سلام به پادمی،ملیکا،زهرا و نفس.
قصد دارم اینجوری دیگه سلام کنم :)
از این به بعد داستان رو "چهارشنبه ها" قرار میدم.
فقط و فقط دارم بخاطر چهار نفر ادامش میدم همین و بس،از الآن هم بگم دیگه غلط بکنم داستان بنویسم:) پشت دستمم داغ کردم که دیگه ننویسم.نمیدونید چقدر سختمه که دارم با بی انگیزگی مینویسمش و ادامه اش میدم و در عین حال سعی میکنم بی انگیزگیم گند نزنه به داستان واقعا داره بهم فشار میاد.
منم کم مشکل تو زندگیم ندارم که بخوام حالا به داستان هم فکر کنم که چرا کسی نمیخونه پس نمینویسم دیگه که خیال خودم و شما هم راحت بشه.
بذارید یه چیزی بگم،وقتی که تیزر یه داستانی گذاشته میشه خواهشا الکی کامنت ندین که هستیم چون بعدش که داستان شروع به انتشار میشه نویسنده فقط دو سه تا کامنت دریافت میکنه پس بذارید آدم با واقعیت قبلتر رو به رو بشه که دیگه اصلا ننویسه.
این پوستر رو هم خیلی وقت پیش ملیکا زحمت ساختش رو کشیده بود.



دقیق توی اتاق کیوجونگ ظاهر شد.کیوجونگ روی تختش خوابش برده بود اما هنوز رد اشکهاش روی گونه هاش معلوم بود.آزورا همینطور که گریه میکرد آروم جلو رفت و بر روی لبه تخت کیوجونگ نشست و با صدای خیلی آرومی گفت:
متاسفم...اما این..تنها کاریه که میتونم برات انجام بدم.. تا آروم بگیری... نمیخواستم توی خاطراتت دست کاری کنم.اما دنیای شما چیزهای وحشتناکی داره،حتی این امکانش هست تا هر دو نفر عاشق  یک نفر بشند.. دنیاتون خیلی عجیب و ترسناکه..
قطره اشکی از روی گونه اش سر خورد و بر روی تخت کیوجونگ افتاد و با برخورد اشکش با تخت کیوجونگ نور طلایی رنگ کمی ساطع شد.
آزورا ادامه داد:من... من یه روز آخرش باید از زندگی همتون محو شم، اما امشب حال تو رو خوب میکنم .. ولی آخرش.. آخرش نمیدونم خودم چه جوری باید حال یونگ سنگ رو خوب کنم.. اما این انتخاب خودم برای اومدن بود مگه نه؟؟پس نباید ازش ناراحت بشم.. خودم بودم که خواستم فقط آرزوهای شما و یونگ سنگ رو برآورده کنم.
دستش رو بر روی پیشونی کیوجونگ گذاشت و چند لحظه بعد چیزی مثل توپ خیلی ریزی که طلایی رنگ بود رو از سر کیوجونگ بیرون کشید.انگشت اشاره اش رو بر روی اون توپ طلایی زد و از هم باز شد. خاطرات کیوجونگ عین یه پروژکتور جلوی آزورا ظاهر شدند.آزورا قسمتهایی که خودش در اونها حضور داشت رو انتخاب کرد و اونها رو توی خاطرات کیوجونگ کمرنگ کرد و دوباره توپ رو با یه اشاره بست و گرفتش و به داخل سر کیوجونگ برش گردوند.
همزمان که گریه میکرد لبخند رضایت بخشی زد:هیچوقت فکر نمیکردم که خاطرات اینقدر زجرآور باشند.. اما از وقتی که اومدم اینجا فهمیدم که خیلی زجرآورند.من اینکار رو کردم و از الآن تو دیگه حسی که به من داشتی رو نداری... ممکنه که گاهی اوقات حس کنی که چیزی رو فراموش کردی، ولی هیچوقت یادت نمیاد که اون چی بوده.. پس از این به بعد هر وقت که منو دیدی خیلی معمولی رفتار کن.
دستش رو بر روی قلب کیوجونگ گذاشت:اینجا هم آروم میگیره.. 
اشکهاش رو پاک کرد:کیم کیوجونگ شی... در آینده عاشق دختری شو که تو رو بیشتر از هر چیزی توی این دنیا دوست داره... چون تو لایق این هستی.
بوسه ای بر روی پیشونی کیوجونگ زد و همزمان ناپدید شد.
********
توی اتاقش در حالیکه بر روی تختش نشسته بود ظاهر شد.نفس عمیقی کشید و اشکهاش رو پاک کرد و لبخند آرومی زد.دست راستش رو مشت کرد و چند لحظه بعد ساعت مخصوصش توی دستش ظاهر شد دکمه کناریش رو فشار داد و گفت:
اینجا سومین سیاره منظومه شمسی کهکشان راه شیری،سیاره ی زمینه.آزورا اینجاست.آزورا امشب یه کم احساس غم میکنه ولی خوشحاله که تونسته تا الآن از کسایی که براش ارزشمند بودند محافظت کنه.
کمی مکث کرد و گفت:انسانهای اینجا خیلی عجیب و غریبند،مطمئنم وقتی برگردم خاطرات زیاد و عجیبی دارم که براتون تعریف کنم.راستش.. مامان... بعضی وقتها دلم میخواد که پیششون بمونم و بعنوان یه انسان زندگی کنم... ولی بعضی وقتا هم مثل الآن دلم میخواد فقط محو شم... من... واقعا ... عاشقش شدم..
صدایی از ساعتش بلند شد.نگاهی به ساعتش انداخت به زمان موندنش دو سال دیگه اضافه شده بود!!!با تعجب گفت:دو سال دیگه؟؟؟یعنی واقعا دقیقا باید روزی برم که اونها به آرزوی اصلیشون میرسند...
********
با برخورد نور خورشید به صورت دوست داشتنیش غلتی زد و پتو رو کشید روی سرش،چند لحظه به همین حالت گذشت که یکدفعه با یادآوری اینکه امروز کلی کار داره پتو رو به سرعت کنار زد و در جا از جاش بلند شد.یه لحظه سر درد بدی توی سرش پیچید.دستش رو بر روی سرش گذاشت و کمی ماساژش داد جلوی آینه رفت و به خودش توی آینه خیره شد با دیدن قیافه خودش توی آینه هینی کشید و گفت:
من چرا اینقدر داغونم؟؟واییی چشمام چرا اینقدر پف کرده؟؟!باید دیوونه شده باشم... انگار دیشب تو خواب کلی گریه کردم.
سرش رو خاروند و کمی فکر کرد ولی هیچ چیزی یادش نمیومد.دوباره توی آینه به خودش خیره شد:
انگار واقعا چیزی نشده... ولی من چرا امروز اینقدر پر انرژیم؟؟!!خیلی عجیبه ها!
همینطور که توی فکر بود از اتاق بیرون اومد و رفت دستشویی.
*******
در اتاق آزورا رو باز کرد با دیدنش که بر روی تخت خوابش با چشمهای پف کرده نشسته بود به سمتش رفت و کنارش بر روی لبه تخت نشست و صداش رو صاف کرد و گفت:
از دیشب نخوابیدی؟؟!
آزورا همینطور که به ساعت توی دستش خیره شده بود گفت:نه..
یونگ سنگ آروم به آزورا نزدیک شد و آزورا رو در آغوش کشید و گفت:تقصیر تو نیست..تقصیر تو نبود.. عشق که اومدنش ربطی به آدمها نداره،یکدفعه خودش میاد.اگه بخاطر کیوجونگ نگرانی میتونم..
آزورا به سرعت حرفش رو قطع کرد:نه دیگه هیچ کاری نیاز نیست.. همش تموم شد،دیگه کیوجونگ به من فکر نمیکنه.من اینجا اومدم نه اینکه خاطرات و احساساتتون رو دستکاری کنم ولی دیشب مجبور شدم.
یونگ سنگ آروم آزورا رو عقب داد و با تعجب پرسید:چجوری اینکار رو کردی؟!
آزورا سرش رو پایین انداخت:تو خاطراتش دستکاری کردم.اما شهاب سنگها فقط یکبار این اجازه رو دارند که خاطرات یک انسان رو دستکاری کنند.بعد از اون دیگه اجازه دستکاری خاطرات همون انسان رو ندارند.اون دیگه اون حس رو به من نداره... فقط گاهی اوقات ممکنه حس کنه که چیزی رو فراموش کرده اما این امکان که روزی دوباره یادش بیاد وجود نداره.
یونگ سنگ دستهای آزورا رو گرفت و با دست دیگه اش چونه ی آزورا رو گرفت و سرش رو بالا آورد و گفت:سرت رو پایین نگیر.تو کار درستی کردی.
آزورا بلاخره به چشمهای یونگ سنگ خیره شد و گفت:اینجوری میتونم فقط یکبار خاطرات بد رو از ذهنتون پاک کنم،ولی خودم...
ادامه حرفش رو خورد و توی دلش با خودش گفت:شاید این تاوان منه که باید تموم این خاطرات رو با خودم نگه دارم شاید این منم که باید در آخر این خاطرات رو به دوش بکشم.. باید این خاطرات دردناک رو با خودم از اینجا ببرم .. باید صورت دوست داشتنی و زیبات رو توی ذهنم نگه دارم و بلاخره یه روز از کنارت محو شم.
بر خلاف میلش لبخند پررنگی به یونگ سنگ تحویل داد.یونگ سنگ که منتظر ادامه حرف آزورا بود گفت:خب؟؟خودت چی؟؟
آزورا همونطور که لبخند میزد گفت:ولی خودم همیشه حالم خوبه!
********
آینه کوچولویی که با خودش داشت رو ،رو به روی خودش گرفته بود و به خودش خیره شده بود و یه ابروش رو بالا انداخت و با خودش گفت:
وای لعنتی!!پارک جونگ مین واقعا تو چرا اینقدر جذابی لعنتی!!اه.. آخرش باید با خودم ازدواج کنما!
همین موقع پس گردنی ای خورد!سریع به عقب برگشت و داد زد:یااااا سونبه!!
گروهبان یو همینطور که میخندید گفت:میشه این مسخره بازیاتو تموم کنی؟؟اینقدر که هر روز توی اون آینه نگاه میکنی حس میکنم میخوام بالا بیارم.
جونگ مین همینطور که گردنش رو میمالید گفت:خیلیم دلتم بخواد..نمیدونی که من چقدر کشته مرده دارم!
گروهبان یو دستش رو به کمرش زد:با ارشدت اینجوری حرف میزنی؟؟میخوای اضافه خدمت برات بزنم؟؟
جونگ مین سریع دست گروهبان یو رو گرفت:اوههه سونبه نیمممممم... کجا رو تمیز کنمممم؟؟
********
پاییز فرا رسیده بود و پسرها در حال ضبط آهنگهای آلبومشون بودند.هر سه تاشون داخل استودیو ضبط ایستاده بودند.آزورا از بیرون اتاق از پشت شیشه ها مشغول تماشاشون بودند.
هر سه تاشون هدفونهای بزرگی روی گوش هاشون بود آهنگ بیست و یک گرم پلی شد.یونگ سنگ در حالیکه چشمهاش رو بسته بود شروع کرد به خوندن:
یه روز وقتی که برف بارید خاطره ی ژانویه رو ،توی زیبا که من رو به گرمی در آغوش میکشیدی رو به یاد میارم.
هیونگ جون بلافاصله شروع کرد به خوندن:
لبهات که با خجالت میگند دوستت دارم،با اون لبخند درخشان به من نگاه میکنی،داستانمون،توی زیبا رو به یاد میارم.
کیوجونگ شروع به خوندن کرد:از خواب بیدار شدم و صدات زدم اما فهمیدم که تو دیگه کنارم نیستی.
هر سه باهم خوندند:میخوام کنارت برگردم، به اون روز به اون لحظه..
یونگ سنگ در حالیکه دستهاش رو بر روی هدفونش گذاشته بود صدای زیباش رو با اوج خوندن به رخ کشید:برای من حداقل یکبار حداقل یکبار به روحت ... بیست و یک گرم ،بیست و یک گرم عشقی که تو پشت سرت رهاش کردی.
آزورا با شنیدن خوندن اونها و متن آهنگ حسابی احساساتی شده بود.حسابی محو هر سه تاشون شده بود.به نظرش اونها در اون لحظه پرنورترین ستاره هایی بود که تا حالا توی عمرش دیده بود.
پسرها ضبط آهنگ بیست و یک گرم رو تموم کردند.هیونگ جون برای برداشتن بطری آبش از اتاق ضبط خارج شد و خیلی سرد از کنار آزورا رد شد و بطری آبش رو از روی میز برداشت و بازش کرد و کمی آب ازش خورد.در بطری رو برداشت و بست و سر جاش گذاشت و خواست برگرده که آزورا مچ دستش رو گرفت و گفت:
بهش نگاه کن.. حالش خوبه.. اون حسی که به من داشت رو دیگه نداره.. من از بینش بردم.پس،لطفا با من اینجوری رفتار نکن!
هیونگ نفس عمیقی کشید:کار درستی کردی ... فکر میکردم فقط داره تظاهر میکنه.
آزورا:لطفا چیزی رو یادش نیار..
هیونگ به سمت آزورا برگشت و دستهاش رو بر روی شونه آزورا گذاشت و گفت:بخاطر رفتارم این مدت معذرت میخوام.. ازت عصبانی بودم،من خیلی به هر چهارتاشون وابسته ام نمیخوام ناراحتیشون رو ببینم...
به چشمهای آزورا خیره شد و لبخندی زد:آزورا! کمکمون کن.. میخوام این کامبکمون بترکونه... آرزوهامونو برآورده کن.
آزورا هم لبخند پررنگی زد:بلاخره هیونگ جون داره به من میخنده خیلی خوبه... حالا میتونم دست به کار بشم.
********
با خوشحالی قدمهاش رو برمیداشت از اینکه یکی به ملاقاتش اومده بود خیلی خوشحال بود.به سرعت به سمت فضای بیرونی پادگان اومد با دیدن آزورا که اینبار هم لباسهای پسرونه پوشیده بود اما موهاش تا روی گوش هاش بلند شده بودند لبخندی زد و جلو رفت و دستش رو به سمت آزورا دراز کرد و چشمکی زد و خندید و گفت:
سلام سونگجو شی!
آزورا خندید و با هیون دست داد و گفت:سلام هئونگ!
اما هیون به سرعت لبخند روی لبهاش محو شد.آزورا دیگه دلش طاقت نیاورد و هیون جونگ رو در آغوش کشید و گفت:اومدم چون همه برادرهات نگرانت بودند،راستش خودمم حسابی نگرانت بودم.
هیون هم آزورا رو بغل کرد و گفت:خیلی سخت میگذره...
آزورا چشمهاش رو بست و از سمت قلبش نور کمرنگ طلایی رنگی وارد قلب هیون شد،از هیون جدا شد و گفت:قوی باش هئونگ!
هیون خندید:ببینم تو چرا هنوز به من میگی هئونگ؟؟تو که پسر نیستی!
آزورا همینطور که با لبخند آرومی به چشمهای هیون خیره شده بود گفت:غذا خوب بخور...فکرت رو به رویاهات مشغول کن... به چیزهایی که هرگز اتفاق نمیفته فکر نکن.. تو اینجا و بیرون از اینجا یه عالمه هوادار داری.. یه عالمه آدم که پشتت هستند.. یه عالمه آدم که میخوان دوباره برگردی پیششون.. چهار تا برادر که منتظرتند،چهار نفری که همیشه به لیدرشون افتخار میکنند و یه عالمه هوادری که بهت افتخار میکنند.همیشه یادت باشه که توی سختی هات کیا بودند که درکنارت موندند، و چه کسایی بودند که رهات کردند.کیم هیون جونگ، با افتخار و با قدرت بیشتری برمیگرده.. 
هیون به چشمهای آزورا خیره شده بود گفت:باورم نمیشه تو واقعا شهاب سنگی؟؟یا فقط داری تظاهر میکنی؟؟کی این همه حرف قشنگ یاد گرفتی؟؟
آزورا لبخندی زد:دو فصله که اینجاما..باید یاد بگیرم.
آزورا خندید و اشاره ای به لباسهاش کرد:باید اینجوری میومدم چون نمیتونستم به عنوان یه دختر بیام به ملاقات یه آیدول معروف!
هیون هم لبخندی زد و نفس عمیقی کشید:ممنونم که اومدی... آزورا.. کی تموم این قضایا تموم میشند؟؟تو میدونی؟؟
آزورا به چشمهای هیون جونگ خیره شد و آروم گفت:فقط صبور باش.. مراقب سلامتیت و قلبت باش. اصلا آزورا اینجاست تا تموم این قضایا رو تموم کنه.
چشمکی به هیون زد و لبخندی زد.هیون احساس میکرد که هر لحظه درونش آرومتر داره نمیدونست دلیلش چیه اما آزورا خوب میدونست بخاطر اون انرژی ای هست که بهش داده ،انرژی ای که امیدوارترش میکرد و نگرانی هاش رو کمتر میکرد.
هیون اشاره ای به نیمکتی که رو به روشون بود کرد و هر دو به سمتش رفتند و نشستند.آزورا از داخل کیسه ای که دستش بود شیر موزی رو بیرون آورد و نی رو داخلش فرو کرد و به دست هیون داد و گفت:بخورش.
هیون شیرموز رو از آزورا گرفت و لبخندی زد و گفت:ممنونم.
آزورا نفس راحتی کشید و گفت:برام از رویاهات بگو.
هیون کمی از شیرموزش رو نوشید و به آسمون خیره شد و گفت:هوومممم.. رویاهای کیم هیون جونگ... من.. من میخوام دوباره برگردم به دنیای خوانندگی میخوام دوباره ادامه بدم،میخوام بازم سریال بازی کنم..میخوام با اونا ... با داداشهام .. دوباره باهم رویاهامون رو بسازیم.. میخوام دوباره اشکهاشون رو از سر شادی و ذوق ببینم.. میخوام حال همشون و حال خودم خوب باشه.. یه زندگی آسوده.. خواسته ی زیادیه؟؟
آزورا به نیمرخ جذاب و زیبای هیون خیره شده بود گفت:اصلا اینطور نیست.. رویاها هیچوقت خواسته ی زیادی نیستند.. مامانم.. همیشه بهم میگفت اگه میخوای امیدواری رو یاد بگیری به انسانهایی که توی سومین سیاره ی منظومه شمسی زندگی میکنند نگاه کن .. شما آدمها واقعا تو بدترین شرایط هم هنوز یه نقطه نورانی کوچولویی از امید درونتون پیدا میشه و همین باعث میشه تا زندگی کنید. تا جایی که فهمیدم زندگی شما بدون سختی و غم نیست.. شاید باید بگم اصلا زندگیتون با غم آمیخته شده.. ولی هیچوقت همه چیز یکسان نمیمونه،گاهی سختی و غم.. گاهی آسونی و شادی.مثل یه آونگه که گاهی میره چپ و گاهی راست،هیچوقت یه جا نمیمونه.. 
هیون همینطور که نگاهش به آسمون بود گفت:حق با توئه.. ولی گاهی وقتها تو زندگی سختی ها و غمها زیاد میشند،مدتشون خیلی طولانی میشه.. امانت رو میبرند.کاش لااقل بعدش یه شادی خیلی بزرگی و خوبی سراغ آدم بیاد.
آزورا:مطمئن باش همونطورم میشه.شاید آدمهای دیگه این شانس رو نداشته باشند ولی شما پنج تا این شانس رو دارید.
هیون نگاهش رو از آسمون گرفت و به چشمهای آزورا داد و خندید و گفت:آره ما شانسمون صد در صده.
آزورا به چشمهای هیون خیره شد،درونش روزنه ای از امید دیده میشد.لبخند آروم و رضایت بخشی زد.آدمها چقدر عجیب بودند.. در عین حال با کلی غم و سختی ها میونشون باز هم میتونستند بخندند!شاید چون اگه نمیخندیدند هیچوقت نمیتونستند زندگی کنند.آزورا از حرف زدن با این پنج ستاره حسابی لذت میبرد،شاید چون حس میکرد که واقعا اونم در اون لحظات یه انسانه که میتونه برای خودش رویا داشته باشه.اما آزورا در درون یه شهاب سنگ بود ،شهاب سنگی که فقط مسئول برآورده ساختن آرزوهای بقیه بود نه آرزوهای خودش!
********
مشغول طی کشیدن کف دستشویی بود و همزمان زیرلب غر میزد و عصبانیتش رو سر طی خالی میکرد و هر بار طی رو محکمتر به زمین میزد.کمرش رو گرفت و با غر گفت:
آیشششششششش...من با این جذابیت و زیبایی باید اینجا رو طی بکشم آخه که چی؟؟!! واقعا دارم حروم میشم اینجا.. بعد هی میگن سربازی تو که چیزی نیست همش تو اینستایی!
سر تاسفی تکون داد و ادامه داد:آه واقعا هیچ کس قدر منو نمیدونه .. نمیان بگن پارک جونگ مین تو که آیدولی باید بشینی اینجا و فقط واسه بقیه سربازها آواز بخونی..هاه البته من صدای به این جذابیم رو الکی الکی در اختیار کسی نمیذارم!
طی رو توی سطل آب زد و وقتی آبش رو خوب گرفت دوباره بر روی زمین گذاشتش و همزمان واسه اینکه حوصله اش سر نره شروع کرد به خوندن آهنگ کارا کارا و با طی حرکات رقصش رو انجام میداد.
********
صدای آهنگ تا ته زیاد بود و هر سه مشغول رقصیدن با آهنگ "درد" رو به روی آینه بزرگ و سرتاسری سالن تمرین رقص بودند.نوبت یونگ سنگ بود تا جلو بیاد که بخاطر قرار دادن اشتباهی پاش یکدفعه پاش لیز خورد و زمین افتاد.هیونگ جون کنترل رو از گوشه زمین برداشت و آهنگ رو متوقف کرد.کیوجونگ به سمت یونگ سنگ رفت و همینطور که به پاش نگاه میکرد با نگرانی گفت:هئونگ خوبی؟؟پات که چیزیش نشد؟؟
هیونگ هم به سمتشون اومد و گفت:میخوای استراحت کنیم؟؟از ساعت سه ظهر تا الآن که شش عصره یه سر داشتیم تمرین میکردیم.
یونگ سنگ کمی مچ پاش رو تکون داد و گفت:نگران نباشید بابا.. من خوبم.. فقط پامو بد گذاشتم لیز خوردم..پامم خوبه.
همین موقع صدای زنگ گوشی هیونگ جون بلند شد به سمت گوشیش که بر روی میز گوشه سالن قرار داشت رفت و برش داشت و بلند گفت: ای بابا این اسب هم خیلی بیکاره ها.. واقعا سربازیه؟؟
تماس رو که تصویری بود رو برقرار کرد:
هی اسب بیکار برای چی اینقدر زنگ میزنی هان؟؟
جونگ مین:اوی ..لاک پشت بی احساس.. زنگ میزنم حالتون رو بپرسم ببینم داری چه غلطی میکنی بده؟؟
هیونگ جون همینطور که گوشی رو جلوش نگه داشته بود گفت:خیلی روت زیاده.. ببینم نکنه دوباره حسودیت شده؟؟مثل اون کامبک سیصد و یک با یورمن؟؟!!
جونگ مین گوشش رو خاروند و گفت:اُه چقدر حرف میزنی لاک پشت بی خاصیت! گوشی رو ببر اونطرفتر.. یونگ سنگ هئونگ چرا نشسته زمین؟؟
هیونگ جون:خیلی پررویی!
همینطور که گوشی دستش بود به سمت کیوجونگ و یونگ سنگ رفت.جونگ مین برای یونگ سنگ و کیوجونگ دست تکون داد و گفت:سلامممم...ببینم یونگ سنگ چرا نشستی زمین؟؟
یونگ سنگ و کیوجونگ هم برای جونگ مین دست تکون دادند.یونگ سنگ نفسش رو محکم بیرون داد و گفت:
موقع تمرین رقص پام لیز خورد زمین خوردم.
جونگ مین بلند زد زیر خنده.کیوجونگ اعتراض کرد:
یااااا لیدرمونه ها... طوریش بشه دیگه هیچی باید  کارامونو عقب بندازیم اونوقت تو میخندی؟؟
هیونگ که منتظر چنین فرصتی بود سریع گفت:آره دیگه گفتم که حسودیش میشه!
جونگ مین اعتراض کرد:یااااا... بذار فقط سربازیم تموم شه اونموقع بهت میفهمونم کی به کی حسودیش میشه.حالا خودش یادش رفته که به قیافه من حسودیش میشه ها.
کیوجونگ دستش رو به کمرش زد:حالا نگاهشون کنا.. میخوان از پشت گوشی هم تام و جری بازی در بیارند!
*********
از حموم بیرون اومد و فقط پایین تنه اش رو با حوله اش پوشانده بود و با حوله ی دیگه اش هم مشغول خشک کردن موهاش بود.به سمت کمد لباسهاش رفت و بازش کرد تا لباس برداره و بپوشه که همین موقع در با ضرب باز شد و آزورا با ذوق داخل شد و بی توجه به وضعیت یونگ سنگ دستش رو گرفت و دنبال خودش بیرون کشید و به داخل آشپزخونه آوردش و با ذوق به شیرینی هایی که درست کرده بود با دست دیگه اش اشاره کرد و گفت:
ببینشون!!!خودم همشونو درست کردم یونگ سنگ!!!میخوام از اینا بیارم براتون سر تمرین!
یونگ سنگ که حسابی شوکه شده بود گفت:یاااا ترسیدم خب چه وضع وارد شدنه؟؟
به سرعت حوله ای که روی سرش بود رو برداشت و روی شونه هاش انداخت.ولی آزورا بی توجه یهو محکم یونگ سنگ رو بغل کرد.با خوشحالی گفت:خیلیییی خوشحالمممم.
یونگ سنگ سرفه ای کرد و سعی کرد تا آزورا رو از خودش جدا کنه،اما آزورا ول کن نبود.نگاهش رو به شیرینی هایی که آزورا درست کرده بود داد چقدر خوشگل و مرتب درستشون کرده بود با تعجب گفت:واقعا اینا رو خودت درست کردی؟؟؟
آزورا همینطور که یونگ سنگ رو بغل کرده بود سرش رو به بالا گرفت و گفت:اوهومم.. از اینا میارم سر تمریناتتون.
یونگ سنگ اومد حرف بزنه که یکدفعه آزورا لبهاش رو بر روی لبهای یونگ سنگ گذاشت و بوسه ی کوتاهی به لبهای یونگ سنگ زد.یونگ سنگ که از شوک چشمهاش درشت شده بودند به آزورا خیره شده بود.برای چند لحظه همینطور فقط به آزورا خیره شده بود که یکدفعه آزورا رو از خودش جدا کرد و سرفه ای کرد و گفت:
آه.. آره فوق العاده شدند دستت.. دستت درد نکنه.
به سرعت به اتاقش برگشت و به محض اینکه در اتاق رو بست نفس عمیقی کشید:واییی قلبم داشت میومد تو حلقم!!این دختر چرا اینجوریه؟؟اصلا رعایت نمیکنه.
دستش رو به صورت ضربدری بر روی تنش گذاشت و گفت:هوووففف مور مورم شد.
به سرعت به سمت کمد رفت و لباس برداشت و پوشید.


****************************




طبقه بندی: My girl♥friend is a meteoric★Maedeh،
برچسب ها: My girl♥friend is a meteoric، دوست♥دخترم شهاب سنگه،

تاریخ : چهارشنبه 14 شهریور 1397 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : ♦마에데♦ | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها