سلام سلامممم
من اومدم بلاخره با قسمت دهم
وای باورم نمیشه دو رقمی شد بلاخره تعداد قسمتهای این داستان






ساعت دو نصف شب بود،همه خوابیده بودند.از شدت نگرانی خوابش نمیبرد.از روی تخت بلند شد و از اتاقش خارج شد.به سمت اتاق آزورا رفت.آروم در اتاقش رو باز کرد و داخل شد.آزورا بر روی تختش خوابش برده بود.به سمت آزورا رفت و بر روی لبه تخت نشست و دست آزورا رو آروم گرفت و آروم زیرلب گفت:
پس وقتی که به اینجا اومدی سیستم بدنت تبدیل به یه سیستم انسانی شده که باید دردهای دخترونه رو هم تحمل کنی.
آروم چتری های موهای آزورا رو از روی پیشونیش کنار زد و دوباره آروم ادامه داد:
شاید دیگه باید این راز رو حداقل به برادرهام بگم..اما آزورا..من میترسم..میترسم اونها حرفهام رو باور نکنند...آخه چطوری بهشون بگم که تو یه دختر شهاب سنگی که اومدی تا زندگیمو درست کنی؟؟میترسم بهم بگن دیوونه!حس بدی دارم آزورا...نمیخوام این راز رو ازشون پنهان کنم..ولی از طرفیم میترسم.
یونگ سنگ میترسید و تردید داشت...قلبش میگفت تا این راز مهم رو با برادرانش در میون بزاره اما میترسید از اینکه برادرانش دیوونه خطابش کنند.

*********
چشمهاش رو باز کرد و خمیازه ای کشید و کش و قوسی به بدنش داد و بر روی تختش نشست.دستهاش رو بالا آورد و بهشون خیره شد و با خودش آروم گفت:
عجیبه،انگار هر چقدر بیشتر میگذره بیشتر میتونم این بدن رو احساسش کنم.
همین موقع تقه ای به در خورد و مادر یونگ سنگ خانم هئو داخل شد.آزورا با تعجب بهش خیره شده بود.خانم هئو با سینی صبحانه داخل شد و سینی رو بر روی میز کنار تخت گذاشت و گفت:
خوب خوابیدی پسرم؟
آزورا لبخندی زد و گفت:ممنونم،بله.
خانم هئو لبخندی زد:یونگ سنگ میگفت دیشب انگار حال خوشی نداشتی،منم گفتم امروز صبحونه رو برات بیارم توی اتاقت تا بخوری.
آزورا بخاطر مهربونی خانم هئو حسابی خوشحال شده بود،اینقدر که دیگه نتونست تحمل کنه و بلند شد و خانم هئو رو در آغوش کشید و با بغض گفت:میشه من شما رو مامان صدا کنم؟
خانم هئو با تعجب آزورا رو بغل کرد و گفت:البته!چیزی شده پسرم؟
آزورا با بغض گفت:من ... مادرم ازم خیلی دوره..خیلی خیلی دور...دل تنگشم،مهربونی شما منو یاد مادرم انداخت.
خانم هئو شروع به نوازش کمر آزورا کرد و گفت:قطعا که مادرت هم دلش برات تنگ شده،ولی یادت باشه تا وقتی که توی این خونه هستی من و پدر یونگ سنگ رو مثل پدر و مادر خودت بدون.
آزورا لبخندی زد و در حالیکه سعی داشت تا بغضش رو کنترل کنه گفت:ممنونم مامان.

*********
دیگه تصمیمش رو گرفته بود تا همین الآنش هم زیادی این راز رو پنهان کرده بود،نگاهی به ساعت ماشینش انداخت که یازده صبح رو نشون میداد،نفس عمیقی کشید و سعی کرد تا به خودش مسلط باشه.
بلاخره کنار کافه همیشگی ترمز کرد و ماشین رو پارک کرد.کمربندش رو باز کرد و از ماشین پیاده شد و ماشین رو قفل کرد و داخل کافه شد.با دیدن کیوجونگ که منتظر بر روی صندلی گوشه کافه نشسته بود لبخند آرامبخشی زد و آروم به سمتش رفت.
کیوجونگ با دیدن یونگ سنگ براش دستی تکون داد.یونگ سنگ بر روی صندلی روبه روی کیوجونگ نشست و گفت:سلام،خوبی؟
کیوجونگ لبخندی زد و گفت:ممنونم،تو چی هئونگ؟؟خوب خوابیدی؟
یونگ سنگ نفسش رو محکم بیرون داد:البته.
کیوجونگ:چی میخوری؟
یونگ سنگ:فقط یه اسپرسو.
کیوجونگ رو به گارسون کرد و سفارشهاشون رو ثبت کرد.نگاهش رو به یونگ سنگ داد و گفت:
خب؟پشت گوشی بهم گفتی میخوای با من حرف بزنی،شروع کن دیگه.
یونگ سنگ:راستش واقعا نمیدونم از کجا شروع کنم...
کیوجونگ یکدفعه حرف یونگ سنگ رو قطع کرد:هئونگ تو تازگیا خیلی تغییر کردی،تقریبا شیطنتهات بیشتر شدند،خوشحالتر به نظر میرسی.
یونگ سنگ نفسش رو محکم بیرون داد و گفت:میخوام در مورد همین موضوع حرف بزنم...نمیدونم تو حرفم رو باور میکنی یا نه...شاید مسخره ام کنی و حتی بهم بگی یه دیوونه ام،اما من کیوجونگ...تنها کسی که بعد از کلی فکر کردن نتیجه گرفتم تا باهاش حرف بزنم تو بودی..با خودم گفتم کیوجونگ آدمیه که همیشه پشتیبان بوده و بهتره اول از همه به اون بگم.راستش این موضوع هم مربوط به من میشه و هم به..سونگ جو.
کیوجونگ با شنیدن اسم سونگ جو دقتش رو بیشتر کرد.
یونگ سنگ آهی کشید و گفت:خدای من نمیدونم باید چطور بهت بگم ولی سونگ جو اون در واقع یه...
همین موقع صدای زنگ گوشی کیوجونگ بلند شد.کیوجونگ گوشیش رو از روی میز برداشت و گفت:ببخشید هئونگ باید جواب بدم.
تماس رو برقرار کرد،با شنیدن صدای نگران مادرش پشت خط با تعجب و نگرانی گفت:
چی گفتی؟؟ایون آه؟؟الآن حالش خوبه؟؟کدوم بیمارستان؟؟الآن میام.
تماس رو قطع کرد و رو به یونگ سنگ گفت:متاسفم هئونگ،الآن مادرم زنگ زد گفت ایون آه از پله ها افتاده و دستش شکسته،دفعه دیگه حتما راجع به حرفی که میخواستی بزنی حرف میزنیم.باید برم.
یونگ سنگ:اشکالی نداره،برو پیش خواهرت.خداحافظ.
با بیرون رفتن کیوجونگ،نفس راحتی کشید و زیرلب با خودش گفت:هی تو!!اصلا معلوم هست که دلت  میخواد بگی یا نه؟؟
دستهاش رو با کلافگی توی موهاش فرو برد.

**********
صفحات سایت رو بالا و پایین میکرد،حسابی توی افکارش غرق شده بود برای لحظه ای اصلا متوجه نبود که داره چیکار میکنه.در اتاق به آرومی باز شد و خانم هئو سرش رو داخل اتاق کرد و رو به آزورا گفت:
سونگجویا.. هیونگ جون زنگ زده با تو کار داره!
آزورا که تازه به خودش اومده بود با تعجب گفت:با..من؟؟!
خانم هئو:درسته پسرم..بیا اینم تلفن.
آزورا گوشی رو از خانم هئو گرفت و گفت:ممنونم.
خانم هئو لبخندی زد و در اتاق رو بست و رفت.
آزورا با تردید گوشی رو به گوشش چسباند و گفت:الو؟
صدای هیونگ جون از پشت خط شنیده شد:سلام سونگجو،چطوری؟؟
آزورا:سلام هیونگ جون هئونگ.. اوم...خوبم..خودت خوبی؟؟
هیونگ جون:امروز چیکاره ای؟؟
آزورا سرش رو خاروند:هیچی ..فقط استراحت میکردم.
هیونگ جون:امروز میتونی بیای خونه  ام؟؟راستش باید درباره موضوعی باهات حرف بزنم.
آزورا کمی مکث کرد و بلاخره گفت:اوه..باشه میام.
هیونگ جون:پس آدرس رو یادداشت کن.

**********

با سرعت داخل اتاقی که ایون آه بستری شده بود شد.با دیدن ایون آه نفس راحتی کشید و به سمتش رفت و گفت:
با خودت چیکار کردی؟
ایون آه با دیدن کیوجونگ لبخندی زد:نگران نباش اوپا،من حالم خوبه،فقط یه دفعه ای پام روی پله ها لیز خورد و این بلا سرم اومد.
کیوجونگ چتری های موهای ایون آه رو از روی چشمهاش کنار زد و پشت گوشش داد و گفت:باید بیشتر از اینا مراقب خودت باشی.
همین موقع مین جائه داخل اتاق شد و با دیدن کیوجونگ با خوشحالی گفت:اوه،هئونگ اومدی؟
کیوجونگ لبخندی زد و گفت:اومم..تو چطوری مین جائه؟خواهرمو که اذیت نمیکنی؟؟
مین جائه خندید و گفت:نه هئونگ،ایون آه با شیطونیاش من رو به کشتن نده خوبه.
ایون آه خندید و گفت:میبینی اوپا،من حالم کاملا خوبه،مامان هم داره میاد اینجا.
با دیدن حال ایون آه حسابی خیالش راحت شد و به سرعت ذهنش به سمت حرفی که یونگ سنگ میخواست بزنه و نزد کشیده شد.اون حرف در مورد سونگجو هم بود،پس یعنی چی میتونست باشه؟

***********
مبلغ کرایه رو به راننده تاکسی داد و از ماشین پیاده شد،به ساختمونی که رو به روش بود نگاهی کرد،تردید داشت که داخل بره،آخه یعنی هیونگ جون باهاش چیکار میتونست داشته باشه؟؟از اینکه حداقل به یونگ سنگ این خبر رو نداده بود احساس بدی داشت.سعی کرد تا استرسش رو کنترل کنه و به سمت ساختمونی که خونه هیونگ جون اونجا بود رفت.زنگ آیفون رو فشار داد و چند لحظه بعد در باز شد.
داخل آسانسور شد،به یاد اولین باری که با یونگ سنگ سوار آسانسور شده بود افتاد و لبخندی زد،بلاخره در طبقه دهم آسانسور ایستاد و آزورا پیاده شد و به سمت در خونه هیونگ رفت و تا خواست به در بزنه در باز شد و هیونگ جون در چهارچوب در قرار گرفت.
لبخندی تحویل آزورا داد و گفت:خوش اومدی.
آزورا لبخندی زد:ممنونم.
هیونگ داخل رفت و آزورا پشت سرش داخل خونه شد.هیونگ داخل آشپزخونه شد و بلند گفت:چی میخوری؟
آزورا همینطور که با نگاهش خونه هیونگ رو بررسی میکرد گفت:چیزی نمیخوام.راستی خونه ات رو کی عوض کردی؟
هیونگ داخل پذیرایی شد و با تعجب به آزورا خیره شد و گفت:تو مگه خونه قبلی من رو دیده بودی؟
آزورا که تازه فهمید چه سوتی ای داده گفت:آه..نه.آخه آیدولها اصولا خیلی زود به زود خونه هاشون رو عوض میکنند از ترس اینکه طرفدارهاشون بفهمند کجا زندگی میکنند.بخاطر همین گفتم حتما عوض کردی.
هیونگ خندید:تو مثل همیشه عجیبی!چرا اینقدر عجیبی سونگجو؟
آزورا لبخند مصنوعی ای زد:آره همه همینو میگند.
هیونگ بر روی مبل نشست و گفت:بشین دیگه.
آزورا بر روی مبل نشست.هیونگ برای چند ثانیه تنها به آزورا خیره شد و گفت:واقعا یکی ندونه فکر میکنه تو یه دختری.
آزورا خنده مصنوعی ای کرد و گفت:چیکار کنم وقتی اینجوری متولد شدم؟
هیونگ چهره جدی ای به خودش گرفت:شاید هم یه دختری و داری ادای پسرها رو در میاری!!!
آزورا با تعجب به هیونگ خیره شد،ضربان قلبش از استرس بالا رفته بود.هیونگ یکدفعه خندید و گفت:شوخی کردم!
پای راستش رو بر روی پای چپش انداخت و گفت:اما تو چرا یهویی اینقدر مضطرب شدی؟؟
آزورا به سرعت خودش رو جمع کرد و خنده مصنوعی ای کرد و گفت:شوخی خیلی باحالی بود.
هیونگ:راستش امروز بهت گفتم بیای اینجا تا بهت یه نصیحتی بکنم.
آزورا با تعجب گفت:نصیحت؟
هیونگ سرش رو به علامت مثبت تکون داد و ادامه داد:راستش نمیخواستم این موضوع رو بهت بگم،اولش میخواستم از یکی از داداشها کمک بگیرم،ولی دیدم اگه به خودت بگم خیلی بهتر میشه.میدونی سونگجو...کیوجونگ پسر سالمیه،هیچ مشکلی نداره... میخوام مرد و مردونه بهت بگم سعی کن از کیوجونگ دوری کنی..باهاش سرد باش.آه..نمیدونم چطوری باید بگم...ولی کیوجونگ..به تو علاقه مند شده...میدونی اون به یه پسر علاقمند شده به هم جنس خودش..خیلی وحشتناکه.من نمیخوام کیوجونگ رو از دست بدیم.بخاطر همین تو باید بهش کمک کنی تا ازت دل کنده بشه.
آزورا با دهنی باز و با تعجب تنها به حرفهای هیونگ گوش میداد.آخه مگه توی کره زمین میشد آدم عاشق همجنس خودش بشه؟؟
آزورا لبخند آرومی زد:میفهمم،من تموم تلاشم رو میکنم تا داداش کیوجونگ حتی دیگه فکر منم نکنه.
هیونگ جون لبخندی زد:ممنونم ازت سونگجو،تو واقعا پسر دوست داشتنی ای هستی.شاید اگه تو یه دختر میبودی من بجای این حرفها اصلا سعی میکردم تا تو رو به کیوجونگ برسونم.

*********
موقع صرف شام بود و همگی دور میز غذا خوری نشسته بودند و مشغول خوردن بودند.یونگ سنگ همینطور که مشغول خوردن بود رو به آزورا کرد و گفت:
سونگجویا،قرار شد آخر هفته با بچه ها بیرون بریم،هیون خواست که تو هم بیای.
آزورا به یونگ سنگ خیره شد.آقای هئو لبخندی زد و گفت:چقدر خوب که پسرها خیلی با سونگجو جور شدند.
خانم هئو خندید و گفت:باید همینجا براش یه دختر خوب پیدا کنم و اینجا پیش خودمون نگهش داریم،چطوره؟
آقای هئو خندید و گفت:موافقم.
یونگ سنگ سرفه ای کرد و لبخند زورکی ای زد:درسته.
آزورا دست از خوردن کشید و چاپ استیکهاش رو بر روی میز گذاشت و گفت:ببخشید یه کم خوب نیستم،میرم تو اتاقم شما شامتون رو بخورید.
و به سمت اتاقش رفت.یونگ سنگ بلافاصله از جاش بلند شد و گفت:من میرم ببینم چش شده.
داخل اتاق آزورا شد.آزورا رو به روی پنجره ایستاده بود و به بیرون خیره شده بود.جلو رفت و گفت:چی شده آزورا؟؟
آزورا همینطور که نگاهش به بیرون بود گفت:من نمیام،خودت تنها برو.در ضمن فکر میکنم بهتر باشه که دیگه به برادرهات نگی من پیش تو زندگی میکنم.
یونگ سنگ با تعجب گفت:چی شده؟؟کسی بهت حرفی زده؟؟
آزورا:من فقط میترسم که به تو و برادرهات آسیب بزنم.
یونگ سنگ با تعجب به آزورا خیره شد و گفت:معلوم هست چه اتفاقی افتاده؟
آزورا :من فقط میخوام باعث اذیتتون نشم.پس بهتره منو تو جمعهاتون نبری.
یونگ سنگ:هیچ لرزومی به مخفی کردنت دیگه نیست...من میخوام همه چیز رو به داداشهام بگم،اینکه تو یه شهاب سنگی و یه دخ...
آزورا به سرعت حرف یونگ سنگ رو قطع کرد:نه!!تو نباید درباره من بهشون بگی..بذار...بذار من بعنوان یه پسر تو نگاهشون بمونم.
یونگ سنگ نفسش رو محکم بیرون داد:وقتی این تصمیم رو گرفتم تا به داداشهام بگم خوشحال بودم از اینکه دیگه قرار نیست جلوشون همیشه نقش بازی کنیم.ولی حالا داری مانع همه چیز میشی.
آزورا به چشمهای یونگ سنگ خیره شد:شاید بهتر باشه دیگه از اینجا برم،موندنم اینجا باعث دردسر بیشتر برات میشه،تو فقط مجبور میشی حتی برای پدر و مادرت هم نقش بازی کنی.
یونگ سنگ با تعجب گفت:بری؟؟کجا؟؟تو که نه کسی رو میشناسی و نه جایی رو داری بری.
آزورا:میتونی برام یه جا رو جور کنی؟؟
یونگ سنگ به چشمهای آزورا خیره شد.



*****************************
 
الآن چه حسی دارید؟:)))
اون لحظه ای که گوشی کیوجونگ زنگ خورد چه حسی داشتید؟:))




طبقه بندی: My girl♥friend is a meteoric★Maedeh،
برچسب ها: My girl♥friend is a meteoric، دوست♥دخترم شهاب سنگه،

تاریخ : جمعه 5 مرداد 1397 | 11:00 ب.ظ | نویسنده : ♦마에데♦ | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها