سلام بچه ها خوبید؟ من اصلا خوب نیستم روز خوبی نداشتم. حالا وللش بفرمایید ادامه...


 باید اعتراف کنم خیلی ترسیده بودم و اصلا دلم نمیخواستم حتی یه لحظه بیشتر اونجا بمونم. به یه دو راهی رسیدیم. مجبور شدیم جدا بشیم. جونگ مین از سمت راست رفت و منم چپ. همینطور به راهم ادامه میدادم که چند تا درخت دیدم که قطع شده بودن و افتاده بودن وسط جاده. موقعی که داشتیم میومدیم اونا نبودن... کمی جلو رفتم که...

کیو جونگ: صبر کن. داری میگی درختا موقع اومدنتون نبودن و طی اون مدت قطع شدن؟

جه جونگ: درسته.

کیو: و شما هیچ صدای ناهنجار و مشکوکی نشنیدین؟

جه جونگ: نه.

کیو: مگه...

هیونگ جون: کیو بزار ادامه بده.

جه جونگ: روی تنه ی درختا پر خون بود . کمی جلو رفتم که جنازه یکی از اعضای گروهو دیدم. گردنش شکسته بود. روی یکی از تنه های درختا افتاده بود. اونجا بود که خواستم راه اومده رو برگردم و برم پیش جونگ مین که صدای شلیک گلوله ای از داخل تیمارستان شنیدم. با تمام سرعت سمت تیمارستان میدوییدم که دوباره به در حیاط رسیدم. خواستم بازش کنم ولی قفل بود.اول خواستم با اسلحه بزنم قفلشو بشکونم ولی نباید سرو صدا میکردم... خواستم از دیوار بالا برم ولی هر بار که دستمو رو تیکه های سیمان میذاشتم دستم لیز میخورد! انگار کسی هلم میداد و اجازه نمیداد برم بالا. بعد از کلی تلاش ناامید شدم و نگاهی به کناره دیوار انداختم که ریخته بود. خیلی خطرناک بود ولی تنها راه ورود به تیمارستان بود. رفتم کنار دیوار و نگاهی به رودخونه انداختم. لرزه ای به جونم افتاد. به دیوار نگاه کردم که یه لبه کوچیک پایینش دیدم. میتونستم با کمک اون لبه برم سمت اون تیکه دیوار و برم داخل. در حالی که خودمو چسبونده بودم به دیوار بدون اینکه حتی نگاهم برگرده روی لبه دیوار قدم برمیداشتم. دو سه متر رفته بودم که متوجه چیزی درون آب شدم. سایه کسی رو میدیدم که از بالای دیوار حیاط خم شده و منو نگاه میکنه. حتی سنگینی نگاهشو روی خودم حس میکردم. به قدری ترسیده بودم که تا چند لحظه قادر به حرکت نبودم و زل زده بودم به سایه اش که روی آب نقش بسته بود. کمی گذشت که متوجه شدم لبه زیر پام کم کم داره از جا کنده میشه.کم مونده بود زیر پام خالی بشه. درحالی که تلاش میکردم تعادلمو حفظ کنم سریع سمت اون تیکه دیوار که ریخته بود میرفتم. اون همینطور سرشو خم کرده بود و منو نگاه میکرد. وقتی رسیدم سریع از تیکه سنگ ها گرفتم و رفتم داخل. یه نفس راحت کشیدم و برگشتم سمت دیوار حیاط که ببینم اون کی بوده...ولی هیچکسو ندیدم... وقتی برگشتم سمت تیمارستان چیز خیلی عجیبی دیدم...ذرات ریزی تو هوا پخش بودن و سبز و قرمز بودن...کنارم یه قبر بود . سمتش رفتم چیزعجیبی روش نوشته شده بود. خواستم بازش کنم که دومین گلوله هم شلیک شد و با شنیدن صداش با ضرب برگشتم سمت در ورودی ساختمون تیمارستان... با تمام سرعتم شروع کردم دوییدن سمت سالن. داشتم طول حیاطو طی میکردم که متوجه یه چیز عجیب شدم... همینطور میدوییدم و اونم مثل من میدویید...هر لحظه بهم نزدیک میشد...هر کاری من میکردم اونم همزمان انجام میداد. دستمو رو اسلحه ام گذاشتم...اونم همینکارو کرد...اسلحه ام رو بالا آوردم و سمتش نشونه گرفتم...اونم همینکارو کرد...اونجا بود که متوجه شدم دارم توهم میزنم...اسلحه ام رو پایین اوردم...همینطور نزدیک میشدیم که به هم رسیدیم و اون در لحظه محو شد...چشمامو روی هم فشار دادم و طول حیاطو طی کردم.

هیونگ: اون چی بود؟

جه جونگ: من داشتم توهم میزدم و خودمو میدیدم. البته قابل ذکره که اون خیلی خشمگین و با نفرت بهم نگاه میکرد.

 اسلحه ام رو بالا گرفتم و درو با لگد باز کردم. نگاهی به راه پله انداختم که به صورت مارپیچ بالا رفته بود. تصمیم گرفتم سمت اتاقا برم. تو یکی از اتاقا بودم که صدای روشن شدن اره برقی به گوشم رسید...قدمامو کوتاه و آروم کردم...اسلحه ام رو کنار صورتم نگه داشتم و سمت در اتاق رفتم...صدای اره برقی هر لحظه بلند تر میشد و انگار بهم هشدار میداد...نزدیک در شده بودم که ناگهان کسی از جلوی در رد شد...سریع رفتم کنار در وایسادم و سرمو کمی خم کردم سمت در که اونطرفشو ببینم...اون مرد در حالی که یه اره برقی دستش بود بالا سر جنازه یکی از اعضای گروه بود...کمی نگاش کرد و رفت... وقتی مطمئن شدم کسی اون اطراف نیست دوییدم سمت جنازه...با دیدنش احساس بدی پیدا کردم...ترسم چندین برابر شده بود...خشک شده بودم و فقط نگاش میکردم...در حالی که چشماش باز مونده بود دهنش باز بود و خون ازش فواره میزد...پشتش در یکی دیگه از اتاقا بود... دستمو روی دستگیره گذاشتم ولی قفل شده بود...حس کردم کسی داره نگام میکنه...به سختی برگشتم سمت راه پله که دیدم یه زن درحالی که لباس مشکی بلندی داشت روی پله ها وایساده بود و زل زده بود بهم...یهو دستاشو از هم باز کرد و با سرعت اومد سمتم. برای فرار چند بار دستگیره رو فشار دادم ولی باز نشد...آخر با اسلحه به قفل شلیک کردم و خودمو پرت کردم داخل...به محض شکستن قفلش دیدم که اون زن از جلوی در اتاق رد شد... همچنان بهت زده به اون طرف در نگاه میکردم کمی گذشت که حس کردم رو یه چیزی افتادم. وقتی نگاه کردم دیدم افتادم رو جنازه یکی از دانشجو ها. یادم میاد از ترس و شوک دستو پام میلرزید. وقتی به خودم مسلط شدم برگشتم سمت در که دوباره همون زنو دیدم. کمی عقب رفتم و چند بار پلک زدم که دیدم محو شده. چند دیقه همونجا نشسته بودم...ترس اجازه نمیداد جلو برم...کمی گذشت که به زور از جا بلند شدم و کمی سرمو از در رد کردم و سالنو نگاه کردم. هیچ کس نبود. بدو از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت راه پله. صدایی شنیدم ولی نفهمیدم چی گفت. چند لحظه وایسادم و وقتی دیدم صدایی نمیاد رفتم طبقه ی دوم.

کیو جونگ: ببین...من میتونم درک کنم که اونجا محیط ترسناکی داره و تو خیلی ترسیدی ولی فکر نمیکنم در این حد باشه که یه همچین مزخرفاتی...

پرید وسط حرفم: مزخرف؟ البته انتظاری ندارم باور کنی! بخاطر اینه که اونجا نبودی و هیچی ندیدی! مطمئن باش اگه بری اونجا حرفامو باور میکنی! هر چند که من اصلا دلم نمیخواد شما برید اونجا!

هیونگ جون: گوش کن جه جونگ...

جه جونگ: نه تو گوش کن! شما تازه کارید و فکر کردین الکی الکیه! نخیر آقا اصلا اینجوری که فکر میکنید نیست! میتونم به یقین بگم نود درصد افکارتون راجب من، حرفای من و اون مکان غلطه!

وای...چقدر این پسره رو مخه! برای اینکه بحثو بیشتر کش ندیم رفتم نشستم کنارش و گفتم:

باشه. الان ادامه بده.

چپ چپ نگام کرد و دوباره شروع کرد:..........

 




طبقه بندی: Nemesis-Cindia،

تاریخ : یکشنبه 11 شهریور 1397 | 08:00 ب.ظ | نویسنده : Cindia • | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها