سلام
با قسمت نهم اومدم
خب بعد از قرنها من نشستم پوستر ساختم و اصلا هم به دلم ننشست این پوستر ولی واقعا دیگه حوصله پوستر سازی ندارم 




بر روی صندلی نشوندش و لیوان آب رو به دستش داد و گفت:چت شده پسر؟؟
هیونگ جون با ترس به یونگ سنگ خیره شد و گفت:هئونگ...تو که گ*ی نیستی؟
یونگ سنگ با چشمانی گرد شده به هیونگ خیره شد و گفت:دیوونه شدی؟؟این دری وریا چیه میگی؟؟
هیونگ جون:پس چرا...چرا سونگجو مثل دخترها روی پاهات نشسته بود؟؟داشتی میبوسیدیش نه؟؟اونم یه پسر رو!!
یونگ سنگ آه بلندی کشید و گفت:جونیا...فکر میکنم تو داری خل و چل میشی...احتمالا زیادی غذا خوردی زده به مغزت...من نه گ*ی ام و نه هیچ حسی به سونگجو دارم .حالام این مسخره بازیا رو تمومش کن و بیا برگردیم سر کارمون که کلی امروز کار داریم.تازه جلوی جونگ مین که حالا بعد از یه یکماه مرخصی گرفته اینجور رفتارها حالت خوشی نداره.
هیونگ جون با نگرانی گفت:یعنی من دارم خل میشم هئونگ؟؟همه اون چیزهایی ک دیدم توهم بوده؟
یونگ سنگ محکم گفت:معلومه که توهم بوده خیلیم توهم بوده ...حالام دیگه بهش فکر نکن بیا بریم.
جلوتر از هیونگ به سمت کمپانی برگشت و زیرلب آروم با خودش گفت:حتی در زدنم بلد نیست.
**********
همگی دور میز نشسته بودند،کیوجونگ،یونگ سنگ و جونگ مین مشغول همفکری باهم برای انتخاب عنوان آلبوم جدید بودند،هیونگ جون هم هر از گاهی زیر زیرکی به آزورا نگاه میکرد و سعی میکرد تا افکارش رو از خودش دور کنه.
آزورا هم هر از گاهی نگاهش با هیونگ یکی میشد و لبخندی تحویل هیونگ میداد که هیونگ بیشتر میترسید.
کیوجونگ گفت:بنظر من باید عنوان آلبوممون چیزی باشه که به همگی نشون بده که ما تصمیم به کامبک پنج نفره داریم.
یونگ سنگ:حق با کیوجونگه.
جونگ مین با شیطنت همیشگیش گفت:بنظرم میتونیم بذاریم"چهار ستاره سبز و سک*سی کاریزمای زیبا و جذاب".
خنده بلندی کرد.هیونگ جون با لحن اعتراض آمیزی گفت:نخیرم...من از تو جذابترم.
جونگ مین پای چپش رو بر روی پای راستش انداخت و گفت:متاسفم عزیزم،ولی این توهمات زیاد برات خوب نیست!بهتره حقیقت رو بپذیری.
همین موقع آزورا گفت:مگه همه شماها روی پنج نفره بودنتون تعصب ندارید؟؟مگه همش نمیگید که میخواید پنج نفره باشید؟پس باید این پنج نفره بودنتون رو توی اسمی که میخواید انتخاب کنید بذارید.
یونگ سنگ بشکنی زد:بینگو!!پنج باید توی عنوانمون باشه.
کیوجونگ کمی مکث کرد و گفت:پنج ...مثلا پنج چی؟
جونگ مین:پنج جذاب!
یونگ سنگ:پنج ابدی چطوری؟؟یا پنج برای ابدیت؟
کیوجونگ:با اولی موافقم.
جونگ مین:منم موافقم.
هیونگ جون:منم همینطور.
آزورا با شیطنت گفت:منم موافقم.
**************
هر چهارتاشون دور هم نشسته بودند و بگو و بخند میکردند،آزورا بهشون خیره شده بود،نفس عمیقی کشید و با خودش آروم زیرلب گفت:فکر میکنم دارم بهشون وابسته میشم.چقدر دنیاشون بعضی وقتا خوبه..اونها همیشه در کنار همند..ولی ما شهاب سنگها خیلی زود از هم جدا میشیم.
دست راستش رو مشت کرد و لحظه ای بعد باز کرد و ساعت کوچکی که همیشه همراهش بود در دستش ظاهر شد،با نگاه کردن به زمان برگشتش که یک ماه ازش کم شده بود آهی کشید:منم باید یه روز ترکشون کنم...حتی یونگ سنگ رو...بهتره که هیچوقت هیچکس در مورد این موضوع چیزی نفهمه.
همین موقع کیوجونگ از جاش بلند شد و به سمت آزورا اومد،آزورا با دیدن کیوجونگ که هر لحظه بهش نزدیکتر میشد به سرعت ساعت رو دوباره توی دستش غیب کرد.کیوجونگ رو به روی آزورا ایستاد و گفت:چرا تنها نشستی پسر؟؟
آزورا لبخندی زد و گفت:دیدم دیگه صحبتهاتون در مورد آهنگسازی و این چیزاست گفتم نباشم بهتره چون ازشون چیزی نمیدونم.
کیوجونگ لبخندی زد و گفت:سونگجویا،من یه کم پکرم میشه باهام قدم بزنیم؟
آزورا با تعجب به چشمهای کیوجونگ خیره شد و گفت:باشه.
*********
همینطور در کنار هم قدم میزدند،کیوجونگ دستهاش رو داخل جیبهای شلوار لیش فرو برد و گفت:کم کم پاییز هم میاد.
آزورا لبخندی زد:درسته.
کیوجونگ لحظه ای به نیمرخ آزورا خیره شد و گفت:زندگی با یونگ سنگ چطوره؟؟اصلا چجوری باهاش آشنا شدی؟؟
آزورا با یادآوری حرفهای یونگ سنگ کمی مکث کرد و گفت:خب من توی دوران سربازی یونگ سنگ رو دوباره پیدا کردم.میدونی ما از دوران مدرسه باهم دوست بودیم.
صداش رو صاف کرد و مثل پسرها گفت:اوه میدونی پسر...اون از همون موقع هم یه پسر آروم بود.
کیوجونگ خنده کوتاهی کرد و بعد از چند لحظه سکوت گفت:سونگجویا..میدونی تو واقعا شبیه دخترهایی..
صداش رو صاف کرد و با لرزشی که توی صداش پیدا میشد گفت:بنظرم اگه یه دختر می بودی خیلی بهتر بود.
آزورا با تعجب سرش رو خاروند،کیوجونگ با این حرکت آزورا لبخندی زد و دست آزورا رو گرفت و گفت:همین کارهات باعث میشن آدم بعضی وقتا تو رو با دخترها اشتباه بگیره...اونوقت اگه یه پسر تو رو با یه دختر اشتباه بگیره خیلی بد میشه.
آزورا آب دهنش رو قورت داد و به سرعت دستش رو از دست کیوجونگ عقب کشید و خنده مصنوعی ای کرد و بلند شبیه به پسرها خندید و گفت:شوخی خیلی باحالی بود...هئونگ!
کیوجونگ با شنیدن کلمه هئونگ از دهن آزورا با تعجب به آزورا خیره شد.آزورا برای اینکه جو رو عوض کنه دستش رو بر روی شونه کیوجونگ زد،اما حواسش نبود که باید همیشه قدرتش رو کنترل کنه ، کیوجونگ داد محکمی از درد کشید و گفت:آه...پسر زدی داغونم کردی.
آزورا با نگرانی به کیوجونگ خیره شد و گفت:وای چی شد؟؟چرا آخه اینجوری شد؟؟
کیوجونگ همینطور که درد میکشید گفت:یونگ سنگ هئونگ بهم گفت تو خیلی قوی ای راستش باورم نشد.ولی الآن باورم شد.
*********
بر روی نیمکت توی پارک نشسته بود که آزورا بلاخره از داروخونه با کیسه دارو برگشت.کنار کیوجونگ نشست و گفت:اینا دردت رو کمتر میکنند.
کیوجونگ کیسه داروها رو از آزورا گرفت و گفت:ممنونم.
آزورا لبخندی زد و گفت:خواهش میکنم.
کیوجونگ نفس عمیقی کشید و گفت:سونگجویا...تو خانواده ات کجا زندگی میکنند؟
آزورا کمی فکر کرد و گفت:خب،اونا اینجا نیستند اونا جای خیلی خیلیی خیلییی دوری زندگی میکنند.
کیوجونگ:آه..پس اونا کره جنوبی نیستند.
آزورا سرش رو به علامت مثبت تکون داد.کیوجونگ به صورت آزورا خیره شده بود گفت:تو..تاحالا عاشق شدی؟
آزورا با تعجب به چشمان کیوجونگ خیره شد و بعد از کمی مکث گفت:فکر میکنم آره.
کیوجونگ:اوه جدا؟؟عجب دختر خوش شانسیه که تو دوستش داری.
آزورا صداش رو صاف کرد و گفت:کیوجونگ هئونگ چی؟؟تاحالا عاشق شده؟؟
کیوجونگ به چشمهای آزورا خیره شد و گفت:فکر میکنم آره!
آزورا لبخندی زد:حتما اون دختر خیلی خوشبخته.
کیوجونگ هم لبخندی زد و گفت:راستی،یادمه یبار یونگ سنگ گفت تو یه خواهر داری به اسم آزورا درسته؟؟
آزورا کمی فکر کرد و گفت:اوممم..درسته.
کیوجونگ:اون هم پیش پدر و مادرته؟؟
آزورا که حسابی درمانده شده بود گفت:آره..اونم با پدر و مادرمه.
کیوجونگ خنده دوست داشتنی ای کرد:کاش میشد یبار ببینمش،آخه یونگ سنگ میگفت خواهرت تریپل اسه..اگه میومد اینجا حتی میتونست با ایون آه هم صحبت بشه.
آزورا با تعجب گفت:ایون آه؟
کیوجونگ سرش رو به علامت مثبت تکون داد:ایون آه خواهرمه..دونگسنگم.
آزورا که حسابی دلش میخواست حداقل با یه دختر دوست بشه به سرعت گفت:میشه یبار ایون آه رو ببینم؟؟
کیوجونگ خندید و گفت:چیه؟؟ایون آه دوست*پسر داره ها!
آزورا:نه..منظورم این نبود،میخوام فقط یبار باهاش آشنا بشم.
کیوجونگ:اشکالی نداره،یه روز رو تعیین کن میام دنبالت میبرمت پیش ایون آه.
*********
در حال رانندگی بود و هر از گاهی از توی آینه ماشین به آزورا نگاه میکرد بلاخره صبرش تموم شد و گفت:ببینم امروز با کیوجونگ کجا رفته بودی؟؟داشت بهت چی میگفت؟؟
آزورا نگاهش رو از بیرون گرفت و با خوشحالی گفت:نمیدونی چی شد یونگ سنگ..من قراره ایون آه رو ببینم.
یونگ سنگ با تعجب گفت:چی؟؟ایون آه؟؟
آزورا با ذوق گفت:خیلی دلم میخواست با یه دختر انسان هم دوست بشم..حالا که کیوجونگ شی این اجازه رو بهم داد خیلی خوب شد.
یونگ سنگ با تعجب پرسید:یعنی این همه مدت طولانی که با کیوجونگ بودی داشتین فقط در مورد ایون آه حرف میزدین؟
آزورا لبهاش رو جمع کرد و گفت:راستش اون خیلی عجیب میزد،مطمئنم یه چیزی داره اذیتش میکنه.
یونگ سنگ:کیوجونگ؟؟چیزی اذیتش میکنه؟؟مثلا چی؟؟
آزورا:نمیدونم...ولی یه کم بامن درباره عشق حرف زد.
همین موقع یونگ سنگ ترمز بدی کرد که آزورا با صورت توی داشبورد رفت،یونگ سنگ به سمت آزورا برگشت و گفت:بهت چی گفت؟؟
آزورا همینطور که بینیش رو از درد ماساژ میداد گفت:هیچی...فکر میکنم از یه دختری خوشش اومده همین.
یونگ سنگ نفس راحتی کشید و گفت:خب اینو از اول میگفتی.
**********
رمز در رو زد و در باز شد ،به محض ورودش به خونه تکه های کاغذ رنگی روی سرش فرود اومدند،آزورا پشت سر یونگ سنگ داخل خونه شد.با دیدن خانم و آقایی که بشدت شبیه یونگ سنگ بودند با تعجب بهشون خیره شد.
یونگ سنگ با دهنی باز به پدر و مادرش خیره شده بود.خانم هئو به سرعت جلو رفت و پسرش رو در آغوش کشید و همینطور که از خوشحالی گریه میکرد گفت:سلام پسر عزیزم.
یونگ سنگ با تعجب مادرش رو عقب داد و گفت:اوما!
نگاهش رو به پدرش داد و گفت:ابا!!!
آقای هئو خندید و گفت:امروز با مادرت رسیدیم،بخاطر همین بهت چیزی نگفتیم چون خواستیم سورپرایزت کنیم.
یونگ سنگ با لحن اعتراض آمیزی گفت:باید بهم میگفتین..میدونید چقدر دلم براتون تنگ شده بود؟؟حتی روز ترخیصم نیومدین دنبالم.
خانم هئو دستهاش رو دور صورت یونگ سنگ قاب کرد و گفت:چقدر لاغر شدی عزیزدلم.متاسفم که این مدت تنهات گذاشتیم.
تازه نگاهش به آزورا برخورد کرد و با لبخند گفت:اوه سلام..
آقای هئو نگاهی به آزورا انداخت و رو به یونگ سنگ گفت:معرفی نمیکنی پسرم؟
یونگ سنگ لبخندی زد و آب دهنش رو قورت داد و گفت:حتما.
دستش رو بر روی شونه آزورا گذاشت و گفت:جانگ سونگ جو،از دوستان دوران دبیرستانمه که توی دوره سربازیم پیداش کردم،ازش خواستم بیاد پیشم تا هم تنها نباشم و هم اینکه سونگجو تنها نباشه.
خانم هئو جلو رفت و با آزورا دست داد و گفت:خیلی خوش اومدی به خونمون سونگ جو جان.
آقای هئو لبخندی زد و گفت:از آشناییت خوشبختم سونگ جو،امیدوارم که اینجا در کنار ما احساس راحتی کنی.
آزورا لبخندی زد و گفت:ممنونم،منم از آشنایی با شما خوشبختم.
**********
آروم به در زد و داخل اتاق آزورا شد.با دیدن آزورا که با ناراحتی بر روی تخت دراز کشیده بود و بالش رو توی بغلش گرفته بود لبخند بانمکی زد و در اتاق رو بست و به سمت میز کنار تخت آزورا رفت و سینی شیرینی ها رو بر روی میز گذاشت و بر لبه تخت نشست و گفت:
خانم شهاب سنگ چش شده؟چرا اینقدر افسرده شدی؟؟بخاطر مامان و بابامه؟؟
آزورا سرش رو به علامت مثبت تکون داد و غلت زد و پشتش رو به یونگ سنگ کرد.یونگ سنگ خنده آرومی کرد و گفت:دیگه شهاب سنگ لجباز ندیده بودم.تو که جای خودت رو داری دیگه چرا ناراحتی؟؟اونها پدر و مادرمن بعدش هم نمیتونم کاریشون بکنم که.
آزورا با لحن ناراحتی گفت:بخاطر جا و این چیزا نیست.
یونگ سنگ با تعجب گفت:پس بخاطر چیه؟
آزورا آهی کشید:تو پدر و مادرت کنارتن،ولی من چی؟؟من اینجا تنهام..واقعا دلم برای مامانم تنگ میشه.
یونگ سنگ دستش رو بر روی موهای آزورا گذاشت و شروع به نوازش موهاش کرد و گفت:تو بابا نداری آزورا؟
آزورا :نه..شهاب سنگها که بابا ندارند،فقط مامان دارند که مامانشون خورشیده.
یونگ سنگ با لحن آرومی گفت:اما آزورا...تو که اینجا تنها نیستی،اینجا من پیشتم..مگه نگفتی من خواستم که تو بیای اینجا؟؟
آزورا که بغض کرده بود گفت:نخیرم،تو الآن دیگه همش حواست به مامان و باباته،دیگه آزورا کیلو چنده!
یونگ سنگ خندید و گفت:ببینم تو اینجور حرف زدنها رو کی یاد گرفتی؟؟
آزورا:تو راجع به من چی فکر کردی؟؟من هر روز کلی توی اینترنت میچرخم و درباره شما میخونم.
یونگ سنگ خندید و گفت:فکرشم نمیکردم که یه شهاب سنگ بتونه در این حد بانمک و خنده دار باشه.حالا بلند شو و این شیرینی هایی که مامانم بخاطر تو درست کرده رو بخور.
آزورا که انگار ناراحتیش رو یادش رفته باشه به سرعت از روی تخت بلند شد و سینی شیرینی ها رو برداشت و توی بغلش گذاشت و مشغول خوردن شد.یونگ سنگ با تعجب به آزورا خیره شد و گفت:تو همیشه گشنه ای،کی میشه که تو سیر باشی؟
ولی آزورا بدون توجه به حرف یونگ سنگ همینطور مشغول خوردن بود.
یونگ سنگ لبخندی زد:حالا که حالت خوب شده من میرم توی پذیرایی.
از رو تخت بلند شد و خواست بره که آزورا دستش رو گرفت و گفت:یونگ سنگا..من..یه حالتهای عجیبی دارم..دلم درد میکنه.
یونگ سنگ کمی به آزورا خیره شد و یکدفعه با یادآوری چیزی گفت:امکان نداره..اما تو که آخه سیستمت مثل آدمها نیست..یا نکنه...چون اینجا هستی...
آزورا با تعجب به حرفهای یونگ سنگ گوش میداد گفت:چیزی شده؟؟
یونگ سنگ:اول باید مطمئن شم،اگه این همون چیزی باشه که فکرش رو میکنم یه بدبختی جدید به زندگیم اضافه شد!
***********
رو به روی هیونا روان شناس و پزشک خانوادگیشون نشست،هیونا لبخندی زد و گفت:خیلی وقت بود که ندیده بودمت کیوجونگ.اوضاع چطوره؟
کیوجونگ لبخند کمرنگی زد و گفت:ممنون اوضاع که خوبه ولی خب،این روزا یه اتفاقاتی برام افتاده که دیدم نمیتونم با هیچکس غیر از تو که پزشک خانواده ای در میون بذارم.
هیونا عینکش رو برداشت و بر روی میز گذاشت و گفت:خب،آماده شنیدنم.
کیوجونگ نفس عمیق محکمی کشید و شروع به تعریف کردن کرد:راستش من...نمیدونم این روزها چم شده..یکی هست که هر وقت میبینمش حس میکنم تموم خوشی و خوشبختی دنیا توی اون جمع شده.
هیونا خنده آرومی کرد:این که خیلی خوبه،نشون میده قلبت رو به روی یه نفر باز کردی...با این چیزی که گفتی کاملا عاشق اون دختر شدی.
کیوجونگ پوزخندی زد:دختر؟؟مشکل همینجاست هیونا!اون دختر نیست..اون یه پسره..من نمیخوام تبدیل به یه گ*ی بشم.چرا باید از بین اینهمه دختر عاشق یه همجنس خودم بشم؟؟خیلی مسخره ست..واقعا این موضوع آزارم میده.
هیونا با تعجب گفت:عجیبه کیوجونگ،تو اصلا هیچ مشکلی نداشتی،پس الآن داری میگی به یه پسر علاقمند شدی؟
کیوجونگ:مهم نیست...من این علاقه رو نمیخوام و میخوام زود فراموشش کنم.میخوام فکرم به چیزهای مهمتر مشغول باشه.
هیونا:واقعا بخاطرشون متاسفم،ولی تو میتونی فراموشش کنی کیوجونگ،بهت کمک میکنم.
کیوجونگ لبخند آرومی زد:ممنونم،خودمم همین رو میخوام.به جاش میخوام به قرار گذاشتن با دخترها فکر کنم.
**********
همینطور که توی افکارش غرق شده بود ویبره گوشیش باعث شد تا توجه اش به سمت گوشیش کشیده بشه.گوشیش رو برداشت و با دیدن اسم جونگ مین لبخندی زد و پیام رو باز کرد و مشغول خوندن شد:
هیون جونگ آ...امروز حسابی جات بینمون خالی بود..امروز چهار نفری دور هم جمع بودیم و راجع به آلبوم سیصد و یک حرف زدیم.کاش زودتر سربازی منو تو هم تموم میشد و بهشون می پیوستیم.
هیون شروع به تایپ کردن کرد:هی کره اسب،اینقدر غر نزن..بلاخره همه چیز درست میشه..راستی میخوام اگه بشه یک هفته ای مرخصی بگیرم..بعدش باید هر چهارتاتون منو مهمون کنیدا.
پیام رو ارسال کرد.چند لحظه بعد توی گروه پنج نفره شون در کاکائو تاک پیامی از جونگ مین اومد:
هی جونا...این دفعه باید هیون رو غذا مهمون کنی.
هیون که از عکس العمل جونگ مین خنده اش گرفته بود استیکر خنده ارسال کرد.چند دقیقه بعد هیونگ جون استیکر گریه فرستاد و گفت:چرا هر وقت میخواید یکی رو مهمون کنید رو جیب من حساب میکنید؟
جونگ مین نوشت:از بس که حقته،خسیس چندش!
کیوجونگ نوشت:هی اسب دیوونه اینقدر این بچه رو اذیت نکن.
جونگ مین نوشت:حالا که اینطوره باید جفتتون حساب کنید.
هیون نوشت:من قرار یه مرخصی یک هفته ای بگیرم یعنی اینقدر باید سر مهمون کردن دعوا کنید؟؟اصلا تو جونگ مین،تو باید منو مهمون کنی.
کیوجونگ نوشت:من با این حرفت خیلی موافقم هئونگ.
هیونگ جون همراه با استیکر خنده نوشت:منم خیلی موافقم.
جونگ مین نوشت:یاااااا..به من چه آخه؟!
یونگ سنگ نوشت:اه چقدر حرف میزنید.
جونگ مین استیکر عصبانیت در جواب یونگ سنگ فرستاد و گفت:تو حرف نزن.
هیون نوشت:یونگ سنگ آ...هنوز سونگ جو پیشته؟
یونگ سنگ نوشت:چطور؟آره هنوز اینجاست.
هیون نوشت:اینبار خواستیم هم رو ببینیم حتما بیارش،پسر خیلی باحالیه.
یونگ سنگ نوشت:راستش مامان و بابام همین امروز برگشتند خونه،فکر میکنم دیگه سونگجو زیاد نمونه،حالا تا روز قرارمون دیگه ببینم چی میشه.
هیونگ جون استیکر نگران فرستاد.
جونگ مین همراه استیکر اخمالو در جواب هیونگ نوشت:باز چه مرگته؟
هیونگ جون نوشت:هیچی کره اسب عزیز.



***********************************

خب ،قسمت نهم هم به پایان رسید.
الآن چه حسی دارید با برگشت پدر و مادر یونگ سنگ؟؟:)



طبقه بندی: My girl♥friend is a meteoric★Maedeh،
برچسب ها: My girl♥friend is a meteoric، دوست♥دخترم شهاب سنگه،

تاریخ : جمعه 29 تیر 1397 | 11:00 ب.ظ | نویسنده : ♦마에데♦ | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها