سلاممم پارت پنجو آوردمممم. البته بعد از جنگی سخت با میهن بلاگ  بهم خسته نباشید نمیگین؟ خوب عب نداره بفرمایید ادامه هیون کلی خدا قوت بهم گفته










«بچه ها شرمنده من سه چهار روزی رو با اجازه مائده جون نیستم معذرت میخوام»

یوری:

خیلی نگران هیون بودم ولی پدرو مادرش اجازه نمیدادن برم و ببینمش. روزا همینطور پشت سر هم میگذشت. زندگیم خیلی کسل کننده بود. صبح بلند میشم صبحونه میخورم میرم شرکت شب برمیگردم و شام میخورم میخوابم. عصر روز جمعه بود که با هیون تماس گرفتم ولی خطش قطع شده بود. با دوستش پارک جونگ مین تماس گرفتم:

_ الو؟

+ ببخشید که مزاحمتون شدم من جانگ یوری هستم. یکی از دوستان کیم هیون جونگ.

_ آه...بله هیون درموردتون بهم گفته.

+ چه خوب...شما ازش خبری دارید؟ من نگرانشم خیلی وقته که پیداش نیست!

_ خبر که چه عرض کنم کنارم رو مبل خوابیده.

+ چی؟ الان پیش شماست؟

_ بله پیش منه. در واقع من پیش اونم. میخواید باهاش حرف بزنید؟

+ میخواستم ولی...

_ بیدارش کنم؟

+ نه نه...بذارید استراحت کنه. لطفا بهش بگید من زنگ زده بودم باهام تماس بگیره.

_ بله حتما بهش میگم.

+ ممنونم. خدانگهدار.

_ خداحافظ.

قطع کردم. فکر نمیکردم دوستش پیشش باشه. ساعتو نگاه کردم. هنوز زود بود برای خونه رفتن ولی واقعا حوصله نداشتم شرکت بمونم.میدونم اگه الان برم خونه بابام گیر میده چرا از زیر کار در میری بنابراین ترجیحا میرم کافی شاپ چیزی بخورم. در حالی که رانندگی میکردم همزمان دنبال یه کافی شاپ خوب میگشتم چون جایی رو نمیشناختم. کمی گذشت که یه کافی شاپ بزرگ و شیک رو دیدم. ماشینمو همون نزدیکی پارک کردم و رفتم داخل. یه قهوه با شیر سفارش دادم و رو یکی از میزا نشستم. خیلی زود قهوه امو آوردن. منم آروم شروع کردم خوردن. به گذشته فکر میکردم.در واقعا گذشته خودمو هیون...چه روزایی داشتیم...آهی تلخ کشیدم و خیره شدم به لیوان قهوه که تو دستم بود. زیر لب زمزمه کردم:

هیونی...دلم برات تنگ شده...چرا چیزی یادت نمیاد؟...

صدای آشنایی شنیدم...سرمو با سرعت برگردوندم سمت صدا. تعجب کردم...اون اینجا چیکار میکنه؟ کی برگشته؟ بلند شد و با تعجب اومد سمتم و گفت:

هی! دختر تو اینجایی؟

_ آره من اینجام تو کجایی؟

+ منم همین نزدیکیا!

هر دومون خندیدیم نشست جلوم و گفت:

دلم برات تنگ شده بود. چیکار میکنی؟

_ دگیر کارای شرکتم. تو چیکار میکنی؟

+ منم همچنان دارم...

_ کارای پدرو انجام میدی هوم؟

+ درسته!

_ یی جونگ...کی برگشتی؟ فرانسه بودی!

+ آه...من سه روزه که برگشتم!

_ پس چرا بهم نگفتی؟

+ ببخشید یوری. باید میگفتم ولی یادم رفت. خوب هیون خوبه؟ هنوزم مثل قبلین؟

_ یی جونگ... دست رو دلم نذار که خونه. دارم میمیرم.

+ چرا چیزی شده؟ دعوا کردین؟

_ ای کاش دعوا میکردیم...ای کاش...

+ واضح حرف بزن! چی شده؟

_ یک هفته بعد از رفتن تو به فرانسه هیون تصادف کرد.

+ تصادف؟ خوب بعدش؟

_ خوب...علاوه بر اینکه صورتشو از دست داده...حافظه اش آسیب دیده. دیگه منو یادش نیس.

+ چی؟ صورتش...تو رو یادش نیست؟

_ پدرو مادرش بهش دروغ گفتن. من کسی بودم که دوسش داشتم...ولی اونا چیز دیگه ای بهش گفتن. گفتن دختر رییس هان بوده که باهاش قرار میذاشته...دیگه منو یادش نیست...پدرو مادرش اجازه نمیدن که بهش بگم...اونم هیچی یادش نمیاد...هیچی...

+ واقعا...من...خیلی...آه...نمیدونم چی بگم...

_ نیازی نیست چیزی بگی. یی جونگ...تو مثل برادرمی...لطفا در این باره به کسی چیزی نگو... درسته که من داغونم ولی خب نمیخوام هیون با به یاد آوردن خاطراتمون از پدرو مادرش متنفر بشه...پس چیزی نگو...به هیچکس...

+ باشه یوری...خواهش میکنم مراقب خودت باش...زیاد خودتو اذیت نکن...همه چیز درست میشه...مگه میشه اون هیون عاشقی که هر روز صد بار قربون صدقه ات میرفت دیگه تو رو یادش نیاد؟ مطمئن باش هیون همه چیزو به یاد میاره و برمیگرده پیشت...یکم صبور باش دختر...

_ هنوزم تیکه کلامت به مذکر پسر و مونث دختره؟

+ بلهههه!...من بر خلاف شما که هر روز تغییر وضعیت میدین هیچ عوض نشدم!

_ خوبه... خوبه که یه آدم روراست غیر از عشقم هست...

+ آهای...دختر خیلی حرفات ناامید کنندس! امیدوار باش من حاضرم قسم بخورم همه چیز درست میشه. فقط یه سوال...گفتی صورتشو از دست داده؟

_ وقتی تصادف میکنه ماشین میترکه و اون از ماشین پرت میشه بیرون. در نتیجه نصف بدنش میسوزه.

+ وای خدایا....الان کجاست؟ میتونم برم پیشش؟

_ ها؟ نه...نه...نرو پیشش...حالش خوب نیست...باید تنها باشه...در ضمن دیگه خونه خودشون نیست...یه خونه مستقل گرفته...

+ چرا اینقدر وسط حرفات مکث میکنی؟

_ که مطمئن شم دردسر درست نمیشه.

+ دردسر؟ آها بعضی چیزا رو نباید بگی. خوب الان من باید برم...دیر شده. راستی من هر روز عصر میام اینجا. اگه خواستی با کسی دردودل کنی من هستم و کاملا درکت میکنم.

_ ممنونم یی جونگ...شمارتو که عوض نکردی؟

+ نه.

_ پس باهات تماس میگیرم.

+ باشه. خدافظ .

_ مراقب باش.

بعد از رفتن یی جونگ دوباره تو افکارم غرق شدم.

فلش بک سه سال قبل:

_ هیون همه چیزو برداشتی؟

+ آره...فقط یه چیز مونده...

_ چی؟

+ تو. نمیخوای بیای؟

_ اومدم.

کیفمو برداشتم و سریع از خونه رفتم بیرون. واقعا خوش تیپه. مخصوصا وقتی عینک دودی میزنه. با لبخندی رفتم سمتش و گفتم:

دوست پسرم چطوره؟

+ عالی...جای شمام خالی. البته الان دیگه خالی نیست چون اومدی.

_ مزه نریز! خوب قراره کجا بریم؟

+ هر جا عشقم بگه.

_ خوب...جایی مد نظرم نیست. تو چی؟

+ ببخشید تو که جایی مد نظرت نیست برای گفتی بریم گردش؟

_ هیون!

+ خوب من یه آبشار خیلی بزرگ میشناسم البته یکم دوره ولی می ارزه بریم.

_ پس راه بیوفت.

لبخندی زد و ماشینو روشن کرد........

پایان فلش بک

هی...هیون...چطوری تونستی منو فراموش کنی؟ چطوری؟ چطوری دو سال دوری رو تحمل میکنی؟ البته برای تو راحته...چون منو یادت نیست...ولی من هر روز و هر شب بهت فکر میکنم...دلم برات تنگ شده...دلم برات تنگ شده... لیوان قهوه رو برداشتم و نزدیک لبم آوردم که گوشیم زنگ خورد. لیوانو پایین آوردم و گوشیمو برداشتم. با دیدن اسم هیون قلبم به تپش افتاد. نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم:

_ الو.

+ الو منم. جونگ مین بهم گفت زنگ زده بودی. چیکارم داری؟

قبلا انقدر سرد نبود. ناراحت شدم و با صدای گرفته ای گفتم:

فقط نگرانت بودم. نمیخوای برگردی خونه؟

+ نه. اگه کار دیگه ای نداری برم.

_ خداحافظ.

بدون حرف دیگه ای قطع کرد. دوباره بغض کردم. هیون هیچوقت اینطوری باهام حرف نمیزد. دیگه میل نداشتم چیزی بخورم. پول قهوه رو دادم و از کافی شاپ اومدم بیرون. سوار ماشینم شدم و سمت خونه حرکت کردم. تنها چیزی که بهش فکر میکردم هیون بود...رابطش با اون دختر بود...نمیدونم...نمیدونم برای چی با اون دختره بیرون رفته بود که تصادف کردن...نمیدونم...این سوال دو ساله که فکرمو مشغول کرده...هیچکس جوابمو نمیده...دوساله دارم دنبال جوابش میگردم...

.................

درو باز کردم و رفتم داخل. خدمتکار تعظیمی کرد و از کنارم گذشت. کمی جلو رفتم که دیدم پدرو مادرم همراه با راچل دور میز نشستن و دارن شام میخورن. راچل غذاشو قورت داد و گفت:

میخواستی دیر تر بیای؟ فکر کنم زود اومدی!

گفتم: به تو فوضولیش نیومده. غذاتو بخور.

مادرم گفت: یوری برای چی انقدر دیر کردی؟ نگرانت شدیم!

دیر کردم؟ دستمو بالا آوردم و ساعتو نگاه کردم. وای... کی ساعت ده شد من نفهمیدم؟ پوزخندی زدم و گفتم:

این نگران شدن نداره...موقعی که باید نگران میشدین نشدین اونوقت الان...

سرمو تکون دادم و رفتم تو اتاقم. بغض کرده بودم. نمیدونم دلیلش چی بود ولی خیلی حالم بد بود...خسته شدم...خسته از این زندگی...

..............................

هیون:

بعد از حرف زدن با یوری رفتم تو آشپزخونه واسه شام چیزی درست کنم. شیر آبو باز کردم تا دستمو بشورم که جونگ مین درو باز کرد و اومد تو. گفتم:

کجا بودی؟ چرا اینقدر دیر کردی؟

جونگ مین: ببخشید دیگه من مثل تو بیکار نیستم اول یه سر رفتم خونه بعد رفتم فروشگاه. بخاطر همین دیر شد. در ضمن از بیرون غذا گرفتم بیا بشین.

هیون: برای چی دقیقا؟ خودم میخواستم غذا درست کنم!

جونگ مین: نمیخواد واسه من غذا بپزی! بیا بشین الان سرد میشه.

شیر آبو بستم و رفتم نشستم رو مبل. غذا رو گذاشت جلوم و گفت:

همشو میخوری فهمیدی؟ بدبخت انقدر لاغر شده عین چوب کبریت میمونه!

_ هوی!

+ دروغ میگم؟ دست بهت بزنن از سه جا میشکنی! بخور ببینم!

خندیدم و شروع کردم خوردن. وقتی تموم شد جونگ مین دراز کشید رو کاناپه و خیلی زود خوابید. منم رفتم تو اتاقم شیشه خورده ها رو جمع کنم. آخه جناب پارک تمیز کردن بلد نیستن همچنین دستشون درد میگیره تمیز کنن. تیکه های شیشه رو با دستم برداشتم و انداختم تو کیسه زباله. بقیشم با جارو برقی جمع کردم. وقتی کارم تموم شد رفتم نشستم کنار جونگ مین که گوشی خونه زنگ خورد. جواب دادم:

_الو.

+ چه عجب شازده جواب گوشی رو دادن.

صدای مادرم بود. قبلا دو بار زنگ زده بود که جواب ندادم. گفتم:

شماره رو نگاه نکردم  وگرنه عمرا برمی داشتم.

+ واقعا برات متاسفم هیون. هنوز آدم نشدی؟

_ نه مامانی من هنوز همون حیوونی ام که از خونه انداختینش بیرون.

+ من تو رو انداختم بیرون؟

_ شما نه پدر. بعدشم الان اجازه گرفتی به من زنگ زدی یا قایمکی تو اتاقی؟

+ هیون واقعا میخوای همینطور به کارات ادامه بدی؟

_ کدوم کار؟

+ نمیخوای برگردی خونه و با پدرت آشتی کنی؟

_ مامان یه حرفی بزنید بشه عملیش کرد. من نمیتونم اینکارو بکنم پدرم نمیتونه دیدن منو تحمل کنه چه برسه حرف زدن و بخشیدن. مامان اگه کاری نداری من برم.

جواب مادرم این بود: بوق......بوق.......بوق.....

آهی کشیدم و گوشی رو گذاشتم. بلافاصله صدای جونگ مینو شنیدم:

بیشعور...بفهم...من خوابم...حداقل میرفتی تو اتاق...حرف میزدی.....

بلند خندیدم و گفتم:

بلند شو بریم بیرون یه دوری بزنیم.

یهو دیدم مثل بز از جاش بلند شد و با دو چشم اندازه کاسه آبگوشت زل زد بهم. گفتم:

چشمتو درویش کن! بچه پرو به چی نگا میکنی؟

_ شما الان دقیقا در همین لحظه چی عرض کردین؟

+ پاشو گمشو بریم بیرون.

_ ببخشید گوشام ضعیفه!

داد زدم: پاشو بریم بیروننننن!

_ یه بار دیگه؟...

+پاششششووووو برررریمممم ببیییررررووووننننن!

با لبخند مسخره ای گفت: الان شنیدم. بدو حاضر شو بریم.

واقعا مثل بچه کوچولو ها میمونه. رفتم تو اتاقم لباسامو عوض کردم و بیرون اومدم. جلو در وایساده بود با ذوق نگاهم می نمود. گفتم:

جونگی ذوق مرگ نشی!

_ به لطف تو دارم میشم! بدو بریمممم!

واقعا منو میخندونه. نمیتونستم ظاهر سرد و ماتم گرفتمو حفظ کنم . بلند شروع کردم خندیدن که گفت:

به چی میخندی خوب؟ دوست دارم بریم بیرون!

+ نه...نه به تو نمیخندم...به کودک درونت میخندم....که انقدر فعاله...

اومد دستمو گرفت و گفت:

میخوام کودک درون تورم فعال کنم!

یا خدا! میخواد چیکار کنه؟

..........................................................




طبقه بندی: Nightmare-Cindia،

تاریخ : سه شنبه 2 مرداد 1397 | 05:29 ب.ظ | نویسنده : Cindia • | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها