ببخشید قسمت نشد تو پارت سه تمومش کنم آوردم تو پارت چهارم. بفرمایید ادامه رو بخونید

اشک هام پایین ریخت. از نگاه هیونگ جون می تونستم بفهمم چیزی که داره میبینه واسش قابل هضم نیست.چند بار پلک زد و دوباره به یونگ سنگ نگاه کرد.یونگ سنگ داشت خون بالا می آورد. چشم هاش رو بسته بود ولی هنوز نفس می کشید. بدنش می لرزید.هیونگ جون بعد از چند ثانیه خیلی اروم یونگ سنگ رو صدا کرد و بغضش ترکید.

یهو داد زد:

کثافت میکشمت !

بعد سمت اونی که به یونگ سنگ شلیک کرده بود حمله کرد.انداختتش زمین و روش نشست و تا می تونست با مشت از صورتش پذیرایی کردچند نفر دیگه به هیونگ جون حمله کردن و انداختنش زمین.شروع کردن به زدن هیونگ جون . لرزش بدن یونگ سنگ متوقف شد.دیگه نفس نفس نمیزد. کاملا مطمئن شدم که یونگ سنگ هم رفته پیش هیون و ته جونگ.زمین پر خون بود. فکر کنم تو بدن یونگ سنگ حتی یه لیتر خون هم نبود.هیونگ صورتش پر خون شده بود. با تعجب به برادرام نگاه می کردم. هیونگ جون حتی قدرت وایسادن روی پاهاش رو نداشت.نمی دونستم باید چیکار کنم.اسپری همراهم نبود و نمی تونستم درست نفس بکشم.اسلحه رو سمت هیونگ جون نشونه گرفتن. با دیدن اسلحه چشم هاش رو بست. سه تا گلوله شلیک شد.دوتا به ریه هاش و یکی به شکمش خورد.ناله می کرد. بعد ازچند ثانیه صدای  ناله هاش قطع شد.زانو زدم. کاری جز گریه کردن از دستم بر نمیومد.با مشت به سینه ام میکوبیدم و گریه می کردم. داد می زدم... یه چیزی به گردنم خورد. بیهوش شدم......

وقتی به هوش اومدم تو یه اتاق بودم.چند تا مرد با لباس های عجق وجق وارد اتاق شدن و به زور با دستمال چشم هام و دهنم روبستن.اصلا واسم مهم نبود چه اتفاقی برام میوفته. همه چیزم رو از دست داده بودم.اونا منو بردن به یه اتاق که یه پیر مرد و یه دختر اونجا نشسته بودن سونگ هی هم اونجا بود. پیرمرده زنگ زد به یکی و گفت بیاد دنبال من.

بعد از چند دیقه کیو جونگ وارد اتاق شد.پیر مرده بهش گفت:

ببرش روستا خودم میام به حسابش می رسم.

هیچ اهمیتی ندادم.کیو جونگ خیلی محکم دستمو گرفت و دنبال خودش کشوند.داشتیم از اتاق خارج می شدیم که پیر مرده گفت:

دختر شجاعی هستی. چرا مثل بقیه سعی نمی کردی فرار کنی؟

خیلی سرد گفتم:

به تو مربوط نیست آشغال!

پیر مرده خندید و با چشم به کیو جونگ اشاره کرد.

برگشتم سمت کیو جونگ که یه سیلی بهم زد.نگاهش خیلی سرد بود.بدون اینکه به پیر مرده نگاه کنم زل زدم به چشم هاش.چند ثانیه بهم نگاه کرد ولی سریع نگاهش رو دزدید.بعد هم  منو از اونجا خارج کرد.

رفتیم نزدیک ماشینش و با گفتن متاسفم در صندوق عقب رو باز کرد. بهش نگاه کردم. اون صورت سرد و بی احساس از بین رفته بود. چهره اش خیلی معصوم شده بود.بی اختیار رفتم تو صندوق  عقب.اونم درو بست. هوا کم بود.حرکت کردیم. داشتم خفه می شدم ولی صدام در نمیومد. چشم هام رو بسته بودم. بعد از یه ربع ماشین وایساد.کیو جونگ در صندوق عقب رو باز کرد.گفت:

می خوای پیاده شی یا همینطور بخوابی اونجا؟

از صندوق عقب اومدم بیرون. گفت: بیا جلو بشین.

گفتم: برای چی؟

کیو جونگ: می خوام فراریت بدم بده؟

هائه سون: اره. ترجیح میدم بمیرم و...

یهو پرید وسط حرفم و گفت: میدونم باهات چیکار کردن. برادرات رو کشتن و شاهد مرگ هیون و ته جونگ بودی.

تعجب کردم. گفتم: تو از کجا میدونی؟؟؟

کیو جونگ: هیون دوست صمیمیم بود. یه جورایی برادرم.بعضی از دخترای مثل تو رو که دست ما میسپردن هر طور که شده فراری می دادیم و اخرش هیون همه چیز رو گردن می گرفت. خیلی عذابش می دادن. مجبور بود آدم بکشه و نقش ادمای بی احساس و عوضی رو بازی کنه. براش خوشحالم. آرزوش این بود که بتونه با خواهرش توی یه خونه زندگی کنه و از این کار بیاد بیرون. الان به آرزوش رسیده و خوشحاله. با اینکه در حقم نامردی کرد و رفت هنوزم دوسش دارم. بابت مرگش ناراحت نیستم.برادرات هیونگ جون و یونگ سنگ بودن درسته؟؟؟من زخم هاشون رو درمان می کردم.فعلا برو بشین تو ماشین بقیه اش رو تو راه توضیح میدم.

رفتم نشستم تو ماشین. کیو جونگ هم رانندگی می کرد.

یکم که گذشت گفت: موقعی که یونگ سنگ رو می زدن خود هیون خیلی ناراحت بود. بهم گفته بود که سونگ هی بهش چه دستوری داده و گفت که تو رو توی اون کوچه تا حد مرگ زده. گفت می خواد شما ها رو فراری بده.منم بهش گفتم این ممکن نیست ولی قبول نکرد و گفت اونا رو نجات میدم چه بمیرم چه زنده بمونم.بعدش تو زنگ زدی و گفت می خواد هیونگ جون رو بدزده. وقتی به هیونگ جون شلیک کرد من تو ماشین بودم. وقتی سوار ماشین شد خیلی عصبی بود. منم داشتم زخم هیونگ جون رو می بستم.وقتی رفتیم پیش سونگ هی گفت که می خواد تو وخانوادت رو بکشه. هیون مخالفت کرد و گفت این کارو نمی کنه و باعث شد حسابی از افراد سونگ هی کتک بخوره.وقتی برگشتیم کلبه نقشه اش رو به من  هیونگ جون و یونگ سنگ گفت. بعد هم اونا رو اورد تو پارک. اجازه نداد من باهاش بیام.وقتی که گرفتنش من شاهد همه چی بودم. اینکه چطور  هیون و ته جونگ کشته شدن.چطور تیر به گلوی یونگ سنگ خورد ....من همه رو دیدم. الانم دارم میبرمت یه جای امن که دستشون بهت نرسه. امیدوارم بتونی از این به بعد مثل قبلا زندگی کنی. میدونم نمیشه ولی حداقل بخاطر یونگ سنگ  و هیونگ جون رفتار الانت رو تکرار نکن.

هیچی نگفتم. اونم سکوت کرد. ساعت چهار صبح رسیدیم همون خونه که گفته بود جای امنیه. کیو جونگ منو اونجا گذاشت و برگشت.دو سه ماه اونجا بودم. کیو جونگ هر هفته میومد بهم سر میزد و بهم پول میداد. اون دو سه ماه که گذشت به اسرار منو به خونه خودم برگردوند. چند روز بعد فهمیدم که سونگ هی و اون دختره رو کشته ولی باور نکردم. دیروز این خبر بهم رسید. شب تا صبح نخوابیده بودم و به اتفاقاتی که برام افتاده بود فکر می کردم. صبح نزدیک ساعت 6 بیرون رفتم و وقتی برگشتم تو اینجا بودی.

اینقدر تو خاطرات تلخم غرق شده بودم که نفهمیدم تینگ یان داره گریه می کنه. گفت ساعت ده صبح میاد پیشم و  با ناراحتی رفت. یکم سبک شدم. می خواستم داستان زندگیم رو به یکی بگم که بدونه  دختری بود که همه چیزش رو سر یه دلسوزی الکی از دست داد. دوست داشتم بره به بقیه بگه.به همه دنیا بگه چی اتفاقی برام افتاده.آه بلندی کشیدم و سمت حموم رفتم.  اب رو باز کردم تا وان پر بشه.عکس خودم با هیونگ جون و یونگ سنگ رو برداشتم.

برای تینگ یان یه نامه نوشتم . ازش تشکر کرده بودم که می خواست بهم کمک کنه. ازش خواسته بودم ازکیو جونگ  تشکر کنه  و گفته بودم داستان زندگیم رو به همه کسانی که در رفاه زندگی می کنن بگه تا بفهمن که سر چیز های الکی خودشون رو ناراحت نکنن و دل اعضای خانوادشون رو نشکونن. وقتی وان پر شد در حالی که عکسمون رو بغل کرده بودم توش دراز کشیدم. لباسی که یونگ سانگ بهم هدیه داده بود پوشیده بودم با شلوار لی. رنگ لباسم صورتی کم رنگ بود و روش عکس سه شاخه گل رز قرمز بود.چند دیقه به عکسمون خیره شدم. به اشک هام اجازه پایین ریختن دادم. روی دسته وان یه تیغ گذاشته بودم. خواستم رگم رو بزنم ولی نتونستم. ترسیدم. آیا واقعا این چیزی بود که باهاش آروم می شدم؟؟؟ خیلی ترسیده بودم. تنها بودم.................

..........................

تینگ یان:

زنگ زدم ولی درو باز نکرد. نگران شدم. حدس زدم بلایی سر خودش آورده پس کارتم رو از تو کیفم در آوردم و درو به سختی باز کردم. رفتم تو. تو اتاق نشیمن بود. نزدیک رفتم و سلام کردم ولی جواب نداد. گفتم:

یه خبر خوب دارم. کیو جونگ اینجاست.

فقط لبخند زد ولی پس از چند ثانیه لبخندش محو شد. گفتم:

نمی خوای بهم نگاه کنی؟ باشه. فقط بهتره بگم یکی رو هم با خودش آورده. میدونی کی؟ برادرت هیونگ جون.

یهو چشم هاش گرد شد و به تندی سرش رو سمت من برگردوند. بعد هم گفتم:

آره درست شنیدی.هیونگ جون زنده اس.

چند لحظه همونطور موند. بعد گفت: راست میگی؟هی بهتره شوخی نکرده باشی وگرنه امروز روز مرگت خواهد بود!

گفتم: کیو جونگ!

کیو جونگ وارد اتاق شد و پشتش هم هیونگ جون. هائه سون با ناباوری به هیونگ جون نگاه کرد. هیونگ جون جلو اومد و هائه سون رو بغل کرد. هائه سون هم در حالی که گریه می کرد هیونگ جون رو بغل کرد. بعد هیونگ جون کنارش نشست و شروع کرد به نوازش کردن مو هاش. کیو جونگ گفت:
من قبل از اینکه بیام دنبال تو اونجا رفتم و هیونگ جون رو به بیمارستان رسوندم.

هائه سون: پس چرا زود تر نگفتی؟ میدونی چقدر عذاب کشیدم؟

کیو جونگ: اگه میفهمیدی خودتو به آب و اتیش میزدی که ببینیش و این براش خطرناک بود. سونگ هی و خواهرش همون شب که تو رو به من سپردن دستگیر شدن. هم خودشون و هم پدرشون پرونده سنگینی تو اداره پلیس داشتن و باعث شد بخاطر کشتن 11 زن و 6 مرد که یونگ سنگ و هیون هم جزو اون به حساب میاد حکم حبس ابد بهشون بخوره.پدرشون هم قبل از دستگیری اقدام به فرار از مرز کرد ولی تیر خورد و همون جا کشته شد.

هائه سون: یونگ سنگ همون جا مرد؟

کیو جونگ: یونگ سنگ  هیون و ته جونگ همون شب کشته شدن. بابت یونگ سنگ متاسفم.

هائه سون دوباره شروع کرد به گریه کردن. هیونگ جون هم بغض کرده بود و هیچ حرفی نمیزد. گفتم:

موش زبون هیونگ جون رو خورده؟؟؟ بعد از مدت ها خواهرت رو دیدی و هیچ جمله محبت آمیزی مثل عجیجم گریه نکن بهش نگفتی؟؟؟!!!

با این حرفم همشون زدن زیر خنده. بعد هیونگ جون اشک های هائه سون رو پاک کرد و گفت:

اونم به موقعش.الان اینجا غریبه هست نمیشه گفت.

.چند روز بعد هائه سون به روال عادی زندگیش برگشت و نیازی نبود بهش مشاوره بدم بنابراین دیگه کاری تو اون خونه نداشتم و گاهی اوقات در مراسم هایی مثل کیریسمس بهشون سر می زدم................

 

پایان.



بسیار خوب این داستان تموم شد. امیدوارم تو کامنتا گل بارونم کنید




طبقه بندی: Bench-Cindia،

تاریخ : سه شنبه 2 مرداد 1397 | 02:25 ب.ظ | نویسنده : Cindia • | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها