سلام بچه ها خوبین؟ با مدرسه کیف میکنید؟ من از همین الان روز شماری تابستونو میکنم بفرمایید ادامه...

سوجین:

جلوی یه مغازه وایساده بودم و بابا هم رفته بود دو تا آبمیوه بگیره. صدایی به گوشم رسید:

سوجین...دخترم!

برگشتم سمت صدا. سورا؟! دویید سمتم و محکم بغلم کرد. منم بغلش کردم. کمی بعد ازم جدا شد و گفت:

خیلی دلم برات تنگ شده بود. خوبی عزیزم؟

با لبخند سرمو تکون دادم . متعجب اطرافو نگاه کرد و گفت:

تنها اومدی؟ چرا بابات نیست؟

_ نه بابا رفته آبمیوه بگیره. همین مغازه کناریه.

نگاهی کرد و گفت: بریم؟

_ کجا؟

_مگه بابات بهت نگفت؟ قراره چند روزی پیش من باشی.

_ چرا اونوقت؟

_ چون بابات باید بره بیمارستان بهم گفت نمیخواد دیگه تنها بمونی تو خونه. تازه مگه بدت میاد با من باشی؟

_ باشه. بزار برم خدافظی کنم بعد...

_ نه بیا بریم خودش میدونه.

_ آخه...

_ نگران چی هستی؟

_ خب...اخه ناراحت میشه همینجوری بزاریم بریم!

دستمو کشید و گفت: هیچم ناراحت نمیشه من باهاش حرف زدم.

رفتیم سمت ماشینش و سوار شدم. اونم نشست و حرکت کردیم. کمی بعد صدای داد بابا رو شنیدم:

سوجین! سوجییییننن!

...............................................

هیون:

منتظر بودم آبمیوه ها رو بده که هیونگ بهم زنگ زد:

_الو.

+ هیون سوجین کجاست؟

_ پیشمه. چطور؟

+ سورا تو کره ست! پروازش امروز بوده! مراقبش باش!

_ چی...

دوییدم بیرون...نبود...سوجین...حس می کردم یه چیزی تو گلوم گیر کرده...نمیتونستم نفس بکشم...کمی اطرافو نگاه کردم که چشمم به سورا خورد که سوار ماشینی میشد. دوییدم سمت ماشینه ولی تا برسم حرکت کرد...داد زدم:

سوجین! سوجییین!

همونجا زانو زدم...بغض گلومو فشار میداد...مردم نگام میکردن...کمی بعد پسری اومد نزدیکم و گفت:

آقا مشکلی پیش اومده؟ میتونم کمکتون کنم؟

اشکام سرازیر شدن...داد زدم:
دخترمو دزدید!!!....سوجییین!

متعجب نگام میکرد. تو همین لحظه ماشینی کنارم نگه داشت و هیونگ جون پیاده شد. با نگرانی اومد جلوم نشست و گفت:

هیون...سوجین کو؟

قدرت حرف زدن نداشتم...دستمو بالا بردم و به جاده اشاره کردم...برگشت و به جاده نگاه کرد. بعد درحالی که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت:

نگو بردتش...نگو هیون...

احساس سستی میکردم...انگار هیچ انرژی تو بدنم نبود... بی حال روی زمین دراز کشیدم و دستمو رو سرم گذاشتم...هیونگ بغلم کرد و گفت:

درست میشه...نگران نباش...سوجین سالم برمیگرده...

_ هیونگ...اگه بلایی سرش بیاره...چیکار کنم؟....اگه مثل سوان...

_ این حرفو نزن...سوجین زنده میمونه!

_ اگه...اگه اتفاقی براش بیوفته...هیچوقت...خودمو نمیبخشم...

نگاهی به اطراف انداختم...اون پسره همچنان وایساده بود و مارو نگاه میکرد...گفت:

شاید من بتونم کمکتون کنم پیداش کنید...

چشمامو به هم فشردم...قلبم تیر میکشید...کمی بعد شروع کردم به سرفه کردن...هیونگ جون وحشت زده گفت: هیون خوبی؟

سرفه هام شدت گرفت... به سختی قادر به نفس کشیدن بودم...درحالی که نفس نفس میزدم و به یقه لباس هیونگ جون چنگ مینداختم گفتم:

هیونگ...اسپری...هیونگ...

احساس بدی داشتم...خفگی...سرفه هام با خون همراه شده بود... چشمامو باز کردم...اون پسره اومد سمتم و بلندم کرد...برد سمت ماشین و درو باز کرد...خودمو پرت کردم تو ماشین...و چشمامو بستم....

.............................

هیونگ جون:

هیونو بردیم بیمارستان. دکترش کلی دعوام کرد و گفت حالش خیلی بد شده. گفت خیلی زود عملش میکنن. منم رفتم پیش اون پسره. دیدم داره با کسی حرف میزنه. گفتم:

هی...کارم تموم شد.

صحبتشو قطع کرد و بعد از لبخندی در کمال آرامش گفت:

بریم اداره پلیس.

واقعا آرامشش اعصابمو خورد میکرد! دوست من تا سر حد سکته رفته جلو چشماش بعد لبخند میزنه! بگیرم خفه اش کنم! با حرص رفتم سمت ماشین و با ریموت درشو باز کردم. زود تر از من نشست تو ماشین. وایییی خدا غیر قابل تحمله! نشستم تو ماشین و حرصمو رو درش خالی کردم. محکم کوبیدش که پسره گفت: نشکست یه بار دیگه بکوبش بشکنه!

چشم غره ای براش رفتم که بازم با یه لبخند مسخره گفت:

هی بهتره از دست من عصبانی نشی چون من طبیعتم همینه. از بچگیم آرامشم تو هر حالتی فول اچ دی بوده!

چپ چپ نگاش کردم و گفتم:

بله کاملا مشخصه.آقای فول اچ دی اسمت چیه؟

_ کیم کیو جونگ.

+ خوب...گفتی میتونی به هیون کمک کنی. چیکاره ای؟

_ تو بویی از شعور و شخصیت نبردی؟ چه طرز حرف زدنه؟!

+ به تو مربوط...

_ هی من مثل اون آشغالای تو خیابون نیستم که باهاشون بزرگ شدیا! درست صحبت کن! نه به این تیپت نه به این شعورت! بابات مجبورت میکنه اینجوری لباس بپوشی آره؟کت و شلوار به شخصیتت نمیخوره!

+ یا دهنتو میبندی یا مثل همون آشغالا یدونه میخوابونم تو دهنت!

_ خودت دهنتو ببند! بچه پرو!

دستمو مشت کردم اومدم بزنم که با حرکت سریع دستش و چرخش دست خودم مواجه شدم...احساس کردم استخوانم داره خورد میشه کوبیدم رو دستش و گفتم:

ول کن وحشی احمق! ول کن دستم شکست! هوی کری؟ ول کن میگم!

بیخیال زل زد به روبه روش و کمی بیشتر به دستم فشار آورد که صدای استخوانمو شنیدم. یهو با تعجب نگام کرد و چند ثانیه بعد ولم کرد. بازومو گرفتم و داد زدم:

آیییییی دستمممممم!!!

با ترس گفت:

بخدا اونقد فشار ندادم چی شدی؟

_ ایییش! من پوکی استخوان دارمممم!

+ خوب زود تر بگو! فکر کنم دستت شکسته آره؟

_ فکر نکن یقین داشته باش! قسم میخورم با همین دست شکسته ام میکشمت!

+ تو...

از ماشین پیاده شد و به زور منو برد داخل بیمارستان. دستمو گچ گرفتن. خیلی درد داشت. انقد غر زدم که کیو جونگ به پرستار گفت مسکن بدن بهم. قبلش زده بودنا ولی ضعیف بود. از بیمارستان اومدیم بیرون نشست پشت فرمون و منم کنارش.گفت:

مادر زاد اینجوریی؟

_ آره.

+ متاسفم. عصبانی شدم.

_ تو که گفتی ریلکسی فول اچ دی پس چی شد؟

+ دوباره داری دعوا راه میندازی؟ ایندفعه پاتو میشکونما!

_ غلط میکنی! فک کرده شهر هرته اومده دست منو شیکونده حرفم میزنه!

 راه افتاد سمت اداره پلیس. خوابم میومد...میدونستم بخاطر مسکنه...چشمامو رو هم فشار دادم و خیلی زود خوابیدم...

.....................................




طبقه بندی: Of Stone-Cindia،

تاریخ : سه شنبه 3 مهر 1397 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : Cindia • | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها