سلام بچه هاااا خوبیدددد؟؟؟ یکم جو گیر شدم ببخشید  نه ولی جدی خوبید؟ خوش میگذره بدون من؟ میدونم خوش نمیگذره واسه من صحنه سازی نکنید  بفرمایید ادامه رو بخونید...



هیون:

به سقف خیره بودم و فکر می کردم. چرا یی جونگ قصد کشتن منو داشت؟ مگه چیکار کردم؟ اون دعوا...برای کی بوده؟قبل تصادف یا بعدش؟ پدرو مادرم چیزی میدونن؟ اصلا چه کسی یی جونگ رو فرستاده بود؟ هیو جو؟ غیر از اون به هیچکس مشکوک نیستم! یه چیز خیلی عجیبه...راچل تو این دو سال حتی یه زنگ نزد حالمو بپرسه ...اونوقت الان نگرانه و دنبال کارای منه؟...پدر و مادرم حاضر نشدن بخاطر من گزارش پزشکی قانونی رو بگیرن ولی راچل اینکارو کرده!...یوری چرا انقدر بی تابی میکرد؟ این سوالات...یه گوشه تو ذهنم روی همدیگه تلمبار شده...و هیچکدوم جوابی ندارن...خدایا چرا به جواب نمیرسم؟.... چرا همیشه سردرگم میمونم؟...چرا...یهو جونگ مین در اتاقو باز کرد و اومد تو . با قیافه برزخی نشست جلوم و زل زد بهم. یکم که گذشت گفتم:

هویجاتو دزدیدن؟

جونگ مین: نه از دست تو ناراحتم! چرا انقدر زندگی خطرناک و پردردسری داری؟  اینا کی بودن ریختن تو خونه زدن کشتن و خیلی ام راحت رفتن؟

هیون: اگه میدونستم اینجا نبودم تو اداره پلیس بودم!

جونگ مین: مگه میشه ندونی؟

هیون: چرا نمیشه؟!

جونگ مین: خوب تو حتما یه کاری کردی که چه میدونم اونا اومدن سراغت دیگه!

هیون: نمیدونم! هیچ کاری ام نکردم!

جونگ مین:....بابام اینجا بود. میخواست هزار تیکه ات کنه! گفتم تو رو بردن یه بیمارستان دیگه!

هیون: واقعا؟ حتما خیلی عصبانیه!

جونگ مین: میخواستی نباشه؟ آه راستی هیون...

هیون: دیگه چیه!؟

جونگ مین: به تازگی متوجه شدم کسی این اطراف پرسه میزنه!

هیون:چی؟

جونگ مین: یه پسره شبو روز جلو در اتاق توئه! هر موقعم که منو میبینه فرار میکنه!

هیون:...

..................................

راچل:

با سرعت تو سالن بیمارستان میدوییدم. رسیدم جلو در اتاقش و با شتاب درو باز کردم. جونگ مین جلوش بود و انگار داشتن صحبت میکردن. نفسم بالا نمیومد...گفتم:

هیون خوبی؟

هیون: آره...خودت خوبی؟!

یه نفس عمیق کشیدم و با لبخند گفتم:

هیچی فقط نگران شدم.

مشکوک نگاهم کرد و دوباره مشغول صحبت با جونگ مین شد.از اتاق اومدم بیرون و نگاهی به اطراف انداختم.فرد مشکوکی نبود. همه دکتر و پرستار بودن. رفتم سمت پذیرش و گفتم:

ببخشید آقایی به اسم سونگ یی جونگ مراجعه نکرده؟

نگاهی به صفحه کامپیوتر انداخت و بعد از چند ثانیه سرشو به نشونه منفی تکون داد. آخییییش! راحت شدم! برگشتم سمت اتاق هیون که...وای خدا...اینجاست...دستشو بالا برد و گفت:

سلام راچل! دختر اینجا چیکار میکنی؟!

ای خدا....ایییش...الان چیکار کنم؟... خاک تو سرم! برای حفظ ظاهر لبخندی زدم رفتم جلو مشتی به بازوش زدم و گفتم:

رسیدن بخیر جناب! فرانسه خوش گذشت؟ سوغاتی من کو؟

با دستش سرشو خاروند و تک خنده ای کرد. با اخم گفتم:

عب نداره ما که آدم نیستیم نبایدم چیزی می آوردی!

یی جونگ: متلک ننداز دیگه! برای چی اومدی اینجا؟

راچل: خودت چرا اومدی؟

یی جونگ: یکی بهم گفت هیونو آوردن بیمارستان اومدم ببینمش.

راچل: آه...من دیدمش میخواستم برم دیگه. بای!

برگشتم و لب زیریمو گاز گرفتم. با قدم هایی لرزون سمت خروجی رفتم که صداشو شنیدم:

میخوای من برسونمت؟

فقط همینو کم داشتم تو منو برسونی! دستمو تو هوا تکون دادم و سرمو انداختم پایین و قدم هامو تند تر کردم. یهو از پشت دستمو گرفت و گفت:

داری ناز میکنی! خودم میرسونمت خونه!

با ترس نگاش میکردم که با اخم منو دنبال خودش میکشوند....

.........................

هیو جو:

یک ماه از دیدار منو هیون میگذشت. نمیدونم چرا نقدر با نفرت نگام میکرد. شاید منو مقصر میدونه...ولی خودش فرمونو کج کرد...من چیکار میکردم؟ خدمتکار اومد تو اتاقم و گفت:
پدرتون منتظر شما هستن.

با کلافگی از جام بلند شدم و راه افتادم سمت اتاقش. تقه ای به در زدم  بازش کردم. روی صندلیش نشسته بود و روزنامه میخوند. تعظیم کردم و گفتم:

پدر با من کار داشتین؟

سرشو تکون داد و گفت:

بشین کارت دارم.

رفتم روی صندلی روبه روییش نشستم. روزنامه رو تا کرد و کنار گذاشت. دستشو قلاب کرد و روی پاش گذاشت و زل زد بهم. داشتم معذب میشدم. گفتم:

پدر مشکلی پیش اومده؟

_ بله. یه مشکل خیلی بزرگ!

+ خوب...من کاری کردم؟

_ بله. همش تقصیر توئه!

+... میشه بگید چه اتفاقی افتاده؟

_ تو کیم هیون جونگ رو ملاقات کردی؟

+ خوب...خیلی اتفاقی...تو اون...

داد زد:

مشکل همینجاست! شما نباید همدیگه رو میدیدین! نباید!

+ آخه...

از جاش بلند شد و گفت:

امروز وقتی تو دفتر بودم پدرش بهم زنگ زد! منو تحقیر کرد بخاطر کار تو! اگه دیدی اونجاست باید میومدی خونه! نباید میموندی!

+ تحقیرتون کرد؟ برای چی؟ من که...

_ حرف نزن! اگه فقط یکبار دیگه اونو ببینی حتی اتفاقی و از من پنهان کنی مجبور میشم جور دیگه ای باهات برخورد کنم!

+ آخه پدر...

_ برو! تا چند روز جلوی چشمام نباش!

چرا همیشه من باید خورد بشم؟ به من چه که هیون اونجا بوده؟! مگه چیکار کردم که انقدر سرکوفت میزنن؟ همش غر میزنن و فکر میکنن خودشون آدمن دیگران سوسکم نیستن! چه مثالی!

صدای دادش باعث شد یه متر بپرم هوا:

نشنیدی؟ برو بیرون!

سریع بلند شدم و دوییدم از اتاق بیرون. دیدم خدمتکار با ناراحتی نگام میکنه. رفتم نزدیکش و گفتم:

به مامان نگو. من ناراحت نشدم. عادت کردم.

سرشو تکون داد. ازش رد شدم و رفتم تو اتاق خودم. جلوی آینه نشستم. دستمو روی چشمم کشیدم. آخه مگه هیون چقدر فرد مهمیه که انقدر باید بخاطرش عذاب بکشم؟ اصلا یارو نمیشناسم بعد...پوفففف!




طبقه بندی: Nightmare-Cindia،

تاریخ : یکشنبه 14 مرداد 1397 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : Cindia • | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها