سلام بچه ها خوبید؟ ببخشید این روزا خیلی سرم شلوغه وقت نمیکنم بیام همچنین ازتون وقت میخوام تا داستانو تموم کنم بعد بزارم. حدودا سه چهار تا پارت دیگه مونده. لطفا منتظرم بمونید ممنون بوس بوس خب بفرمایید ادامه...




هیون:

دلم نمی خواست بیدار شم...با زور لای چشمامو باز کردم و دنبال مامانم گشتم ولی انگار خونه نبود. دوباره چشمامو بستم.چند دیقه ای تو خواب و بیداری بودم که همت کردم و از جا بلند شدم. رفتم به دستو صورتم آبی زدم و برگشتم تو هال. چمدونم که گوشه اتاق بود رو برداشتم و شروع کردم در آوردن وسایلم. لباسامو در آوردم...همه چروک و مچاله شده تو چمدون بودن...با حرص درآوردمشون و یه گوشه رو هم انداختم. خونه اتاق نداشت! به ناچار وسایلمو یه گوشه چیدم تا مامانم بیاد بعد یه فکری بکنیم. رفتم تو آشپزخونه. معلوم بود خونه نو ساخته. گشنم بود...برگشت تو هال و ظرف سوپی که مامانم حاضر کرده بود رو برداشتم. وقتی خوردمش ظرفشو شستم و گذاشتم رو کابینت. برگشتم تو هال و رو کاناپه نشستم. حوصله ام سر رفته بود...تلوزیون جلوم بودا ولی وصلش نکرده بودن...منم که چیزی سر در نمیارم ازش نمیتونم وصل کنم...نه گوشیی نه چیزی...هییییی!... صدای باز شدن قفل در اومد و مامانم با چهره ای خندون در حالی که چند تا کیسه پر از میوه دستش بود اومد داخل. با خنده گفت:

بیدار شدی؟ یه بار اومدم دیدم خوابیدی گفتم برم خرید کنم. خستگیت در رفت؟

در جوابش لبخند بی روحی زدم. میوه هارو برد تو آشپزخونه و بعد اومد کنارم نشست.  چند لحظه زل زده بود بهم. بعدم لبخندی زد و گفت:

خیلی زود گذشت...

- چی زود گذشت؟

- دوران بچگیت...

- وای مامان ول کن این حرفا رو! الان میشه بگی چرا منو از کره اوردین اینجا؟

اخمی کرد و گفت: تو هنوز ول کن اون قضیه نشدی؟ چند بار بگم یه مسافرت عادیه!...

متعجب نگاش کردم...اولین باری بود که اینو بهم میگفت!...خودشم تعجب کرد! گفت: حالا تو همش بپرس! راستی وسایلت کجاست؟

هول شده بود. از چشماش معلوم بود. آخه چه سوالیه میپرسی وسایلم دقیقا جلو چشماته! به اونور میز اشاره کردم و گفتم:

اونجاست!

خندید و گفت: حواسم پرته ها!

مشکوک نگاش کردم که از جاش بلند شد و گفت:

اون در که قفله...میزارمشون اونجا.

نگاهی به در انداختم...چطور متوجهش نشدم؟ لباسامو برداشت که گفتم:

اونجا اتاقه منه؟

سرشو تکون داد و گفت:

البته فقط تا موقعی که اینجاییم. این خونه مال ما نیست.

رفت تو اتاق. چند دیقه گذشت که داد زدم:

مامان! چرا این تلوزیونه وصل نیست؟ من چیکار کنم؟

گفت: بگیر بخواب!!!

خدا چی داره میگه؟ چقد بخوابم؟ خسته شدم! داد زدم:

مامان چی داری میگی؟ تازه از خواب بیدار شدم!

_ خوب بزار کارام تموم شه بریم تو شهر خوب؟!

جوابی ندادم اونم چیزی نگفت. منتظر نشسته بودم که زنگ در به صدا در اومد....

.......................

هیو جو:

تو اتاق نشسته بودم با گوشیم ور میرفتم که خدمتکار سراسیمه اومد داخل اتاق و گفت:

ارباب...اومدن....خیلی هم عصبانی هستن...

_ رفت تو اتاقش؟

_ بله .

از جام بلند شدم و رفتم سمت اتاقش. تقه ای به در زدم و بازش کردم. در حالی که با انگشت شقیقه های سرشو ماساژ میداد گفت:

اجازه ندادم بیای داخل!

_ بابا. اومدم یه چیزی ازتون بپرسم. لطفا راستشو بگید.

نگاهم کرد و گفت: قول نمیدم.

نشستم جلوش و گفتم: شما خواهر دارید درسته؟

با چشمای گرد بهم خیره شد. از جام بلند شدم و پشت صندلی وایسادم. مثل علامت سوال نگاش میکردم که به حرف اومد:

خوب...آره...ولی تو از کجا فهمیدی؟

_ ببخشیدا...ولی...وقتی رفتین اومدم تو اتاقتون.

متوجه شدم میخواد بلند شه بزنه تو گوشم. گفتم:

بابا عمه بهم گفت. گفت که سرطان داشته. میشه لطفا همه چیزو بهم بگید؟

_ باید قول بدی کسی چیزی نمیفهمه.

+ قول میدم.

دوباره نشستم روبه روش و اونم شروع کرد:

حدودا بیست سال پیش بود. عمه ات سرطان داشت و بخاطر اینکه نمیتونست از پسرش مراقبت کنه ما...هیونو آوردیم اینجا. مادرت دوست نداشت هیون اینجا بمونه بخاطر همین مجبور شدیم بعد از یک هفته هیون رو بسپاریم به یکی دیگه...اون یه نفر...دوست من بود... فکر میکردم قابل اطمینانه ولی اینطور نبود... یک ماه گذشت که دکترا قطع امید کردن...گفتن عمه ات میمیره...اون با معجزه زنده موند... وقتی برگشت یک سال بود که هیون پیش دوست من زندگی میکرد. من بلافاصله رفتم دنبال هیون ولی اون بهونه آورد و اجازه نداد هیونو ببینم. وقتی برگشتم پیش عمه ات خون به پا کرد و خودش رفت جلو در خونه اونا ولی درو باز نکردن. چند روز بعدم بهم گفتن باید هر ماه مبلغ خیلی زیادی رو بهشون بدم که هیونو زنده نگه دارن. تا دو سال پیش که عمه ات هیونو دید. باهاش حرف زد و بهش گفت که چه اتفاقاتی براش افتاده. خوشبختانه هیون حرفشو باور کرده بود چون تو خونه خیلی خوب باهاش رفتار نمی کردن. هیون تو شرکت اون عوضی سهام داشت. با استفاده از موقعیتش تونست مدارک اونا رو پیدا کنه و فهمید که مادر قلابیش نازا بوده. قرار بود تو بری دنبالش و بیاریش اینجا که تو راه تصادف کردین. الانم هیونو بردن خارج از کشور که دستمون بهش نرسه.فهمیدی؟

+ اوووم...فکر کنم...الان دارین تلاش میکنید هیونو پیدا کنید؟

_ آره. ولی فکر نمیکنم موفق بشیم.

+ چرا؟

_ چون حتی نمیتونیم نزدیکش بشیم. اون عوضیا هم منو و هم عمه اتو میشناسن. کمی فکر کرد و گفت:

هیوجو...اونا تا حالا تو رو ندیدن...نه ولش کن فکر خوبی نیست.

من پروووام! خیلیییی! حق به جانب گفتم:

خیلی ام فکر خوبیه.

با تعجب گفت:

اصلا میدونی چی میخواستم بگم؟

+ بله! میخواستی بگی اگه هیونو پیدا کردیم من قایمکی برم بیارمش. مثل آب خوردنه!

از جام بلند شدم و گفتم:

فکر کنم با فکر شما و چهره من بتونیم پیروز بشیم!

خندیدم و از اتاق اومدم بیرون. درو بستم و  بهش تکیه دادم...پوووف چه غلطی کردم...آدم جو گیر همینه ها! من کلا تو عمرم یه بار هیونو دیدم! محکم با مشت کوبیدم تو سرم و گفتم:

ای خنگ!

دوییدم تو اتاقم...

............

 




طبقه بندی: Nightmare-Cindia،

تاریخ : یکشنبه 28 مرداد 1397 | 04:34 ب.ظ | نویسنده : Cindia • | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها