سلام بچه ها. شرمنده میدونم خیلی دیر اومدم ولی چاره ای نبود چون مدرسه ها ام شروع شده دسترسی به نت منم کم شده. بفرمایید ادامه پارت دو رو بخونید...


رفتیم تو اتاقش و لباساشو عوض کرد. از بیمارستان اومدیم بیرون. سوجین پشت به ما وایساده بود کنار ماشین. هیون صداش کرد:

سوجین بشین تو ماشین چرا اونجا وایسادی؟

سوجین با تعجب برگشت سمت ما و با دیدن هیون چشماش گرد شد. چند ثانیه بعد مشکوک بهمون نگاه کرد و گفت:

بابا دارین منو دست میندازین؟

هیون: دست میندازیم؟

سوجین: چند دیقه پیش گفتی یه عمل دیگه داری! اونوقت الان لباساتو عوض کردی داری با ما میای؟

هیون: خوب فکر کردم یه سر بیام خونه بهتره. اصلا حالا که دوست نداری برمیگردم.

برگشت سمت در بیمارستان و چشمکی بهم زد. برای مهار کردن خنده ام دستمو جلوی دهنم گذاشتم و لبخندی زدم تا یکمی از خنده ام تخلیه بشه. هیون چند قدم رفت جلو که صدای سوجین به گوش رسید:

نه!

چند لحظه بعد پرید و از پشت هیونو بغل کرد و گفت:

نه نرو!

هیون برگشت سمت سوجین و گفت:

باشه نم...سوجین!

به سوجین نگاه کردم که با دو چشم قرمز و پر از اشک مواجه شدم. خدا این دختر چقدر حساسه! هیون سریع بغلش کرد و گفت:

برای چی گریه میکنی؟!!!

سوجین: نرو.

هیون: باشه نمیرم عزیزم گریه نداره که!

لبخندی زدم و رفتم سمت ماشین و روشنش کردم. اون دوتام سوار شدن و حرکت کردیم سمت خونه مادر هیون...

............

هیون قبل اینکه برسیم با گوشی من به مادرش زنگ زد و اطلاع داد که میریم اونجا. سوجین اونقدر غرق فکراش بود که اصلا متوجه نشد هیون با کی صحبت کرده...کجا میریم...هیچی ام نمی پرسید! یک ساعتی تو راه بودیم تا رسیدیم. سوجین اول از ماشین پیاده شد و دویید سمت در خونه. هیون در حالی که سوجینو نگاه میکرد گفت:

میتونی پیگیری کنی ساعت چند میرسه؟

_ برای چی میخوای بدونی؟

+ باید یه کاری رو انجام بدم.

_ باشه.

+ ممنونم.

بعدم از ماشین پیاده شد. مادرشو تو چارچوب در دیدم که قربون صدقه سوجین میرفت. هیون هم رفت نزدیک و مامانشو بغل کرد. شیشه رو دادم پایین و سلامی کردم. اونم جواب سلاممو داد. از سوجین و هیون خداحافظی کردم  راه اومده رو برگشتم...

............................................

هیون:

نشسته بودم جلوی میز و کاغذ سفیدی رو خط خطی میکردم. تنها راه برای آروم شدنم بود... اگه دیگه برنگرده چی؟ اگه بمونه تو کره؟ اگه سوجینو بگیره چیکار کنم؟ وای خدایا... دستی رو شونم احساس کردم. برگشتم سمتش. سوجین بود که با ناراحتی نگام میکرد. اومد نشست جلوم و گفت:

بابا...چرا گریه میکنی؟

گریه میکنم؟ برای اطمینان دستی به صورتم کشیدم. درست میگفت...گریه کردم...دوباره سورا منو به گریه انداخت...ازت متنفرم...متنفرم...

_ بابا ؟ حالت خوبه؟ قلبت درد میکنه؟

_ قلبم؟ نه قلبم خوبه.

_ پس چرا گریه میکنی؟

_ حسرت میخورم.

_ حسرت چی؟

_ هیچی. ولش کن.

_ بابا چرا هیچوقت با من حرف نمیزنی؟ باشه نمیخوای بگی نگو فقط یه چیز...راجب منه؟

_ .....

_ پس راجب منه. خواهش میکنم بخاطر من خودتو ناراحت نکن.

_ سوجین...اگه...مادرت برگرده و...بخواد بری با اون زندگی کنی...میری؟

_ با اون زندگی کنم؟

_ اوهوم.

_ به هیچ وجه.

چی؟ نمیره؟ اخه...

_ واقعا نمیری یا داری فیلم بازی میکنی؟

_ خوب اگه چند روز بخواد پیشش باشم قبوله ولی تا آخر عمرم نمیتونم پیشش بمونم.

_ اونوقت چرا؟

_ چون تعادل نداره. اخلاقش تنده...زبونشم تنده...خیلی غر میزنه... خیلی مغروره... زود عصبانی میشه....منو بیرون نمیبره...نمیذاره آهنگ گوش کنم... منو آدم حساب نمیکنه....دست به سیا سفید نمیزنه خودم باید همه چیزو جمعو جور کنم... کلا اخلاقش بده.

با خنده ادامه داد: برعکس بابام. بابام خیلی اخلاقش خوبه. خیلی بهم اهمیت میده و تو هر مسئله ای نظرمو میپرسه. مراقبمه. حتی اگه خودش نباشه به یه آدم مطمئن میسپاره حواسش بهم باشه. بابام هرشب منو میبره بیرون. به علایقم احترام میذاره...کارای لوس و بچگانمو تحمل میکنه...خیلی منو دوست داره...

با شنیدن حرفاش کمی دلم قرص شد... با شیطنت نگاش کردم و گفتم:

تو هم باباتو دوست داری؟

لحنش عوض شد و گفت:

دوستش ندارم... عاشقشم!

بلند خندیدم و گفتم:

دستت درد نکنه شادروانم کردی!

لبخندی زد کمی جلو اومد و صورت خیسمو پاک کرد. گفت:

دیگه گریه نکن...من هیچ وقت بدون تو جایی نمیرم.

صدای مادرمو از تو آشپزخونه شنیدم:

خوب خلوت کردین پدرو دختریا!

سوجین بلند گفت:

آره مامان جون! میخواستم بهتون بگم منو بابا تا یک ساعت دیگه قراره بریم یه پاساژ بزرگ خرید کنیم! آخه خیلی وقته با هم نرفتیم خرید! شما چیزی میخوای برات بگیریم؟

متعجب نگاش کردم و گفتم: چی....

طلبکارانه نگام کرد و گفت:

آخرین بار که با هم رفتیم خرید شش ماه پیش بود! اما و اگر نداریم!

_ آخه این اطراف پاساژ نیست در ضمن ماشینم نداریم که...

+ پس هیونگ جون چیکارس؟

_ اون تازه رفته خونه گناه داره!

+ هیچم گناه نداره زنگ بزن بهش!

دوباره داد زد:

مامان جون نگفتی چیزی میخوای یا نه؟

× نه. خوش بگذره.

خوشبختانه حضور مادرم و شوخی های سوجین کمی حال و هوامو عوض کرد ولی حتی یک لحظه سورا از یادم نرفت...حتی یک لحظه...

........................................

هیونگ جون:

داشتم ماشینو پارک میکردم که گوشیم زنگ خورد. بدون نگاه کردن به اسمش جواب دادم:

_ الو؟

+ هیونگ بیا مارو ببر خرید.

_ جان؟ من تازه دارم ماشینمو پارک میکنم!

+ نخیر پارک نکن منو بابا حاضر جلو در وایسادیم زود بیا منتظرم!

_ سوجین...

قطع کرد. عجب دختریه! لجبازی و یه دنده گیش به هیون رفته واقعا! از حرص میخواستم کلمو بکوبم به فرمون ماشین و اینکارو کردم. آییییییی ماماننننن!!! خدایا منو نجات بده از دست این هیونو دخترش! کمی دنده عقب اومدم که صدای وحشتناک برخورد دو شئ سنگین و محکم به گوشم رسید. واییییییی! از ماشین پیاده شدم و نگاهی به ماشین عقبی انداختم. سپر جلوش رفته بود تو. خدایا حالا جواب مردمو چی بدم؟ ای وای...هیون میییکشمممت! آخه الان وقت خرید رفته؟ خوب اونجا بودم میگفتی میبردمتون دیگه! یعنی اندازه یه دونه نخود مغز تو کله اش نیست! یه کاغذ از دفتر تو ماشین برداشتم  شمارمو نوشتم روش و گفتم من زدم به سپر ماشین بهم زنگ بزنه. کاغذو زیر برف پاک کن گذاشتم و سوار ماشینم شدم و برگشتم سمت خونه مادر هیون... اَه هی مادر هیون مادر هیون! خانوم کیم اصن! همچنان غر میزدم اصلا نفهمیدم کی رسیدم جلو درشون. نگاهی به نمای ساختمون انداختم. دیوار ساختمونو آجر های سفید تشکیل میداد و دور پنجره با نوعی سنگ مرمر تزئین شده بود. طبقه اول پنجره نداشت ولی طبقه دوم سه تا پنجره داشت که پشت شیشه هر کدوم یه پرده سفید نازک آویزون شده بود. دقت کردم دیدم سوجین از پشت یکی از پنجره ها زل زده به بیرون و گریه میکنه. چند لحظه گذشت که یهو دستشو آورد بالا و اشکاشو پاک کرد. کمی بعد هیون کنارش وایساد و چیزی بهش گفت. بعد کمی کنار رفت که از دید راس من خارج شد. از دید زدن مردم خسته شدم و چند تا بوق زدم. چند لحظه بعد صدای هیونو شنیدم:

اومدیم...

و بسیار زیبا و شیک دست در دست پرنسس زیباشون کیم سوجین از قصر با شکوهشون خارج شدن. بیا برو بینیم بابا! قصر زیباشون! پرنسس! با دیدن چهره عصبی سوجین تازه متوجه شدم داشتم بلند صحبت میکردم. خواستم چیزی بگم که ناگهان چهار تا انگشت تو دهنم خورد شد. دستمو گذاشتم رو لبام و گفتم:

هیون خیلی بیشعوری!

_ نظر لطفته.

سوار شد و منم کلی سرش غر زدم و گفتم بخاطرشون زدم به ماشین مردم. تمام مدت سوجین شنونده بود و گاهی قهقهه میزد. هیون آدرس یه بوتیک رو داد و منم گازشو گرفتم رفتیم سمت بوتیکه....

............................

قرار شد من خریداشونو برسونم خونه و خودم برگردم چون میخواستن هم چیزی بخورن و هم کمی با هم قدم بزنن. منم بعد از خداحافظی بسیار سرد تمام خریداشونو سپردم به خانم کیم و دوباره راه افتادم سمت خونه ام. کمی بعد گوشیم زنگ خورد. قسم میخورم میزنم گوشی رو خورد میکنما! اَه هر چی میشه زنگ میخوره! نگاهی به صفحه انداختم. شین وون بود. جواب دادم:

_ الو.

+ الو هیونگ کجایی؟ هیون پیشته؟

_ من تو خیابونم. هیون با سوجینه. چیکار داری؟

+ من دوباره از خواهرم پرسیدم. نمیدونم چه اتفاقی افتاده ولی انگار پرواز سورا امروز صبح بوده! یعنی الان تو کره ست!

_ چی داری میگی؟ سورا الان...لعنتی! من باید برم پیش هیون. بعدا بهت زنگ میزنم.

گوشی رو انداختم تو داشبورد و دور زدم سمت همون بوتیک...

……………………..


اگه اشکالی داره ببخشید وقت ویرایش نداشتم.



طبقه بندی: Of Stone-Cindia،

تاریخ : یکشنبه 1 مهر 1397 | 06:24 ب.ظ | نویسنده : Cindia • | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها