سلام دوستان عزیزززززز خوبید؟ خوش نمیگذره؟ میدونم چرا. خواهران گل لطفا چراغا خاموش سکوت میخوام روضه بخونم... ای نویسندگان محترم...کجید پس؟...داستاناتون همینجوری مونده... خوب بسه روشن کنید چراغارو  من واس هرکسی روضه نمیخونما خوب بفرمایید ادامه رو بخونید که خیلی حساسه...


هیون:

دو روز بود که از بیمارستان برگشته بودم . تو این مدت یوری حتی یک لحظه تنهام نذاشته بود و خیلی بهم میرسید. جونگ مینم رفته بود خونه به گفته پدرش. رفتارای یوری خیلی عجیب بود. بیشتر از دلسوزی بود! اول فکر میکردم فقط نگرانمه و نمیخواد اتفاقی برام بیفته ولی.... اصلا نمیذاشت کاری انجام بدم. تمام روز استراحت میکردم و اون همه کارا رو انجام میداد. من جمله درست کردن غذا جمع کردن خونه خرید و اینجور چیزا. بالاخره بعد از سه روز مجبورش کردم بره خونه. وقتی رفت رفتم یه دوش گرفتم و پانسمان زخممو عوض کردم. داشتم موهامو خشک میکردم که یوری بهم زنگ زد:

_ الو؟

+ هیون راچل کجاست؟

_ راچل؟ من چه میدونم!

+ پیش تو بود!

_ آره پیش من بود ولی خوب وقتی رفت دیگه ندیدمش! چیزی شده؟

+ آره! راچل تقریبا یک هفته اس خونه نیومده!

بدون حرف دیگه ای قطع کرد. فکر میکردم راچل کجا رفته.... کلیدو تو جیبم گذاشتم و از خونه اومدم بیرون. قدم اولو که برداشتم با دوتا قیافه عصبانی مواجه شدم. پدر و مادرم بودن. متعجب نگاشون میکردم که مامانم نزدیک اومد بازومو گرفت و نشوند تو ماشین. پدرمم نشست و حرکت کرد. گفتم:

شما اینجا چیکار میکنید؟

جوابم سکوت بود. گفتم:

کجا میریم؟

مادرم با حرص گفت: خونه!

_ من نمیخوام...

+ نمیخوام نداریم حرف نزن!

_ آخه مامان....

پدرم داد زد: ساکت باش! تا الان به انداره کافی برام دردسر درست کردی!

اینا چرا اینجوری شدن؟ ترجیح دادم چیزی نگم تا برسیم خونه. وقتی رسیدیم پدرم سریع از ماشین پیاده شد در سمت من رو باز کرد محکم دستمو گرفت و پیاده ام کرد. متعجب نگاش میکردم که منو سمت در سالن میکشوند. رفتیم داخل خونه . راه پله رو طی کردیم که رسیدیم به اتاق من. درو باز کرد هلم داد تو و درو بست. شوکه در دیوارو نگاه میکردم...اینجا کجاست؟ اینجا قبلا اتاق من بود! صدای قفل شدن درو شنیدم و برگشتم سمت در. دوییدم دستگیره رو گرفتم و سعی کردم درو باز کنم ولی قفل بود. داد زدم:

بابا درو باز کن! درو باز کن! من اینجا زندانیم؟! درو باز کن! مامان کمک!

با مشت به در میکوبیدم و انگار کسی صدامو نمیشنید. دوییدم سمت پنجره که دیدم همه خدمتکارا دارن میرن. پدرو مادرمم دو تا چمدون گذاشتن تو ماشین و رفتن...یعنی من الان تنهام؟ وای خدا... هوا داشت تاریک میشد...نگاهی به درو دیوار انداختم. میشه گفت انباری از اینجا تمیز تره... هیچکدوم از وسایلم تو اتاق نبودن...نه کمد...نه میز...نه تخت...کلا هیچی... کاغذ دیواری اتاق تقریبا کنده شده بود و دیوار که بخاطر گرد و قبار رنگ تیره ای گرفته بود خودنمایی میکرد. یعنی چی؟ برای چی منو زندانی کردن؟......

نگاهی به ساعت مچیم کردم: 00:18

بیشتر تو خودم جمع شدم و چشمامو بستم. خوابم نمیبرد. هیچ لامپ یا چه میدونم شمعی اون اطراف نبود که کمی اتاقو روشن کنه. همچنین تمام برقای حیاط و در ورودی خاموش بودن. کم کم داشتم میترسیدم... مدام صدای جیغ دختری رو میشنیدم...میدونستم توهمه... ارتفاع پنجره اتاق با زمین زیاد بود و نمیتونستم بپرم پایین... خیلی ترسیده بودم...اینجا خونه من بوده...اینجا بزرگ شدم...ولی ترسم برای چیه؟ صدای جیغ دختره هر لحظه بلند تر میشد...گریم گرفته بود...یهو صدای مشت های یه نفر و برخوردش با در اتاق کل فضا رو پر کرد...سریع از جام بلند شدم و از در فاصله گرفتم...احساس خفگی داشتم...یکی همینطور پشت سرهم میکوبید به در... رفتم کنار پنجره و زانو هامو بغل کردم و دستمو رو گوشم گذاشتم که چیزی نشنوم...

.................................

جونگ مین:

چند بار با گوشی هیون تماس گرفتم ولی جواب نمیداد. همش میرفت رو پیغام گیر...رفتم خونش ولی درو باز نمیکرد...از اونجایی که آدم خوش بینی هستم فکر کردم شاید خواسته تنها باشه رفته بیرون گوشیشم نبرده...با خانواده محترم نشسته بودیم شام میل میکردیم که پیامی از هیون دریافت کردم:

جونگ مین من خوبم. برای مدتی رفتم سفر حالو هوام عوض بشه. نگران نشو . اینو به یوری ام بگو.

با خوندن پیامش غذا پرید تو گلوم...با شدت سرفه میکردم که مشت پدرم رو کمرم فرود اومد...یه لیوان آب خوردم . بابام اومد مشت دوم رو بزنه که گفتم:

خوبم...خوبم...

مشغول غذا خوردن شد. اشک تو چشمام رو پاک کردم و دوباره مشغول شدم. بعد از خوردن غذا رفتم تو اتاقم و رو تخت دراز کشیدم. کمی گذشت که خوابم برد...

نوری با شدت میتابید و سایه ی دختری که سمت من میدویید و کمک میخواست کاملا مشخص بود...دختری که صورتش معلوم نبود ولی صداش خیلی آشنا به نظر میومد...گرمای دستای کسی رو روی شونم حس کردم...برگشتم سمتش که با صورت کبود و زخمی هیون مواجه شدم...اینجا چه خبره؟ هیون... اون دختره کیه؟...

_ جونگ مین...جونگ مین بلند شو! جونگ مین!

با ضرب چشمامو باز کردم و نشستم. خدا این چی بود دیگه؟ صدای برادرمو شنیدم:

جونگ خوبی؟

_ وایییی ممنون که بیدارم کردی...داشتم از ترس میمردم...

+ خواهش. پاشو بریم پایین کارت دارم.

سرمو تکون دادم و با هم رفتیم پیش بقیه..........

....................................

 خوب چطور بود؟ کیف کردین؟ اصلا فکرشم نمیکردین شاید یک درصد این اتفاقا بیوفته مگه نه؟




طبقه بندی: Nightmare-Cindia،

تاریخ : سه شنبه 16 مرداد 1397 | 03:56 ب.ظ | نویسنده : Cindia • | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها