سلام
با قسمت بیستم اومدمممم
خودمم باورم نمیشه قسمت بیستم

بلاخره روز دوم جولای فرا رسیده بود و جونگ مین سربازیش رو امروز به پایان میرسوند.همینطور مشغول جمع کردن وسایلهاش بود و اونها رو داخل کارتون میذاشت.هم خدمتی اش سام نوم دستش رو دور گردن جونگ مین انداخت و گفت:هییی پارک جونگ مین واقعا داری میریا!حالا دیگه این مدت باقی مونده رو از کی انرژی بگیرم؟؟
جونگ مین آخرین وسیله اش رو داخل کارتون گذاشت و لبخندی زد و گفت:سال بعد وقتی برگشتی دعوتت میکنم بیرون شام.
سام نوم با ذوق جونگ مینو بغل کرد و گفت:سونبهههههه خیلی دوستت دارم.
جونگ مین:یاااا اینقدر نچسب !
سام نوم جونگ مین رو رها کرد و گفت:یادت باشه قول دادیا.
جونگ مین موهاش رو صاف کرد و گفت:سام نوما... فقط بشین و تماشا کن که پارک جونگ مین سکشی کاریزما چه میکنه!
هردو باهم خندیدند.
بعد از خداحافظی با کل پادگان (از اونجایی که جونگ مین شخصیت گرمی داره و کلا با همه رفیق میشه پس کل پادگان میشناسنش) از ساختمان بیرون اومد سوار ماشینی شد که جلوی ساختمون منتظرش بود و حرکت کردند.
همین موقع صدای آلارم پیام گوشیش بلند شد و گوشیش رو از توی جیبش بیرون آورد و پیام داخل کاکائو تاک رو باز کرد و با دیدن پیام هیونگ جون صدای خنده اش بلند شد.هیونگ براش نوشته بود:
مرده شورتو ببرن اسب بیشعور چرا تو باید امروز سربازیت تموم شه اونوقت من هنوز کلی مونده تا تموم بشه!مبارکت باشه آشغال عوضی!
جونگ مین هم لبخند شیطنت آمیزی زد و تایپ کرد:یه کاری میکنم اضافه خدمت بخوریا لاک پشت بیشعور بی ادب!
هیونگ هم سریع استیکر گریه فرستاد.
*******
داخل خونه که شد بلافاصله جومری پرید جلو و پارس کرد.جونگ مین هم روی زانوهاش نشست و جومری رو از روی زمین برداشت:ایییی دختر قشنگم... بابایی برگشت.
خانم پارک در حالیکه دستکش دستش بود و دستکشهاش کفی بودند به سرعت داخل لابی شد با دیدن جونگ مین با ذوق گفت:وای پسرم.. خیلی خوش اومدی عزیزدل مامان.
جونگ مین لبخند ذوق مرگی زد و جومری رو زمین گذاشت و جلو رفت و مادرش رو محکم در آغوش کشید و گفت:اوما.. دلم حسابی برات تنگ شده بود.
خانم پارک که نمیتونست با اون دستکشهای کفی جونگ مین رو نوازش کنه لبخندی زد و گفت:دستکش دستمه نمیتونم نوازشت کنم پسر!
جونگ مین که یه کم احساساتی شده بود اشک توی چشمهاش حلقه زده بود،خانم پارک جونگ مین رو آروم عقب داد و گفت:آیگوووو تو دیگه نباید گریه کنی... 
دستکشهای رو از دستش در آورد و اشکهای جونگ مین رو پاک کرد و پیشونیش رو بوسید.جونگ مین لبخندی زد و گفت:فقط چون خیلی خوشحالم اینطوری شدم.
خانم پارک همینطور که لبخند میزد گفت:امیدوارم اگه همیشه اشکی توی زندگیت میریزه بخاطر همین خوشحال بودنت باشه.
جونگ مین دوباره مادرش رو در آغوش کشید و گفت:بذار یه کم اینجوری بغلت کنم مامان.
خانم پارک خندید و گفت:باشه .. منم نوازشت میکنم.
همین موقع ناری و آقای پارک داخل لابی شدند با  صحنه ای که جونگ مین و خانم پارک هم رو بغل کرده بودند رو به رو شدند. ناری آروم خندید.آقای پارک یه دستش رو به کمرش زد و گفت:آیگووو... پسرمون از کی اینقدر لوس مامانش شده؟؟مثلا سربازی بودیا!
جونگ مین از آغوش مادرش بیرون اومد و همونجا جلوی مامان و باباش تعظیم کاملی کرد.آقای پارک جلو رفت و جونگ مین رو از روی زمین بلند کرد و بغلش کرد.
********
همینطور که موهاش رو با حوله خشک میکرد وارد پذیرایی شد با دیدن آزورا که مشغول آشپزی بود لبخند پررنگی زد و داخل آشپزخونه رفت و از پشت آزورا رو بغل کرد.آزورا لبخندی زد و گفت:
دارم آشپزی میکنم،مزاحم کارم میشیا!
یونگ سنگ سرش رو دقیقا کنار سر آزورا قرار داد و اخم بامزه ای کرد و گفت:یعنی آشپزی از دوست♥پسرت مهمتره؟؟
همین موقع آزورا رو بغل کرد و بر روی پیشخون آشپزخونه نشوندش و دستهاش رو دو طرف آزورا بر روی پیشخون گذاشت و صورتش رو نزدیک برد و گفت:یه کم هم به من برس.
آزورا خنده دوست داشتنی ای کرد و بوسه کوتاهی به لبهای یونگ سنگ زد.یونگ سنگ برای چند لحظه به آزورا خیره شد و گفت:لعنتی!همیشه همینقدر منو شوکه میکنی.
یه دستش رو دور کمر آزورا حلقه کرد و به سمت خودش سفت نگهش داشت و لبهاش رو بر روی لبهای آزورا گذاشت و مشغول بوسیدن هم شدند،آزورا هم کم کم دستهاش رو دور گردن یونگ سنگ حلقه کرد.
همین موقع صدای رمز زدن در خونه بلند شد ولی آزورا و یونگ سنگ اینقدر توی حال خودشون بودند که متوجه صدا نشدند.تقریبا صدای بوسه هاشون توی فضای پذیرایی و آشپزخونه شنیده میشد.خانم هئو با یه عالمه ظرف کیمچی داخل خونه شد و همینطور که لبخند میزد به سمت آشپزخونه رفت که با دیدن یونگ سنگ و آزورا که حسابی مشغول بوسیدن هم بودند چشمهاش تا آخرین حد باز شد و ناخودآگاه پشتش رو بهشون کرد،حسابی شوکه شده بود نمیدونست باید چیکار کنه، یکدفعه زد زیر خنده که یونگ سنگ به سرعت از آزورا جدا شد و به سمت صدا برگشت با دیدن مادرش که پشت بهشون ایستاده بود از شدت خجالت کل صورتش قرمز شد به سرعت عرق کرد.آزورا هم به سمت نگاه یونگ سنگ برگشت که با دیدن خانم هئو به سرعت از روی پیشخون پایین اومد و از یونگ سنگ با فاصله ایستاد و خودش رو مشغول آشپزی نشون داد.
یونگ سنگ با لکنت گفت:او...اوما!
خانم هئو سعی کرد تا به روی خودش نیاره انگار که اصلا چیزی ندیده،به سمتشون برگشت و گفت:اوه..سلام پسر خوشگلم.
نگاهش رو به آزورا گرفت و در حالیکه لبخند میزد گفت:سلام عزیزم!
آزورا سریع تعظیم نود درجه ای کرد و با صدای رسا مثل این سربازها محکم گفت:اومونی سلام خوش اومدید!
یونگ سنگ حوله اش رو از روی شونه اش برداشت و خودش رو مشغول خشک کردن موهاش نشون داد و به زور لبخندی زد:خیلی خوش اومدی مامان..آه... کیمچی..کیم..چی آوردی..دستتون درد نکنه.
خانم هئو که از عکس العمل هر دوشون حسابی خنده اش گرفته بود گفت:آره کلیم درست کردم تا یخچالتون پر باشه.
یونگ سنگ و آزورا همزمان باهم :ممنونیم!!!
خانم هئو خندید و به سمت پیشخون آشپزخونه رفت و کیمچی ها رو بر روی پیشخون گذاشت.رو به آزورا کرد و گفت:آزورا جان؟میشه باهات حرف بزنم؟
آزورا لبخندی زد:اوه حتما.
از آشپزخونه بیرون اومد و داخل پذیرایی شد و بر روی مبل نشست.
خانم هئو هم کنارش بر روی مبل نشست و همینطور که از ته دلش لبخند میزد به چهره دوست داشتنی آزورا خیره شده بود،دستهای آزورا رو گرفت که آزورا به چشمهای خانم هئو خیره شد.
خانم هئو بلاخره لبهاش رو از هم باز کرد و گفت:اولش خیلی تردید داشتم از اینکه بخوام بذارم تو در کنار پسرم باشی.آخه یونگ سنگ تنها فرزندمونه.. همیشه آرزو داشتم موفقیت و خوشبختی و شادیش رو ببینم،هر قدمی که برمیداشت و میدیدم که چطور شادتر میشه حسابی در قلبم احساس خوشحالی و خوشبختی میکردم..مگه یه مادر چی میخواد؟؟چیزی جز برآورده شدن رویاها و شادی های فرزندش؟؟روزی که یونگ سنگ بدنیا اومد خیلی خوشحال بودم اینقدر که از خوشحالی گریه کردم. توی بچگیش حسابی شیطون بود ولی هر چقدر بزرگتر شد انگار شیطنتش هم باهاش کمتر و کمتر شد، اما این مدت چیز عجیبی دیدم.. در کنار تو..در کنارت آزورا،اون خیلی میخنده.. شاده.. اینو از چشمهاش میفهمم ..وقتی کنارته مثل بچگیاش شیطون میشه.متاسفم بخاطر رفتار این مدتم و ازت معذرت میخوام،ممنونم که در کنارشی.. ازت ممنونم که به پسرم شادی میدی، حتی اگه فقط شهاب سنگ باشی!لطفا از این به بعد ازش مراقبت کن،هواش رو داشته باش.
آزورا به چشمهای خانم هئو خیره شده بود چشمهایی که اشک توشون حلقه زده بودند.دستهاش رو توی دستهای خانم هئو فشرد و آروم و لطیف گفت:قول میدم که همیشه همینجور خوشبخت و شاد باشه.. قول میدم همیشه لبخندش رو ببینید.منم ازتون ممنونم که یونگ سنگ رو بدنیا آوردید ممنونم اومونی.قول میدم مثل جونم...حتی بیشتر از خودم ازش مراقبت کنم.ممنون که بهم اعتماد کردید.با اینکه مادر نیستم ولی میتونم بفهمم چه حسی دارید درکتون میکنم که نگران بوده باشید.
خانم هئو،آزورا رو توی آغوشش کشید و همین موقع اشکهاش جاری شدند و گفت:نمیدونم تصمیم یونگ سنگ چیه.. اما دلم میخواد با تو ازدواج کنه.
آزورا که بغض کرده بود لبخندی زد و گفت:عجله نکنید.
خانم هئو ،آزورا رو رها کرد و کیفش رو باز کرد و از داخل یه جعبه کوچکی در آورد و بازش کرد و یه گردنبند که پلاکش یه قلب خیلی ریز و ظریفی بود رو بیرون آورد و بلافاصله گردن آزورا انداخت و گفت:
دلم میخواد اینو بهت بدم،این یادگاری از طرف مادربزرگ یونگ سنگ به منه،مادرِ پدر یونگ سنگ،دلم میخواست اینو بدم به دختری که یونگ سنگ در آینده انتخابش میکنه،من پسرم رو میشناسم.
آزورا گردنبندش رو توی دست گرفت و لبخند پررنگی زد و گفت:ازتون ممنونم..خیلی.
********
شب شده بود،میدونست که الآن حتی یونگ سنگ هم خوابه.چرا نمیتونست خوشحال باشه؟؟چرا حداقل این مدتی که داشت رو نمیتونست شاد باشه؟؟خودش هم میدونست بخاطر اینه که میدونه آخرش پایان خوشی نداره!
زانوهاش رو توی بغلش جمع کرد و همینطور که روی تختش نشسته بود به ماه از پنجره خیره شده بود و زمزمه وار با خودش گفت:آزورا خیلی تنهاست،آزورا احساس غم میکنه...حتی مامان هم الآن پشتش رو به من کرده!
دستش رو بر روی قلبش گذاشت:خیلی درد میکنه...
اولین قطره اشک از گوشه چشمش جاری شد و همزمان بارون بیرون شروع به بارش کرد.اون شب بارون تا خود صبح ادامه داشت تا اینکه آزورا نزدیک صبح بلاخره به خواب رفت.
******
داخل اتاق آزورا شد و به سمت تخت رفت و بر روی لبه تخت نشست و به چهره آزورا خیره شد و لبخند عمیقی زد.آزورا هنوز خواب بود،از مدل چهره اش معلوم بود همچین روحیه خوبی نداشته.
آروم دستش رو بر روی گونه آزورا گذاشت و همینطور که لبخند میزد خیلی آروم گفت:گونه های آزورا...لبهای آزورا..چشمهای آزورا..ابروهای آزورا.. دلم میخواد همیشه همینقدر نزدیک بهت خیره بشم و ساعتها تماشات کنم.
چتری های موی آزورا رو از توی چشمهاش کنار زد و خم شد و بوسه عمیقی بر روی پیشونی آزورا زد.دوباره آروم ادامه داد:
خودمم نمیدونم چرا..ولی تو رو دوست دارم آزورا.. دلیلش رو نمیدونم، مگه دوست داشتن دلیل هم میخواد؟؟تو خودت اینو بهم یاد دادی.. تو با رفتارهات با سادگیات بهم یاد دادی که دوست داشتن دلیلی نمیخواد.تو فقط تموم این مدت در کنارم همراه من، قدم به قدم اومدی.. هر چیزی که بهم گفتی ، من رو به فکر میبرد و باعث میشد راجع بهشون عمیقتر فکر کنم، چیزهایی که برای هیچ آدمی تعجب نداره.. ولی تو باعث شدی با شگفتی به همه چیز نگاه کنم و از خودم سوالهایی بکنم،همه اینها رو تو بهم یاد دادی.. آخرش من عاشق این همه سادگی و پاکی تو شدم!من.. هئو یونگ سنگ حالا دیگه اون زندگی خسته کننده ،که گاهی اوقات دلش میخواد حتی از دست فنهاش هم فرار کنه رو ندارم، بذار بقیه هر چی که دلشون میخواد بگن،بذار قضاوتم کنند.. اصلا برام هیچکدوم مهم نیست... چون من... چون هئو یونگ سنگ .. آزورا رو پیدا کرده..
دست آزورا رو آروم گرفت:این دست ... من هیچوقت این دست رو رها نمیکنم.
همین  موقع آزورا غلتی به جهت مخالف یونگ سنگ زد و خر و پفی کرد که یونگ سنگ آروم خندید و گفت:آیشش این همه حرفهای عاشقانه بزن آخرشم پشتش رو میکنه بهت و خر و پف میکنه!
نفس عمیقی کشید و لبخندی زد و زیرلب با خودش گفت:بازم دوست داشتنیه.
از جاش بلند شد و از اتاق بیرون رفت تا صبحونه رو آماده کنه.به محض بیرون رفتن یونگ سنگ،آزورا چشمهاش رو باز کرد و لبخند عمیقی زد:
لعنتی... اینجوری حرف میزنی اونوقت دیگه واقعا هیچوقت نمیتونم ازت دل بکنم.
آهی کشید:هی آزورا.. باید به خودت بیای فهمیدی؟؟نمیتونی همش بشینی و غصه بخوری.. حداقل از این روزها که کنارشی استفاده کن.
از روی تخت بلند شد و دستهاش رو تا جایی که میتونست کشید و به سمت پنجره رفت و بازشون کرد.نگاهش رو به خورشید گرفت و براش دست تکون داد:سلام مامان!
چند لحظه مکث کرد و ادامه داد:مامان... کاش هیچوقت منو بدنیا نیاورده بودی.. ولی وقتی بهش فکر میکنم به اینکه اگه نبودم زندگیش اونطوری می موند پشیمون میشم.
همین موقع ساعت شهاب سنگیش صدایی کرد، لبخندی زد و گفت:چی؟؟!واقعا دلت برام تنگ شده؟؟
خندید و ادامه داد:ولی من میخوام از تموم فرصتم استفاده کنم.
*******
همینطور مشغول خوردن رامیون بود و تلویزیون تماشا میکرد که زنگ خونه به صدا در اومد و سریع کاسه رامیونش رو بر روی میز عسلی گذاشت و بلند شد.به سمت در رفت و بازش کرد با دیدن آزورا لبخند زد و گفت:اوههه بلاخره رسیدی.
آزورا هم لبخندی زد و گفت:آره..
جونگ مین از جلوی در کنار رفت و آزورا داخل شد.جونگ مین در رو بست و همراه آزورا داخل پذیرایی شد و همینطور که به سمت آشپزخونه میرفت گفت:
خب.. من داشتم رامیون میخوردم الآن یکیم برای تو حاضر میکنم.
آزورا همینطور که بر روی مبل مینشست گفت:ممنونم.
نگاهی به اطراف خونه انداخت و گفت:واوووو خونه خوشگلی داری جونگ مین!
جونگ مین همینطور که مشغول درست کردن رامیون بود گفت:اوم..خودمم دوستش دارم..ولی گاهی اوقات دلم میخواد با مامان و بابام زندگی کنم.
آزورا:خب.. چرا باهاشون زندگی نمیکنی؟؟
جونگ مین لبخند آرومی زد:به همون دلیلی که هیچکدوم از آیدولها اینکار رو نمیکنند.. اگه ما با پدر و مادرمون زندگی کنیم اونموقع زندگی اونها هم توی چشم همه میاد.
آزورا نفسش رو بیرون داد:چقدر آزاردهنده! حتما از آیدول بودن خیلی پشیمونی.
جونگ مین همینطور که با چاپ استیکها مشغول هم زدن نودلها بود گفت:گاهی اوقات آره.. گاهی اوقات هم نه..به هرحال این چیزیه که خودم انتخاب کردم و از قبل در موردش میدونستم.
آزورا کمی مکث کرد و گفت:انتخابی که از قبل میدونی چی در انتظارته..انتخاب با هوشیاری... ولی بازم انتخابش کردی.این یعنی اینکه تو واقعا این رو میخواستی و دوستش داشتی.
جونگ مین رامیون رو که حالا آماده شده بود داخل کاسه ریخت و گفت:درسته انتخاب با هوشیاری!
کاسه رو داخل سینی گذاشت و چاپ استیکها رو کنارش گذاشت و داخل پذیرایی شد و سینی رو جلوی آزورا گذاشت و خودش هم رو به روی آزورا بر روی مبل نشست و گفت:
وقتی که میخواستم وارد دنیای خوانندگی بشم از قبلتر رویای بازیگری رو داشتم.. ولی خوانندگی.. انگار یه راه دیگه و جدیدی بود که بیشتر از اینا میخواستمش.. توی خوانندگی میتونی احساساتت رو بیان کنی.. احساساتت رو روی کاغذ بیاری و اونا رو مثل یه آهنگ زیبا بخونی .. با اون لحنی که دلت میخواد.شاید بعضی اوقات بخاطر سختیاش پشیمون شدم و میشم..ولی هیچوقت فکر نمیکنم بخوام کنارش بذارم.
آزورا لبخند دلنشینی زد و گفت:امیدوارم که توی راهت موفق باشی.
جونگ مین به چشمهای آزورا خیره شد و گفت:تو.. چرا اینقدر آروم شدی؟؟مثل قبل پرانرژی نمیبینمت.
آزورا صاف نشست و گفت:چی؟؟من که مثل همیشه ام.. چیششش... واقعا چه حرفایی میزنیا!
جونگ مین:چشمهات میگند که داری یه چیزی رو مخفی میکنی.. چیزی که خودش باعث غمت میشه.. نمیخوایش ولی انگار نمیتونی عوضش کنی.
آزورا به جونگ مین خیره شد.جونگ مین ادامه داد:
نمیدونم اون چیه که داری مخفیش میکنی ولی آزورا.. نباید بذاری اون غم داخلت بمونه.. نذار اون چیزی که داری مخفیش میکنی و ازش میترسی به سراغت بیاد.. تو یه شهاب سنگی درست.. اما درست مثل یه انسانی،غذا میخوری میخوابی،خوشحالی ،غمگینی،احساسات داری تو همه ی اینها رو داری.از صمیم قلبم میخوام که فقط به آرزوهای بقیه توجه نکنی... اگه تو غمگین بشی و اون چیزی که ازش میترسی سراغت بیاد اونموقع یونگ سنگ هم غمگین و افسرده میشه.. چون تو بخشی از قلبش شدی آزورا!
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:یونگ سنگ رو چندین ساله که میشناسم ،همیشه پسر آروم و گوشه گیری بوده..ساکت و سرد.. اون با غریبه ها اینطوریه با کسایی که نمیشناسه اونقدر گرم رفتار نمیکنه.. ولی وقتی بهش نزدیک بشی و سعی کنی بشناسیش باهات صمیمی و گرم میشه درست مثل ما.. اولین بار وقتی دیدمش همچین آدم گرمی نبود.. ولی هر چقدر گذشت بهتر و بهتر شد.تا اینکه تو اومدی و یونگ سنگ حال و هواش تغییر کرد.از اینکه پیشش اومدی ازت ممنونم،این رو بعنوان برادرش میگم،چون یونگ سنگ هیچ خواهر و برادری نداره.
آزورا:میدونم... یونگ سنگ آدم حساسیه..
مکثی کرد و ادامه داد:جونگ مینا... اگه من .. اگه من یه روز یه اتفاقی برام افتاد.. میشه ازت خواهش کنم یونگ سنگ رو تنها نذاری؟؟به هیچ عنوان تنهاش نذارید...
جونگ مین:این چه حرفیه میزنی؟؟... آزورا... مطمئنی چیزی نیست؟؟مطمئنی اتفاقی قرار نیست بیفته؟؟
آزورا لبهاش رو بهم فشرد تا بغضش رو خفه کنه لبخند ساختگی ای زد:این یه رازه.. یه راز که باید آزورا تا آخر مخفیش کنه!
جونگ مین دست آزورا رو گرفت و گفت:نه.. تو نباید مخفیش کنی .. باید بگی چیه.. اینطوری میتونیم باهم حلش کنیم.
آزورا لبخندی زد:این چیزی نیست که یه انسان بتونه کمکم کنه.. فقط مال شهاب سنگهاست.
جونگ مین:راز... رازی که فقط مال شهاب سنگهاست؟؟اونوقت پس یونگ سنگ چی؟؟اونم نمیدونه؟درسته؟؟
آزورا:تو که هنوز نمیدونی اصلا این چه رازیه پس نمیتونی چیزیم راجع بهش به یونگ سنگ بگی.من... من...من حالم خوبه.. همه چی خوبه..فقط ازم سوال نکن جونگ مین!
جونگ مین دست آزورا رو رها کرد و گفت:نگرانم کردی.. ترسوندیم.. چطور ازم میخوای حرفات رو باور کنم .. باور کنم که حالت خوبه و همه چیز عالیه!
آزورا لبخندش رو عمیق کرد:آزورا داره تموم تلاشش رو میکنه تا براش راهی پیدا کنه .. پس بهش فکر نکن.
جونگ مین:بهت اعتماد میکنم.
آزورا دستهاش رو بهم زد:خب.. من اصلا اومدم اینجا برای چی؟یادت رفت؟؟اومدم که رویات رو بگیرم!
جونگ مین نفس عمیقی کشید:درسته..خب؟؟چجوری باید تحویلش بدم.
آزورا لبخندی زد:فقط چشمهات رو ببند.
جونگ مین به مبل تکیه داد و چشمهاش رو بست.
آزورا:تصورش کن..رویات رو.. اونی رو که بیشتر از همه میخوایش..
********
کلاه کپ و ماسک مشکی رنگی زده بود و داخل فروشگاه با سبد چرخ دار بزرگی که حرکتش میداد حرکت میکرد.مواد غذایی که لازم می دید رو داخل سبد مینداخت.امروز قرار بود با پسرها یه مهمونی کوچیک دورهمی داشته باشند،چون هیون جونگ هم دیگه تور ژاپنش تموم شده بود و هیونگ جون هم میتونست بلاخره مرخصی بگیره.
به سمت رب گوجه فرنگی رفت و تا اومد از توی قفسه برش داره همزمان یه دست ظریف دخترونه ای بر روی قوطی رب قرار گرفت!سریعا به سمت اون شخص برگشت،یه دختری که سنش حدودا بیست و خرده ای میزد و موهای کوتاه مشکی و صورت گرد بامزه ای داشت و موهاش چتری بودند،چشمهای تقریبا درشتی داشت اما رنگ چشمهاش عجیب بودند.. انگار رنگ قهوه ای عجیبی داشتند.
شاید.. شاید این همون آرزویی بود که آزورا در حق کیوجونگ کرده بود.



***************************
بله بله اینم از قسمت بیستم :))



طبقه بندی: My girl♥friend is a meteoric★Maedeh،
برچسب ها: My girl♥friend is a meteoric، دوست♥دخترم شهاب سنگه،

تاریخ : چهارشنبه 18 مهر 1397 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : ♦마에데♦ | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها