سلام
با قسمت بیست و یکم اومدیم
کم کم خودتون رو آماده کنید واسه خداحافظی با داستان 

به سمت رب گوجه فرنگی رفت و تا اومد از توی قفسه برش داره همزمان یه دست ظریف دخترونه ای بر روی قوطی رب قرار گرفت!سریعا به سمت اون شخص برگشت،یه دختری که سنش حدودا بیست و خرده ای میزد و موهای کوتاه مشکی و صورت گرد بامزه ای داشت و موهاش چتری بودند،چشمهای تقریبا درشتی داشت اما رنگ چشمهاش عجیب بودند.. انگار رنگ قهوه ای عجیبی داشتند.
شاید.. شاید این همون آرزویی بود که آزورا در حق کیوجونگ کرده بود.
اون دختر هم انگار شوکه شده بود به سمت کیوجونگ برگشت ،اما کیوجونگ کاملا استتار کرده بود.هر دو همزمان دستهاشون رو عقب کشیدند، و همزمان تعظیمی کوتاهی کردند و باهم گفتند:ببخشید!
چقدر عجیب همه چیز همزمان باهم بود!اما استایل اون دختر دقیقا مثل استایل دختر ایده آل کیوجونگ بود.کیوجونگ پشت سرش رو خاروند و گفت:شما برش دارید اشکال نداره.
دختر هم که حسابی شوکه شده بود گفت:نه اشکالی نداره شما بردارید.
کیوجونگ:اوه نه مهم نیست شما بردارید یه عالمه ربهای دیگه هست باهم که فرق ندارند!
دختر لبخندی بانمکی زد و دوباره تعظیم دیگه ای کرد:ممنونم پس من برش میدارم!
کیوجونگ:بله بفرمایید.
دختر قوطی رب رو برداشت و به سمت صندوقدار رفت تا مبلغ خریدهاش رو حساب کنه.کیوجونگ همینطور برای چند لحظه به اون دختر خیره شده بود و لبخند میزد،یکدفعه به خودش اومد و یه دونه تو سر خودش زد و با خودش زیرلب گفت:
چت شد یهو؟هوفففف... چرا یهو اینجوری شدم؟؟!
قلبش حسابی تند میزد.بی توجه به حسی که داشت بقیه خریدش رو کرد و پس از حساب کردن پول از فروشگاه بیرون زد.
اما همش چهره اون دختر توی ذهنش میومد و ناخودآگاه هی لبخند میزد.اینقدر که توی فکر بود که حتی یادش رفته بود ماشینش رو که جلوی فروشگاه بود بیاره و تموم راه رو پیاده تا خونه برگشته بود!
تا اومد داخل خونه بشه تازه یادش اومد که با ماشین اومده بود،دوباره باید همین راه رو پیاده برمیگشت تا ماشین رو بیاره.
********
بعد از اینکه دوباره به جلوی فروشگاه رسید سوار ماشینش شد و کمربندش رو بست و با گیجی و منگی بلاخره دوباره به خونه برگشت،بعد از پارک کردن ماشین داخل پارکینگ خونه از ماشین پیاده شد و به داخل خونه رفت.
براش عجیب بود هر بار چهره اون دختر توی ذهنش شکل میگرفت حس عجیبی بهش دست میداد.لبخند تمسخرآمیزی زد و با خودش گفت:مگه اصلا امکانش هست؟؟باید دیوونه شده باشم!
بعد از تعویض کفشهاش با دمپایی هاش داخل پذیرایی شد و کلاه و ماسکش رو برداشت و بر روی مبل پرتاب کرد و داخل آشپزخونه شد و خریدهایی که کرده بود رو از روی پیشخون برداشت و مشغول چیدن خوراکی ها داخل ظرف شد و سوجوهایی رو هم که خریده بود رو بر روی  پیشخون گذاشت.
همین موقع صدای رمز زدن در شنیده شد و در باز شد و پسرها خندون داخل شدند.کیوجونگ نگاهی بهشون کرد و گفت:یااا چرا هربار رمز رو حفظ میکنید؟؟
جونگ مین همینطور که کفشهاش رو با دمپایی تعویض میکرد گفت:چون اینجا خونه مجردیته!
هیون همینطور که میخندید گفت:درسته!خونه مامان و بابات باشه که اینجوری نمیایم تو!
جونگ مین:آه درسته.. مثل سگ سرمونو نمیندازیم پایین و داخل شیم!
هیون جونگ یکی محکم روی بازوی جونگ مین زد که جونگ مین ناله ای کرد و هیون جونگ گفت:یاااا چرا نمیگی مثل اسب سرمونو نمیدازیم پایین.
جونگ مین که حسابی خودش رو لوس کرده بود تظاهر کرد که مثلا دستش خیلی درد گرفته ناله بلند دیگه ای کرد که هیون دست به سینه بهش خیره شد و گفت:هی اسب مکار!من تو رو میشناسم.
هیونگ جون بر روی مبل نشست و گفت:یااااا یه جوری ناله میکنی یکی ندونه و از بیرون بشنوه فکر میکنه الآن ما داریم اینجا فیلم چیز میبینیم!
جونگ مین هم بر روی مبل نشست و کوسن رو برداشت و به سمت هیونگ پرتاب کرد.یونگ سنگ خندید و گفت:
اونوقت میگیم سرباز پلیس نشسته فیلم مثبت هیجده دیده!
هیونگ جون اعتراض کرد:یاااا هئونگ!
یونگ سنگ داخل آشپزخونه شد و کمک کیوجونگ کرد تا خوراکی ها رو بر روی میز گذاشتند.آخرین نفر هم کیوجونگ بر روی مبل نشست.
هیون جونگ همینطور که چندین چیپس رو همزمان داخل دهنش میذاشت گفت:ببینم کیوجونگ.. تو چیزیت شده؟؟از وقتی اومدیم قیافت یه جوریه!
بعد ادای قیافه کیوجونگ رو در آورد که همه پسرها زدند زیر خنده.
هیون:میدونی یه جوری ای که انگار تو کف یه چیزی موندی!
کیوجونگ:یااا هئونگ!
هیونگ جون هم همینطور که برای خودش سوجو میریخت گفت:واقعا؟؟واقعا تو کف چی موندی کیوجونگا؟؟
جونگ مین که در حال خوردن رامیون بود گفت:تابلوئه دیگه... این قیافه خیلی آشناست یعنی واقعا نفهمیدید؟؟کیوجونگ هر وقت اینجوری میشه تو کف یه دختری رفته!
یونگ سنگ:آههههه واقعا که جونگ مین خیلی خوب شناختیش.. حق با جونگ مینه.
کیوجونگ که در حال باز کردن رامیونش بود گفت:یااا چرا واقعا باید همیشه تشخیصهاتون درست باشه؟
جونگ مین:چون من خودم تو رو بزرگ کردم!
همگی باهم زدند زیر خنده.
هیون جونگ کمی از سوجوش نوشید و گفت:خبببب؟؟تعریف کن دیگه.
کیوجونگ نفسش رو محکم بیرون داد و گفت:آره تو کف یه دختر رفتم..اصلا خیلی عجیب بود،رفته بودم فروشگاه واسه خرید همینا..عجیب تر از همه اینها این بود که دختره دقیقا مثل دختر ایده آلمه همون استایلی که همیشه توی ذهنم داشتم.میدونید انگار... انگار دختره رو از رویاهای من بیرون کشیدند گذاشتند رو به روم!خیلی حس عجیبی داشت یه لحظه مور مورم شد.
هیونگ جون:واووووووووو.... پس واقعا تو دختر ایده آلت رو دیدی... صورتشم گرد بود؟؟
کیوجونگ:آره دقیقااا همه چیش عین اون چیزیه که میخواستم.
جونگ مین:خب پس شماره اشم که دیگه گرفتی دیگه؟
کیوجونگ:شماره؟؟نه!
هیون جونگ لیوانش رو بر روی میز گذاشت:وایی کیوجونگ تو شماره اش رو نگرفتی؟وایی چرا اینقدر خنگی!!باید شماره اش رو میگرفتی!
جونگ مین:همیشه فکر میکردم هیچکس توی این دنیا خنگتر از جونی نیست ولی الآن نظرم عوض شد!
هیونگ جون اعتراض کرد:یااااااااا!
کیوجونگ:یااا خودتونو بذارید جای من!یکدفعه کسی رو دیدی که عین رویاهات میمونه بعد هیچ آشنایی قبلی هم نداری.. اونوقت میری جلو شماره میگیری؟؟
یونگ سنگ:خب کیوجونگ راست میگه.. ولی نگران نباش اگه واقعا اون نیمه گمشده ات باشه قطعا دوباره میبینیش.
جونگ مین پای راستش رو بر روی پای چپش انداخت و رو مبل ولو شد و گفت:آره با این حرفها راضیش کن حالا!گند زده دیگه.
یونگ سنگ محکم به جونگ مین زد:دو دقیقه دهنتو ببند اینقدر ناامیدش نکن.
هیون جونگ صداش رو صاف کرد و گفت:حالا قضیه کیوجونگ رو فعلا بیخیال شیم..جمع شدیم که راجع به آینده حرف بزنیم.
هیونگ جون:درسته.
هیون ادامه داد:شما شرایط من رو خوب میدونید چطوریه،جونی هم که فعلا سربازیه.. چه بخوام و چه نخوام فعلا توی رسانه ها بدنام شدم بخاطر اون..
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:به هرحال نمیخوام بخاطر من از معروفیتتون کم شه چون فعلا خودم درگیرشم،باید بی گناهیم ثابت بشه اونم قانونی..با اینکه یه عالمه فن دارم که همه پشتم هستند و حمایتم میکنند.نظرتون رو بهم بگید میخوام برنامه ریزی کنم.. من.. من دلم میخواد دوباره باهاتون روی یه استیج بخونم.
هیونگ جون دستش رو بر روی شونه هیون گذاشت و گفت:یااا هئونگ این مزخرفات چیه میگی؟؟تو هیچوقت بدنام نشدی.. اونها فقط یه مشت دری وری گفتند.
هیون:به هرحال باید چشمهام رو باز کنم و واقعیت رو ببینم.
جونگ مین نفسش رو محکم بیرون داد و گفت:صرف نظر از قضایایی که برای هیون جونگ بوجود اومده.. منم دلم میخواد دوباره باهم کار کنیم،تکی.. تکی لذتی نداره.
کیوجونگ دستش رو بالا گرفت:منم همینطور.
یونگ سنگ:منم همینطور.. ولی واقعا باید برنامه ریزی کنیم.
هیونگ جون:منم که اصلا چسبیدم به خودتون نمیتونید جدام کنید.
هیون لبخند آرومی زد و گفت:پس بعد از سربازی جونی.. کارهامونو ردیف میکنیم که دوباره برگردیم.. باید با یه کمپانی خوب قرارداد ببنیدم یه کمپانی که مثل دی اس پی دوباره اون بلا سرمون نیاد.راستش زمانی که هنوز سربازی بودم هر روز به این فکر میکردم..یعنی میتونم دوباره دابل اس فایو او وان رو برگردونم ؟؟یعنی هنوز تریپل اسی مونده که حمایتمون کنه؟؟یا اینکه اکثرا بخاطر من فندوم رو ترک کردند؟میدونید فکر کردن به همه اینها زجرآور بود.این مدت با آبرو و اعتبارم بازی شد،ولی میدونم آخرش این پیروزی مال منه.
هیونگ جون ،هیون رو بغل کرد و سرش رو بوسید:هئونگ... تو همیشه لیدرمون بودی و هستی خب؟؟مثل همون روزی که گفتی "یا پنج نفر باهم یا هیچکدوم" تا آخرش باهم میمونیم.
یونگ سنگ دستش رو بر روی دست هیون گذاشت و گفت:متاسفم بخاطر اینهمه سختی که کشیدی.. بعنوان لیدر خیلی حرفهای بد پشت سرت زدند ولی بازم روی پاهات ایستادی.
جونگ مین:حق با بچه هاست هیون جونگ، ما هم ازت ممنونیم که این مدت قوی موندی،ما هم هیچوقت ترکت نمیکنیم.
کیوجونگ:هئونگ مطمئن باش آخرش همه کسایی که ترکت کردن و ترکمون کردند پشیمون میشند،یه روز... قول میدم که یه روز ما پر نورترین و درخشانترین ستاره ی آسمان موسیقی جهان میشیم.
هیون جونگ بعد از شنیدن حرفهای پسرها لبخند پر از آرامشی زد و گفت:ممنونم ازتون پسرها.. ممنونم که برادرهامید.. بخاطر همه چیز ازتون ممنونم.
شاید یه دوره طولانی ای از همه چیز دور بشی..یه دوره ی چند ساله،از رویاهات دور بشی ،ولی آخرش یه روز دوباره بهشون برمیگردی چون آخرش میفهمی که زندگی کردن برای و بخاطر دیگران و بر مبنای چیزی که اونها میخوان هیچ شادی ای نداره..به هرحال این زندگی توئه..پس هرجور که میخوای زندگی کن.
********
اواخر دسامبر 2017
همه جای سئول حسابی شلوغ بود مردم داخل فروشگاه ها و مغازه ها مشغول خرید کردن بودند،بلاخره قرار بود سال نوی میلادی بیاد و سال 2017 بره و 2018 بیاد.
دستهاش داخل جیبهای پالتوش بود و به مردمی که حسابی شور و شوق داشتند نگاه میکرد.همینطور محو تماشاشون بود که یکدفعه بستنی به لبهاش کشیده شد و پشت سرش صدای خنده های ایون آه بلند شد.
به سمت ایون آه و ناری برگشت و گفت:اوه چه زود برگشتین!
ایون آه همینطور که میخندید گفت:واقعا خیلی محو این مردم شده بودی.گفتم شاید سردی هوا برات عادی شده پس لبات رو با بستنی خنک کردم.
بستنی رو به سمت آزورا گرفت.آزورا بستنی رو از ایون آه گرفت و گفت:ممنونم.
هر سه باهم شروع به قدم زدن کردند.ناری کلاه کاپشنش رو بر روی سرش کشید و گفت:خببب... واسه هدیه سال نو میخوای چی برای یونگ سنگ بخری؟؟
آزورا همینطور که بستنیش رو لیس میزد گفت:هنوز بهش فکر نکردم.
ایون آه چشمکی به ناری زد و رو به آزورا کرد و گفت:چطوره خودت رو هدیه کنی اونی؟؟
آزورا با تعجب گفت:من؟؟میتونم هدیه باشم؟؟
ناری و ایون آه باهم زدند زیر خنده.ایون آه دستش رو دور گردن آزورا انداخت و گفت:اونی واقعا خیلی بانمکی،عاشق همین سادگیاتم.
آزورا لبخندی زد:ولی فقط یونگ سنگ میتونه عاشق سادگیام باشه.
ناری خندید:اوهوووو.. ببین چقدر هوای دوست♥پسرشو داره.
ایون آه همینطور که میخندید:درسته.. واقعا خوشبحال اوپا یونگ سنگ!
ناری:خب ایون آه.. تو میخوای برای مین جائه چی بخری؟؟
ایون آه کمی فکر کرد و گفت:خب هنوز تصمیم نگرفتم.. ولی احتمالا براش ساعت و کروات بخرم.
ناری نفسش رو بیرون داد و گفت:حالا باز شماها یدونه بیشتر ندارید،من باید علاوه بر شوهرم واسه بچه هامم بخرم.
آزورا و ایون آه خندیدند.
ناری اخم بامزه ای کرد و گفت:اوهویی به من نخندید امیدوارم بدتر از ایناش سرتون بیاد..مثلا هفت تا بچه زایمان کنید و اینقدر سرتون شلوغ بشه اصلا یادتون بره موهاتونو شونه بزنید!
ایون آه:وای خیلی وحشتناکه!اونی برای من از این چیزها نخواه باشه؟؟گناه دارم!
آزورا کمی مکث کرد و گفت:ولی من بچه دوست دارم میخوام همونطور که اونی ناری گفت هفت تا بچه داشته باشم!
ایون آه و ناری با تعجب برای لحظه ای پلک زدند و یهو هر سه باهم خندیدند.
*********
همینطور که کیک رو تزیین میکرد هر از گاهی هم از خامه هاش برمیداشت و میخورد،همین موقع لپش توسط یونگ سنگ سفت کشیده شد که آزورا ناله ای کرد و گفت:آییی ول کن ول کن!
یونگ سنگ خندید و لپ آزورا رو رها کرد و گفت:چرا یواشکی خامه ها رو میخوری؟؟هومم؟؟من نمیخوام دوست♥دخترم چاق باشه ها!
آزورا لپاش رو باد کرد و گفت:آخه دوست دارم.
یونگ سنگ که حسابی دلش برای آزورا با این حرکتش ضعف رفت به سرعت اطرافش رو نگاه کرد و بوسه کوتاه اما عمیقی به لبهای آزورا زد و گفت:زود باش امشب سال تحویل میشه.
آزورا لبخند دوست داشتنی ای زد و گفت:دیگه تمومه الآن میارمش.
همگی توی خونه پدر و مادر جونگ مین دور هم جمع شده بودند و باهم مشغول خوش و بش بودند.چند لحظه بعد آزورا و یونگ سنگ هم با کیک بهشون پیوستند.
درخت کریسمس هم گوشه خونه با چراغهاش خودنمایی میکرد.تزیینات خونه حسابی به آدم انرژی میداد.
آقای پارک نگاهی به ساعت انداخت و گفت:فقط یه ربع دیگه مونده تا ساعت دوازده بشه.
هیون جونگ همینطور که لبخند میزد گفت:درسته.میخواید این مدت رو همه ساکت بمونیم و فقط آرزو کنیم؟؟
کیوجونگ:موافقم..فقط آرزو کنیم.
همگی این یه ربع باقی مونده رو چشمهاشون رو بستند و مشغول آرزو کردن شدند.آزورا تک تکشون رو از زیر نگاهش گذروند ،اینکه میدید آدمهای سن بالا هم مثل پدر و مادرهای پسرها هم هنوز آرزو دارند براش خیلی زیبا به نظر میومد.ناخودآگاه لبخند دوست داشتنی بر روی لبهاش نشست.آخرین نفر نگاهش به یونگ سنگ رسید،با اون نیمرخ زیبا و بانمکش چشمهاش رو بسته بود و دستهاش رو توی هم برده بود،لبخند بر روی لبهاش دیده میشد.
ناخودآگاه اون هم چشمهاش رو بست و دستهاش رو توی هم برد،با اینکه میدونست اون فقط یه شهاب سنگه و شهاب سنگها رویاهاشون برآورده نمیشه.اما آزورا از ته قلبش اون شب آرزو کرد:
خدای عزیز... لطفا اجازه بده تا برای همیشه در کنارشون باشم..دلم میخواد برای سالهای طولانی در کنارشون بمونم،من.. قلبم رو بهش دادم، پس ترک کردنش برام خیلی سخت میشه.دلم میخواد در کنارش باشم.. هر روز .. هر روز لبخندش رو.. رویاهای زیباش رو ببینم و با قلبم خوشحال باشم.کاش.. کاش من یه شهاب سنگ نبودم.کاش مثل ایون آه و ناری ،فقط یه دختر انسان معمولی بودم.
بلاخره قطره اشکی از گوشه چشمش جاری شد و بر روی دستش چکید.قطره اشکی که مثل الماس میدرخشید.
صدای ناقوسی به گوش میرسید..ناقوسی که نشون از شروع سال جدید میلادی 2018 میداد.
*******
هوا دوباره رو به گرمی میرفت و درختها دوباره شکوفه زده بودند.مشغول تماشای آسمون از پنجره بود و همینطور فکرش مشغول بود.هنوزم بعد از چندماهی که گذشته بود توی فکر اون دختر بود،حتی نمیدونست کیه و اسمش چیه ،اصلا ازش شماره ای نداشت.بخاطر اینکه هیچ راهی ارتباطی باهاش نداشت خودش رو بخاطرش سرزنش میکرد.
فردا فن ساین داشت،چون آلبوم جدیدش منتشر شده بود.نمیدونست چرا ولی ته قلبش هنوز حس میکرد که دوباره اون دختر رو میبینه.
نفس عمیقی کشید و درهای پنجره رو بست و به تخت خوابش برگشت و توی تختش دراز کشید و نگاهش به عروسک خرسی افتاد که گوشه تختش افتاده بود،دستش دراز کرد و خرس رو برداشت و گفت:
هی خرسه!!فکر میکنی اون خانم خوشگله رو دوباره میبینم؟؟هممم خودمم هنوز ته قلبم روشنه.
********
از پشت استیج به فن ها خیره شده بود و لبخند میزد.همین موقع منیجرش رسید و گفت:کیوجونگا.. باید بری دیگه.موفق باشی!
کیوجونگ لبخندی زد و لباسش رو تو تنش مرتب کرد و روی استیج رفت که صدای جیغ فنها بلند شد،به سمت صندلی ای که مخصوصش گذاشته بودند رفت و نشست روش.ماژیکش رو برداشت و آماده صحبت و امضا دادن به تک تک فنهاش شد.
فنها تک تک به نوبتی که داشتند جلو میرفتند و روی صندلی ای که رو به روی کیوجونگ بود مینشستند و باهاش حرف میزدند و کیوجونگ آلبومهاش رو براشون امضا میکرد.
کیوجونگ تموم مدت لبخند بر روی لب داشت،از طرفداری که جلوش نشسته بود تشکر کرد و باهاش دست داد و اون دختر بلند شد و بعد از خداحافظی با کیوجونگ رفت. نوبت فن بعدی رسید.کیوجنگ سرش پایین بود که اون طرفدار روی صندلی رو به روش نشست،آلبومش رو،رو به روی کیوجونگ بر روی میز گذاشت.کیوجونگ همزمان سرش رو بالا گرفت و گفت:
سلام..
ولی با دیدن چهره اون دختر ناخودآگاه ادامه حرفش رو خورد.دختر لبخند دوست داشتنی و عمیقی بر روی لبهاش بود گفت:
کیوجونگ اوپا؟خوشحالم از اینکه ملاقاتتون میکنم.
کیوجونگ با تعجب به اون دختر خیره شده بود به دختری که چند ماه قبل توی اون فروشگاه دیده بودش،دختری که حتی نمیدونست اون جز طرفدارهاشه.
بلاخره به خودش اومد و لبخند عمیقی زد:سلام،منم خیلی خوشحالم! از اینکه طرفداری مثل شما دارم!
دختر خنده ی آرومی کرد و گفت:واقعا؟؟
کیوجونگ به سرعت آلبوم رو به طرف خودش کشید و گفت:خب؟؟همین صفحه ای که آوردم رو امضا کنم ؟؟کدوم قسمت؟؟اسمت چیه؟؟از کدوم شهری؟؟چند سالته؟؟دانشجویی؟
دختر که از سوالات کیوجونگ حسابی تعجب کرده بود ناخودآگاه زد زیر خنده و انگشت اشاره اش رو بر روی قسمتی از آلبوم گذاشت و گفت:اینجا رو برام امضا کنید... اسمم سئو مین سو هست،از اینچئون میام،26 سالمه و دانشجو هم نیستم به تازگی همین ماه پیش فارغ التحصیل شدم.


*******************************



طبقه بندی: My girl♥friend is a meteoric★Maedeh،
برچسب ها: My girl♥friend is a meteoric، دوست♥دخترم شهاب سنگه،

تاریخ : چهارشنبه 25 مهر 1397 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : ♦마에데♦ | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها