سلام بچه ها. شرمنده بابت این تاخیر الان هوا سرده منم آدمم خب مریض شدم سه روزه که مدرسه نرفتم خوابیدم تو خونه! بازم ببخشید بفرمایید ادامه...

حتی نتونستم قدمی به عقب بردارم...با ترس نگاهشون میکردم...هر چه نزدیک تر میشدن سرعتشون رو کم میکردن... دوتاشون وسط راه وایسادن...حالا تعجب هم با ترسم همراهی میکرد...دوتای دیگشون هم وایسادن...و در آخر رییسشون که به نظر خیلی خشمگین بود جلوم وایساد...زل زده بود بهم...و منم با ترس نگاهش میکردم... شروع کرد به زوزه کشیدن... دستمو روی گوشم گذاشتم تا کمی تن اون صدای گوش خراش پایین بیاد ولی صدا بیشتر شد...به حدی بلند شده بود که حس میکردم سرم داره میترکه...چشمامو به هم فشردم و تلاش کردم ازش فاصله بگیرم...به زور چند قدم خودمو عقب کشیدم... حالا صدای زوزه گرگ تبدیل به جیغ های متعدد و کر کننده ای شده بود که نمیدونم صاحبش کی بود...سریع چشمامو باز کردم و تلاش کردم دنبال صاحب صدا بگردم...هیچ کس اون اطراف نبود...فقط صدای جیغ میشنیدم...چقدر این صدا به نظرم آشنا بود...تند و تند اطرافو جستجو میکردم تا سوجینو پیدا کنم...صدای جیغ قطع شده بود و تنها صدای بم و گرفته ای که اسم منو تکرار میکرد با تنه درختا برخورد میکرد و در انتها به من میرسید... گیج و مبهم به آسمون نگاه کردم...کبود و تاریک... تنها راهنمایی که داشتم ماه بود...انگار ساعت ها اونجا بودم و دنبال چیزی میگشتم که اصلا وجود نداره...نگران بودم... حتی نمیدونستم کجا دارم میرم؟!...قدم هامو تند تر کردم...ولی به یک باره بی اختیار متوقف شدم... چند بار نفس عمیق کشیدم و اروم بهش نزدیک شدم...کمی سرمو خم کردم تا بتونم چهره اشو ببینم اما انگار همه جا سیاه شد...تاریک بود و هیچ جا رو نمیدیدم... چند بار پلک زدم ولی چیزی عایدم نشد... دستمو روی چشمام گذاشتم و سرمو محکم تکون دادم...چشمامو باز کردم ولی همچنان چیزی نمی دیدم. دستمو بالا آوردم و آروم تو هوا تکون دادم تا حداقل یه دیواری چیزی پیدا کنم. دستم به چیزی خورد. گرفتم و تلاش کردم بفهمم چیه. بوی بدی میومد... متوجه شدم از جایی آویزون شده. یهو همه چیز روشن شد...دوباره تو همون جنگل بودم...و اون...جلوم به دار آویخته شده بود...چهره اش به نظرم خیلی اشنا بود. کمی عقب اومدم که صدایی شنیدم:

تو اونو میشناسی؟

با ترس و دلهره برگشتم سمت صدا. سوجین بود...خواستم برم سمتش که با لحنی عصبی گفت:

نزدیک من نیا! اگه تو بهم میگفتی...هیچ اتفاقی نمی افتاد!

متعجب بهش نگاه کردم...از چی حرف میزد؟ خواستم ازش بپرسم که صدایی تو گوشم پیچید:هیون...بیدار شو...هیون...

کم کم دوباره تاریکی همه جا رو تسخیر کرد...آروم سرمو تکون دادم و چشمامو باز کردم. کمی اطرافو نگاه کردم. رو مبل افتاده بودم و هیونگ جونم کنارم نشسته بود. وقتی دید بیدار شدم نفس صدا داری کشید و گفت:

داشتی خواب میدیدی. الانم نزدیک ظهره پاشو یه چیزی بخور.

هیون: تو اینجا چیکار میکنی؟ چطوری اومدی داخل؟

هیونگ جون: با اجازه ات درو باز گذاشته بودی! چیکار کنم دیوونه ای دیگه! دیوونه ها همین شکلی میشن!

هیون: هی!

هیونگ جون: چیه؟! پاشو یه چیزی بخور ببرمت بیمارستان.

هیون: نمیخوام! من میخوام برم دنبال سوجین!

هیونگ جون: دوباره شروع کردی؟ تو چطوری میخوای سوجینو پیدا کنی؟ راه بیوفتی تو خیابون داد بزنی سوجین کجایی؟

هیون: اگه لازم باشه اینکارم میکنم!

از جاش بلند شد و درحالی که میرفت سمت آشپزخونه گفت:

یه روز مجبورم میکنی از دستت فرار کنم!

پوزخندی زدم اونم گفت: هیون میدونی چیه؟ شبیه این پیر مرد غر غرو ها شدی! ولی عیبی نداره نمیبرمت خونه سالمندان خودم نگهت میدارم!

از حرص دندونامو کوبیدم به هم. اونم دید و شروع کرد خندیدن. خیلی رو اعصابم بود! زیر لب گفتم:

پیرمرد هفت جد و آبادته ایکبیری! نکبت فکر کرده کیه بلند شم بزنمش!

انگار شنید اول با تعجب نگام کرد. بعد گفت:

هوی شعورتو حفظ کن! به بابای خدابیامرز من چیکار داری؟ در ضمن نکبت خودتی و اون... حالا ولش کن! ایکبیری ام با خودت بودی!

لب پایینمو گاز گرفتم و از جام بلند شدم. خواستم چیزی بگم که دستاشو آورد جلو و گفت: آینه! هر چی بگی به خودت برمیگرده!

دستامو مشت کردم و گفتم:

فقط دلم میخواد خفه ات کنم!

خندید دستشو گذاشت رو گردنش و گفت: من که کشته مرده  تو ام! ولی دلت میاد منو خفه کنی؟

هیون: چرا دلم نمیاد؟

هیونگ جون: من به این خوبی! من به این ماهی! اصلا جیگرم من!

خندم گرفته بود. برای جمع کردن خنده ام پوزخندی زدم و گفتم:

آره تو که راست میگی! ببینم غیر از خودت کی این حرفا رو تایید میکنه؟

هیونگ جون: همین همسایه اتون! پیرزنه! اون روز اومدم اینجا انقدر ازم تعریف کرد که!

هیون: احمق داشته مسخره ات میکرده!

بدبخت خیلی خیت شد. دلم خنک شد حالشو گرفتم! سرشو انداخت پایین و زیر چشمی خیلی غمگین نگام کرد. یجوری شدم...انگار عذاب وجدان گرفتم! رفتم سمتش و گفتم: حالا ناراحت نشو! تو از سوجینم بدتری! لوس نازک نارنجی!

با شنیدن کلمه لوس حس کردم حالش بدتر شد. به ساعت مچیش نگاه کرد. آستین های لباسش رو داد بالا و گفت:

قهوه حاضره. برو بریز بخور. من کار دارم.

فهمیدم داره فرار میکنه. دستمو گذاشتم رو شونش و گفتم:

هیونگ جون؟ فکر نمیکردم انقدر ناراحت بشی!

زل زد تو چشمام. کم کم اشک تو چشماش جمع شد. متعجب نگاهش میکردم... تو همون نگاه مغلوبم کرد! خواستم معذرت خواهی کنم که اشکاش پایین ریخت. خندید و گفت:

چیزی نیست!...از دست تو ناراحت نشدم!...فقط...امروز سالگرد مادرمه.

هیون: مگه چندمه؟

هیونگ جون: هجدهم آوریل دو هزارو... فکر کنم دیگه سالو بدونی!

آروم خندیدم و گفتم: متاسفم...

هیونگ جون: نه...تقصیر تو نیست که! منم زیاد ناراحت نیستم! به نبودنشون عادت کردم!

هیون: چندمین سالگرده؟

هیونگ جون: هشتمی.

نفس عمیقی کشید و گفت: یاد اون موقع افتادم که سر قبرشون بیتابی میکردم و تو تمام مدت مراقبم بودی. بخاطر همین گریم گرفت. نگران من نباش! کسی باید نگرانش باشی من نیستم!

کمی مکث کرد و ادامه داد: اگه میخوای بریم پیش پلیس زود برو صبحونه بخور. چون میخوام یه سر به مادرم بزنم.

سرمو تکون دادم و رفتم تو آشپزخونه. میل نداشتم چیزی بخورم. قهوه امو نصفه ول کردم و رفتم تو هال. هیونگ جون روی مبل دو نفره نشسته بود و با اخم روبه روشو نگاه میکرد. گلومو صاف کردم اونم به خودش اومد و گفت: من پایین منتظرتم.

تایید کردم و اونم رفت پایین. رفتم داخل اتاقم. اتاقی که شش ماهه توش نرفتم. وقت نداشتم بشینم و خاطراتو مرور کنم. سریع لباسامو عوض کردم و از خونه اومدم بیرون. هیونگ جون با ماشین جلوی در بود. لباساش عوض نشده بود فقط یه کت مشکی تنش کرده بود و عینک دودی هم زده بود. میدونستم خیلی ناراحته. کاری از دستم برنمی اومد. آروم رفتم سوار شدم و راه افتادیم. عقبو نگاه کردم. چند دست لباس بود با یه شاخه گل رز سفید. برگشتم سمت هیونگ جون و گفتم:

ببینم تو مگه خونه نداری؟ چرا لباسات اینجاست؟

پوزخندی زد. اصرار نکردم توضیح بده. خیلی طول نکشید که برسیم. مشخص بود که عصبیه. اولش نمیخواستم باهاش برم ولی درست نبود با اون حال تنهاش بذارم. ترجیحا از دور مراقبش بودم. با مادرش حرف میزد و منم نگاهش میکردم. وقتی کارش تموم شد هر گلبرگ اون گل رز رو کند و یه گوشه قبر انداخت. نگاهی به اطراف انداختم. پسری رو دیدم که به نظرم خیلی آشنا میومد. داشتم نگاهش میکردم که هیونگ جون گفت:

درست حدس زدی. اون همون پلیسه اس. ولی به نظرت برای چی اینجاست؟

هیون: این سوال داره؟ معلومه چرا اینجاست!

هیونگ جون: کنجکاوم بدونم سر قبر کی اومده. بیا صبر کنیم بره بعد برم اسمشو ببینم باشه؟!

متعجب و با خشم نگاهش کردم. بلافاصله گفت:

خیلی کنجکاوم بزار ببینم کیه دیگه!

سرمو به نشونه تاسف تکون دادم که تک خنده ای کرد. همون لحظه پسره از جاش بلند شد و به آسمون نگاه کرد. چند ثانیه بعدم آروم آروم از اونجا دور شد. هیونگ جونم از فرصت سواستفاده کرد و رفت سر همون قبر. چند ثانیه همینطوری نگاه میکرد. بعد برگشت و بهم اشاره کرد برم پیشش. اصلا مایل نبودم برم ولی چاره ای نداشتم. الان لج کنم اونم یه چیزی میگه دعوامون میشه. رفتم سمتش که لبخندی زد و گفت:

هیون فکر کنم دوست دخترش بوده.

زدم تو کله اش و گفتم:

خب به ما چه مربوطه؟ زودباش بریم دنبال سوجین!

دستشو گذاشت رو سرش و گفت: نمیدونم قضیه چیه. یونگ سنگ خواهر نداره. پس حتما دوست دخترش بوده مگه نه؟

هیون: ببخشید تو از کجا میدونی خواهر نداره؟

هیونگ جون: خیلی اتفاقی فهمیدم. حالا ام فکرتو درگیر نکن. راه بیوفت بریم.

چشم غره ای براش رفتم و برگشتیم تو ماشین. راه افتاد سمت اداره پلیس. مسیر تو سکوت طی شد. وقتی رسیدیم اجازه نداد برم داخل و گفت میره ببینه پلیسه هست یا نه. چند دیقه گذشت منم دیگه نتونستم بشینم تو ماشین و رفتم داخل. هیونگ جون ته سالن وایساده بود. رفتم نزدیکش با دیدن من روشو برگردوند و گفت: مگه نگفتم بمون تو ماشین؟

هیون: نتونستم تحمل کنم. چی شد؟

هیونگ جون: بیا برگردیم بیمارستان! من نگرانتم!

 هیون: تو هنوز بعد این همه جر و بحث نفهمیدی که من برنمیگردم بیمارستان؟ تا زمانی که سوجینو...

هیونگ جون: هیون! بس کن! هیچ پرونده ای وجود نداره! پلیس دنبال سوجین نمیگرده تو چطوری میخوای پیداش کنی؟!

هیون: یعنی چی پرونده وجود نداره؟

هیونگ جون: بخاطر همینه میگم برگرد بیمارستان! الان یه چیزی بهت میگم غش میکنی!

هیون: میشه انقدر ضعف منو به رخم نکشی؟ خسته شدم دیگه!

هیونگ جون: من قصد ندارم اذیتت کنم! الان پرونده ما پاک شده هیچ رد و نشونی ازش نیست و یونگ سنگ هم به گفته رییسش رفته سفر! من تو رو برمیگردونم بیمارستان میام پی گیری میکنم!

متعجب بهش نگاه کردم . دستمو گرفت و کشوند سمت خروجی. هنوز گیج بودم...آخه یعنی چی که پرونده وجود نداره؟...

...........................

کیو جونگ:

چمدونا رو گذاشتم تو ماشین. رفتم داخل و روبه سورا گفتم:

هنوزم راه برگشت هست!

سورا: گفتم که! من باید برم! بعدشم تو مجبور نیستی با من بیای! تو همینجا بمون و برو پیش هیون! چه میدونم نقش بازی کن که میخوای کمکش کنی!

کیو جونگ: آها بعد تو تنها با سوجین میری؟

سورا: یونگ سنگ به جای تو با من میاد!

کیو جونگ: یعنی چی؟ به اون چیکار داری؟

سورا: تو گذشته یه اتفاقاتی افتاده که نباید میوفتاده. منم الان دارم تلافی میکنم! از یونگ سنگ هم شروع کردم. تو کار به کار من نداشته باش فقط هرچی گفتم انجام بده. چیز زیادی ازت نمیخوام!

کیو جونگ: فقط...لطفا کسی رو نکش!

سورا: وا! دیوونم مگه!

کیو جونگ: گاهی اوقات واقعا میزنی به سیم آخر!

سورا: اگه مجبور شم! حرف زدن بسه! سوجین تو ماشینه؟

کیو جونگ: میدونی داری نابودش میکنی؟ اون دارو ها حتی برای منم ضرر داره چه برسه به این بچه!

سورا: من خودم میدونم چیکار کنم! خوابه؟

کیو جونگ:...آره...

سورا: خب...من رفتم!

بدو بدو از خونه رفت بیرون. به یونگ سنگ نگاه کردم. با اخم به اپن تکیه داده بود و زیر لب چیزی میگفت. رفتم نزدیک که سرشو بالا آورد و گفت:

فقط منتظر وقتی ام که این جریانات لعنتی تموم بشه! مطمئن باش خودم میکشمت!

پوزخندی زدم و گفتم: تو؟...آدم کشتن؟...به قیافت نمیخوره!

لبخند ترسناکی زد و گفت: جدی؟ اینطور فکر میکنی؟ پس هنوز منو نشناختی!

خیلی بد بهم نگاه میکرد. چند ثانیه گذشت که رومو برگردوندم و گفتم:

سورا منتظرته! برو بیرون!

دستشو گذاشت رو شونم و گفت:

دلم به حالت میسوزه...نباید این بازی رو شروع میکردی! حالا که شروعش کردی...پس منتظر پایان تلخشم باش!

چند بار کوبید رو شونم و رفت سمت در. چند قدم با در فاصله داشت که برگشت سمتم. تا چند لحظه فقط زل زده بودیم به هم که پوزخندی زد و رفت. وای خدا چیکار کنم با این؟ غیر اینکه رو مخمه واقعا رفتاراش ترسناک و عجیبه! چی میگی؟! بازی؟ پایان تلخ؟ تنها کسی که بازنده این بازی میشه سوراست! من با اون زمین نمیخورم! مطمئن باش!...............

.........................




طبقه بندی: Of Stone-Cindia،

تاریخ : سه شنبه 17 مهر 1397 | 04:57 ب.ظ | نویسنده : Cindia • | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها