سلام
با قسمت چهاردهم اومدم
خب این قسمت هم..
بله راز فاش میشه برید ادامه


در حالیکه اشک توی چشمانش حلقه زده بود خانم هئو رو در آغوش کشید و با صدای بمی گفت:ممنونم مادر که این مدت مثل مادر خودم باهام رفتار کردین..خیلی خوشحالم که دیدمتون.
خانم هئو همینطور که آزورا رو نوازش میکرد گفت:منم همینطور پسرم..خیلی خوشحال شدم که دیدمت ولی کاش بازم پیشمون میموندی.
آقای هئو همینطور که به آزورا خیره شده بود گفت:واوو یه جوری رفتار میکنند انگار که واقعا مادر و پسر واقعی اند.
یونگ سنگ خنده ای کرد و گفت:مامان..سونگجو میاد بعدا بهمون سر میزنه نگران نباشید.
خانم هئو از آغوش آزورا بیرون اومد و اشکهاش رو پاک کرد و گفت:معلومه باید سر بزنه.
یونگ سنگ آروم به آزورا زد تا گریه نکنه چون میدونست اگه گریه کنه دوباره بارون میاد و اونوقت جابه جایی چمدانها تا ماشین سخت میشه.
آزورا خودش رو کنترل کرد و به سمت آقای هئو رفت و بغلش کرد: ممنونم بخاطر این مدت.
آقای هئو هم بغلش کرد و گفت:منم ازت ممنونم پسرم..این مدت که اینجا بودی انگار ما یه پسر دیگه هم داشتیم. بازم بهمون سر بزن.
آزورا از آغوش آقای هئو بیرون اومد و گفت:حتما.
یونگ سنگ:خیله خب سونگجو دیگه وقت رفتنه.
آزورا به سمت یونگ سنگ برگشت و لبخند آرومی زد:بریم.
********
همینطور که مشغول رانندگی بود نگاهی به آزورا انداخت که سرش رو به شیشه پنجره ماشین تکیه داده بود،لبخند کم رنگی زد و گفت:مامان و بابام خیلی خوشحال بودند که این مدت اینجا بودی...راستش اینا رو بهت نگفتم ولی  مامانم میگفت از وقتی تو اومدی پیشمون انگار زندگی راحتتر و شادتر شده... راستش آزورا،من نمیدونم تصمیم تو چیه ولی من دیگه میخوام همه چیز رو بگم..نگفتنش باعث میشه همه چیز بدتر بشه.
آزورا با نگرانی به سمت یونگ سنگ برگشت و گفت:میخوای واقعا همه چیز رو به همشون بگی؟؟
یونگ سنگ:میدونی آزورا نگفتنشون بدتره.. من تا همین الآنش خیلی صبر کردم..قلبم حس بدی داره..همش عذاب وجدان دارم که بهشون نگفتم،بدتر از همه اینها اگه یه روز یکدفعه هویت واقعیت رو اونا بفهمن خیلی بدتر میشه،اونوقت فکر میکنند واقعا داشتم بهشون دروغ میگفتم..دوست ندارم اینطوری فکر کنند که دروغگوام.. اینکه خودم بهشون بگم خیلی بهتره..حتی اگه حرفمو باور نکنند.
آزورا نفسش رو محکم بیرون داد و گفت:اگه یه وقت اتفاق بدی با گفتنش بیفته چی؟؟
یونگ سنگ لبخند آرومی زد:هیچوقت اینطوری نمیشه.
بلاخره دم قنادی رسیدند و یونگ سنگ ترمز کرد و دستی به سر آزورا کشید و گفت:تو برو به کلاست برس منم میرم وسایلات رو می چینم..بعدش میام دنبالت.
آزورا که هنوزم نگران بود زیرلب گفت:باشه.
کلاه گیس بلندش رو از روی داشبورد برداشت و بر روی سرش گذاشت.خواست پیاده بشه که یونگ سنگ به سمت خودش کشیدش و بوسه ای کوتاه به لبهاش زد و گفت:مراقب خودت باش.
آزورا لبخند آرومی زد و از ماشین پیاده شد و برای یونگ سنگ دست تکون داد و یونگ سنگ هم رفت به خونه اش تا وسایل آزورا رو بچینه.
********
داخل کلاس شد و به سمت میز خودش رفت و لباسهای مخصوص قنادی رو پوشید و در آخر کلاهش رو بر روی سرش گذاشت.چند لحظه بعد صدای یکی از همکلاسیهاش اومد:
اوه ..آزورا شی..چه زود رسیدی.
آزورا به سمت هم کلاسیش برگشت و لبخندی زد و گفت:آره..یه کم زود شد.تو چطوری هارا شی؟؟
هارا لبخندی زد و گفت:ممنونم..
خودش رو به آزورا نزدیک کرد و با تن صدای آرومی گفت:راستش ..باید یه چیزی رو بهت بگم..میدونی آزورا اینجا دخترهای کلاس ..راستش بعضیاشون یه کم بهت حسودی میکنند.
آزورا با تعجب به چشمهای هارا خیره شد.میخواست بپرسه اصلا حسادت چی هست..برای شهاب سنگی مثل آزورا هنوز خیلی از خصلتهای منفی وجود داشت که باید باهاشون آشنا میشد.شهاب سنگ ساده ای که از انسانها هنوز اونقدری شناخت نداشت.
لبهاش رو بهم فشرد و کمی مکث کرد و گفت:آه..که اینطور...
هارا با تعجب پرسید:واقعا یعنی برات مهم نیست که بهت حسودی کنند؟؟اگه بهت حسودی کنند خوب نیستا..برای خودت بد میشه..ممکنه بلاهای بدی سرت بیاد یا اصلا ممکنه کاری کنند که تو رو از اینجا بیرون کنند.
آزورا با تعجب تنها به هارا خیره شده بود.همین موقع صدایی از پشت گفت:بذار هر چقدر میخوان حسودی کنند،کسایی که نمیتونند داشته های دیگران رو بپذیرند بهتره همیشه توی حسرت بمونند.
هارا و آزورا به سمت صدا برگشتند.ناری جلو رفت و دستش رو بر روی شونه آزورا گذاشت و گفت:نگران نباش دختر،توی کلاس من کسی حق اذیت کردن کسی رو نداره!
لبخند آرومی تحویل آزورا داد.آزورا هم ناخودآگاه لبخندی زد.
در طرف در ورودی کلاس دوتا چشم دوست داشتنی و زیبا مشغول دید زدن اونها بود..
*********
از کلاس بیرون اومد و دستکشهاش رو بیرون آورد و به سمت دفترش حرکت کرد در رو که باز کرد صدای آخی از پشت در شنیده شد،داخل شد و با دیدن جونگ مین که سرش رو گرفته بود و ماساژ میداد خنده ای کرد و گفت:
هییی..پشت در چیکار میکردی؟؟
جونگ مین همینطور که ناله میکرد اعتراض کرد:یاااا نونااا..داشتم گوش میدادم دیگه پشت در مگه چیکار میکنند؟؟
ناری خنده ای کرد:ببینم بلاخره دیدیش؟؟
جونگ مین که همچنان درحال ماساژ دادن سرش بود گفت:راستش درست نتونستم ببینمش از پشت دیدمشا ولی از جلو همچین موفق نشدم!ولی.. نمیرخش رو دیدم.
نفس بلندی کشید و ادامه داد:ولی نونا دختره انگار آشنا میزد..میدونی از پشت هم انگار آشنا بود..
ناری کمی فکر کرد و گفت:اوه واقعا؟؟نکنه دوست دختر قبلیته؟؟
جونگ مین اعتراض کرد:یااااا.
ناری بلند خندید.
جونگ مین کلاه کپش رو از روی مبل برداشت و گفت:من باید برم..میخوام یه سر برم پیش پسرها..بعدش هم باید دیگه برگردم پادگان.
ناری جلو رفت و لپهای جونگ مین رو گرفت و کشید و گفت:مراقب خودت باش داداش کوچولوی من.
*********
مشغول چیدن وسایل آزورا بود،آخرین لباس رو داخل کمد جای داد و نگاهی به کمد انداخت و نفس عمیقی کشید همین موقع گوشیش شروع به زنگ خوردن کرد.با دیدن اسم جونگ مین بر روی صفحه ی گوشیش،گوشیش رو از روی تخت برداشت و تماس رو برقرار کرد:
الو؟؟
صدای پر انرژی جونگ مین از پشت خط شنیده شد:هی سمور خونه ای؟
یونگ سنگ گوشی رو توی دستش جا به جا کرد و بر روی گوش چپش گذاشت و گفت:الآن چی گفتی اسب بیشعور؟؟
جونگ مین خندید و گفت:پررو نشو سمور.. حالا خونه ای یا نه؟؟
یونگ سنگ نگاهی به ساعت روی میز انداخت و گفت:بیا خونه ی مامان و بابام..تا یه ربع دیگه میرسم.
جونگ مین:باشه پس من چند دقیقه دیگه اونجام.
یونگ سنگ تماس رو قطع کرد و سریعا یه پیام به آزورا فرستاد:کلاست تموم شد یه کم همونجا بمون تا بیام.
به سرعت سویچ ماشینش رو برداشت و از خونه زد بیرون.
********
خانم و آقای هئو مشغول تماشای تلویزیون بودند که همین موقع زنگ خونه به صدا در اومد.خانم هئو از جاش بلند شد و به سمت آیفون رفت با دیدن تصویر جونگ مین لبخند دلنشینی زد و بلند گفت:واوو.. ببین کی اومده..جونگ مینه!
آقای هئو با تعجب گفت:جدا؟؟زود بذار بیاد تو!
خانم هئو دکمه باز شدن در رو فشار داد.چند لحظه بعد جونگ مین به در ورودی رسید با دیدن پدر و مادر یونگسنگ همزمان تعظیم کرد و گفت:سلام.
خانم هئو با ذوق جلو رفت و جونگ مین رو در آغوش کشید وگفت:سلام پسرم..وایی چقدر دلمون برات تنگ شده بود ،چقدر خوب شد که اومدی.
جونگ مین لبخندی زد و چند لحظه بعد از آغوش خانم هئو بیرون اومد و گفت:ممنونم مادر..منم دلم تنگ شده بود.
آقای هئو همینطور که لبخند میزد گفت:جونگ مینا.. تو واقعا سربازی ای؟؟
جونگ مین با غر گفت:ای بابااا...پدرجان شما دیگه چرا؟؟
هر سه با هم خندیدند.
خانم هئو همینطور که دستش بر روی کمر جونگ مین بود به داخل خونه هدایتش کرد و در رو پشت سرشون بست.رو به جونگ مین گفت:بشین..چه میخوری برات بیارم؟
جونگ مین با یادآوری چیزی یکدفعه گفت:آخ یادم رفت...
جعبه ای که دستش بود رو به سمت خانم هئو گرفت و گفت:بفرمایید اینا شیرینهای ناری پزه..نونا برای شما درستش کرده.
خانم هئو جعبه رو از جونگ مین گرفت و با خوشحالی گفت:وای ..ازش خیلی تشکر کن از طرفمون.دستش درد نکنه.
به سمت آشپزخونه رفت.
جونگ مین لبخندی زد:چشم حتما.
به سمت یکی از مبلهای تک نفره رفت و بر روش نشست ،همینطور که به اطراف نگاه میکرد گفت:دکور خونه اتون خیلی بهتر شده.
آقای هئو هم رو به روی جونگ مین بر روی مبل نشست:آره..نظر یونگ سنگ بود.
جونگ مین با لبخند شیطنت آمیزی گفت:میشه اتاق یونگ سنگ رو ببینم؟؟
آقای هئو:راحت باش.
جونگ مین هم از خدا خواسته از جاش بلند شد و داخل اتاق یونگ سنگ شد،دلش میخواست دکور جدید اتاق یونگ سنگ رو ببینه.همینطور که اطراف اتاق رو دید میزد یکدفعه با دیدن یه کیسه مشکی رنگی که گوشه کمد به صورت خیلی مخفی قرار داشت، توجهش جلب شد.به سمتش رفت و برش داشت داخلش رو نگاه کرد با دیدن چیزی که داخلش بود چشماش گرد شدند.چیزی که داخل کیسه مشکی رنگ قرار داشت یک بسته پد بهداشتی بود!!!
ذهنش نمیتونست چیزی رو تجزیه و تحلیل کنه و فقط با تعجب به اون بسته خیره شده بود.یعنی چی؟؟یعنی یونگ سنگ خودش از این استفاده میکرد؟؟احمقانه بود..یونگ سنگ که یه پسر بود..پس چه نیاز به پد بهداشتی داشت؟؟اصلا چرا توی اتاق یونگ سنگ اونم بصورت مخفی قایم شده بود؟؟
چشمهاش رو بست.. نمیدونست چرا ولی یاد حرف یونگ سنگ افتاد که میگفت سونگجو پیشش بوده!نمیتونست همه اینها رو به هم وصل کنه.. سونگجو..ولی سونگجو که یه پسره!با یادآوری حرف پسرها در مورد چهره ی دخترونه سونگجو به شک افتاد.در بین این همه آشفتگی ذهنش یکدفعه تصویر امروز توی ذهنش مجسم شد دختری که ناری ازش تعریف میکرد..نیمرخ اون دختر.. باورش نمیشد چیزی که تموم این مدت فکر میکرد و گوشه ذهنش بود درست از آب در اومده بود.
همین موقع در اتاق یونگ سنگ باز شد و یونگ سنگ توی چهارچوب در قرار گرفت.با دیدن جونگ مین توی اون وضع و چیزی که توی دستهانش بود تپش قلبش بلافاصله بالا رفت اونقدر بالا رفت که دیگه فقط صدای قلبش رو میشنید.میخواست حرف بزنه اما نمیتونست.لبهاش رو از هم باز کرد.
جونگ مین با دیدن چهره یونگ سنگ که حالا رنگ نداشت شکش به یقین تبدیل شد که حتما یه رازی وجود داره.نگاهش رو به چشمهای یونگ سنگ داد و با تعجب و شوک بسته رو بالا گرفت و گفت:
یونگ سنگا..این... 
یونگ سنگ چشمهاش رو بست و زیرلب با خودش گفت:وای!
جونگ مین همینطور که همچنان متعجب بود گفت:نکنه... نکنه میخوای بهم بگی.. سونگجو ..اون دختره؟؟
یونگ سنگ به سمت جونگ مین رفت و کیسه رو از جونگ مین گرفت و سرجاش قایمش کرد و در اتاقش رو بست و جونگ مین رو بر روی صندلی نشوند و خودش هم بر روی لبه تخت نشست.
نفس عمیقی کشید و چشمهاش رو لحظه ای بست و بازشون کرد و سعی کرد تا خودش رو آروم کنه،با لحن آرومی که هنوز توش استرس دیده میشد گفت:نمیدونم از کجا شروع کنم..من..میخواستم همه چی رو به هر چهارتاتون بگم، نمیخواستم اینطوری بشه.میخواستم..میخواستم خودم همه چی رو بگم.ولی الآن تو همه چی رو فهمیدی!
دوباره نفس عمیق دیگه ای کشید و ادامه داد:سونگجو.. اون..پسر نیست..آه.. چجوری بگم.. اون یه دختره جونگ مین..اسمش..اسمش هم آزوراست.
جونگ مین بلافاصله گفت:میدونستم..میخواستم باور نکنم..میخواستم باور نکنم..چون بهت اعتماد کردم،از همون روز اولی که آوردیش یه لحظه هم نتونستم به چشم پسر ببینمش..تو خب میدونی که من راحت میتونم بفهمم کی دختره کی پسر.. اون..توی قنادی ناری توی کلاسهای قنادی شرکت میکنه.امروز نیمرخش رو دیدم..باورم نمیشد..با اینکه خیلی شبیه سونگجو بود ولی دلم نمیخواست باورش کنم!فقط به ناری گفتم دختره خیلی آشنا میزنه.ولی تو چجوری..چجوری یه دختر رو پسر جا زدی؟؟چرا اینکار رو کردی یونگ سنگ؟؟
یونگ سنگ دستی به صورتش کشید و گفت:جونگ مینا.. من میخوام یه چیزی بگم ولی میخوام که اینبار هم بهم اعتماد کنی..لطفا بهم نگو که عقلم رو از دست دادم!
جونگ مین:اون دیگه چیه؟؟یه راز دیگه؟؟
یونگ سنگ آهی کشید و گفت:سونگجو یا همون آزورا یه دختر عادی نیست..اون از اون دخترهای معمولی نیست.
جونگ مین پوزخندی زد:نکنه میخوای بگی آدم فضاییه؟؟
یونگ سنگ:اون.. شهاب سنگه!
جونگ مین تنها به چشمهای یونگ سنگ خیره شد:چجوری باورش کنم؟؟یه دختر که یهو توی زندگیت اومده یه مدت هم پیشت زندگی میکرده .. تو به هممون دورغ گفتی یونگ سنگ!
یونگ سنگ با کلافگی گفت:جونگ مین خواهش میکنم درکم کن.. من تو شرایطیم که باید درک بشم..اگه این اتفاقات برای خودت میفتاد چیکار میکردی؟
جونگ مین نفسش رو محکم بیرون داد:باید بهم ثابتش کنی..اگه ثابتش کنی ..من ازت حمایت میکنم.توام باید منو درک کنی.. صمیمیترین دوستت بهت دروغ بگه.من بخاطر تو باورش کردم.
********
با خوشحالی و ذوق از چیزهایی که امروز یاد گرفته بود از ناری خداحافظی کرد و وسایلش رو جمع کرد و از فروشگاه قنادی بیرون زد.پیام یونگ سنگ رو طی کلاس خونده بود پس میدونست باید یه کم منتظر بمونه.خواست به دیوار تکیه بده که همین موقع ماشین یونگ سنگ جلوی قنادی ایستاد وبوقی برای آزورا زد.
آزورا لبخندی زد و به سمت ماشین رفت و خواست داخل ماشین بشه که با دیدن جونگ مین که صندلی عقب نشسته بود چشمهاش از شدت شوک باز شدند.یونگ سنگ لبخند آرام بخشی به آزورا تحویل داد و بهش فهموند تا سوار بشه.آزورا ناچارا سوار ماشین شد.جونگ مین نگاه جدیش رو به آزورا داد و نگاهش رو به سرعت ازش گرفت و به بیرون خیره شد.
آزورا کمربندش رو بست.توی راه هیچکدومشون حرف نمیزدند..سکوت سنگینی حکمفرما شده بود،تا اینکه یونگ سنگ به خونه خودش رسید و ماشینش رو پارک کرد.از داخل آینه ماشین نگاهی به جفتشون انداخت و گفت:باید بریم داخل.
هر سه از ماشین پیاده شدند و یونگ سنگ جلوتر رفت و در رو باز کرد.جونگ مین و آزورا هم داخل خونه شدند.آزورا به سرعت کلاه گیسش رو برداشت.جونگ مین که گوشه ی پذیرایی ایستاده بود پوزخندی زد و گفت:فکر کردی با برداشتن کلاه گیس پسرونه میشی؟؟تو اصلا چطوری اومدی توی زندگی یونگ سنگ هئونگ؟؟چرا؟؟میخوای زندگیش رو خراب کنی آره؟!!فکر نمیکنی کارت زیاده رویه؟؟ازش پول میگیری اون برای تو همه چی رو فراهم کرده ولی ت..
آزورا به سرعت حرفش رو قطع کرد و با لحن جدی ای گفت:
فکر نمیکنی داری تند میری؟؟!داری برای خودت قضاوتم میکنی!تو.. اصلا میدونی من کیم؟؟
جونگ مین خنده تمسخرآمیزی کرد:لابد شهاب سنگی.. اینجوری سرش رو کلاه گذاشتی تا ازش اخاذی کنی آره؟؟
آزورا دستش رو از عصبانیت مشت کرد و لحظه ای نامرئی شد و اینبار درست نزدیک جونگ مین ظاهر شد.جونگ مین یکدفعه از شدت شوک عقب پرید و گفت:تو دیگه کی هستی؟؟
یونگ سنگ آهی کشید و گفت:دیدی جونگ مین؟؟بهت گفتم اون شهاب سنگه اون قدرتهای زیادی داره!
آزورا نگاهش رو به چراغ کنار پذیرایی گرفت و بعد از کمی تمرکز روش یکدفعه چراغ شکست!جونگ مین تنها با شوک به چراغ خیره شده بود به سرعت گفت:باشه .. باشه .. فهمیدم..من باورت کردم که تو شهاب سنگی!
یونگ سنگ یکدفعه زد زیر خنده و حالا که خیالش راحت شده بود به سمت یکی از مبلهای دو نفره رفت و بر روش نشست و گفت:تو خیلی خوب باورش کردی.. میدونی چه بلاهایی سرم آورد تا باورش کردم؟؟!
جونگ مین نفس راحتی کشید و به سرعت از آزورا دور شد و بر روی مبل سه نفره نشست و گفت:واقعا چجوری تحملش میکنی؟؟
آزورا که حسابی خوشحال شده بود از اینکه تونسته بود برای اولین بار از یونگ سنگ حمایت کنه و کاری کنه تا برادرش باورش کنه،به سرعت به سمت یونگ سنگ رفت و کنارش نشست و بازوی یونگ سنگ رو محکم گرفت.یونگ سنگ سرفه ای کرد و بازوش رو آزاد کرد و آروم گفت:هی!!
جونگ مین نگاه خیره اش رو به یونگ سنگ و آزورا گرفت و گفت:راستش هنوز فکر میکنم دارم خواب میبینم..آخه یه شهاب سنگ چجوری اومده اینجا؟؟اونم با بدنی مثل ما!باورش ..باورش یه کم دور از ذهنه یونگ سنگ بهم حق بده..من واقعا میخوام باورش کنم این چیزهایی که امروز از... آه اسمت چی بود؟؟
آزورا لبخند دوست داشتنی ای زد:آزورا.
جونگ مین نفسش رو بیرون داد و ادامه داد:آره..آزورا.. این چیزهایی که امروز از آزورا دیدم واقعا شوکه کننده بود.ولی من باورت دارم یونگ سنگ.. ولی تو نباید این ماجرا رو از ما پنهان کنی..هر چی زودتر باید به بقیه بگی.اینجوری اگه اتفاقیم بیفته دودش تو چشم خودت نمیره.اصلا تو...
انگشت اشاره اش رو به سمت آزورا گرفت:تو برای چی اومدی اینجا؟؟یونگ سنگ یه چیزهایی وقتی تو ماشین بودم برام تعریف کرد ولی میخوام از خودت بشنوم.
آزورا لبهاش رو از هم باز کرد و گفت:خب.. چیزی که وجود داره اینه که توی این دنیا اگه هرکسی از تهِ تهِ دلش چیزی رو بخواد حتما اتفاق میفته.
نفسش رو بیرون داد و ادامه داد:اون شب،یونگ سنگ خیلی خسته و ناامید بود..از همه چیز گذشته بود،توی قلبش احساس خلا داشت..ولی ته قلبش..اون گوشه ها هنوز یه آرزو وجود داشت.. یه آرزو که مطمئن بود اگه اتفاق بیفته حالش خیلی خوب میشه.پس اون آرزو ..شوق داشتنش و اتفاق افتادنش باعث شد تا لحظه ای نوری تو دلش ایجاد بشه.من اون شب مثل بقیه شهاب سنگها داشتم از آسمان سیاره شما عبور میکردم،ولی نور قلب یونگ سنگ باعث شد تا لحظه ای بهش خیره بشم.. اون لحظه یونگ سنگ برای من دست تکون داد،انگار میخواست تا یکی بیاد و کمکش کنه.با دیدن آرزوهای توی قلبش نتونستم بیخیال بشم،و آخرش به این شکل اینجا اومدم.



طبقه بندی: My girl♥friend is a meteoric★Maedeh،
برچسب ها: دوست♥دخترم شهاب سنگه،

تاریخ : شنبه 3 شهریور 1397 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : ♦마에데♦ | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها