سلاممم
با قسمت یازدهم اومدممم
حرفی ندارم 







غلتی توی تختش زد و دوباره صدای آزورا توی ذهنش پیچید:من...میخوام برم.
با کلافگی سر جاش نشست و نفسش رو محکم بیرون داد،آخه آزورا چرا باید میرفت؟؟اونم اینقدر یکدفعه ای؟؟یعنی چیزی اذیتش میکرد؟؟تنها کاری که در حال حاضر میتونست انجام بده این بود تا بذاره آزورا جداگونه در خونه کوچکی که برای تنهایی های خودش خریده بود بمونه.
اما باید به پدر و مادرش چی میگفت؟؟همه اینها براش حسابی دردسر میشدند.
از طرفی هم اصلا نمیخواست آزورا رو از کنارش از دست بده،این مدت فهمیده بود بخاطر وجود آزورا از یونگ سنگی که همیشه گوشه گیر و آروم بود تبدیل به یه یونگ سنگ شوخ و شیطون میشه!
با فکر به تموم این قضیا لبخند آرومی بر روی لبانش نشست.
**********
در حال نوشتن خاطرات تجربیات زمینی اش بود:
فکر میکنم اون موقعی که بیشتر از همه میترسیدم داره خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو میکردم فرا میرسه...ترک کردن یونگ سنگ...نمیخوام اینقدر زود از پیشش برم،ولی بخاطر کیوجونگ ..فکر میکنم مجبورم تا اینکار رو انجام بدم.ماه ها همینطور به سرعت در حال گذرند و داره از زمان موندن من به سرعت کم میشه.شاید باید آخرش فقط از کنارش محو بشم...نمیخوام اینقدر براش دردسر بشم.پس نباید لجبازی کنم.شاید اگه بیشتر میموندم بهتر میبود..اما دقیقا زمانی که به من داده شده مطابق با روزیه که آرزوی دیرینه پنج نفرشون برآورده میشه و اون روز من فقط باید از زندگی هر پنج نفرشون محو شم.
به خودش که اومد خیسی ای بر روی دفتر حس کرد،تازه متوجه اشکهای چشمانش شد.
شاید تموم این اتفاقات تنها هدیه ای از طرف خدا بود تا سر و سامونی به زندگی دابل اس فایو او وان ببخشه.آهی کشید و با خودش گفت:شاید بهتر باشه اینجوری با حفظ فاصله احساس خودم و حتی یونگ سنگ رو از بین ببرم.
*********
با صدای مادرش از خواب ناز بیدار شد:یونگ سنگ آ،بلند شو،یکی از دوستات اومده برای دیدنت.
یونگ سنگ به زور چشمهاش رو باز کرد و با صدای خواب آلودی آروم گفت:باشه مامان.
خانم هئو با نگرانی گفت:بلند شو!!اون که پشت تلفن نیست اومده خونه!
یونگ سنگ با شنیدن "خونه" به سرعت از جاش بلند شد و گفت:چی؟؟دوست من؟؟اومده خونه؟؟کجاست؟؟
خانم هئو:دم دره زود باش.من دارم میرم حموم.
یونگ سنگ از اتاق خارج شد و همینطور که موهاش رو توی راه درست میکرد به سمت آیفون رفت و برش داشت و گفت:یونگ سنگ هستم.
پسر به سمت دوربین آیفون برگشت که یونگ سنگ با دیدنش انگار سطل آب یخی روی سرش ریختند!با تعجب گفت:
سونگ جو یا!!!!!!!!!!!!!!!
پسر با تعجب گفت:اوه!!چی شده یونگ سنگ؟؟منم دیگه!یادته بهم گفتی بعد از اتمام خدمتم بیام بهت سر بزنم؟؟تازه بهم آدرس هم دادی.
کاغذ کوچیکی که توش آدرس خونه با دست خط خود یونگ سنگ نوشته بود رو جلوی آیفون گرفت.یونگ سنگ دست چپش رو محکم بر روی پیشونیش کوبید!دیگه فکر اینجاش رو نکرده بود!فکرش رو نمیکرد که حتی جانگ سونگجوی واقعی برای دیدنش بیاد.صداش رو صاف کرد و سعی کرد تا نگرانی و استرسش رو کنترل کنه:
اوه سونگجویا!!فقط واقعا خوشحال شدم که دیدمت.
سونگجو لبخندی زد:منم همینطور ولی من که هنوز ندیدمت!میخوام بیام داخل.انگار مادر و پدرت هم هستند.
یونگ سنگ که حسابی عرق کرده بود گفت:بیای تو؟؟!
همین موقع آزورا با چهره ای خواب آلود نزدیک یونگ سنگ شد و گفت:چی شده؟؟شنیدم که گفتی سونگجو.
یونگ سنگ با دیدن آزورا داد کوتاهی کشید و گوشی آیفون رو رها کرد و شونه های آزورا رو گرفت و گفت:به دادم برس آزورا!!جانگ سونگجوی واقعی اومده!!پشت دره!!
آزورا یکدفعه تازه معنی حرف یونگ سنگ رو فهمید و اون هم جیغ کوتاهی کشید که یونگ سنگ به سرعت دستش رو بر روی دهن آزورا گذاشت و گفت:زود باش!!!باید یه خاکی به سرمون بریزیم!
آزورا دست یونگ سنگ رو از روی دهنش برداشت و گفت:مامانت رفته حموم،بابات هم خونه نیست پس من میتونم..
به چشمهای یونگ سنگ خیره شد:از قدرتم استفاده کنم.
یونگ سنگ:دیوونه شدی؟؟میخوای بزنی فلجش کنی؟؟
آزورا انگشت اشاره اش رو بر روی پیشونی یونگ سنگ زد:مگه من فقط زدن بلدم؟بیارش بالا تا درستش کنم.فقط بهم اعتماد کن.
یونگ سنگ نفس بلندی کشید و گفت:باشه باشه.
دوباره گوشی آیفون رو برداشت و گفت:سونگجویا،بیا تو.
چند لحظه بعد سونگجو داخل خونه شد و با دیدن یونگ سنگ با خوشحالی جلو رفت و یونگ سنگ رو در آغوش کشید.یونگ سنگ لبخند ساختگی ای زد و گفت:
چطوری پسر؟؟
سونگجو:من خوبم،اصلا بعد از معاف شدنت دیگه بهم یه پیام هم ندادی.
یونگ سنگ همینطور که لبخند زورکی میزد گفت:آه آره...بیا بشین فعلا تا حرف بزنیم.
همین موقع آزورا از آشپزخونه بیرون اومد و با لبخند گفت:سلام سونگجو شی!
سونگجو با دیدن آزورا با تعجب گفت:اوه،معرفی نمیکنی یونگ سنگ؟؟
آزورا قبل از اینکه یونگسنگ حرفی بزنه گفت:من جانگ سونگجو هستم!
سونگجو با تعجب گفت:چی؟؟
آزورا نزدیک سونگجو شد و یکدفعه قیافه اش جدی شد و به چشمهای سونگجو خیره شد و گفت:به چشمهای من نگاه کن.
سونگجو ناخواسته محو چشمهای آزورا شد،چشمهای آزورا برقی زدند و آزورا گفت:حافظه امروزت پاک میشه و تو هیچ آدرس و شماره تلفنی از یونگ سنگ قبلا نگرفتی،همشون از ذهنت پاک میشند.تو دیگه به خونه یونگ سنگ نمیای،اصلا آدرس رو نمیدونی که بخوای بیای،الآن هم از اینجا میری.
سونگجو چند لحظه بعد مثل رباتها گفت:حافظه پاک شد.
آزورا لبخندی زد و از جلوی سونگجو کنار رفت که سونگجو بلند شد و مثل رباتها از خونه بیرون رفت.یونگ سنگ با دهنی باز به جای خالی سونگجو خیره شده بود.آزورا چند لحظه بعد بشکنی زد و گفت:
خب به حالت قبلش برگشت.
یونگ سنگ نفس راحتی کشید و گفت:حالا واقعا حافظه اش پاک شد؟؟
آزورا لبخند اطمینان بخشی زد:درسته،خیالت هم راحت باشه.
یونگ سنگ که خیالش راحت شده بود دوباره سر جاش نشست و گفت:هیچوقت فکرشم نمیکردم واقعا بلند شه بیاد اینجا.. بیچاره بد موقعی اومد.
آزورا کنار یونگ سنگ بر روی مبل نشست:خب چرا اصلا اسم اون رو انتخاب کردی؟؟یه اسم ساختگی میذاشتی روی من!
یونگ سنگ:چه میدونم اصلا به اینجاهاش فکر نکرده بودم.
********
بلاخره آخر هفته رسیده بود و قرار بود تا پسرها دوباره کنار همدیگه جمع بشند.
جلوی آینه ایستاده بود و مشغول شونه زدن موهاش بود،شونه زدن موهاش که تموم شد لبخندی به خودش توی آینه زد و برس رو روی میز کنار تختش قرار داد و تی شرتش رو با یه تی شرت سفید عوض کرد و کلاه کپ و ماسک مشکیش رو برداشت و همینطور که به سمت در خروجی میرفت بلند گفت:من رفتم.
بعد از پوشیدن کتونی های سفید رنگش از خونه بیرون زد.بلافاصله کلاه کپ و ماسکش رو پوشید.
راه رفتن بین مردم عادی براش خیلی لذت بخش بود اینکه بتونه اینقدر راحت توی خیابونها قدم بزنه بدون اینکه شناخته بشه واقعا براش فرح بخش بود.پس از یک ربع پیاده روی بلاخره به ایستگاه اتوبوس رسید.تصممیم داشت امروز رو به عنوان یه آدم عادی بیرون بره و از وسایل نقلیه عمومی استفاده کنه.
فکرش حسابی مشغول بود..از اینکه میتونست امروز دوباره سونگجو رو ببینه حسابی هیجان زده بود.
همینطور توی افکارش غرق شده بود که بلاخره به ایستگاه مورد نظرش رسید.کرایه اش رو داد و از اتوبوس پیاده شد.رستورانی که توش قرار گذاشته بودند دقیقا رو به روی ایستگاه اتوبوس بود.به سمت رستوران رفت و داخل رستوران شد.با چشمهاش به دنبال برادرهاش میگشت که با دیدن هیون جونگ که تنهایی پشت یک میز نشسته بود لبخندی زد.ماسکش رو پایین داد و به سمت هیون رفت و تقریبا بلند گفت:
سلام هئونگ.
هیون که مشغول کار کردن با گوشیش بود با شنیدن صدای کیوجونگ سرش رو بالا گرفت و با دیدنش لبخندی زد و از جاش بلند شد و کیوجونگ رو در آغوش کشید و گفت:
سلام کیوجونگ.حال و احوالت چطوره؟؟
کیو لبخندی زد و گفت:ممنونم هئونگ تو چطوری این روزها؟؟هنوزم خوب نیستی؟
هیون لبخند آرومی زد:وقتی زمان رو در کنار شماها و خانواده ام سر میکنم واقعا حالم خوبه.
کیوجونگ لبخندی زد:واقعا از شنیدنش خوشحالم.
هر دو بر سر جاهاشون بر روی صندلی نشستند.هیون مشتاقانه پرسید:
راستی آلبوم و کامبک چطور پیش میره؟؟
کیو:واقعا عالیه جای تو و جونگ مین خالیه.
همین موقع صدایی از پشت گفت:آره حسابیم خالیه تازه بدون وجود درخشان و سک*شی من هیچوقت کاراتون مورد توجه آنچنانی قرار نمیگیره و این خودش افتضاحه!
هیون و کیو که حالا میدونستند این صدا متعلق به جونگ مینه به سمتش برگشتند.جونگ مین که یونیفرم سربازی تنش بود، دستش رو محکم دور گردن هیونگ جون حلقه کرده بود،هیونگ سرفه ای کرد و گردنش رو از دستهای بلند جونگ مین جدا کرد و همینطور که سرفه میکرد گفت:یاااا خفه شدم.
کیو و هیون خندیدند.هیون همینطور که میخندید گفت:شما دوتا کجا همو دیدین؟؟
جونگ مین سر تاسف باری تکون داد و گفت:لیاقت نداره که... تو راه دیدمش... فکر کن توی خیابون دلیل زنده بودنت رو ببینی اونوقت بیخیال بخوای به راهت ادامه بدی ..بنظرتون واقعا بیشعور نیست؟
هیون و کیو بلند زدند زیر خنده.کیو با خنده گفت:ببینم کی دلیل زنده بودن کیه اونوقت؟
جونگ مین حالت مغرورانه ای به خودش گرفت و گفت:بنظرت کسی اصلا میتونه دلیل زنده بودن من باشه؟؟یه کم فکر کن... فقط منم که میتونم دلیل زنده بودن هیونگ جون باشم.
هیونگ که حسابی عصبانی بود خواست لگدی به ساق پای جونگ مین بزنه ولی جونگ مین به موقع جاخالی داد و ضربه ی پای هیونگ به پایه میز خورد و صدای ناله اش به هوا رفت.
هر سه تاشون زدند زیر خنده .هیونگ همینطور که داشت درد میکشید رو به جونگ مین گفت:یااا پارک جونگ مین آخرش میکشمت اسب بی مصرف!
همینطور که مشغول خندیدن بودند،بلاخره یونگ سنگ رسید و با دیدن خندیدنهای پسرها گفت:
هایششش...خفه نشید.
هیون که از خنده در حال کبودی بود به زور گفت:بیا بشین یونگ سنگ.
کیوجونگ با دیدن یونگ سنگ اونم تنها خنده اش بند اومد ،گفت:ببینم چرا تنها اومدی؟؟
یونگسنگ با تعجب گفت:قرار بود کس دیگه ایم بیاد؟
کیوجونگ:خب...سونگجو رو قرار بود بیاری.
یونگ سنگ همینطور که بر روی صندلی مینشست گفت:آهان...سونگجو گفت که نمیاد و کلی کار داشت..
کیوجونگ سعی کرد تا حس واقعیش رو نشون نده:آها که اینطور..
هیون همینطور که هنوز میخندید گفت:چه بد شد اگه اونم بود بد نمیشد.
جونگ مین بر روی صندلی نشست و بر روی میز کوبید:بیخیالششش... بیاین یه دست جاجانگ میونگ بزنیم مهمون کیم هیونگ جونننن!!!
هیونگ دوباره اعتراض کرد:یاااا قرار شد پولش رو خودت بدی..یادت رفته؟؟توی گروه گفتیا!
جونگ مین قیافه مغروری به خودش گرفت:چه ربطی داره؟؟اصلا من قبول نکردم این مورد رو..
بعد از کلی جر و بحث بر سر پرداخت پول بلاخره پسرها تفاهم کردند تا هر کسی پول غذای خودش رو بده.
هیون استکان کوچک پر از سوجو رو سر کشید و گفت:اره فعلا اینم اوضاع منه.
یونگ سنگ نفس عمیقی کشید و گفت:نگران نباش هئونگ.. بلاخره ماه پشت ابر نمیمونه.
جونگ مین چاپ استیکهاش رو بر روی میز گذاشت و گفت:درسته درسته... اینقدر به خودت استرس نده.. 
کیوجونگ نفسش رو محکم بیرون داد:بعضی اوقات با خودم میگم کاش آیدول نبودیم.. مثل دوستهای معمولی باهم هرجا که میخواستیم میرفتیم و هیچکس توی زندگیمون دخالت نمیکرد.
جونگ مین :باهات موافقم کیوجونگ.. ولی وقتی به این فکر میکنم که اگه به اینجایی  که هستم نرسیده بودم چی میشد حسابی دلم واسه مردم میسوخت..میدونی چرا؟؟
حالت گریه و ناراحتی به خودش گرفت و ادامه داد:اونا... نمیتونستند با جذابترین پسر روی زمین آشنا بشند و این فاجعه ی بزرگی بود.
هیونگ با حرص گفت:اَه حالمو بهم زدی پارک جونگ مین.
همگی باهم زدند زیر خنده.
********
به هر پنج تاشون از دور خیره شده بود،از اینکه میدید اونها باهم میخندند حسابی خوشحال بود... بیشتر از همه دلش میگرفت که نمیتونست بهشون نزدیک بشه.آهی کشید و با خودش گفت:
عجب دنیایی دارند!بعضی وقتا بهشون حسودیم میشه.. میتونند چندین سال زندگی کنند... خانواده داشته باشند.. عاشق بشند.. یا ازدواج کنند.. شاد باشند..
به سرعت به خودش تشر زد:دیوونه نشو آزورا... یادت نرفته که تو یه شهاب سنگی.. وظیفه ات فقط برآورده کردن آرزوهاشونه... آخرش این تویی که از یاد تک تکشون میری و حتی چند سال بعدش هم دیگه اسمت رو هم یادشون نمیمونه... آره .. این حقیقت تلخ پذیرفتنش خیلی بهتر از یه دروغ شیرینه.
نفسش رو محکم بیرون داد و یکدفعه نگاهش به سمت مغازه شیرینی فروشی کشیده شد...انگار که تموم غمهاش رو فراموش کرده باشه به سرعت به سمت مغازه شیرینی فروشی رفت و از پشت ویترین تنها به انواع شیرینی جات خوشمزه که بهش چشمک میزدند خیره شده بود.همین موقع صدای قار و قور شکمش بلند شد.زبونش رو بر روی لبهاش کشید و بدون فکر وارد مغازه شد و رو به فروشنده گفت:ببخشید من یه کیک کاکائویی و یه کیک توت فرنگی میخوام خامه هم روشون باشه.
فروشنده لبخندی زد:بله حتما منتظر باشید.
آزورا بر روی یکی از صندلی ها نشست  تا سفارشش حاضر بشه..که همین موقع چشمش به آگهی استخدامی که بالای دیوار خورده بود افتاد:"به یک شیرینی پز نیازمندیم."
لبخندی بر روی لبانش نشست و بلافاصله از جاش بلند شد و به سمت فروشنده رفت و گفت:ببخشید این آگهی ای که نوشتید... من میتونم استخدام بشم؟؟
فروشنده:خب..شما قنادی بلدید؟
آزورا با ناامیدی گفت:خب... نه..
فروشنده لبخندی زد:اشکالی نداره ما اینجا کلاسهای قنادی هم داریم.. میتونید توی کلاسها شرکت کنید و بعدش اینجا استخدام بشید.
آزورا با خوشحالی گفت:واقعااا؟؟؟واقعا اگه یاد بگیریم استخدامم میکنید؟؟
فروشنده خندید:بله استخدامتون میکنیم.
آزورا که حسابی مشتاق بود با خوشحالی گفت:پس من همین الآن ثبت نام میکنم هزینه اش رو هم میدم.
*********
سکوت بینشون حکم فرما بود. کیوجونگ با دقت مشغول رانندگی بود و یه دستش رو لبه ی پنجره گذاشته بود و جلوی دهنش نگه داشته بود.یونگ سنگ هم بدون هیچ حرفی کنار کیوجونگ نشسته بود و توی افکارش غرق شده بود.بلاخره سکوت بینشون با حرف کیوجونگ شکسته شد:
راستی چرا گفتی من رانندگی کنم؟ماشین خودته!
یونگ سنگ:نمیدونم... فقط حوصله اش رو نداشتم.
کیوجونگ انگار که چیزی یادش اومده باشه یکدفعه گفت:هئونگ... میخواستی اون روز یه حرفی رو به من بزنی ولی بخاطر ایون آه مجبور شدم برم... الآن میتونی بهم بگی.
یونگ سنگ نگاهی به نیمرخ کیوجونگ انداخت و گفت:چیز مهمی نبود.. راستش .. اصلا مهم نیست..
کیوجونگ با تعجب گفت:مطمئنی؟؟ولی تو گفتی بعد از کلی فکر تصمیم گرفتی تا با من در میونش بذاری.
یونگ سنگ کمی مکث کرد و گفت:خب... آره.. ولی فعلا وقت گفتنش نیست ..بعدا.. یه روزی بهت میگم.
کیوجونگ نفس عمیقی کشید:خیلی خب..هر طور که فکر میکنی بهتره ..هر وقت دلت خواست میتونی بهم زنگ بزنی تا بهم بگیش.
یونگ سنگ:حتما ...
سر جاش کمی جا به جا شد و به سمت کیوجونگ چرخید:راستی...سونگجو یه چیزهایی بهم میگفت..
لبخندی زد و ادامه داد:عاشق شدی ؟؟
کیوجونگ لحظه ای سرفه ای کرد و با تعجب گفت:چی؟؟اینا رو سونگجو بهت گفته؟؟
یونگ سنگ خندید و گفت:آیییگگوو..پس درسته!حالا کی هست این دختر خوشبخت؟؟
کیوجونگ:سونگجو اشتباه کرده هئونگ!من اصلا عاشق نشدم.
یونگ سنگ خندید و گفت:ولی رنگ رخساره ات یه خبرهایی از درون میده.
کیوجونگ اعتراض کرد:یاااا اصلا اینطور نیست هئونگ هیچ خبری نیست... باور کن سونگجو یه مشت دری وری تحویلت داده.
یونگ سنگ همینطور که میخندید گفت:کیوجونگا.. میدونی وقتی میخوای یه چیزی رو انکار کنی خیلی تابلوتر میشی؟؟جلوی هر کس دیگه ای شاید این انکار کردنهات جواب بده اما جلوی من امکان نداره.
کیوجونگ نفسش رو محکم بیرون داد:خیله خب...تو بردی هئونگ... ولی الآن درباره اش ازم نپرس.. من باید اون رو فراموشش کنم،ازم نپرس چرا.. فقط درکم کن..دیگه ام بهم نگو که همه چیز رو درونم میبینی.
یونگ سنگ چهره اش جدی شد و گفت:پس.. واقعا یه خبرایی هست..باشه باشه من تسلیمم.



*****************************
خب قسمت یازدهم هم به پایان رسید.
فکر میکنید کار کردن آزورا به آشنایی با دنیای آدمها کمکی میکنه؟؟
و.. اینکه باید بگم توی اون قنادی خبرایی هست که شما هنوز ازش بی خبرید :))
مدیریت اون قنادی با یکیه :)) یکی که به یکی از پسرها خیلی نزدیکه .. :) 
دیگه چیزی نمیگم تا خودتون در قسمتهای بعدی بخونید.



طبقه بندی: My girl♥friend is a meteoric★Maedeh،
برچسب ها: My girl♥friend is a meteoric، دوست♥دخترم شهاب سنگه،

تاریخ : شنبه 13 مرداد 1397 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : ♦마에데♦ | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها