سلام:)





روزها به سرعت سپری میشدند...چیزی به کامبک پسرها نمونده بود.
شلوار لی مشکی با هودی صورتی رنگ پوشیده بود و کلاهش رو هم روی سرش کشیده بود جعبه تقریبا بزرگی تو دستش بود و با ذوق و شوقی که داشت به سمت سالن تمرین رفت و داخل شد اما توی سالن فقط کیوجونگ و هیونگ جون بودند که مشغول تمرین خوندن آهنگ "متاسفم که سرم شلوغه" بودند.
با دیدن اون دو لبخندی زد و نزدیک رفت و جعبه رو کف زمین گذاشت و خودش هم نشست.کیوجونگ و هیونگ جون با دیدن آزورا دست از خوندن کشیدند و با دیدن جعبه با ذوق جلو رفتند و مثل آزورا روی زمین نشستند.هیونگ جون با ذوق دستاش رو بهم زد و گفت:برامون چی آوردی؟؟
آزورا خندید:شیرینی پختم..بلاخره تونستم خوشمزه درست کنم.
کیوجونگ با تعجب گفت:واقعااا؟؟؟ پس پختیش بلاخره.
آزورا در جعبه رو باز کرد.هیونگ جون با دیدن شیرینی های رنگارنگ بلافاصله دوتا از شیرینی ها رو برداشت و گذاشت دهنش.کیوجونگ هم که نمیخواست کم بیاره سه تا شیرینی برداشت و گذاشت دهنش.آزورا زد زیر خنده و گفت:یاااا خفه نشید.
هیونگ جون همینطور که شیرینی ها رو میخورد به زور گفت:نه نمیشیم.
کیوجونگ شیرینی ها رو قورت داد و گفت:راستی آزورا.. فردا تولد یونگ سنگ هئونگه.. براش برنامه ای ریختی؟؟
آزورا با تعجب گفت:تولد؟؟آه.. اون همون روزی نیست که آدمها متولد میشند؟؟
هیونگ جون که همچنان مشغول خوردن بود گفت:آره خودشه..ما این روز رو برای طرف جشن میگیریم..براش کیک درست میکنیم یا میخریم شمع میذاریم تا فوت کنه و آرزوهاش برآورده شند.
آزورا با تعجب گفت:چی؟؟یعنی شمع آرزوها رو برآورده میکنه؟؟
کیوجونگ و هیونگ جون زدند زیر خنده،هیونگ بخاطر پر بودن دهنش به سرفه افتاد که کیو محکم زد پشتش و سرفه اش بند اومد و شیرینی ها رو قورت داد و گفت:
نه دختر!شمع ها رو فوت میکنیم تو روز تولدمون که بلکه آرزوهامون برآورده شه.. ولی عجیبه هیچوقت با اون شمعها چیزی برآورده نمیشه.
آزورا دستهاش رو با ذوق بهم زد و گفت:میشه من برای یونگ سنگ کیک درست کنم و جشن بگیرم؟؟کمکم میکنید؟؟
کیو و هیونگ نگاهی بهم کرد و گفتند:باشه.
کیو:ولی باید براش هدیه هم بخری میخوای بهش چی کادو بدی؟؟
آزورا با تعجب گفت:اون دیگه چیه؟؟
هیونگ:هدیه دیگه.. یه چیزی برای یونگ سنگ میخری.. یه چیزی که اون دوست داره و بهش هدیه اش میدی تا همیشه پیشش بمونه و بعنوان یادگاری داشته باشه.
********
بلاخره روز تولد یونگ سنگ رسیده بود و آزورا با کمک کیوجونگ و هیونگ جون تونسته بود خونه رو تزئیین کنه و کیک درست کنه.قرار شده بود همه چراغها رو خاموش کنند و کیوجونگ و هیونگ جون هم قایم بشند و آزورا فقط با کیک توی اون تاریکی دم در بایسته.
کیوجونگ هم به آزورا کمک کرده بود تا یه لباس مناسب برای تولد یونگ سنگ بپوشه.لباس آزورا یه لباس دکلته بود که دامنش پف داشت و تا زانوهاش میومد و رنگش هم سبز تریپل اسی بود.
همه مشغول آخرین کارهای خونه بودند که صدای رمز زدن در بلند شد.آزورا به سرعت با یه اشاره تموم برقای خونه رو قطع کرد و کیوجونگ و هیونگ جون هم پشت مبل قایم شدند.آزورا به سمت کیک رفت و برش داشت و به سمت راهرو رفت و ایستاد با یادآوری اینکه هنوز شمعها رو روشن نکرده چشمهاش رو بست و همون موقع شمعها روشن شدند.
همین موقع یونگ سنگ داخل شد و با دیدن آزورا که با کیک و شمعهای روشن رو به روش ایستاده بود لبخند بزرگ و پر رنگی بر روی لباش نشست .آروم نزدیک آزورا رفت.آزورا همینطور که لبخند میزد گفت:تولدت مبارک هئو یونگ سنگ.
یونگ سنگ کیک رو از آزورا گرفت و بر روی میز کناری گذاشت و آزورا رو توی آغوش کشید و گفت:فکرشم نمیکردم تو اصلا تولد منو بدونی.
آزورا رو عقب داد و آزورا اومد چیزی بگه ولی یونگ سنگ بلافاصله لبهاش رو بر روی لبهای آزورا گذاشت و عمیق میبوسیدش،آزورا هم فقط دستهاش رو دور کمر یونگ سنگ حلقه کرده بود و جواب بوسه هاش رو میداد.
هیونگ و کیو که پشت مبل قایم بودند نگاهی بهم کردند و کیو گفت:ای بابا چرا نمیاد کامل داخل خسته شدم!
هیونگ:بذار نگاه کنم ببینم چه خبره!
سرش رو آروم بالا آورد و با دیدن یونگ سنگ که آزورا رو به دیوار چسبونده بود و مشغول بوسیدن هم بودند چشمهاش تا آخرین حد باز شدند و دوباره سرش رو آورد پایین و آروم گفت:
کیوجونگا... فکر کنم بریم بهتره.. اوضاع قرمزه!
کیوجونگ با صدایی آروم گفت:واسه چی بریم دیوونه؟؟اومدیم که جشن تولد بگیریما!
هیونگ با شصتش اشاره ای به عقب کرد و گفت:اونجا داره یه سری صحنه های مثبت هیجده اتفاق میفته!
کیوجونگ بلافاصله سرش رو آروم بالا آورد و با دیدن آزورا و یونگ سنگ که سخت مشغول بوسیدن هم بودند یهو جلو دهنش رو گرفت و دوباره سرش رو پایین آورد و آروم گفت:خیلی بده جونی... چه خاکی بریزیم سرمون؟؟تقصیر توئه دیگه نقشه تو بود گفتی آزورا اول اونجا بره..اگه هر سه تامون بودیم این اتفاق نمیفتاد.
جونی آروم گفت:یاااا حالا باید یه کاری بکنیم سرزنشم نکن.
یونگ سنگ همینطور که مشغول بوسیدن آزورا بود کم کم احساس گرما میکرد،سویشرتش رو در آورد و آروم آزورا رو به سمت مبل هدایت کرد و همینطور که همو میبوسیدند آروم آزورا رو بر روی مبل نشوند و آزورا رو وادرش کرد تا دراز بکشه و خودش هم روش خم شد و آروم لبهاش رو از روی لبهای آزورا جدا کرد و لحظه ای بهم خیره شدند و لبهاش رو بر روی گلوی آزورا گذاشت.
هیونگ آروم گفت:هیچوقت فکرشم نمیکردم یونگ سنگ هئونگ اینقدر کار بلد باشه!
کیوجونگ آروم زد پس کله ی هیونگ.هیونگ اعتراض کرد و آروم گفت:یاااااا!
همین موقع گوشی کیوجونگ شروع به زنگ خوردن کرد.هردو با استرس بهم خیره شدند.یونگ سنگ از آزورا جدا شد و گفت:این... زنگ گوشی کیوجونگه!
آزورا سریع دوباره با یه اشاره برقها رو روشن کرد و گفت:آره.. قرار بود ندونی که اینجان که کلی خوشحال بشی از دیدنشون ..
یونگ سنگ که حسابی خجالت کشیده بود سریع از جاش بلند شد و پشت مبل رو نگاه کرد:شما... چرا قایم شدید؟؟
کیو و هیونگ لبخند دندان نمایی زدند:سوپرایزززززز!
هیونگ که حسابی از استرس عرق کرده بود گفت:خدا رو شکر فکر کردم باید یه فیلم چیز ببینیم!
کیوجونگ زد به هیونگ:یااا جونی خل!
*******
برگهای زرد درختان بلاخره جاشون رو به گوله های برف داده بودند،زمستون از راه رسیده بود و امروز شانزدهم فوریه روزی بود که آلبوم "پنج ابدی" پسرها رسما منتشر میشد.پسرها حسابی شوق و ذوق داشتند.در شبکه های مجازی حسابی آلبومشون صدا کرده بود.
هر سه تاشون رو به روی لپ تاپ نشسته بودند و بازدیدهای یوتیوب رو چک میکردند و هر از گاهی هم دوباره موزیک ویدیو خودشون "درد" رو تماشا میکردند.
هیونگ جون هم سرش توی کامنتها بود که یکدفعه بلند خندید و گفت:چقدر بعضی از تریپل اسها شاکی اند!
یونگ سنگ و کیوجونگ به سمت هیونگ برگشتند.کیوجونگ با تعجب پرسید:چرا؟؟!
هیونگ جون:بعضیاشون شاکی اند از اینکه چرا نونا تو کل موزیک ویدیوهای "بیست و یک گرم"،"عشق کثیف" و "ساکسیفون" حضور داشته اونم با هر سه تامون!
کیوجونگ و یونگ سنگ هم زدند زیر خنده.یونگ سنگ همینطور که میخندید گفت:بیچاره نونا!
کیوجونگ نگاهش رو به بازدیدها گرفت:ولی چرا اینقدر کند بالا میره؟؟نکنه واقعا فن از دست دادیم؟؟
هیونگ جون نفسش رو محکم بیرون داد:هممم شاید واقعا از دست دادیم.
همین موقع رئیس سو داخل اتاق شد و با دیدن پسرها که رو به روی لپ تاپ بر روی مبل نشسته بودند لبخندی زد و جلو رفت و شروع کرد به دست زدن:واقعا تبریک میگم..تریپل اسها خیلی از بازگشتتون خوشحالند.
پسرها از جاشون بلند شدند و احترام گذاشتند.یونگ سنگ لبخندی زد و گفت:
واقعا از شما هم ممنونیم،این مدت خیلی کمک کردین.
رئیس سو:همش تلاشهای خودتون بود این مدت طولانی واقعا زحمت کشیدید.امیدوارم که نتیجه اش رو هم به زودی ببینید.
نگاهی به ساعت مچیش انداخت و گفت:خیله خب.. باید برم.فقط اومدم که بهتون انرژی بدم.
پسرها هر سه شون تعظیمی کردند:ممنونیم.
رئیس سو از اتاق بیرون رفت.پسرها دوباره سرجاشون نشستند.هیونگ جون سرش رو روی شونه کیوجونگ گذاشت و گفت:میگم بهتر نیست به آزورا بگیم که یه فکر به حال بازدیدها بکنه؟؟
یونگ سنگ:دیوونه!اون که اونجوری فیک میشه.. نمیخوام اونجوری بشه.
کیوجونگ:حق با یونگ سنگ هئونگه.
********
حالا دیگه اجراها و برنامه های پسرها شروع شده بود و حسابی سرشون شلوغ شده بود.آزورا هم به مدت یک هفته بود که نتونسته بود یونگ سنگ و بقیه رو به خاطر برنامه های فشرده شون ببینه.
همینطور که مشغول هم زدن مواد کوکی بود به صفحه تلویزیون بالای قنادی خیره شده بود.لبخند پررنگی زد و با خودش زیرلب گفت:
واووو... اونا روی استیج واقعا از ستاره ها هم بیشتر میدرخشند.
ناری که مشغول چیدن شیرینی ها داخل ویترین بود گفت:آره ،اونا همیشه اینقدر فوق العاده اند.
آزورا نگاهش رو به ناری داد:عجب گوشهای تیزی داری ناری شی!
ناری خندید و گفت:آره.. شوهرمم همینو میگه.
کارش که تموم شد دوباره صاف ایستاد و به سراغ فر رفت و بازش کرد و دستکشهای مخصوص رو از روی میز برداشت و پوشید و سینی بزرگی از کوکیها رو از داخل فر برداشت و بر روی میز گذاشت تا خنک بشند.
ناری کنار آزورا ایستاد و مشغول کمک کردن بهش شد همینطور که کارش رو میکرد گفت:جونگ مین بهم گفت که تو رو میشناسه!دوست*دختر یونگ سنگی؟؟
آزورا همینطور که مواد رو هم میزد گفت:آه.. پس گفته!درسته.
ناری:برام عجیب بود چرا اولین بار نشناخته بودت.
آزورا لبخندی زد:هنوز باهم آشنا نشده بودیم.
ناری لبخندی زد:یونگسنگ پسر آرومیه.. میدونی یه قلق خاصی داره که باید دستت بیاد.. امیدوارم که گیرش آورده باشی.دوستت داره؟؟
آزورا:آره.. واقعا دوستم داره.. .
دست از هم زدن کشید و رو به ناری کرد و گفت:اونی!شوهر داشتن چجوریه؟؟خیلی سخته؟؟!
ناری خندید و همینطور که به کارش ادامه میداد گفت:شوهر کردن؟ببینم نکنه بهت پیشنهاد ازدواجم داده؟؟
آزورا سرش رو به طرفین تکون داد:اینطور نیست.فقط میخوام بدونم شوهر داشتن چجوریه!
ناری نفس عمیقی کشید:خب همونطور که خودت گفتی خیلی سخته..بعضی وقتا باید از رویاهات بگذری،بخاطر کسی که از جونت هم بیشتر دوستش داری.باید بچه هاتون رو با دقت بزرگ کنی.تازه باید حواست به آینده بچه هات هم باشه.مدرسه ببریشون..تو درسهاشون کمکشون کنی.. ولی آزورا.. میدونی چی خیلی قشنگه؟؟دیدن بزرگ شدنشون.. اینکه کمکشون میکنی تا به رویاهاشون برسند.وقتی که زن یه مرد میشی دقیقا مثل این خمیر تو میشی مسئول ورز دادن به شوهرت و بچه هات،تویی که اونها رو میسازی.. آره.. شوهر داشتن و شوهرداری و فرزند داری خیلی سخته.
آزورا نفس عمیقی کشید:هوومم.. حالا میفهمم چرا مادر یونگ سنگ اون حرفا رو میزد.
ناری دست از کارش کشید:اوه... نکنه بهت حرف بدی زده؟؟مادر یونگ سنگ زن خیلی مهربونیه!
آزورا لبخند کمرنگی زد:اومم خیلی مهربونه.. نه حرف بدی نزده فقط نگران یونگ سنگ بود.از همین نگرانی هایی که اونی گفت.
ناری نگاه مهربونش رو به آزورا داد،آزورا دوباره مشغول کار شد.ناری همینطور که به آزورا نگاه میکرد گفت:
چرا بعضی اوقات یه غم عجیبی تو صورتت میبینم؟؟
آزورا چشمهاش رو به چشمهای ناری دوخت:غم؟؟وای باورم نمیشه.
ناری خندید:چیه؟؟مگه تا حالا غمگین نبودی که تعجب میکنی؟؟
آزورا:نه ... فقط اولین نفری هستی که بهم میگی غم رو توی صورتم میبینی!
ناری:شاید چون من مدت طولانی ایه که میشناسمت.
کمی مکث کرد و گفت:اوه راستی... فردا تولد کیوجونگه.. براش برنامه ای ندارید؟؟
آزورا با تعجب گفت:واقعا؟؟ولی فردا که بازم اجرا دارند.
ناری خندید:جونگ مین بیست و هفتم میره به اجراشون ،خیلی دوست داشت فردا بره ولی نمیتونه.. میشناسیش که کلی لجبازه.. یه کم اونجا شیطونی کرده و فعلا نمیتونست مرخصی بگیره!
********
هر سه تاشون پشت استیج ایستاده بودند و حسابی مضطرب بودند.پسرها کت بلند مشکی و سفید با کروات مشکی و شلوار مشکی و پیرهن سفیدی که زیر کتشون بود،پوشیده بودند.یونگ سنگ نگاهش رو از گروهی که در حال اجرا بودند گرفت و به کیوجونگ و هیونگ داد:خوب گوش کنید.. ما حتما امروز میبریم.. فقط باید به تریپل اسها اعتماد کنیم.. اونها توی توییتر حسابی دارند ازمون حمایت میکنند.
کیوجونگ نفسش رو محکم بیرون داد:درسته حق با یونگ سنگه.فقط باید به نخودسبزها اعتماد کنیم.
هیونگ که هنوز مضطرب بود دستش رو جلو آورد:خیله خب پس فایتینگ.
کیوجونگ و یونگ سنگ دستهاشون رو روی دست جونی گذاشتند و همزمان باهم دستهاشون رو بالا آوردند.همین موقع اجرای گروهی که روی استیج بود تموم شد و حالا نوبت پسرها بود.هر سه به روی استیج رفتند و چراغ ها خاموش بود به محض پخش شدن آهنگ "درد" چراغها روشن شد و صدای جیغ و حمایت فنها بالا گرفت.
هیونگ اول از همه شروع به خوندن کرد.هر سه اینقدر فوق العاده بودند که به استرسشون اجازه خراب کردن اجراشون رو ندادند.
بعد از اجرای پسرها و بقیه گروه ها بلاخره زمان اعلام نتایج رسیده بود.همه ی گروه ها بر روی استیج ایستاده بودند.مجری بلند گو رو جلوی دهنش گرفت و لبهاش رو از هم باز کرد و گفت:
بله و حالا میریم تا نتایج رو ببینیم.
بر روی مانیتور اسامی گروه ها ظاهر شد و بعد از جمع بندی پسرها اولین رتبه رو آوردند.همین موقع صدای جیغها به هوا رفت.
کاغذهای رنگی توی سالن بزرگ اجرا بر روی سر پسرها ریخته شد.مجری جایزه رو تحویل پسرها داد و همینطور که لبخند میزد گفت:وای واقعا تبریک میگم دابل اس سیصد و یک.
رو به کیوجونگ کرد و گفت:کیم کیوجونگ شی امروز تولدته نمیخوای چیزی بگی؟
کیوجونگ بلندگو رو جلوی دهنش گرفت و گفت:خب.. راستش من میخوام از تریپل اسها تشکر کنم از اعضا تشکر میکنم از هیون جونگ و جونگ مین که میدونم الآن دارند این برنامه رو تماشا میکنند.واقعا از همتون ممنونم.
یونگ سنگ:ما واقعا از تریپل اسها ممنونیم.
هیونگ جون:بله دقیقا از همگی ممنونیم.
هر سه تندیس رو زمین گذاشتند و همونجا تعظیم کاملی کردند.
********
همینطور که مشغول تماشای برنامه شو چمپین بود از خوشحالی اشک توی چشمهاش حلقه زده بود خندید و با خودش زیر لب گفت:ایی واقعا اینا چقدر بزرگ و فوق العاده تر شدند... آه عجیبه که یونگ سنگ واقعا میتونه خوب لیدری کنه اونم بدون من!
هم خوابگاهیش نام یونگ که خواب بود با صدای تلویزیون و صدای هیون از خواب بیدار شد و گفت:چی شده؟؟
نگاهش به تلویزیون خورد:اوهه اونا که هم گروهیاتند.
از روی تخت بلند شد و اومد کنار هیون نشست:واوووو اونا بردند خیلی عالیه واقعا تبریک میگم.
هیون اشکهاش رو بخاطر شوق پاک کرد و گفت:یااا معلومه که اونا معرکه اند .. اونا همیشه عالیند.بهشون افتخار میکنم.
*******
تماس تصویری رو برقرار کرد و گوشیش رو بر روی میز گذاشت جوری که هر سه تاشون پیدا باشند.
هیونگ با ذوق گفت:اینم از تماس تصویری!
جونگ مین همینطور که لبخند میزد و دندونهاش معلوم بودند گفت:یاااا همتون عالی بودین،ممم البته جونی زیاد همچین خوبم نبود.
هیون هم که توی تماس تصویری بود گفت:حرف نزن اسب خنگ اونا همشون عالی بودند.واقعا یونگ سنگ خیلی خوب داری لیدری میکنیا..
دست به سینه شد:اما فکر نکن میتونی مثل من باشی.
یونگ سنگ خندید:معلومه نمیتونم مثل هئونگ باشم.ولی همچین بدم نیستما.
همگی باهم خندیدند.
یکی از عوامل کیک تولد رو آورد و گذاشت روی میز و دوباره از اتاق استراحت بیرون رفت.
جونگ مین:خیله خببب.. باید تولد کیوجونگ رو تبریک بگیممم..تولدت مبارک کیوجونگگگ.
هیون همینطور که لبخند میزد:تولدت مبارک کیوجونگ همیشه همینطوری بخند.
هیونگ به سرعت کیو رو بغل کرد و گفت:تولدت مبارک عشقم!
یونگ سنگ نگاهی به جفتشون کرد:اُه اینا حال منو بهم میزنند،بیاید منو از دست اینا نجات بدین.
هر پنج تاشون باهم خندیدند.یونگ سنگ کادوش رو از روی میز برداشت و به کیوجونگ داد:تولدت مبارک.
کیوجونگ :وای مرسی هئونگ.از همتون ممنونم.
هیونگ شمعها رو روشن کرد و گفت:خیله خب حالا زود باش آرزو کن و فوتشون کن.
کیوجونگ لحظه ای چشمهاش رو بست و آرزو کرد و شمعها رو فوت کرد و هر چهارتاشون براش دست زدند.
*********
شیشه سوجو رو تکون داد و داخل لیوانهای کوچولویی که کنار هم ردیفی چیده شده بودند ریخت.صدای تشویق و جیغ و داد عوامل بلند شد.
_واووو کیوجونگ فوق العاده ایا!
همگی مشغول خوردن م*شر*وب شدند و به مناسبت تولد کیوجونگ جشن کوچکی برگزار کردند و کیوجونگ هم کلی هدیه از عوامل پشت صحنه گرفت.بعد از کلی بگو و بخند و عکس گرفتن بلاخره جشن تموم شد.
یونگ سنگ جعبه کوچکی رو موقع رفتن به دست کیوجونگ داد و گفت:این از طرف آزوراست.. هدیه تولدته،خواست که بهت بدمش.
کیوجونگ لبخندی زد:واقعا ممنونم.خودش که نیومد ولی از طرف من ازش تشکر کن.
یونگ سنگ لبخندی زد:حتما.
********
داخل اتاقش شد و هدیه هاش رو روی تختش گذاشت و خودش هم همونجا روی تختش نشست و مشغول باز کردن هدیه هاش شد،همینطور لبخند روی لبش بود و با خوشحالی هدیه هاش رو نگاه میکرد.بلاخره به هدیه آزورا رسید و بازش کرد.یه عروسک کوکی خرس بود که یه شهاب سنگ توی دستش داشت.با دیدنش خنده ای کرد و کارت پستالی که کنارش بود رو برداشت و بازش کرد و مشغول خوندنش شد:
تولدت مبارک کیوجونگ عزیز،امیدوارم که همیشه وقتی دوباره تولدت از راه میرسه با نگاه کردن به پشت سرت متوجه بشی که کلی از رویاهات برآورده شدند.راستش برای خریدن این عروسک خرسی کوکی حسابی تردید داشتم.ولی میخواستم از من یه یادگاری برات بمونه.ا....او...اوپا کیوجونگ ،همیشه سالم و شاد زندگی کن..زندگی خوبی داشته باش.حتما یه روز عاشق میشی،حتما عاشق دختری شو که تو رو بیشتر از هر چیزی دوست داره،چون تو لایقش هستی.
پایین کارت پستال نوشته بود:آزورای شهاب سنگ.



طبقه بندی: My girl♥friend is a meteoric★Maedeh،
برچسب ها: My girl♥friend is a meteoric، دوست♥دخترم شهاب سنگه،

تاریخ : سه شنبه 20 شهریور 1397 | 11:00 ب.ظ | نویسنده : ♦마에데♦ | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها