سلام
هفته پیش بخاطر تاسوعا و عاشورا قسمت هیجدهم آپ نشد.
این پوستر جدید هم زحمتش رو ملیکا کشیده




تولدت مبارک کیوجونگ عزیز،امیدوارم که همیشه وقتی دوباره تولدت از راه میرسه با نگاه کردن به پشت سرت متوجه بشی که کلی از رویاهات برآورده شدند.راستش برای خریدن این عروسک خرسی کوکی حسابی تردید داشتم.ولی میخواستم از من یه یادگاری برات بمونه.ا....او...اوپا کیوجونگ ،همیشه سالم و شاد زندگی کن..زندگی خوبی داشته باش.حتما یه روز عاشق میشی،حتما عاشق دختری شو که تو رو بیشتر از هر چیزی دوست داره،چون تو لایقش هستی.
پایین کارت پستال نوشته بود:آزورای شهاب سنگ.
لبخند عمیقی زد و زیر لب با خودش گفت:چرا این دختر اینقدر باحاله؟؟!
هدیه هاش رو جمع کرد و بر روی میز گذاشت و بعد از تعویض لباسهاش روی تختش دراز کشید و خوابید.
********
هر سه تاشون کتهای قرمز پوشیده بودند و روی استیج مشغول اجرای "پین" بودند.صدای طرفدارها و آهنگ کل فضا رو پر کرده بود.
جونگ مین هم توی سالن حضور داشت و با گوشیش از پایین دور مشغول فیلم گرفتن از پسرها بود.بعد از اجرا یه فیلم برداری کوتاهی برای برنامه اجرا شد و جونگمین هم توی اون فیلمبرداری یه کم حضور داشت اما بیشتر از خودش صداش توی فیلم بود.
بعد از اتمام فیلمبرداری هر چهارتاشون توی اتاق استراحت دور یه میز نشسته بودند.جونگ مین مشغول ور رفتن به گوشیش بود و هیونگ و کیو و یونگ سنگ هم مشغول خوردن غذا بودند.جونگ مین نگاهی به غذاها انداخت و گوشیش رو کنار گذاشت و خودش رو جلو کشید و چاپ استیک برداشت و مشغول خوردن شد.
هیونگ اعتراض کرد:یااا مگه تو کلی فعالیت کردی که میخوری؟؟
جونگ مین:اینهمه تا اینجا اومدم وجود جذابم رو در اختیارتون گذاشتم معلومه که انرژیم میره!
هیونگ :چیییششش از خودمتشکر خودشیفته!
جونگ مین همینطور که غذا رو میجوید گفت:ببین جونی جان!باید چشماتو باز کنی و واقعیتهای زندگی رو بپذیری.
کیوجونگ همینطور که تند تند غذاش رو میخورد به بحث هیونگ و جونگ مین هم میخندید.یونگ سنگ نگاهی به غذای هیونگ و جونگ مین کرد و سریع بشقابهاشونو به سرعت به سمت خودش و کیو کشید و گفت:
شما دوتا به بحثتون برسید منو کیوجونگ غذاتونو میخوریم.
جونگ مین و هیونگ جون:یااااااااااااااا!
کیو بلند خندید و گفت:درسته منو هئونگ میخوریم.
بلاخره بعد از کلی تو سر و کله هم زدن جونگ مین و هیونگ موفق شدند غذاهاشونو پس بگیرند.
کیوجونگ هم همونموقع گوشیش رو بیرون آورد و یه سلفی از خودشون چهارتا گرفت و توی اینستاش آپش کرد.
********
بلاخره بعد از مدت طولانی ای پسرها فرصت استراحت پیدا کردند،بعد از اون همه اجرا و فن میتینگ و فن ساین بلاخره میتونستند حسابی استراحت کنند.
یونگ سنگ و آزورا برای گردش به پارک نامسان رفته بودند.یونگ سنگ هم مثل همیشه با کلاه  و ماسک و عینک دودی استتار کرده بود،پالتوی طوسی رنگ با شلوار لی مشکی پوشیده بود و دور گردنش هم شال طوسی رنگ انداخته بود.
آزورا با ذوق اطرافش رو نگاه میکرد همه جا هنوز بوی زمستون رو میداد.آزورا یه کلاه پشمی قرمز با کاپشن زرد و شلوار پشمی مشکی پوشیده بود.موهاش تا سر شونه هاش رشد کرده بودند.یونگ سنگ جلو رفت و دست آزورا رو گرفت و هردو بر روی نیمکتی نشستند.
یونگ سنگ همینطور که به رو به روش نگاه میکرد گفت:تازه الآن زمستونه که این شکلیه بذار بهار بیاد.. میخوام نشونت بدم که چقدر خوشگل میشه.
آزورا به نیمرخ یونگ سنگ خیره شد و با ذوق گفت:خیلی دلم میخواد ببینم.
یونگ سنگ نگاهش رو به آسمون گرفت و گفت:آزورا؟؟ این روزها خیلی احساس عجیبی دارم،با تو بودن... خیلی عجیب و خاصه..
آزورا لبخندی زد و گفت:همتون یه قدم به آرزوتون نزدیکتر شدید.با من بودن چیش عجیبه؟؟این که انسان نیستم؟؟
یونگ سنگ نگاهش رو از آسمون گرفت و همینطور که دست آزورا رو توی دستش نوازش میکرد گفت:نه.. راستش تو خیلی خوب تونستی با اطرافت با آدمها رابطه بگیری، اینجا رو دوست داری؟؟
آزورا به چشمهای یونگ سنگ خیره شد و گفت:زندگی هاتون خیلی خاص و عجیبه..وقتی اوایل اینجا بودم برام همه چیز عجیب و هیجانی بود،آدمهایی که وقتی صبح از خواب بیدار میشند به امید دست یافتن به رویاهاشون از جا بلند میشند و تا جایی که میتونند سخت تلاش میکنند.. ولی گاهی وقتها هم این تلاشها به جایی نمیرسه و اونا رو افسرده میکنه.. اونا حاضرند برای رویاهاشون هر کاری بکنند.. انسانهایی که با وجود هزاران عیب و نقص درونشون اما ته قلبشون هنوزم یه چیزهای خوبی وجود داره.نمیدونم جواب سوالت رو چی بدم.. شاید دوستش دارم.. گاهی وقتا هم ازش متنفر میشم.
لبخند پر رنگی زد و انگشت اشاره اش رو به سمت یونگ سنگ گرفت و گفت:ولی یه چیزی اینجاست که نمیتونم ازش دل بکنم.
هر دو باهم خندیدند.یونگ سنگ خودش رو به آزورا نزدیکتر کرد و آزورا سرش رو بر روی شونه یونگ سنگ گذاشت.
*********
بلاخره ماه آخر سال 2016 یعنی دسامبر فرا رسیده بود و پسرها آلبوم جدیدی تخت عنوان "ابدی 0"،"ابدی 1" منتشر کرده بودند که تموم ساخت آهنگها و متنهاشون رو خود پسرها به عهده گرفته بودند.قبل از اون در ماه جون همون سال آلبوم مخصوصی تحت عنوان "استرنو" منتشر کرده بودند.
حالا دیگه آزورا هر چهار فصل کره ی زمین رو دیده بود.دیگه از زمان موندنش بر روی کره زمین یکسال میگذشت و چیزهایی زیادی یاد گرفته بود.یاد گرفته بود که چطور باید مثل انسانها رفتار کنه.موهای کوتاه پسرونه اش حالا تا کمر رشد کرده بودند.
کیوجونگ،یونگ سنگ و هیونگ جون هم به فعالیتشون بعنوان سیصد و یک موقتا خاتمه بخشیده بودند،چون قرار بود هیونگ جون ماه آپریل دیگه به سربازی بره.
دو ماه بعد: (ماه فوریه سال 2017)
کلاهش رو بر روی سرش صاف کرد و توی آینه به خودش خیره شد:خب کیم هیون جونگ دیگه تموم شد باید برگردی!
همین موقع محافظش داخل شد:دیگه باید بریم.
هیون نفس عمیقی کشید و همراه محافظش از ساختمان پادگان خارج شد.خبرنگارها و فنهای بسیاری جلوی ساختمون تجمع کرده بودند.هیون بلافاصله جلو رفت و اول از همه احترام نظامی گذاشت و شروع به سخنرانی کرد.
فلشهای عکسبرداری لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر میشدند.هیون بعد از اتمام سخنرانیش به سمت ماشینی که منتظرش بود رفت و سوار شد و ماشین حرکت کرد به سمت خونه.
هیون تموم مدت تنها از پنجره به بیرون خیره شده بود.نمیدونست قراره از این به بعد چه اتفاقاتی براش بیفته.بلاخره بعد از یک ساعت به خونه رسید.از ماشین پیاده شد.مادر و پدرش رو به روی در ورودی خونه در انتظارش ایستاده بودند.به سرعت جلو رفت و مادرش خانم کیم بلافاصله هیون رو در آغوش کشید.خانم کیم همینطور که گریه میکرد گفت:
خوش اومدی پسرم..خوش اومدی عزیزدلم.
پدر هیون آقای کیم جلوتر رفت،هیون بعد از چند دقیقه بلاخره از آغوش مادرش دل کند و به سمت پدرش رفت و در آغوش کشیدش،آقای کیم همینطور که هیون رو نوازش میکرد با لحنی پر از غم گفت:نترس.. نگران نباش هیون جونگا...مامان و بابا ازت محافظت میکنند.همه چیز خوبه،دیگه قرار نیست اذیت بشی.
هیون اشکهاش رو پاک کرد:روزهای سختی بودند،سعی کردم فراموششون کنم.. ولی شبها همش کابوس می دیدم... میخوام همه چیز رو فراموش کنم...
خانم کیم که هنوز داشت اشکهاش رو پاک میکرد گفت:تموم میشه.. این دادگاه ها هم تموم میشه و همه این کابوسها تموم میشه.. من مطمئنم پسرم..مطمئنم که درست میشه.
هیون همینطور که در آغوش پدرش بود گفت:پس کی؟؟؟پس کی تمومش میکنند؟؟وقتی که اعتبارم رو از همه فنهام گرفتند؟؟وقتی که رویاهام رو ازم دزدیدند؟؟
آقای کیم هم که از گریه هیون گریه اش گرفته بود گفت:نه هیچکس اجازه نداره رویاهات رو ازت بدزده تو مثل قبل میدرخشی.. مثل کیم هیون جونگ.من پسرم رو قوی تربیت کردم.. پسر من اینطوری نیست.
هیون اشکهاش رو پاک کرد،حالا یه کم احساس آرامش میکرد.
********
سرش رو بالا گرفت و به تابلوی بالای بار خیره شد.به محض اینکه داخل بار شد کاغذهای رنگی بر روی سرش فرود اومدند.با تعجب به رو به روش خیره شد.پسرها رو به روش با لبخند ایستاده بودند.جونگ مین شیشه سوجو رو تکون داد و جلو رفت و انگشت شصتش رو بر روی درب سوجو گذاشت که یهو همه سوجو همراه کف به بیرون ریخته شد.پسرها دست زدند و همزمان با هم گفتند:
برگشتت مبارک کیم هیون جونگ!
هیون خندید و همینطور که از شدت شوک دستش رو بر روی دهنش گذاشته بود گفت:واووو... فکر میکردم فقط قراره یونگ سنگ رو ببینم!
یونگ سنگ جلو رفت و هیون رو در آغوش کشید:ممنون که برگشتی هئونگ.
هیونگ جلو رفت و یونگ سنگ رو به زور از آغوش هیون عقب کشید و گفت:یاااا بیا عقب نوبت منه.
هیون خندید:از کی تا حالا سر من دعوا میکنید؟؟
کیوجونگ با خنده گفت:از وقتی که زن (به یونگ سنگ اشاره کرد) و بچه هات(به خودش و هیونگ و جونگ مین اشاره کرد) تنها گذاشتی رفتی.
جونگ مین قیافه مظلومی به خودش گرفت و گفت:بابایی چرا اینقدر طولش دادی؟؟
هیونگ جلوی جونگ مین ایستاد:اینو ولش کن بابایی ...فقط به من توجه کن!
کیوجونگ دوید و هیونگ و جونگ مین رو عقب هول داد:نه بابایی فقط به من توجه کن!
یونگ سنگ قیافه مظلومی به خودش گرفت و گفت:یعنی میخوای زنت رو بذاری کنار؟؟
هیون به قیافه هر چهارتاشون نگاه کرد و یهو دنبال همشون گذاشت و داد زد:یاااااا همتونو میکشم!
پسرها هم هر کدوم به سمتی فرار کردند و میخندیدند.
********
کیک رو که روش عکس خود هیون بود و پایینش با سس شکلات نوشته شده بود"خوش اومدی هیون جونگ هئونگ" رو بر روی میز قرار داد.شمعهاش رو روشن کرد،لبخندی زد و گفت:
اینم هدیه من بخاطر بازگشتت.
هیون لبخندی زد:ممنونم آزورا.
آزورا هم بر روی صندلی سر میز نشست.کیوجونگ که مشغول خوردن پاستاش بود گفت:خب؟تعریف کن هئونگ... از خاطرات خوبت بگو.
هیون لبخند آرومی زد:از همتون بخاطر امشب ممنونم... از اینکه این مدت تنهام نذاشتید.. روزهای خوبم و خاطرات خوبم فقط با شما و در کنار شما رقم خورد.
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:باید کم کم به فکر برگشت باشیما.
هیونگ قیافه اش توی هم رفت:ولی فعلا که من باید منتظر من بمونید.
هیون:میگذره جونی... دوسال تو هم زود میگذره.
کیوجونگ:درسته فقط باید به عنوان یه فرصت یا تجربه جدید بهش نگاه کنی.
یونگ سنگ:این مدت خیلی حس خوبی داشتیم که تونستیم گوشه ای از قدرت دابل رو دوباره نشون بدیم.ولی چیزی که هست اینه که انگار خیلیا فراموشمون کردند.
هیونگ نفسش رو محکم بیرون داد و گفت:وقتی ستاره باشی و توی آسمون یه مدتی ندرخشی فراموش میشی.. همیشه باید خودنمایی کنی.
جونگ مین که مشغول خوردن سوجو با بیسکویت بود گفت:به جهنم... مگه مهمن اونایی که فراموشمون کردند؟؟یه جوری حرف میزنی که انگار ما وظیفه داریم همش جلو چشمهاشون باشیم.. خودشون میتونستند چشمهای کورشون رو باز کنند و چیزهایی که باید رو ببینند.
هیونگ:آروم باش اسب عزیز.. چقدر یهو داغ کردی!
جونگ مین بیسکویتش رو بر روی میز خرد کرد:اعصاب واسه آدم نمیذارند دیگه.. شما رو نمیدونم ولی من برام اصلا مهم نیست میخوان چه غلطی کنند.. اول و آخرش ماها دابل اس فایو او وان هستیم، هر کسی میخواد پیگیرمون باشه باشه دستش درد نکنه ممنونش هم هستیم ولی هر کیم میخواد از فندوم بره راه بازه میتونه زودتر گورشو گم کنه.
یونگ سنگ با تعجب به جونگ مین خیره شده بود:فکر کنم مست شده ها.
کیوجونگ خندید:راستش من یه جورایی با جونگ مین موافقم.
هیون با نگرانی گفت:اوه.. کیوجونگا تو اصلا عصبی نشیا باشه؟؟فقط آروم باش!
همگی باهم خندیدند.
آزورا به هر پنج تاشون خیره شده بود که میخندیدند،چقدر این لبخندهاشون رو دوست داشت.آخه چطور میتونست از این پنج تا ستاره ها یه روز دست بکشه.. ستاره هایی که هر کس شاید فکر میکنه که کاملا بی عیب نقصند ولی اونها با عیب و نقصهاشون باز هم دوست داشتنی به نظر میومدند،کیوجونگی که همگی از عصبانی شدنش حسابی نگران میشدند،جونگ مینی که همیشه به تنهایی میتونست حرفش رو به کرسی بشونه و هیچکس جلودارش نبود ،هیونگ جونی که گاهی اوقات زیادی احساساتی میشد،هیون جونگی که هر وقت کنار برادرهاش قرار میگرفت دوباره همون هیون جونگ شر میشد و یونگ سنگی که در مقابل با غریبه ها همچین رفتار گرمی نداشت و خیلی سرد و بی تفاوت بود اما به وقتش با کسایی که صمیمی بود به یکباره صد و هشتاد درجه تغییر پیدا میکرد.
از نظر آزورا اونها باز هم دوست داشتنی بودند.
********
برف تند و ریزی در حال بارش بود.آزورا دستهاش رو داخل جیبهای کاپشنش برده بود،هر دو در کنار هم مشغول قدم زدن بودند.یونگ سنگ نگاه سریعی به آزورا انداخت و دست راست آزورا رو از توی جیبش در آورد و گرفت و داخل جیب کاپشن خودش برد.آزورا سرش رو به طرف یونگ سنگ برگردوند و لبخندی زد و یونگ سنگ هم در مقابلش  خندید.
یونگ سنگ با دیدن فروشگاه جواهری فروشی سرعت قدمهاش رو بیشتر کرد و آزورا رو همراه خودش به سمت ویترین فروشگاه کشید.آزورا هم توجهش به ویترین کشیده شد.یونگ سنگ همینطور که لبخند بر روی لب داشت گفت:بریم تو.
دست آزورا رو دنبال خودش به داخل کشید و به سمت فروشنده رفتند.یونگ سنگ به یه حلقه جفت که طرح بسیار ساده ای داشت توی ویترین بود اشاره کرد و گفت:این رو بهم بدین.
آزورا با تعجب به حلقه ها نگاه میکرد.فروشنده حلقه ها رو با جعبه شون بر روی پیشخون گذاشت و گفت:
این جز بهترین کیفیتهاست.سلیقه تون عالیه.
یونگ سنگ همینطور که لبخند میزد گفت:همین رو برمیدارم.
بعد از حساب کردن مبلغ با هم از فروشگاه خارج شدند.بعد از کمی پیاده روی کردن به یه تونلی که با ریسه های ریز چراغ تزیین شده بود رسیدند.یونگ سنگ ایستاد و آزورا هم ایستاد.
یونگ سنگ لبخند دوست داشتنی ای زد که چالهای گونه هاش کامل معلوم شدند.آزورا با چشمهای درشت و پر از اشتیاقش به چشمهای یونگ سنگ خیره شده بود.یونگ سنگ جعبه رو از توی جیب کاپشنش بیرون آورد و بازش کرد و حلقه ای که کوچکتر بود رو برداشت و دست چپ آزورا رو گرفت و حلقه رو داخل انگشت حلقه اش کرد.
آزورا به دستش خیره شده بود.یونگ سنگ همینطور که لبخند میزد گفت:
این حلقه یه تیکه از قلبمه... دارم اینجوری روت نشونه میذارم،آزورا.. میخوام کنارم نگهت دارم.. برای همیشه.. میخوام در کنارت طولانی زندگی کنم.
قطره اشکی از گوشه چشم راست آزورا جاری شد اما هنوزم به چشمان دوست داشتنی و پر از عشق یونگ سنگ خیره شده بود.یونگ سنگ دستش رو بر روی گونه آزورا گذاشت و قطره اشکش رو پاک کرد و گفت:تو نمیخوای کنارم بمونی؟؟؟فعلا قصد ندارم با چیزهایی مثل ازدواج اذیتت کنم.. هر وقت..
آزورا به سرعت یونگ سنگ رو بغل کرد و با صدایی که معلوم بود آغشته به بغضه گفت:دوستت دارم... خیلی خیلی دوستت دارم هئو یونگ سنگ... دلم میخواد برای همیشه در کنارت باشم.
اما در دلش با خودش گفت:چطور میتونم برای همیشه در کنارت باشم وقتی فقط برام سه سال دیگه مونده...
یونگ سنگ همینطور که آزورا رو نوازش میکرد خندید و گفت:میدونستم که تو دیوونه منی!
آزورا رو آروم عقب داد و گفت:تو نمیخوای روی من نشونه بذاری هوم؟؟
با چشمهاش اشاره ای به اون یکی حلقه کرد.آزورا همینطور که بینیش رو بالا میکشید حلقه رو برداشت و دست چپ یونگ سنگ رو گرفت و حلقه رو توی انگشت حلقه اش کرد.
یونگ سنگ به حلقه اش نگاهی کرد و گفت:اوه!الآن صاحب دارم.. این حلقه میگه من متعلق به آزورای شهاب سنگم.
لبخند شیرین و دوست داشتنی ای تحویل آزورا داد لبخندی که دل آزورا رو آب میکرد.
آزورا در اون لحظه با مادرش اینگونه درد و دل کرد:
مامان؟؟چرا آرزوهای منو کسی نمیتونه برآورده کنه؟؟
*********
در خونه باز شد و هر دو همینطور که میخندیدند داخل خونه شدند.یونگ سنگ در خونه رو بست  و به سرعت آزورا رو به سمت خودش کشید و لبهاش رو بر روی لبهای آزورا قرار داد،آزورا هم آروم چشمهاش رو بست و به بوسه های یونگ سنگ جواب میداد.
یونگ سنگ دست راستش رو بر روی گونه آزورا گذاشته بود دست چپش رو دور کمر آزورا حلقه کرد و آزورا رو به سمت اتاق خواب هدایت کرد.
بعد از چند ساعت عشق بازی هردو بدون لباس کنار هم زیر پتو بر روی تخت دراز کشیده بودند.یونگ سنگ مشغول نوازش کردن موهای آزورا بود،آزورا هم با لبخند به یونگ سنگ خیره شده بود.
یونگ سنگ لبخند آرومی زد و گفت:اگه تو رو نداشتم باید چیکار میکردم آزورا؟؟یادته اولین بار چجوری دیدمت؟
آزورا لبخند پررنگتری زد:میخواستی از خونه ات بندازیم بیرون..
لبخند روی صورت یونگسنگ محو شد و با چشمانی که درونشون پر از عشق بود گفت:
من... آخرش بدجوری... بدجوری عاشقت شدم!
آزورا خودش رو توی بغل یونگ سنگ جا کرد.یونگ سنگ سرفه ای کرد و گفت:
ولی آزورا تو چرا اینقدر داغی؟؟!
آزورا:خب من شهاب سنگم.. میخوام گرمت کنم.
یونگ سنگ خندید:تو که شوفاژ نیستی دختر... تو فقط .. تو فقط دوست♥دختر منی.
آزورا:ولی من دارم از دوست♥پسرم مراقبت میکنم.
********
همینطوری که دراز کشیده بود یه دستش زیر سرش قرار داشت و حسابی غرق رویاهاش شده بود.همین موقع جومری بدو بدو جلو رفت و تا رسید بهش سرش رو برد توی گردن جونگ مین.جونگ مین که قلقلکش شده بود با خنده جومری رو گرفت و سرجاش نشست و شروع به ماساژ دادن جومری کرد و گفت:
ای شیطون!میخوای خودتم تو رویاهای بابا جا کنی؟؟
جومری به دستهاش جونگ مین خیره شده بود.جونگ مین نگاهی بهش کرد و گفت:اوه...گشنته؟؟
کیسه اسنک جومری رو برداشت و بازش کرد و یکی ازش برداشت و جلوی دهن جومری گرفت که جومری شروع به خوردن کرد.جونگ مین همینطور که به جومری خیره شده بود گفت:هیون جونگ هم برگشت.. یه جوریه..اینکه الآن همشون هستند و فقط منم که نمیتونم فعالیت داشته باشم.
دستهاش رو دور صورت جومری قاب کرد و گفت:تو منتظر آهنگهای بابا نیستی؟؟
خودش رو به جومری نزدیکتر کرد و گفت:بابا بازم با اینکه اینهمه فن و کشته مرده داره ولی گاهی وقتهای احساس تنهایی میکنه.اونها همیشه حمایتم میکنند تشویقم میکنند دوستم دارند.. ولی من که نمیتونم همه اونا رو همیشه و هر لحظه پیش خودم داشته باشم..
آهی کشید و گفت:تو دلت نمیخواد بابا قرار بذاره؟؟هومم؟؟
جومری سرش رو از دستهای جونگ مین آزاد کرد و سرش رو به جهت مخالف جونگ مین گرفت که جونگ مین خندید و گفت:یاا چه زود حسودیت شد!من که نمیتونم بخاطر تو تا آخر عمرم تنها باشم..میتونم؟؟
جومری پارسی کرد که جونگ مین دوباره خندید:نمیخواد نگران باشی... اصلا بابا فعلا هیچ گزینه ای در نظر نداره!
جومری به سمت جونگ مین برگشت و توی بغل جونگ مین پرید که جونگ مین دوباره بلند خندید.

****************************




طبقه بندی: My girl♥friend is a meteoric★Maedeh،
برچسب ها: My girl♥friend is a meteoric، دوست♥دخترم شهاب سنگه،

تاریخ : چهارشنبه 4 مهر 1397 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : ♦마에데♦ | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها