سلام بچه ها خوبید؟ چه میکنید با گرمی هوا؟ من که دارم میمیرم خیلی هوا گرم شده   چه عجب بعد مدت ها تونستم یه حال و احوالی بکنم اخه میدونید انگار دلم گرفته بود  خوب زیاد حرف نمیزنم بفرمایید ادامه داستان < کابوس > رو بخونید...

داشتم چیزی به جونگ مین میگفتم که صدای نکرشو شنیدم:
مهمانان محترم...لطفا توجه کنین.

همه سمت سن برگشتن. گفت:

امیدوارم از پذیرایی لذت برده باشید و شب خوبی رو پشت سر بگذارید. جا داره از صاحب این سالن و تمام کارکنانشون تشکر کنم. خب ما امشب مهمانان ویژه ای داریم که از راه های دور و نزدیک به اینجا اومدن. اجازه بدین اسم هاشون رو بخونم. یکی از بهترین و موفق ترین سهامداران زن خانم پارک جی یون.

خانمی حدودا میانسال بالا رفت و تعظیمی کرد. ادامه داد:

 دعوت میکنم از تک پسر آقای پارک که همه بهشون ارادت دارن جناب آقای پارک جونگ مین.

جونگ مین با لبخند همیشگی بالا رفت و تا کمر خم شد و تعظیمی کرد. طی این مدت که اسما خونده میشد همه مهمونا دست میزدن و تشویق میکردن. در آخر گفت:

باید بگم پسر سهامدار بزرگ جناب آقای کیم اینجا حضور دارند. البته بدونید ایشون در هر مجلس و همایشی شرکت نمیکنند و افتخار دادند و تشریف آوردند. جناب آقای کیم هیون جونگ.

عمو برای آخرین بار قبل توفان بهم نگاهی کرد و با لبخند چشماشو رو هم گذاشت. سرمو تکون دادم لبخندی زدم و رفتم روی سن. هیو جو سوالاتی از دیگران میپرسید و منم کاملا حواسم به سوالات بود! به من که رسید خیلی بد نگاش کردم که با خونسردی گفت:

آقای کیم خواستم سوالی ازتون بپرسم ولی چیزی نظرمو جلب کرد و اجازه نداد سوالمو بپرسم. اون ماسک روی صورتتون...برای چی ماسکو رو صورتتون گذاشتید؟

با این حرفش حس کردم یه سطل آب یخ در حد انجماد ریختن رو سرم. سهامدارا هیچکدوم نمیدونستن تصادف کردم.نمیدونستم چی بگم. خود عوضیش میدونست صورتم سوخته ولی برای ضایع کردنم پرسید. همه با نگاهی کنجکاو نگام میکردن. دیگه نمیتونستم تحمل کنم. سرمو پایین انداختم و برای آروم کرد خودم و خالی کردن حرصم دستامو مشت کردم. چند لحظه بعد گفت:

نمیخواید جواب بدید؟ مگه چقدر موضوع مهمیه که دارید پنهان میکنید؟

جمله آخرشو با لحن خاصی گفت. متوجه شدم بهم کنایه زد و به نوعی مسخره ام کرد. خواستم بزنمش ولی خودمو کنترل کردم. نمیتونستم چیزی نگم. زیر لب گفتم: قبر خودتو کندی هان هیو جو...

گفت: ببخشید چیزی گفتید؟

نگاهم به عمو خورد. خیلی نگران نگاهم میکرد و چشماش داد میزد که چیزی نگم و ضایع بازی در نیارم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

این موضوع ربطی به مجلس ما نداره و منم نمیخوام هدف اصلی ما که دست یافتن به آینده ای روشن و چیزای خیلی بزرگه رو منحرف کنم بنابراین ترجیح میدم توضیحی ندم.

از جوابم تعجب کرد. گلوشو صاف کرد و گفت:

هر طور مایل هستید.

لبخندی پیروز مندانه پاشیدم تو صورتش که پوزخندی با حرص تحویلم داد. یکم حرف زد و رفتیم نشستیم. عمو با دیدنم گفت:

وای هیون چرا اونجوری شدی؟

- چجوری شدم؟

+  صورتت قرمز بود رگ های صورتتم متورم شده بود!

- واقعا؟ اها بخاطر اینه که قرصامو نخوردم.

+قرصاتو نخوردی؟ چه قرصی؟

سوتی رو دادم. هیچکس خبر نداشت یه زمانی میرفتم مشاوره و هنوزم کسی نمیدونه در روز باید پنج تا قرص جور واجور برا اعصاب بخورم که یه وقت سیمام اتصالی نکنه. البته در حالت عادی پنج تاس اگه عصبانی بشم خیلی بیشتره! لبخندی زدم و گفتم:

هیچی. یه قرص عادی.

+چه قرص عادیی؟

- عمو جدیدا خیلی کنجکاو شدیا! بیا بریم پیش بقیه.
دستشو کشیدم و رفتیم پیش بقیه سهامدارا. فکر میکنه خوب شدم...نمیدونه هر روز بدتر میشم...

دقیقه ها همینطور پشت سر هم میگذشت. ساعت نه بود که عازم خونه شدم. سرم به شدت درد میکرد و کلافه بودم. تا رسیدم خونه قرصامو برداشتم و با یه بطری آب دادم بالا. سردردم هر لحظه بدتر میشد. میدونستم بخاطر نخوردن قرصامه. درونم توفانی بود. تو سرم پر از فکرای جور وا جور و عجیب غریب. رفتم سمت کمد و ماسکمو گذاشتم داخل کشوی پایینی. لباسامو عوض کردم و رفتم اتاقم و نشستم رو تختم. نگاهی به عکسام رو دیوار انداختم. دلم برای خودم تنگ شده. برای صورتم...برای قلبم...برای اخلاقم...برای دوستام...برای خانوادم... دلم برای خیلی چیزا تنگ شده...چیزایی که دیگه نمیتونم داشته باشم. میدونم... پدرم و مادرم تنهام گذاشتن تا کمی به خودم بیام و معنیه درد و غم رو بفهمم ولی نمیدونن تک پسرشون که نمیذاشتن آب تو دلش تکون بخوره دیوونه شده... نمیفهمن...بخاطر اینه که یک ساله نرفتم خونه و ندیدمشون. اونام نیومدن دیدنم. حق دارن خوب... خیلی بد باهاشون حرف زدم...بهشون توهین کردم...دست خودم نبود...اونموقع هنوز نرفته بودم مشاوره و اونام نمیدونستن ذهنم مریضه. هیون قبلی...خیلی مهربون بود...اگه کسی ناراحت بود باهاش حرف میزد...آرومش میکرد...آدم خوبی بود...هیچوقت الکی عصبانی نمیشد...برای دوستاش و خانوادش ارزش قائل بود...ولی هیون الان...بد اخلاقه...تند رفتار میکنه...دیگران با دیدنش آزرده میشن...مدام بهونه میگیره و عصبانی میشه... به دیگران محل نمیده...

دلم برای خانوادم تنگ شده... همینطور نشسته بودم و افسوس میخوردم که گوشیم زنگ خورد. جونگ مین بود. جواب دادم:

+ برای چی زنگ زدی؟

_ بده مگه؟

+ نه آخه خیلی وقت بود...

_ باشه باشه نمیخواد گذشته رو به رخ من بکشی.

+ چیشده؟ چرا اینطوری حرف میزنی؟

_ اعصاب ندارم.

+ نمیخوای کارتو بگی؟

_ تو هم نمیخوای بپرسی چرا عصبانیم؟

+ نه.

_ اصلا برات مهم نیست؟

+ نه.

_ خیلی بیشعوری! دارم میام سمت خونت. چند روزی پیش تو میمونم.

+ چی؟

یهو صدای متداوم بوق تو گوشم پیچید. این پسره خیلی عجیبه ها! سرمو تکون دادم و خزیدم زیر پتو. با گوشیم موسیقی بی کلام و ملایمی گذاشتم و چشمامو بستم. دکترم گفته بود برای اینکه کابوس نبینم باید قبل خواب ذهنمو از هر چیز ناراحت کننده ای دور کنم و گوش کردن به موسیقی دقیقا چیزی بود که برای انجام اینکار نیاز داشتم. کم کم داشت خوابم میگرفت که صدای زنگ در رو شنیدم. حرصم در اومد. با عصبانیت از جام بلند شدم و رفتم سمت در . بازش کردم که جونگ مین چمدونشو پرت کرد تو و گفت:

سلام شب بخیر!

_ سلامو زهر مار اینجا چیکار میکنی؟

+ چقدر عصبانیی! اومدم تور شهریمو تو این خونه بگذرونم بده مگه؟!

_ تور شهری دیگه چیه؟

+ میخوام کل شهرو بگردم پاتوقم اینجاست. الان برو کنار!

_ نمیرم کنار! مگه خودت خونه نداری؟

+ دارم ولی بخاطر اینجانب«به هیون اشاره میکنه» مجبورم اینجا بمونم!

_ کی مجبورت کرده؟

+ هیون میدونستی ذهن خیلی کنجکاوی داری؟ برو کنار خسته ام میخوام بخوابم!

_ به تو نمیرسم! درمورد اتاق...

+ بابا بزار بریم تو بعد حرف میزنیم!

چشم غره ای بهش رفتم و کنار وایسادم. اومد تو خودشو پرت کرد رو کاناپه و پاهاشو انداخت رو میز. درو بستم رفتم بالا سرش و گفتم:

شما تو خونتونم همینکارو میکنی؟

جونگ مین: نه عزیزم! تو خونمون مامانم میزنه لهم میکنه!

هیون: من از مامانت بدترم پس حواست به رفتارت باشه عصبانی بشم هیچکسو نمیشناسم و....

جونگ مین: باش میدونم وحشیی نیازی نیست اعلام کنی!

هیون: خوبه که میدونی. الان پاتو جمع کن خرس گنده!

جونگ مین: نمیخوام!

نباید قبل خواب خودمو عصبانی کنم. نفسمو با حرص دادم بیرون و رفتم سمت اتاقم که داد زد:

اهای صاحب خونه اتاق من کجاست؟

برگشتم و گفتم:

سرتو بچرخون کنارت یه در هست اون اتاقته.

سرشو تکون داد و گفت: باشه برو بخواب.

تو دلم قاه قاه بهش خندیدم و رفتم تو اتاقم و خودمو انداختم رو تخت. موسیقی رو از اول گذاشتم و خوابیدم...

...........................................

 




طبقه بندی: Nightmare-Cindia،

تاریخ : چهارشنبه 27 تیر 1397 | 04:10 ق.ظ | نویسنده : Cindia • | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها