سلام بچه ها. امیدوارم حالتون خوب باشه. منم یکمی خوب نیستم بابت این نیم ساعت تاخیر شرمنده ام دسترسی به نت نداشتم. بفرمایید ادامه...

یونگ سنگ:

داشتم هیونو بدرقه می کردم...اومدم برگردم تو اتاق کارم که صدام کرد:

یونگ سنگ تو میتونی یه نقشه ای چیزی از اون تیمارستان پیدا کنی؟

گفتم:ببینم چیکار میتونم بکنم.احتمالا باید یه نقشه ای از اونجا تو کامپیوترم داشته باشم.

هیون :خوبه.اگه تونستی برام ایمیلش کن.

یونگ سنگ: البته.

برگشتم تو اتاقم تلاش کردم از اینترنت یه نقشه مجهز پیداکنم هرکاری کردم هرجارو که فکرم رسید گشتم ولی چیزی پیدا نکردم.نقشه ها همونطوری که فکر میکردم بود ولی اثری از تیمارستان تو نقشه ها نبود

اصلا انگار وجود نداره!به هیون زنگ زدم:

 یونگ سنگ:هیچ اثری از تیمارستان تونقشه ها نیست!

هیون:تو مطمئنی؟هیچی پیدا نکردی!؟

یه فکری زد به سرم بعد از یه مکث طولانی جواب دادم:

من بازم می گردم ولی فکر نمیکنم چیزی پیدا بشه.

هیون:باشه. باهات تماس میگیرم.

قطع کرد. دوباره رفتم فایلا رو چک کردم...همه چیز درست بود ولی اثری از تیمارستان نبود! چطور ممکنه؟ این نقشه ها بعد از ساخت اون تیمارستان طراحی شدن! متعجب نقشه هارو نگاه میکردم که هیون باهام تماس گرفت:

هنوز چیزی پیدا نکردی؟

یونگ سنگ: نه...

هیون: برای انجام عملیات اونا رو لازم داریم!

یونگ سنگ: فقط یه راه داره...اینکه خودم برم اونجا...

هیون: امروز میتونی انجامش بدی؟

نگاهی به ساعت رو میز انداختم: 3:15

سرمو تکون دادم و گفتم: بعد از ساعت اداری میرم.

بدون حرف دیگه ای قطع کردم.

................

جونگ مین:

در حالی که با دستم شاخه های خشک شده درختا رو کنار میزدم و میدوییدم فریاد زدم: لعنتی ولم کن!

همچنان صدای اره اش و قدم های محکمش به گوشم میرسید...به راهم ادامه میدادم که پام به چیزی گیر کرد و افتادم تو دریاچه ای که کنارم بود... وقتی چشمامو باز کردم سایشو روی آب دیدم معلوم بود فاصله اش با دریاچه زیاده. از سایه اش معلوم بود زل زده به آب تا ردی از من پیدا کنه. کمی ازش فاصله گرفتم و سریع اومدم روی آّب. میدونستم توی آب نمیاد. زل زده بودم بهش و اونم همینطور نگام میکرد. بعد از چند لحظه راه اومده رو برگشت و از دیدم خارج شد. به سمت دیوار که ریخته بود شنا کردم و رفتم داخل. اطرافو نگاه کردم...انگار چیزی تغییر کرده بود...

انگار وارد مکان جدیدی شده بودم...تنها اون قبر بود که هنوز سر جاش بود و همه چیز عوض شده بود...گرده های سبز و قرمز توی هوا پخش بودن و باد سردی میوزید. احساس کردم کسی داره بهم نزدیک میشه...عقب عقب رفتم که به چیزی برخورد کردم وقتی برگشتم جه جونگ رو دیدم...پوستش درست مثل گچ شده بود...از سرش خون میومد و چشماش قرمز شده بود و بدون هیچ حرکتی بهم خیره بود. دستمو روی شونه هاش گذاشتم...یه دفعه سرشو برگردوند سمتم و با صدایی کلفت و خشن که مطمئن بودم صدای خودش نیست و صدای یه پیرزنه داد زد: مرگ در ساعت 3... و زندگیش از ساعت 9 شروع میشه...از الان...

با صدای بلند تری فریاد زد: از الان تا...سه روز دیگه...

بعد از کمی مکث آروم سرشو برد بالا...و خون محکم به صورتم پاشید... عقب رفتم و سعی کردم از اون مکان فاصله بگیرم... پشت سرمو نگاه میکردم...جه جونگ با قدم هایی بلند و صورت پوشیده از خون دنبالم میومد...چیز عجیبی دیدم...یه پیر زن بود...که جای جه جونگ دنبالم میومد... سر جام وایسادم که محو شد... اطرافو نگاه کردم...تنها بودم... برگشتم سمت ساختمون...دیدم همه چیز به حالت اول برگشته... خواستم در تیمارستانو باز کنم که همون پیرزن با صورت ترسناکش با سرعت اومد سمتم......

.....................

یونگ سنگ:

چند دیقه ای بود که وقت اداری تموم شده بود. سوار ماشینم شدم و راه افتادم سمت اون تیمارستان. تمام تجهیزات لازم رو تو ماشین داشتم . خیلی طول کشید که به اونجا برسم. ولی واقعا جنگل ترسناکی داره. سر راهم چند تا تنه درخت افتاده بودن که مجبورم کردن پیاده بقیه راهو برم. یه دوربین از تو صندوق عقب ماشین برداشتم و پیاده شدم. با ریموت قفلش کردم و از کنار تنه ی درختا عبور کردم. تیمارستان اونقدرام دور نبود و چشم اندازی ازش داشتم. هر چند متر که جلو میرفتم یه عکس مینداختم. از نمای جنگل و درختا تا طبقه آخر ساختمون تیمارستان که معلوم بود. دکمه ضبط رو زدم و سرعتمو بیشتر کردم که متوجه یه رودخونه اون اطراف شدم. رفتم نزدیک رودخونه و دوربینو اطرافش چرخوندم که همه چیزو ضبط کنه. رودخونه پر از لجن و جلبک بود. احساس میکردم کسی دنبالمه. هر از گاهی پشت سرمو نگاه میکردم ولی چیزی نمیدیدم. رسیدم به تیمارستان. داخل نرفتم و فقط چند تا عکس از حیاط و در ورودی انداختم و برگشتم سمت ماشین. توی راه صدای فریاد کسی رو میشنیدم...انگار از اونور تیمارستان فریاد میزد: برگرد...برگرد...

با شنیدن صداش دوباره برگشتم سمت تیمارستان و حتی تا در ورودیش هم رفتم ولی کسی رو ندیدم. صدای فریادش هم قطع شده بود... بی اعتنا به اون چه شنیده بودم سمت ماشین رفتم و برگشتم سمت اداره که اطلاعاتو تحویل هیون بدم...




طبقه بندی: Nemesis-Cindia،

تاریخ : سه شنبه 20 شهریور 1397 | 08:30 ب.ظ | نویسنده : Cindia • | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها