنی حالت خوبه؟ چیزی نخوردی؟

_ نه من حالم خوبه! سوار شم؟

_ بیا .

اومد کنارم نشست و راه افتادیم. آدرس یه جاده خیلی بزرگ کنار دره بود که اکثر اونجا مسابقات رالی برگذار میشد. خوشبختانه اون شب مسابقه ای نبود و خلوت بود. چون شب بود فضای ترسناکی داشت و تو اون تاریکی فقط نور ماه دیده میشد. به اصرار هیو جو نگه داشتم و اون پشت فرمون نشست. وقتی سوار شدم گفت:

برای اولین بار میخوام با سرعت خیلی زیاد برونم! هستی هیون؟

هر لحظه بیشتر منو میترسوند. آب دهنمو قورت دادم و سرمو تکون دادم.

_ پس کمر بندتو ببند.

کمربندو سریع بستم . دنده رو عوض کرد و با خنده گفت: بزن بریم!!!

سرعتش خیلی زیاد بود. با خنده رانندگی میکرد و منم قلبم اومده بود تو دهنم ولی چون نمیخواستم حال خوبشو ازش بگیرم چیزی نگفتم. به پیچ خطرناکی نزدیک میشدیم. سرعتو کم کرد و درو باز کرد. نفهمیدم چی شد که پرید پایین. جلو رو نگاه کردم و چشمامو محکم رو هم فشار دادم. وقتی به هوش اومدم وسط جاده بودم. نمیدونستم چه اتفاقی افتاده...سوزش شدیدی رو حس میکردم. چشم سمت راستمو نمیتونستم باز کنم. سرم به شدت درد میکرد و حس میکردم استخوان پاهام خورد شده. به سختی خودمو کشوندم کنار جاده. ماشین ته دره بود و داشت میسوخت. فهمیدم بخاطر انفجار پرت شدم تو جاده. یهو صدای قدم های کسی رو شنیدم. گردنمو به سختی حرکت دادم و برگشتم سمت صدا. هیو جو در حالی که دستش خونی بود سمتم میومد. کمی نگاهم کرد و با پوزخندی برگشت و رفت... دنبال راهی برای نجات میگشتم... گوشیمو از تو جیبم در آوردم. صفحش خورد شده بود ولی روشن شد. انگشتمو روی صفحش حرکت دادم و با آخرین نفر که بهم زنگ زده بود تماس گرفتم...پدر جونگ مین...

پایان فلش بک

با اینکه دو سال گذشته ولی هنوزم بهش فکر میکنم.به اینکه چطوری تونست با من که عاشقش بودم همچین کاری بکنه. چطور تونست منو تا لبه مرگ ببره و رهام کنه؟ چطور تونست وقتی جنازمو دید با پوزخندی تنهام بزاره؟ چطور؟.... اون عوضی.... خاطرات چیزای مزخرفی هستن...حداقل برای من... دیگه تحمل ندارم... میخواستم برم بیرون فریاد بزنم و همه چیزو بگم.... چند دیقه ای بود که زل زده بودم به عمو و نگاش میکردم. اونم با ناراحتی نگام میکرد. یهو گفت:

انقدر به اون تصادف فکر نکن...

چطور فهمید داشتم به اون فکر میکردم؟ ادامه داد:

سوالاتی که میپرسیدی رو به زبون آوردی. چطوری تو رو با اون وضعیت در حالی که نصف بدنت بخاطر انفجار ماشین سوخته بود و نیمه جون بودی ول کرد اونم تو اون جاده. هیون میدونم خیلی عذاب کشیدی. خیلی سختت بود که باور کنی چه اتفاقی برات افتاده و باور کنی بخاطر شکست عشقی نصف زندگیتو به باد دادی.صورت زیبات...الان بدون ماسک...مطمئن باش هیچکس از دیدن صورتت خوشحال نمیشه...اینا رو نمیگم که ته دلت خالی بشه و دوباره تو لاک خودت فرو بری و افسوس بخوری...دارم میگم که قبول کنی و برای انتقام خودتو آماده کنی...شاید فکر کنی آماده ای ولی هنوز نیستی چون هنوزم به اون فکر میکنی و بازم خودتو سرزنش میکنی.اگه میخوای انتقام بگیری باید تمام فکر و ذکرت انتقام باشه...هر لحظه بهش فکر کنی و ایمان داشته باشی که میتونی تلافی کنی...تو ترسیدی... اونم تو دیدار اول...هیون...تا وقتی ازش بترسی نمیتونی انتقام بگیری.

راست میگفت. سرمو تکون دادم و گفتم:

من دیگه فکرمو مشغول گذشته بی ارزش نمیکنم. این آخرین بار بود. من میخوام انتقام بگیرم...لطفا کمکم کنید تا قوی باشم و موفق بشم.

دستشو رو شونم گذاشت و گفت:

خوبه هیون...همیشه همینطوری باش.

چشمامو رو هم گذاشتم و جلو تر از اون سمت در رفتم بازش کردم و بیرون رفتم.

چند قدمی جلو رفتم که جونگ مین جلوم سبز شد و گفت:

هیون حالت خوبه؟

_ چطور؟

+ آخه هیو جو اومده و تو خیلی پریشون به نظر میرسی.

_ آه... که اینطور...نه من حالم خوبه نگران نباش.

عمو پشتم ظاهر شد و با عصبانیت به جونگ مین گفت:

مگه نگفتم پیش سهامدارا باشی؟

+ آخه بابا...

× آخه نداره بدو برو ببینم!

جونگ مین لبخندی به روم زد و دویید رفت پیش بقیه. عمو دستمو گرفت و گفت:

هیو جو اولین کسیه که رو سن میره و صحبت میکنه فقط...اون اسم مهمونای جوون رو میخونه. یعنی اسم تو و جونگ مین.باید بری کنارش وایسی.

دوباره اعصابم به هم ریخت. با صدایی نه چندان آروم گفتم:

یعنی چی که برم کنارش وایسم؟

_ هیون آروم باش هنوز چیزی نشده که داری داد میزنی!

خودم متوجه نشدم. نگاهی به اطراف انداختم. بیشتر مهمونا من جمله جونگ مین و سهامدارا با تعجب نگام میکردن. گفتم:

معذرت میخوام چیز خاصی نیست.

همه دوباره گرم صحبت شدن . سمت عمو برگشتم و گفتم:

من نمیتونم...

نذاشت حرفمو تموم کنم و گفت:

فقط چند دیقس. بعدش همه چیز تموم میشه. اون جزو مهمونای ویژه نیست میره طبقه پایین. تحمل همچین چیزی برام سخت بود ولی چاره ای نداشتم.پرسیدم:

یعنی اون مجری قسمت اول برنامه اس؟

_ آره. در واقع...

خیلی سرد و خشن گفتم:

میدونم نیازی نیست توضیح بدین.

نیم ساعت گذشته بود و من تازه یخم باز شده بود با همه بگو بخند میکردم از کوچیک گرفته تا بزرگترین و محترم ترین فرد. داشتم چیزی به جونگ مین میگفتم که صدای نکرشو شنیدم:
..........................................



طبقه بندی: Nightmare-Cindia،

تاریخ : سه شنبه 26 تیر 1397 | 03:55 ب.ظ | نویسنده : Cindia • | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها