سلام بچه ها خوبید؟ چه خبرا؟ مدرسه ها داره باز میشهههه لعنتییییخوب خوب خیلی حس خوبی دارم چون از همین الان میخوام شما رو بترسونم درست حدس زدید داستانم از اوناایه که از اولش با ترس و استرس شروع میشه خوب بفرمایید ادامه وقتتونو تلف نمیکنم


 

پارت -1-

 

کیو جونگ:

تو دفتر نشسته بودم و اسلحه ام رو برای عملیات حاضر میکردم. کمی گذشت که هیونگ جون درو باز کرد و با پرونده ای که تو دستش بود روی یکی از صندلی ها نشست. مشخص بود خیلی نگرانه. صداش کردم ولی جواب نداد. اونقدر محو در افکارش بود که اصلا صدامو نمیشنید. بلند گفتم: اتفاقی افتاده؟!!!

به خودش اومد و چند تا برگه از لای پرونده بیرون کشید و گذاشت رو میزم. نگاهی بهشون انداختم. چند تا عکس بود با یه برگه از شرح پرونده. در واقع خلاصه ای از کل پرونده. با دیدن عکسا علت نگرانی هیونگو فهمیدم. به عنوان اولین کار گروهیمون خیلی گنگ و ترسناک به نظر میرسید! هیونگ نفس عمیقی کشید و گفت:

نگرانیم بخاطر اینه که اولین کارمونه و شاید خرابش کنیم. ترسم بخاطر اینه که قبل ما دو تا گروه رفتن اونجا ولی هیچکدوم سالم برنگشتن!

متعجب نگاش کردم و گفتم: یعنی چی که سالم برنگشتن؟

چشماشو رو هم گذاشت و چند ثانیه بعد باز کرد. با ناامیدی نگام کرد و گفت:

حدودا سه هفته پیش چند تا دانشجو برای تحقیق رفتن اونجا ولی هیچ کدومشون برنگشتن. یه گروه تجسس پلیس فرستادن دنبال بچه ها ولی خبری از اونام نیست! فقط یکیشون برگشته که...

کسی درو باز کرد و گفت:

که الان بیمارستانه!

کیو جونگ: تو کی هستی؟

هیونگ جون: اون کسیه که همه جا هست و همه چیزو میبینه. هئو یونگ سنگ تو این عملیات راهنمای ماست.

کیو: با ما میاد؟

هیونگ خواست جواب بده ولی یونگ سنگ حرفشو قطع کرد و گفت:

من از راه دور هواتونو دارم.

دوتا ساعت عجیب گذاشت رو میزو رفت. با حرص ساعتو برداشتم و بستمش به دستم. هیونگم همینکارو کرد. چند لحظه بعد تصویرش رو صفحه ساعتامون ظاهر شد:

اینطوری باهاتون ارتباط برقرار میکنم. برید به آدرسی که براتون میفرستم. جه جونگ رو ملاقات کنید و باهاش حرف بزنید.
آدرسش به صورت یه پیام روی صفحه اومد و ارتباط قطع شد.

هیونگ جون:بهتره بهش عادت کنی. اون همیشه انقد سرد برخورد میکنه.

با یکی از ماشینای مرکز رفتیم به آدرسی که یونگ سنگ داده بود.

وارد سالن بیمارستان شدیم. هیونگ سمت پذیرش رفت و منم کماکان کنار در ورودی وایساده بودم. بعد از کمی صحبت سمتم اومد و گفت:

به هوشه. بیا بریم.

جلو جلو میرفت منم دنبالش بودم. رفتیم تو اتاق پسره. اسمش کیم جه جونگ بود. طاق باز روی تخت دراز کشیده بود و خیره به ما نگاه میکرد. خواستم خودمونو معرفی کنم که گفت:

شما کی هستین؟ پلیس؟

هیونگ برگشت و با تعجب نگام کرد. شونه هامو بالا انداختم و گفتم:

تو بازمانده اون گروه تجسس هستی؟

جه جونگ: آره. برای چی اومدین اینجا؟

کیو جونگ: امروز پرونده ای مشکوک رو به ما واگذار کردن. ما باید به اون تیمارستان بریم. وقتی متوجه شدیم قبل از ما شما اونجا بودین...

جه جونگ: میخوای تعریف کنم چی شد و چی دیدم؟

هیونگ: دقیقا.

نفس عمیقی کشید و گفت:

من حقیقتو میگم. اینکه باور کنید یا نه به عهده خودتونه. ما یه گروه شش نفره بودیم که برای پیدا کردن اون دانشجوها وارد تیمارستان شدیم.وقتی تو جنگل بودیم و به سمت تیمارستان میرفتیم حس میکردم کسی مارو تعقیب میکنه. جونگ مین هم بهم گفت که این حسو داره.

هیونگ: جونگ مین کیه؟

جه جونگ: پارک جونگ مین.یکی از اعضای گروه. دستیار فرمانده لی.

کیو جونگ: خوب بعدش؟

جه جونگ: وقتی داشتیم وارد تیمارستان میشدیم یکی از اعضا غیبش زده بود. دنبالش گشتیم ولی پیداش نکردیم. فرمانده گفت شاید زودتر از ما رفته داخل. جونگ مین ادعا کرد که جلو تر از همه بوده و امکان اینکه اون بره داخل بدون اینکه دیده بشه وجود نداره. اونجا بود که ترس به جون هممون افتاد. سرمو به سمت چپ برگردوندم که نور خیلی کوچیک و عجیبی رو دیدم که لا به لای درختا آروم در حال حرکت بود. بلند گفتم اون چیه؟ دوباره نگاه کردم ولی نوری ندیدم. جونگ مین گفت خیالاتی شدی ولی مطمئن بودم که نوری دیدم. در آهنی حیاط رو باز کردیم و وارد شدیم. دور حیاط دیوار کشیده بودن که یه تیکه اش ریخته بود. کنار دیوار رودخونه ای بود که توش پر از لجن بود و بوی خیلی بدی میداد. از ظاهرش معلوم بود که خیلی عمیقه. وقتی داخل حیاط شدیم باد با شدت وزید. در حالی که اسلحه ام رو سمت در سالن گرفته بودم پابه پای جونگ مین میرفتم که متوجه شدم یکی از افراد به جای نامعلومی خیره شده. کمی گذشت که نور چراغ قوه اشو روی اون دیوار انداخت. چیزی نبود. دستی روی چشماش کشید و برگشت سمت بقیه. وقتی به در رسیدیم آرایش گرفتیم و جونگ مین درو آروم باز کرد. فرمانده علامت داد که اول میره تو و ما پشتش. وارد شد و ما هم یکی یکی رفتیم داخل. بوی خون کل فضارو گرفته بود. برای پیدا کردن بچه ها به دو دسته تقسیم شدیم. منو جونگ مین سالنو در پیش گرفتیم و فرمانده با دو عضو دیگه از پله ها بالا رفتن. سالن دربو داغون بود. گچ بعضی از قسمت های دیوار ریخته بود و جای چنگ روی دیوار خودنمایی میکرد. کلی تار عنکبوت اونجا بود. در بعضی از اتاقا شکسته بود و فضای ترسناکی داشت. آروم آروم جلو میرفتیم و چک میکردیم که یکی از دانشجو هارو پیدا کردیم. به طرز وحشتناکی کشته شده بود... دوربین عکاسی هنوز تو دستش بود. جونگ مین دوربینشو برداشت و از جنازش عکسی انداخت. اشاره کرد که مرده و باید بقیه رو پیدا کنیم. جلو میرفتم و اونم پشتم میومد. اونقدر جلو رفتیم که به در پشتی تیمارستان رسیدیم. از در عبور کردیم که یه پل شکسته روبه رومون دیدیم. زیرشم ادامه ی اون رودخونه بود. به اطراف نگاه کردم. فقط از طریق اون قایق قدیمی و فرسوده که هر آن ممکن بود بره زیر آب امکان عبور از رودخونه رو داشتیم. از دیوار هم نمی شد کمک گرفت. به اجبار منو جونگ مین نشستیم تو قایق و خودمونو به اون  طرف پل رسوندیم…




طبقه بندی: Nemesis-Cindia،

تاریخ : شنبه 10 شهریور 1397 | 07:00 ب.ظ | نویسنده : Cindia • | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها