سلام. پارت ششم نمسیسو آوردم. اصلا هم برام مهم نیست دوستش ندارید من خودم عاشقشم پس میذارم میدونم شما ژانر ترسناکو دوست ندارید ولی شاید تو آینده یکی اومد که ترسناک دوست داشت میاد میخونه. هرچند که اون موقع من نیستم و اونم کامنت برام نمیذاره. بدی نویسنده وب بودن همینه دیگه حالا عیبی نداره هرکی دوست داشت بره ادامه...
اینم پوستر تکی هیونه که خیلی وقته درستش کردم:

هیون:

با ترس پرونده رو ورق میزدم...تمام وجودم میلرزید...حالا مطمئن بودم اون واقعیه...ولی چطور ثابت کنم؟...اگه بریم اونجا و اتفاقی بیوفته چی؟ ما دو روز دیگه باید عملیات رو شروع کنیم اونوقت...سریع گوشیمو برداشتم و با کیو جونگ تماس گرفتم:

هیون: الو کجایی؟

کیو جونگ: خونه ام...فرمانده!

تازه فهمیدم باید رسمی حرف میزدم. به روم نیاوردم و گفتم:

سریع با هیونگ جون بیاید اداره. زود باشید!

نذاشتم چیزی بگه و قطع کردم. به یونگ سنگ نگاهی انداختم که بازو هاشو بغل کرده بود و با ترس به روبه روش نگاه میکرد. رفتم کنارش و گفتم: یونگ سنگ...آروم باش! اینجوری خودتو نابود میکنی!

برگشت سمتم و گفت: آروم باشم؟ چطوری آروم باشم؟ یه روح دنبالمه اونوقت تو میگی آروم باشم؟ وقتی تو اداره دیدمش با ترس برگشتم خونه و تو خونه ام دوباره دیدمش! به نظرت اون موقع چه حالی داشتم؟ کم مونده بود سکته کنم! اونوقت آروم باشم؟ برای من مهم نیست چند نفر اونجا کشته شدن! من به هیچ عنوان دیگه همکاری نمیکنم! مگه از جونم سیر شدم؟!

هیون: تند نرو هنوز هیچ اتفاقی نیوفتاده! نه تو آسیب دیدی نه چیزی! بذار کیو جونگ و هیونگ جون بیان ببینیم چیکار میتونیم بکنیم! اگر هم اوضاع خیلی خطرناک باشه من خودم پرونده رو از سرت باز میکنم پس نگران نباش! یکم صبر کن فقط همین!

یونگ سنگ: آسیب؟ حتما باید بمیرم؟ دارم میگم من اون زنو سه بار دیدم! یه بار تو اداره و دو بار تو خونه ام! حتما باید بکشتم تا باور کنی؟ تو خودت اون عکسو دیدی! چطور میتونی این حرفو بزنی؟

هیون: گفتم صبر کن بقیه بیان ببینیم چیکار میکنیم!

دیگه چیزی نگفت و منم برگشتم سر جام. چند دیقه ای گذشت که در آروم باز شد. یونگ سنگ که با وحشت به در نگاه میکرد. کیو جونگ و هیونگ جون اومدن داخل. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

بیاید اینجا. باید یه سری عکس رو ببینید.

هر دوشون با تعجب اومدن سمتم. از تو کامپیوتر عکس ها رو باز کردم . اونام بدون هیچ حرفی پشتم وایسادن. گفتم:

با دقت نگاه کنید. اینا تصاویری از اطراف اون تیمارستانه. اگه چیز مشکوکی دیدین بهم بگید.

آروم آروم عکسا رو نگاه میکردیم که به عکس دریاچه رسیدیم. هیونگ جون با تردید نگام کرد و گفت:

فرمانده میشه بگید کی این عکسا رو گرفته؟

هیون: یونگ سنگ.

هیونگ جون: تو آب. دقت کنید انگار چیزی اون زیره!

برگشتم و زوم کردم رو همون جایی که میگفت. وحشت زده به هیونگ جون نگاه کردم. بعد روبه یونگ سنگ گفتم:

یونگ سنگ بیا اینجا...

آروم از جاش بلند شد و اومد سمتمون. با دست به عکس اشاره کردم و گفتم:

این همون چیزیه که تو خونه دیدی؟

بهم نگاهی انداخت و بعد عکسو نگاه کرد. تا چند ثانیه تو همون حالت بود که یهو افتاد. هیونگ جون قبل از اینکه بخوره زمین گرفتتش و گفت:

چی شد؟ حالت خوبه؟ یونگ سنگ؟

یونگ سنگ همونطور ماتش برده بود و هیچ جوابی نمیداد. کیو جونگ گفت:

فرمانده...شما با کیم جه جونگ صحبت کردین؟

برگشتم سمتش که دیدم با ترس به صفحه مانیتور نگاه میکنه...گفتم:

چی دیدی؟ چرا اینجوری شدی؟

به کامپیوتر اشاره کرد و گفت:

امکان نداره یه پیرزن سال ها زیر آب مونده باشه...و حالا تو عکس...اینطور پلک بزنه و بخنده...

 برگشتم سمت کامپیوتر...با دیدن چیزی که کیو جونگ گفت سریع عکسو بستم. گفتم:

درسته...من...فکر میکنم...حرفای جه جونگ واقعیت داشته باشه...ولی حالا باید چیکار کنیم؟!

هیونگ جون که هنوز چیزی نفهمیده بود گفت:

شما از کجا مطمئنید؟

هیون: الان نمیتونم توضیح بدم. ما نمیتونیم پرونده رو نیمه تموم ول کنیم. دو روز آینده ما باید عملیات رو شروع کنیم! پس خواهشا آماده هر اتفاقی باشید. الانم باید یونگ سنگو ببریم بیمارستان.

هیونگ جون: بیمارستان؟ هنوز به هوشه من فکر نمیکنم به بیمارستان نیازی داشته باشه!

هیون: یونگ سنگ به شدت ترسیده! باید ببریمش بیمارستان تا حالش بهتر بشه! قبل از شروع عملیات همه باید حاضر باشید!

 کیو جونگ:فرمانده! چطوری اینو میگید؟ خودتون همین الان ترسیدین اونوقت باید عملیاتو انجام بدیم؟ نمیشه حداقل به تاخیر بیوفته؟

هیون: تو با دیدن دو تا عکس ترسیدی؟ پس چطوری میخوای بری اونجا؟

کیو جونگ: فرمانده! جه جونگ گفت هر کسی که همراهش بوده کشته شده! به نظرتون ما با اونا چه فرقی داریم؟ اونا حتی از ما مجهز ترم بودن! اگه بریم اونجا هیچ کدوممون زنده نمیمونیم!

هیون: تو رفتی اونجا و دیدی؟ از کجا میدونی که ما میمیریم؟ علم غیب داری؟ یونگ سنگ به اندازه کافی ترسیده و تو داری بدترش میکنی؟!

چیزی نگفت. برگشتم سمت هیونگ جون و گفتم: معطل چی هستی؟ زودباش ببریمش بیمارستان!

هیونگ جون یونگ سنگ رو بلند کرد و بردیمش بیمارستان. همونطور که انتظار داشتم دکتر گفت خیلی ترسیده و فعلا بیمارستان میمونه.

تو راه برگشت به اداره هیونگ جون و کیو جونگو راضی کردم که بریم تیمارستان قبل از اینکه یونگ سنگ مرخص بشه. تو راه هیونگ جون کمی راجب اتفاقاتی که اونجا افتاده و ساختنش تا بسته شدنش توضیح داد. کیو جونگ سکوت کرده بود و هنوز کامل راضی نشده بود ولی نمیتونست مخالفت کنه. رفتیم تو اداره. دوباره ویدیو و عکسا رو با هم مرور کردیم و اون عکسایی که روح توشون دیده میشد رو به یه فایل دیگه منتقل کردم و از بقیه عکسا جدا کردمشون. به عنوان مدرک برای اثبات حرفمون لازمشون داشتیم. قرار شد فردا هر سه مون با هم بریم اطراف تیمارستان رو بازرسی کنیم و بعد با یونگ سنگ بریم دنبال پلیسا و دانشجو ها. تا ساعت هشت شب داشتیم کارا رو انجام میدادیم. کیو جونگ نقشه رو ترسیم میکرد و هیونگ جون هویت و اطلاعات کسایی که مفقود شدن رو در میاورد. منم راجب بنیان گذار تیمارستان و همچنین تمام بیماران و کارکنانش تحقیق میکردم. راجب بیماران انتقالی و حتی خودکشی تعداد زیادی از بیمارا اونم تو یه روز! هر سه مون خیلی خسته بودیم ساعت نه دیگه راهی خونه شدیم. تا صبح به حرفای جه جونگ فکر میکردم...

فلش بک دو روز قبل:

.............




طبقه بندی: Nemesis-Cindia،

تاریخ : جمعه 20 مهر 1397 | 01:53 ب.ظ | نویسنده : Cindia • | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها