ساعت ده شب شده بود ولی هنوز خبری از آزورا نبود.حسابی نگران شده بود ولی سعی داشت تا این نگرانیش رو نشون نده.پدر و مادرش خوابیده بودند.با کلافگی از روی تختش بلند شد و از اتاق بیرون رفت و وارد پذیرایی شد و بر روی یکی از مبل ها نشست.بلاخره صدای رمز زدن در اومد و بعد از اون آزورا داخل خونه شد ،کلی کیسه دستش بود ولی بدون اینکه حتی ذره ای خسته بشه کیسه ها رو که به نظر سنگین هم میومدند حمل میکرد.کیسه رو کنار دیوار گذاشت و کتونی هاش رو در آورد و کیسه ها رو دوباره برداشت و داخل خونه شد.
با دیدن چهره کلافه یونگ سنگ گفت:سلام.
یونگ سنگ با عصبانیت گفت:بهت نگفتم تا آخر شب بیرون نمونی؟؟
آزورا با خوشحالی گفت:من واقعا کار پیدا کردم یونگ سنگ!
یونگ سنگ با عصبانیت در حالیکه سعی میکرد صداش رو کنترل کنه تا پدر و مادرش بیدار نشند گفت:الآن این مهمه؟؟باید الآن خوشحال شم؟؟که کار پیدا کردی؟؟
آزورا بی توجه به عصبانیت یونگ سنگ کیسه رو بر روی زمین گذاشت و بازشون کرد و گفت:ببین .. قراره قناد شم..من عاشق شیرینی هام.. میخوام قناد شم و همش شیرینی بخورم.
یونگ سنگ خنده ای از سر عصبانیت کرد:حتی به حرفام توجه نمیکنی و حرف خودت رو ادامه میدی..
آزورا چهره اش جدی شد و انگشت اشاره اش رو به طرف یونگ سنگ گرفت:کله ات داغ کرده.. فکر نمیکنی نسبت به من خودخواهی؟؟هر چی که تو میگی باید انجام بدم...یه کم که دیر میکنم سریع ازم عصبانی میشی.ببخشید.. من یه شهاب سنگم..هزار بار گفتم که حتی اگه تا نصف شبم بیرون باشم طوریم نمیشه!
یونگ سنگ دست به سینه شد و با لحنی که ازش ناراحتی می بارید گفت:آره.. راست میگی تو شهاب سنگی ..حتی آدمم نیستی که بخوام برات نگرانی کنم.
آزورا که خیلی وقت بود دیگه این حرف رو از یونگ سنگ نشنیده بود چهره اش جدی شد و بدون هیچ حرفی کیسه ها رو برداشت و به اتاقش رفت و در رو بست.همین موقع آسمون رعد و برقی زد و قطرات بارون آروم شروع به باریدن کردند.
یونگ سنگ با دیدن بارون نتونست طاقت بیاره و به سمت اتاق آزورا رفت و در رو باز کرد و داخل اتاق شد.آزورا با دیدن یونگ سنگ سریع اشکهاش رو پاک کرد.یونگ سنگ رفت و کنار آزورا بر روی تخت نشست و آروم گفت:
آزورا... همونطور که تو حق داری تا به کارهات برسی منم این حق رو دارم.. ولی منم بعضی وقتا عصبانی میشم...اصلا ببین اگه من ساعت دوازده شب میومدم خونه تو کلی نگرانی میکشیدی اونموقع چجوری باهام رفتار میکردی؟؟
آزورا با صدای گرفته اش گفت:میخوابیدم.
یونگ سنگ با تعجب گفت:میخوابیدی؟؟یعنی اصلا برات مهم نبود که من بیام یا نیام؟؟
آزورا :خب.. ما شهاب سنگها بیشتر از این چیزها انتظار کشیدیم اینا که چیزی نیست!
یونگ سنگ:مرسی واقعا... اصلا از شدت این احساساتت منقلب شدم.
آزورا با تعجب گفت:منقلب یعنی چی؟؟
یونگ سنگ آهی کشید:این مدت از این سوالات مزخرفت راحت بودما دوباره شروع شد.
آزورا دستش رو به کمرش زد:یعنی دلت میخواد سوالاتمو جواب ندی؟؟
یونگ سنگ:قطعا که دلت نمیاد بلایی سر دوست*پسر بدبختت بیاری..
آزورا:پس بگو منقلب یعنی چی؟؟
یونگسنگ:یعنی حالی به حالی شدن.
آزورا سرش رو با حالت خیلی بانمکی خاروند و گفت:باید بیشتر راجع بهتون بخونما!
یونگ سنگ صداش رو صاف کرد:الآن دیگه ناراحت نیستی؟؟
آزورا لبخندی زد:نه..اوه راستی.
سراغ وسایل قنادیش رفت و کیسه اش رو آورد و جلوی یونگ سنگ گذاشت و با ذوق گفت:ببین چقدر خوشگلند..
یونگ سنگ به آزورا خیره شده بود که با ذوق تک تک وسایل رو نشون یونگ سنگ میداد... با خودش فکر کرد که کاش آدمها هم اینطوری زود همه چیز رو فراموش میکردند.آزورا شهاب سنگ عجیب و دوست داشتنی ای بود..اون گاهی وقتها بخاطر سادگی بیش از حدش باعث خنده یونگ سنگ میشد و گاهی وقتها جوری رفتار میکرد که لحظه ای یونگ سنگ رو به شک می انداخت که آیا آزورا واقعا یک شهاب سنگه یا یک انسانه.. هر چی که بود بلاخره اون آزورا بود.. آزورا ی شهاب سنگ که رفتارهاش عجیب بودند.
**********
همینطور که مچ دستش رو گرفته بود آزورا رو به دنبال خودش میکشید بلاخره رو به روی فروشگاه موبایل فروشی ایستادند و گفت:خب بهم بگو چه رنگی دوست داری.
آزورا کمی فکر کرد و لبخندی زد و با ذوق گفت:زرد!رنگ مامانمه.
یونگ سنگ نفسش رو محکم بیرون داد و زیرلب آروم با خودش گفت:دهن ما رو با این مامانش سرویس کرد!
آزورا:یااا.. میشنوم چی میگیا.
یونگ سنگ لبخند دندان نمایی زد و گفت:اِه چیزه.. چیز خاصی نمیگفتم .. پس زرد دوست داری دیگه؟؟بریم تو.
دوباره آزورا رو دنبال خودش به داخل فروشگاه کشید و برای آزورا یه گوشی زرد رنگ خرید و تحویل آزورا داد و گفت:خب.. اینا رو دیدی زیادم دیدی.. بهش میگند گوشی..کار باهاش رو بهت یاد میدم..و...شماره خودمم برات سیو کردم.
داخل لیست مخاطبینش شد.اسم خودش رو به اسم عشقم ذخیره کرده بود.
آزورا با دیدنش پرسید:اسم خودت رو عشقم نوشتی؟؟
یونگ سنگ لبخند مغرورانه ای زد:معلومه پس من برای تو چی ام؟؟
آزورا:بهتر بود ذخیره اش میکردی"آدم رو اعصاب".
یونگ سنگ اعتراض کرد:یاااا.. تو واقعا منو دوست داری؟؟
آزورا لبخند دندان نمایی زد و سرش رو به علامت مثبت تکون داد و بوسه ای به گونه ی یونگ سنگ زد.یونگ سنگ با تعجب دستش رو بر روی گونه اش گذاشت و به آزورا خیره شد.
*********
از حموم بیرون اومد و در حالی که با حوله موهاش رو خشک میکرد به سمت گوشیش که بر روی میز کنار تختش بود رفت و برش داشت و به یونگ سنگ توی کاکائو تاک پیام داد:
سلام هئونگ.
گوشیش رو سر جاش گذاشت و سشوار رو از روی میز برداشت و مشغول سشوار کشیدن موهاش شد..سشوار کشیدن موهاش که تموم شد صدای آلارم گوشیش بلند شد.سشوار رو بر روی میز گذاشت و همینطور که به موهاش ور میرفت گوشیش رو از روی میز برداشت و بر روی لب تختش نشست و پیام یونگ سنگ رو باز کرد:
سلام.
کیوجونگ نوشت:چطوری هئونگ؟؟میگم که سونگجو پیشت نیست؟؟راستش قبلا بهش قول داده بودم که با ایون آه آشناش کنم.
یونگ سنگ استیکر تعجب فرستاد و نوشت:چی؟؟سونگجو و ایون آه؟؟ولی ایون آه که دوست*پسر داره!
کیوجونگ استیکر خنده فرستاد و نوشت:نه بابا... مگه قراره مثلا باهم قرار بذارند؟؟ایون آه دوست داره سونگجو رو ببینه .. سونگجو هم مشتاق بود تا ببیندش ..میخوام اگه میشه امروز بیارمش خونمون برای ناهار.
یونگ سنگ نوشت:باشه مشکلی نیست ..من آدرس خونتون رو بهش میدم که بیاد.
کیوجونگ نوشت:نه..خودم میام دنبالش میترسم راه رو گم کنه آخه تو میگفتی توی شهر بزرگ نشده..میدونی من خودمم بچه سئولی که نیستم درک میکنم این چیزها رو.
یونگ سنگ نوشت:باشه اشکال نداره پس منتظرتم.
گوشیش رو سرجاش گذاشت و لبخندی از سر خوشحالی زد و از جاش بلند شد تا لباسهاش رو بپوشه.
********
از اتاق بیرون اومد و رو به روی یونگ سنگ ایستاد.یونگ سنگ سرش رو به طرفین تکون داد و روش رو کرد به یه سمت دیگه و گفت:یاااا اصلا این خوب نیست برو عوضش کن خیلی... خوش.. خوشگل شدی!
آزورا با تعجب به لباسهای کاملا ساده و پسرونه اش نگاه کرد و گفت:ولی اینا که لباسهای دخترونه نیستند!!اینا لباسهای خودت هستند.
یونگ سنگ نفسش رو محکم بیرون داد و با غر گفت:خب ...تو.. تو همه جوره اش خوش...خوشگلی دیگه!
آزورا با کلافگی دستش رو توی موهای کوتاه پسرونه اش برد و بهمشون ریخت:هایشششش... من لباس دیگه ای ندارم با همینا میرم.
یونگ سنگ اعتراض کرد:یااا... اصلا خودت به من گفتی دوست نداری بری خونه کیوجونگ .. حالا یهو اصرار به رفتن داری؟؟
آزورا با کلافگی گفت:آره.. اولش میخواستم نرم.. ولی میخوام با ایون آه آشنا شم.. من هیچ دوستِ دختری تا حالا نداشتم ،میخوام با یه دختر هم آشنا شم ببینم انسانهای دختر چه جوری اند.
یونگ سنگ از روی مبل بلند شد و صداش رو صاف کرد و با حالتی بی تفاوت گفت:آره..باشه برو.. من مشکلی ندارم!
آزورا نفسش رو محکم بیرون داد و گفت:فقط تویی که منو به چشم دختر میبینی بخاطر همین فکر میکنی هر چی بپوشم خوشگلم!مگرنه بقیه که منو به چشم پسر میبینند هیچ اشکالی نداره واسشون.
یونگ سنگ کمی مکث کرد و دستش رو به کمرش زد:راست میگیا... من چرا تازگیا اینقدر خنگ شدم.. 
دوباره نگاهی سر تا سری به آزورا انداخت و پوزخندی زد :هه راست میگی...حالا که به چشم پسر دارم نگاهت میکنم اصلا هیچ جذابیتی نداری.
آزورا اعتراض کرد:یاااا.
همین موقع صدای زنگ آیفون بلند شد.یونگ سنگ به سمت آیفون رفت و با دیدن کیوجونگ با چهره ای شاد و خوشحال لبخندی زد و گوشی آیفون رو برداشت و گفت:سلام.الآن میاد پایین کیوجونگ.. نمیای بالا؟؟
کیوجونگ:سلام هئونگ.. نه نمیام بهش بگو تو ماشین منتظرشم.
یونگ سنگ:باشه.
گوشی آیفون رو گذاشت و رو به آزورا گفت:برو پایین کیوجونگ منتظرته.
آزورا با ذوق به سمت در دوید،یونگ سنگ به سرعت جلو رفت و بازوی آزورا رو کشید و صورتش رو توی دستهاش گرفت و بوسه ای کوتاه به لبهاش زد.آزورا برای لحظه ای توی شوک رفت.
یونگ سنگ لبخند آرومی زد و گفت:مراقب خودت باش.
آزورا آب دهنش رو قورت داد:اوومم.. باشه..خداحافظ.
یونگ سنگ دم در ایستاد و به رفتن آزورا نگاه میکرد.
*********
با دیدن آزورا که به سمتش میومد ناخودآگاه لبخند پررنگتری بر روی لبانش نشست.آزورا به کیوجونگ نزدیک شد و گفت:سلام هئونگ.
کیوجونگ دستی بر روی سر آزورا کشید که موهاش کمی بهم ریخت،گفت:سلام سونگ جو .سوار شو که بریم همه منتظرتند.
آزورا لبخندی زد و سوار ماشین کیوجونگ شد.کیوجونگ هم سوار شد و بعد از بستن کمربندش به آزورا نگاهی انداخت و به سمت آزورا خم شد که آزورا لحظه ای شوکه شد،کیوجونگ کمربند سمت آزورا رو کشید و براش بست.
دوباره سر جاش برگشت و شروع به رانندگی کرد.در تموم مدت راه آزورا هیچ حرفی نمیزد.بلاخره پس از نیم ساعت طی کردن راه به خونه کیوجونگ رسیدند.کیوجونگ ماشین رو داخل پارکینگ خونه پارک کرد و هر دو باهم از ماشین پیاده شدند و داخل آسانسور شدند و طبقه پنجم پیاده شدند.
کیوجونگ رمز خونه رو زد و رو به آزورا گفت:خوش اومدی سونگجو برو داخل.
آزورا اول وارد شد و کیوجونگ هم پشت سرش رفت و در رو بست و بلند گفت:ما اومدیم.
ایون آه در حالیکه دست راستش توی گچ بود از روی مبل بلند شد و به سمتشون رفت ،با دیدن سونگجو دهنش از تعجب باز موند و با تعجب گفت:وااوووو... تو.. سونگجویی؟؟
آزورا با دیدن ایون آه لبخندی زد و گفت:تو هم باید ایون آه باشی.
کیوجونگ با دیدن غیر رسمی حرف زدنشون خندید و گفت:میبینم که از همین اول باهم جور شدید.
ایون آه لبخندی زد و دستش رو به سمت سونگجو دراز کرد:متاسفم..سلام سونگجو شی..به خونه ما خوش اومدی.
آزورا با تعجب با ایون آه دست و داد گفت:سلام ایون آه شی...ممنونم.
همین موقع مادر کیوجونگ و ایون آه ،خانم کیم از توی آشپزخونه بیرون اومد و با دیدن سونگجو با تعجب گفت:وای خدای من.. چطور یه پسر میتونه اینقدر زیبا باشه؟؟
جلو رفت و لبخند زد و با آزورا دست داد و گفت:سلام پسرم..به خونه ما خوش اومدی.
آزورا تعظیمی کرد و گفت:سلام ممنونم.
ایون آه رو به مادرش گفت:میبینی مامان؟؟ منم اولش باورم نشد .. اون خیلی زیباست مگه نه؟؟چقدر چشمهاش درشته!
خانم کیم:درسته.. واقعا عین عروسک میمونه.
کیوجونگ صداش رو صاف کرد و گفت:فکر کنم اینجوری سونگجو احساس راحتی نمیکنه..خب.. بیا بریم بشینیم سونگجو.
آزورا لبخندی زد و گفت:باشه بریم.
*********
همگی دور میز غذاخوری نشسته بودند و مشغول خوردن ناهار بودند.آزورا با دقت و ذوق غذا میخورد انگار که میخواست کامل طعم غذاها رو حس کنه.کیوجونگ هر از گاهی به آزورا نگاه میکرد،تماشای آزورا بهش حس خوبی میداد.خانم کیم کمی کیمچی با چاپ استیکهاش توی کاسه ی آزورا گذاشت.آزورا با ذوق گفت:ممنونم بخاطر لطفتون.
ایون آه خنده آرومی کرد و همینطور که غذا رو می جوید گفت:میبینی سونگجو..مامان من خیلی مهربونه.. هرکسی که بیاد اینجا براش کم نمیذاره.
آزورا لبخند پررنگی زد.ایون آه ادامه داد:
راستی از خودت بگو سونگجو!
آزورا با تعجب پرسید:از چی بگم؟؟
ایون آه همینطور که لبخند بر لب داشت گفت:خب.. از زندگیت بگو..اگه دوست نداری نگو.
آزورا خواست حرفی بزنه که کیوجونگ گفت:خب.. سونگجو همونطور که گفتم از دوستان قدیمی یونگ سنگ هئونگه،توی دوران سربازی هم باهم بودند.
آزورا سرش رو به نشونه تایید حرفهای کیوجونگ تکون داد.
خانم کیم:عجب.. چه بد که ما زودتر با تو آشنا نشدیم.
*********
بعد از شستن ظرفها کیوجونگ،آزورا رو به اتاقش برد تا اتاقش رو بهش نشون بده.هر دو وارد اتاق شدند.
اتاق کیوجونگ با رنگهای زرد و سفید تزیین شده بود،یه عروسک خرس بزرگ هم گوشه اتاقش قرار داشت.آزورا همینطور به دکوراسیون اتاق کیوجونگ خیره شده بود که با دیدن عروسک خرسی با تعجب گفت:اوه..عروسک!
کیوجونگ با تعجب گفت:عروسک؟جوری گفتی که انگار برای اولین باره میبینیش!
آزورا یکدفعه گفت:آر.. 
سریع حرفش رو خورد :نه..فقط خیلی دوستشون دارم.
کیوجونگ خندید:واقعا؟؟عروسک دوست داری؟؟یه پسر چه جوری عروسک دوست داره؟؟
آزورا که فهمیده بود چه سوتی ای داده به سرعت گفت:اوه ..نه.. دوست دارم فقط لمسشون کنم همین!
صداش رو صاف کرد و ادامه داد:ولی هئونگ پس توام عروسک دوست داری ؟؟
کیوجونگ خندید و گفت:خب این یکی رو آره!
به سمت قفسه کتابهاش رفت و یه عروسک نخودسبز برداشت و گفت:ببین اینا نخود سبزند..نخود سبز رو که میدونی چیه؟؟
آزورا سرش رو به علامت مثبت تکون داد:آره..به طرفدارهاتون این رو میگید.
کیوجونگ لبخندی زد:خوبه.. یونگ سنگ پس بهت یاد داده.
بر روی لبه تختش نشست و گفت:بیا بشین.
آزورا با تردید کنار کیوجونگ بر روی لبه ی تخت نشست.کیوجونگ به چهره آزورا خیره شد و گفت:
سونگجویا.. راستش من.. من یه نفر رو دوست دارم.

************************************
...



طبقه بندی: My girl♥friend is a meteoric★Maedeh،
برچسب ها: My girl♥friend is a meteoric، دوست♥دحترم شهاب سنگه،

تاریخ : شنبه 20 مرداد 1397 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : ♦마에데♦ | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها