سلام سلام بچه ها چطوره حال شما؟! تا حالا ورودم با شعر نبوده یجوری میگم انگار دارم حافظ میخونمتو عنوان نوشته دیگه پارت دوم نیمکت رو آوردم. طبق برنامه ریزیم پارت بعدی پارت آخره البته با اجازه میهن جوووون
خب بپرید ادامه بخونید بقیشو

_ الو.

+ تو چی از جون من میخوای؟ یونگ سنگو آزاد کن!

_ میدونستی خیلی برادر باحالی داری؟ هی کتک میخوره هیچی ام نمیگه. حتی نمیگه اسم تو چیه!

+ برای چی گرفتیش؟ مگه چیکار کرده؟

_ نذاشت من کارمو تموم کنم. راستی قبل اینکه برم باید بهت بگم اگه دیدی شب هیونگ جون برنگشت خونه زیاد نگران نشو. به زودی اونم بازیچه من میشه.

قطع کرد. منم با ترس و لرز خودمو رسوندم محل کار هیونگ جون. وقتی از ماشین پیاده شدم دیدم هیون کنار هیونگ جون وایساده بود. دستش پشت کمر هیونگ بود و میتونستم حدس بزنم چاقو یا اسلحه دستشه. هیونگو برد پشت ساختمون. منم دوییدم دنبالشون که دیدم ماشینی اون پشت منتظرشونه. هیون وقتی منو دید اسلحه ای که تو دستش بود رو روی سر هیونگ جون گذاشت و بهم گفت اگه جلو تر برم هیونگ جونو میکشه. خیلی ترسیده بودم. جلو تر نرفتم. هیون به هیونگ جون گفت سر جاش وایسه و تکون نخوره. اونم همینکارو کرد. هیون چند قدمی عقب رفت و در لحظه بهش شلیک کرد. تیر از پشت به پاش برخورد کرد. نمیدونم هیون برای چی اینکارو کرد شاید میخواست منو بترسونه. بعد هیونگو به زور برد تو اون ماشین و رفتن. اونقدر شوکه بودم که فقط وایسادم و نگاه کردم. اونقدری ازم دور شدن که دیگه ماشینشون اندازه یه نقطه شده بود. دستام میلرزید. سوار ماشینم شدم و حرکت کردم.

گریم بند نمیومد. هر لحظه لرزش دستام بیشتر میشد. کم مونده بود تصادف کنم. ماشینو کنار خیابون نگه داشتم و سرمو گذاشتم رو فرمون. چند دیقه گذشت که گوشیم زنگ خورد. شماره یونگ سنگ بود. فکر کردم هیونه و با داد و فریاد جواب دادم:

چی میخوای؟!!! هر دوشونو ازم گرفتی دیگه چی میخوای؟!!

یونگ سنگ: هائه سو... هائه سون ....منم...

یهو خشکم زد. یونگ سنگ بود. انتظار داشتم هیون بهم زنگ زده باشه. بریده بریده حرف میزد.با اینکه فهمیده بودم یونگ سنگه در حالی که بغض کرده بودم گفتم:

یونگ سنگ واقعا تویی؟؟؟ حالت خوبه؟؟؟

یونگ سنگ: من... خوبم... تو الان کجایی؟؟؟

هائه سون: تو خیابون . اون عوضیا هیونگ جون رو گرفتن. تو الان کجایی؟؟؟

یونگ سنگ: اگه... عوضی منظورت هیونه باید... بگم درست میگی. اون الان کنارم... کنارم وایساده و اسلحه... رو روی سر..سرم گذاشته... میگه... میگه می خواد صدای...شلیک...شلیک گلو..گلوله رو بشنوی....

هائه سون: چی... چی گفتی؟؟؟

یونگ سنگ: می خواد... صدای شلیک گلوله رو بشنوی...

هائه سون: یونگ سنگ...گوشی رو بده بهش... می خوام باهاش حرف بزنم...

یونگ سنگ: با... باشه...

هیون با حالت خنده گفت: الو....

هائه سون: واقعا می خوای اینکارو بکنی؟؟؟

هیون: آره.

هائه سون: چیکار باید بکنم تا نکشیش؟؟؟

هیون: کاری نیست که انجام بدی.

هائه سون: حداقل بزار یک بار دیگه ببینمش.

هیون: نمیشه. اون موقع که پیشت بود قدرش رو ندونستی اون وقت الان میگی ببینمش؟؟؟

هائه سون: خواهش می کنم ....التماس می کنم... یه بار دیگه بزار ببینمش...

هیون: نمیشه. من الان لجم گرفته اجازه نمیدم.

هائه سون: یعنی اینقدر سنگ دلی؟خواهش می کنم... التماس می کنم... بزار فقط یک بار دیگه ببینمش...

هیون: نمیشه. من آدم بدی هستم نمیزارم.

هائه سون: یعنی نمی خوای بزاری برای آخرین بار ببینمش؟

هیون: نخیر.

هائه سون: خواهش می کنم. هر کاری بگی میکنم فقط یه بار بزار ببینمش!اگه  بزاری ببینمش میمیری؟

هیون: به نکته خوبی اشاره کردی!!!اگه اجازه بدم ببینیش من به جای یونگ سنگ کشته میشم!!!

هائه سون: منظورت چیه؟؟؟

هیون : یعنی اگه شما همدیگه رو ببینید ممکنه رییس من عصبانی بشه دستور بده منو بکشن پس نمیشه.

هائه سون: من باور نمی کنم.

یهو داد  زد:  احمق فکردی من به اراده خودم این بلا هارو سر تو و خانوادت میارم؟؟؟من رییس دارم! اگه سرپیچی کنم میمیرم!کشتن من برای اونا مثل آب خوردنه !!!

هائه سون: تو... تو واقعا جدی هستی ؟

هیون: من با تو شوخی دارم؟!

 به مسخره گفتم:

نکنه رییست دستور داده خواهرتم بکشی؟

هیون: خفه شو. فعلا باید به فکر برادر عزیزت باشی که قراره تا چند دیقه دیگه بره اون دنیا.

هائه سون: هنوزم می خوای بکشیش؟!

هیون: ساعت چهار تو  همون پارک که اولین بار ته جونگ  رو دیدی منتظرتم. اگه نیای مطمئن باش هر دو شون رو از دست میدی!

 بعد هم قطع کرد.دوباره تمام تنم ترس شد. خیلی حالم بد بود.کلی فکر توی سرم بود.رسیدم به  همون پارک. ساعت 3:30  بود.اون نیم ساعت باقی مونده مثل برق و باد گذشت.نمیدونم چقدر از چهار گذشته  بود که دیدم هیون از یه ماشین پیاده شد و اومد سمتم. ترسیده بودم. وقتی بهم رسید یه قدم عقب رفتم.جلوم وایساد و چند ثانیه بهم نگاه کرد. بعد هم گفت:

نمی خوام بهت آسیب بزنم یا بدزدمت پس نترس. میخوام یه چیزی بهت نشون بدم.

هائه سون: نکنه می خوای جنازه یونگ سنگ رو بهم نشون بدی؟

هیون جونگ: چی؟؟؟ جنازه یونگ سنگ؟؟؟اگه خیلی دلت می خواد جنازش رو ببینی بگو می تونم این کارو انجام بدم!

هائه سون: واقعا کشتیش؟

هیون جونگ: خیلی  احمقی !

بعد هم به پشتش نگاه کرد.یهو هیونگ جون و یونگ سنگ از اون ماشین بیرون اومدن.بدون اینکه به هیون اهمیت بدم دوییدم سمت یونگ سنگ و بغلش کردم. اونم منو بغل کرد.تو بغلش زدم زیر گریه :

یونگ سنگ... ببخشید... باید به حرفات گوش می کردم. معذرت می خوام...

یونگ سنگ: هائه سون بسه. من خوبم. هیونگ جون هم خوبه. گریه نکن. ولی از این به بعد به حرفام گوش ندی حسابتو میرسم!!!

هائه سون: قول میدم...قول میدم به  حرفات گوش کنم....     

بعد هم از یونگ سنگ جدا شدم و رفتم پیش هیونگ جون:

هائه سون: جون تو خوبی؟ پات درد داره؟

هیونگ جون: زیاد درد نداره. می تونم راه برم.ولی فکر کنم با اینکه منو یونگ سنگ کتک خوردیم تو از هر دو ما بدتری!!!

خندیدم و گفتم: دقیقا!

بعد برگشتم و به هیون نگاه کردم.با حسرت و ناراحتی بهمون نگاه می کرد کمی گذشت کهبا سرش بهمون اشاره کرد بریم.

هیونگ جون گفت باید بریم خونه .بعد هم هر سه تامون سوار ماشین شدیم.نگاه هیونگ جون به هیون بود. داشت با احساس تاسف بهش نگاه می کرد.بعد هم حرکت کرد. یونگ سنگم تا اخرین لحظه به هیون خیره شده بود.هیونگ جون رفت پشت پارک و توقف کرد. بعد هم به یونگ سنگ گفت پیاده شه به منم گفت تو ماشین بمونم.با اینکه یکم ترسیده بودم بعد از رفتن اون دوتا منم اروم از ماشین پیاده شدم و دنبالشون رفتم.دیدم که پشت درخت وایسادن و دارن هیونو نگاه می کنن. منم یکم عقب تر پشت یه بوته نشستم . اونا رو نگاه می کردم. پیش خودم گفتم می خوان برن هیون رو بزنن بکشن ولی اصلا اینطور نبود.انگار هیون اون دوتا رو دیده بود چون فقط به ما نگاه می کرد.یهو یه ماشین مشکی که با سرعت داشت میومد پشت هیون توقف کرد. تو همین لحظه هیون برای چند ثانیه چشم هاش رو بست و دوباره باز کرد.بعد هم بدون اینکه کامل برگرده به پشتش نگاه کرد.سه  تا مرد با کت و شلوار از ماشین بیرون اومدن .یکیشون یه میله دستش بود. هیون برگشت سمت ما و برای اخرین بار به ما نگاه کرد و چشم هاش رو بست. اون مردی که میله دستش بود نزدیک هیون اومد و با میله به کمر هیون زد. ناله کرد و زانو زد.بعد هم یکی دیگه به سرش زد و هیون افتاد روی زمین. از سرش خون میومد. میتونستم خون رو ببینم که چطوری از روی صورتش لیز میخوره و  روی زمین میریزه.یهو دو نفر دیگه  شروع کردن به زدن هیون.اون اطراف فقط چند تا دختر بودن که داشتن با تعجب به صحنه دل خراش روبه روشون نگاه می کردن.هیونگ جون خواست بره جلو و اجازه نده بیشتر از این هیون رو بزنن که یونگ سنگ مانع شد و گفت کاری از دستشون بر نمیاد.

هم چنان داشتم نگاه می کردم که چطور هیون کتک می خوره که یه دختر هم سن و سال خودم از توی ماشین بیرون اومد. اون مردا هیون رو ول کردن و به دختره تعظیم کردن .بعد هم اون دختره نزدیک هیون اومد و گفت:

میدونستم خیانت میکنی ولی نه اینقدر زود !!!قبلا بهت گفته بودم خیانت مترادف مرگه ولی انگار حرفمو نفهمیدی. احمق تو  چه  اونا رو فراری می دادی چه نه من اونا رو میکشتم.  این کارت هیچ فایده ای نداشت و تو با این کارت فقط خودت رو به کشتن دادی!!!

بعد هم رو به اون دوتا مرد گفت ببرنش کلبه و اینقدر عذابش بدن که  بمیره.

دوباره رو به هیون کرد و گفت خواهرش قراره شاهد مرگش باشه.

بعد هم رفت سوار ماشین شد و حرکت کرد.

اون سه تا هم هیون رو که مثل جنازه ها بود بلند کردن و بردن پشت درخت ها. وقتی دقت کردم دیدم یه ماشین اون پشته. اونا هیون رو انداختن توی ماشین و خودشونم سوار شدن و رفتن. هیونگ جون هنوز داشت نگاه می کرد. یهو یونگ سنگ برگشت و اومد سمت من. ترسیدم. نمی خواستم منو ببینه پس سریع بلند شدم و دورش زدم.خوشبختانه بعد از اینکه چند قدم برداشت برگشت سمت هیونگ جون و گفت:

هیونگ می خوای تا شب همون جا وایسی نگاه کنی؟اون گفته بود که حتما میکشنش و ما باید فرار کنیم که حداقل خونش هدر نره. تو خودتم میدونی  ما مقصر نیستیم پس بیا بریم اونم قبل از  اینکه دوباره سر و کله اون دختره پیدا بشه!

منم وقتی اینا رو شنیدم سریع دوییدم سمت ماشین و سوار شدم. انگار هیچی ندیده بودم.بعد از چند دیقه یونگ سنگ و هیونگ جون اومدن و سمت خونمون حرکت کردیم...

برگشتیم خونه و وسایلمون رو جمع کردیم. هیون برامون سه تا بلیط گرفته بود و قرار بود با اونا از کشور خارج بشیم. رسیدیم به فرودگاه .خیلی شلوغ بود.به زور تونستیم صندلی واسه نشستن پیدا کنیم. مدام قیافه ته جونگ جلوی چشمم بود. اینکه چطور هیون جلوی چشمش میمیره. خیلی ناراحت بودم. هیونگ جون همش حالمو میپرسید و می گفت نگران نباشم.با اون چیزی که تو پارک دیده بودم اون حرفا اثری روم نداشت .شماره پروازمون رو گفتن. من زود تر  وارد سالن ترانزیت شدم. هیونگ جون با یونگ سنگ داشت حرف میزد.صداشون کردم ولی انگار نشنیدن. اومدم برم سمتشون که یهو یونگ سنگ دویید و رفت. هیونگ جون هم دنبالش می رفت و بهش می گفت برگرده. منم داشتم نگاشون می کردم. یهو اون دختره که تو پارک دیدم جلوی هیونگ جون سبز شد. هیونگ جون بعد از چند ثانیه برگشت سمت من و داد زد:

_ هائه سون فرار کن!!!




طبقه بندی: Bench-Cindia،

تاریخ : چهارشنبه 27 تیر 1397 | 02:08 ب.ظ | نویسنده : Cindia • | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها