سلام بچه ها خوبید؟ پارت بعدیو آوردم بفرمایید ادامه...
ادامشو گذاشتم



هیون:

دو روز بود که تو اتاق بودم. شبا کسی میومد و در اتاقو میزد و میرفت. یه زن بود. چیزایی میگفت ولی هیچ ازشون سر در نمی آوردم.... نمیدونم کی بود... این مدت خیلی بهم سخت گذشت... هیچ انرژیی نداشتم...با صدای باز شدن در سریع سرمو بالا آوردم. مادرم وایساده بود و نگام میکرد.گفت:

بلند شو بریم.

پلکام سنگینی میکرد. از دیوار گرفتم و بلند شدم. آروم قدم برمیداشتم...مادرم به کمکم اومد و از خونه خارج شدیم...دلیل کارشونو نمیفهمیدم... ماشینی تو حیاط منتظرم بود. مادرم گفت:

سوار شو و تا به مقصد برسی هیچ حرفی نزن.

نشستم تو ماشین و راه افتاد...نمیدونستم کجا میره...سرمو به شیشه تکیه دادم و چشمامو بستم. با صدای ترمز و ایست ناگهانی ماشین با کله خوردم به گوشه در. خیلی دردم گرفت. دستمو رو سرم گذاشتم و گفتم:

هوی کی به تو گواهی نامه داده؟ سرم شکست!

_ معذرت میخوام.

پووووف! سردرد شدیدی گرفتم...تو این مدت اصلا به هیو جو فکرم نکردم... دلیلش چیه؟ قبلا حتی یک لحظه از یادم نمیرفت...اما الان چند روزی میشه که حتی اسمشم تو ذهنم تکرار نشده...خیلی گذشته بود که رسیدیم به یه ویلا. پیاده شدم ولی سرگیجه باعث شد بخورم زمین. جون نداشتم بلند شم...راننده سمتم اومد و با کمک اون بلند شدم...رفتیم داخل ویلا. پدرم روی صندلی نشسته بود و در حالی که پاشو روی هم انداخته بود با یه لبخند حرص درار نگام میکرد. بی اعتنا بهش روی یکی از صندلی ها نشستم و چشمامو بستم. صداشو شنیدم:

_ این دو روز بهت خوش گذشت؟

+ آره. خیلی خوب بود. شکم گشنه...تو تاریکی...شبا هم اونجوری...اون زنه رو تو فرستادی؟ که منو بترسونه؟ من اصلا درکتون نمیکنم!

_ پس خیلی بهت خوش گذشت. بازم میخوای برگردی؟

+ آره. میشه برگردم؟!

_ نه فعلا یه سری کارا هس که انجام بدیم بعدش خودم برت میگردونم اونجا.

از رو حرص دندونامو رو هم فشار میدادم. سعی میکردم خودمو آروم نشون بدم. ادامه داد:

میخوای برگردی خونه خودت؟

+ فعلا فقط میخوام بدون شنیدن و دیدن هیچ کس استراحت کنم.

_ الان منظورت این بود که ساکت شم؟

+ چه پدر باهوشی دارم!

نگاه سنگین و خشمگینشو حس میکردم. منم همونقدر عصبانی بودم ولی نمیتونستم بروزش بدم..وقتش نبود...با سرش به کسی اشاره کرد و یه خدمتکار با یه سینی غذا اومد سمتم. جلوم گذاشت و بعد تعظیم رفت. وقتی غذا خوردنم تموم شد نفس عمیقی کشیدم و سرمو به تاق صندلی تکیه دادم. پدرم زیر چشمی نگام میکرد. کمی گذشت که گفت:
پاشو بیا کارت دارم.

+ من با کسی کار ندارم.

_ گفتم پاشو!

+ نمیخوام!

_ میخوای دوباره زندانی بشی؟

+ منو از چی میترسونی؟ مثلا زندانی بشم لولو منو میخوره؟ پدر میفهمی داری چیکار میکنی؟ برای کارات دلیل داری؟ برای چی منو اونجا زندانی کردی؟ مگه پسرت نیستم؟ چرا تو این یه سال حتی یک بارم زنگ نزدی حالمو بپرسی؟ تو که میدونستی داغونم برای چی ولم کردی؟ اونوقت  دست از پا دراز تر به زور منو بردی خونه زندانیم کردی بعد الان تهدیدم میکنی؟

سرشو به نشونه تاسف تکون داد و گفت:

فکر میکردم بیای اینجا حالت خوب میشه. نمیخواستم بفرستمت جای دیگه! ولی خودت مجبورم کردی!

اینو گفت و سالنو در پیش گرفت و رفت تو یه اتاق.....

...........................

راوی:

پدر هیون با خودش فکر میکرد چطور میتونه هیونو پنهان کنه. یه بهونه که باعث بشه هیون تا چند سالی از کره خارج بشه. چیزی که خیلی اونو ترسونده بود حرف هیون بود: اون زنه رو تو فرستادی؟ که منو بترسونه؟ من اصلا درکتون نمیکنم!

هیون هم بی خبر از اینکه تو چه تله ای افتاده توی نشیمن نشسته بود و مثل همیشه به گذشته فکر میکرد. چیزی که خیلی فکرشو مشغول کرده بود گم شدن راچل بود. فکر میکرد پدرو مادرش فقط بخاطر تنبیه اونو زندانی کرده بودن ولی قضیه فرا تر از این حرفا بود. هیچوقت نمیتونست حدس بزنه چه بلایی قراره سرش بیاد...توی دنیای پوچ و بیهوده ای زندگی میکرد...خودش اونو ساخته بود...چیزی از جنگ پدرش با رییس هان نمیدونست...فکر میکرد این دختر رییس هان بوده که ضربه ای بزرگ به زندگیش زده...نمیدونست چه کسی پشت نقاب مشکی توی تاریکی پنهان شده و منتظر فرصته...فرصتی که همه چیزو از هیون میگیره...به زودی اتفاق میوفته...

یک هفته از حضور هیون توی اون ویلا میگذشت. تو این مدت خیلی با خودش فکر کرده بود و سوالاتی که داشت از پدرش پرسیده بود ولی هیچ جوابی نگرفته بود...البته که جوابی نخواهد گرفت... پدرش نمیتونه اعتراف کنه...اون میترسه...اون زن... دشمن بزرگی برای پدرش به حساب میومد... دشمنی که حاضره همه ی دنیا رو به آتیش بکشه ولی اجازه نده اونا راحت زندگیشونو ادامه بدن... نبایدم بزاره...بچشو میخواد...پسرشو میخواد...بعد از سال ها دوری برگشته که پسرشو ببینه....

..................................

هیون:

رفتارای پدرم عجیب شده بود. خیلی نگران بود و مدام ازم میپرسید اطراف خونه فرد مشکوکی رو میبینم یا نه. یه بار ازم پرسید اون زن که شبا میومد باهام حرف میزد چی بهم میگفت! این روزا بیشتر گوشه گیر شده بودم. تو نا کجا آباد گیر افتادم کسی هم نیست کمکم کنه! بدتر از اون سردرد هام بخاطر نخوردن قرصامه! ده دفعه به بابام گفتم یکی رو بفرسته بره قرصامو بیاره انگار نه انگار دارم باهاش حرف میزنم! من میگم من میشنوم! سوال خیلی بزرگی که کل ذهنمو گرفته بود این بود: مامان کجاست؟ چرا نیومده اینجا؟و البته صد هزار سوال دیگه که هیچ ازشون سر در نمیارم! طبق معمول نشسته بودم تلوزیون نگاه میکردم که بابام چمدون به دست از اتاقش اومد بیرون. خیلی ناراحت و ناامید نگام کرد و گفت:

پاشو وسایلتو جمع کن میریم پیش مادرت.

خواستم چیزی بگم که از در رفت بیرون. دوییدم سمت پنجره که دیدم داره با کسی صحبت میکنه. بعد اومد داخل و گفت:

زود باش من چند تا لباس برات گذاشتم تو چمدون بقیشو خودت جمع کن. ماشین نیم ساعت دیگه میرسه.

بعدم سریع رفت تو اتاقش. متعجب رفتنشو تماشا کردم. چی داشت میگفت؟ مگه من وسیله دارم که جمع کنم؟ رفتم در اتاقشو زدم و رفتم تو. روی صندلیش نشسته بود و با دستاش صورتشو پوشونده بود. گفتم:

من وسیله ای ندارم که جمع کنم.

سرشو بالا آورد و گفت:

برو همین اتاق بغلی وسایلت اونجاست.

متعجب رفتم تو اتاقی که میگفت. عهههه! کل وسایلم اونجا بود. از دفترچه یادداشتم بگیر تا میزو تختو قاب عکسام. با دهن باز نگا میکردم که کسی چمدونی انداخت داخل اتاق. چمدونو کشیدم سمت میزم و دفترامو با چند تا مداد و خودکار گذاشتم تو زیپ کوچیکش. رفتم کنار تخت. نشستم روش و دستی رو ملحفه اش کشیدم. نو بود. از جام بلند شدم و کمد رو باز کردم. ترتیب همه وسایل مثل قبل بود. چیدمان آلبوما تغییر نکرده بود. چند تا از آلبوما رو که میخواستم برداشتم. ای کاش میشد میرفتم خونه خودم حداقل قرصامو بر می داشتم. کشو پایینی کمدو باز کردم که چند سری عکس باهاش اومد بیرون. انگار اونا رو قایم کرده بودن. عکسا رو برداشتم و نگاه کردم. اولیش بچگی های خودم و بابا بود. دومی خانومی ناشناس در حالی که منو بغل کرده بود و لبخند زده بود تو کادر عکس بود. سومی هم منو بابا همراه اون خانومه تو پارک بودیم. چهارمی دوران دانشجوییم بود. یوری کنارم وایساده بود . پنجمی من... با تعجب داشتم نگاه میکردم که پدرم در اتاقو باز کرد و اومد داخل. وقتی عکسا رو دید سریع عکسا رو از دستم کشید و گفت:

گفتم وسایلتو جمع کنی نه اینکه بشینی آلبوماتو نگاه کنی.

دویید از اتاق رفت بیرون. بهت زده به در بسته و بعدش به دستم نگاه کردم. اون دیگه چی بود؟ منو یوری...یعنی چی؟ یهو حس کردم کسی چیزی کوبید تو سرم...دستمو رو سرم گذاشتم...درد وحشتناکی داشت... صدای باز شدن در و جیغ خدمتکارو شنیدم...بعد دیدم بابام سریع اومد سمتم و بلندم کرد:

هیون حالت خوبه؟ چی شده؟

_ گفتم قرصامو...بیار...سرم داره میترکه...

نفسشو محکم داد بیرون و گفت:

اسماشونو یادته؟ بگو برات بخرن. همین الان که داری میری.

هیون: یکی دو تا نیس...حداقل پنج شیش تاش ضروریه...

پدر: عیبی نداره هر کدومو که لازم داری بخر.

کمی بهتر شدم. نشستم رو تخت و بابام شروع کرد جمع کردن بقیه وسایلم. کمی گذشت که صدای بوق ماشینی رو شنیدم. بابام چمدونو داد به خدمتکار و اومد بازومو گرفت و بلند شدم. آروم از ویلا خارج شدیم و سوار ماشین شدم. ماشینو روشن کرد و راه افتاد. سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی و چشمامو بستم. پدرم کنار راننده نشسته بود. چند دیقه بعد رفتیم تو شهر که دارو هامو خریدم و گذاشتم تو چمدون.حدودا نیم ساعت گذشت که جلوی فرودگاه نگه داشت. متعجب گفتم:

مگه نگفتی میریم پیش مامان؟ چی شد پس؟

_ خوب داریم میریم!

نگاهی به نمای فرودگاه انداختم. کسی در ماشینو باز کرد و دستمو گرفت . پدرم بلافاصله گفت:

برو. من یکم دیر تر میام.

مرده دستمو محکم کشید و برای اینکه نخورم زمین پیاده شدم. یکی چمدونامو تو دستش گرفته بود. سه نفر دیگه هم اونجا بودن. بابام رفت. منم همچنان مات و مبهوت نگاهمو بین اون پنج نفر میچرخوندم. چرا بادیگارد برام گذاشته؟ مگه بچه کوچولوام؟ مشکوک نگاشون کردم و رفتیم داخل سالن. نشسته بودم رو صندلی اونام دقیقا دورم حلقه زده بودن. داشتم اذیت میشدم. گفتم:

میخواید مراقب من باشید حداقل برید کنارم وایسید اعصابم خورد شد!

چهارتاشون کنار صندلیم و یکی پشتم وایساد. همینطور با حرص مشتامو بازو بسته میکردم که بلند گو شماره پرواز رو گفت. رفتم سوار هواپیما شدم و اونام تا آخرین لحظه کنارم موندن. هواپیما بلند شد ودوباره سردردم شروع شد. چمدونم که نیست قرصامم نمیتونم بخورم! لعنتی! خواستم از جام بلند شم که پخش زمین شدم...

صدای کسی بیدارم کرد:

آقا...آقا حالتون خوبه؟

چشمامو باز کردم. نمیدونم کجا بودم ولی یه دکتر بالا سرم بود. یکی از خدمه های هواپیما اومد کمک کرد و رفتم نشستم سر جام. شب شده بود. بدنم درد میکرد. چشمامو بستم و سعی کردم تا رسیدن به مقصد بخوابم..........

با صدای وحشتناک و جابه جایی هواپیما چشمامو باز کردم. فرود اومده بودیم. از جام بلند شدم و از هواپیما پیاده شدم. رفتم چمدونامو گرفتم و اومدم بیرون. اینجا کجاست؟ یا خدا... منو کجا فرستادین؟ نگاهی به اطراف انداختم. فکر کنم آمریکاس...ولی...مامان اینجا چیکار میکنه؟...با دهن باز داشتم نگاه میکردم که ماشینی جلوم نگه داشت. مامانم پیاده شد بغلم کرد و گفت:

چه خوب که اومدی. پرواز چطور بود؟

هیون: نفهمیدم چون تمام مدت خواب بودم.مامان چرا اومدیم اینجا؟ تو کی اومدی؟

مامانم خندید و سوار ماشین شدم. داشت رانندگی میکرد و منم زل زده بودم به خیابون. یهو گفتم:

مامان اینجا کجاست؟

_ انگلستان.

مغزم سوت کشید! انگلیس؟ من غلط کردم اومدم انگلستان! داد زدم:

چرا منو آوردین اینجا؟؟؟!!!

مامانم هول کرد و زد کنار. چپ چپ نگام کرد و گفت:

چته بچه؟ داد نزن ببینم! خیلی ام خوب کردم آوردمت!

هیون: آخه مامان منو چه به انگستان! بزار من برگردم خونه ام دست گلت درد نکنه!

جلو رو نگاه کرد و دوباره راه افتاد. نمیدونم کجا میرفت. لابد هتلی خونه ای جایی دیگه...

سعی می کردم حسای منفی رو دور کنم...ولی واقعا ترسناک شده بودن...آخه چرا اومدیم اینجا؟ چرا؟.........


طبقه بندی:

تاریخ : پنجشنبه 18 مرداد 1397 | 07:21 ب.ظ | نویسنده : Cindia • | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها