سلام سلام
این پوستر جدید رو هم زحمتشو ملیکا کشیده♥




توی کافه نشسته بود و همینطوری که مشغول خوردن قهوه اش بود و با فکر به امروز میخندید و نقشه های جدید توی ذهنش میکشید یکدفعه دستی محکم بر روی شونه اش فرود اومد که با ترس از جاش پرید.
یونگ سنگ با تعجب بهش نگاه کرد و گفت:یااا چته؟؟دیوونه!منم ترسیدم!
جونگ مین نگاهی به یونگ سنگ کرد:یه اِهنی اوهونی!خب منم ترسیدم مرتیکه سمور!
یونگ سنگ پس گردنی ای به جونگ مین زد که جونگ مین بلند گفت:آیی!
یونگ سنگ بر روی صندلی نشست:اینقدر خودتو لوس نکن آروم زدم.ببینم!تو چقدر مشکوک میزنی .. مشخصه یه گندی زدی!
جونگ مین بلند خندید و گفت:هیچی بابا!یه رقصنده جدید به گروهم اضافه شده البته موقتیه.میدونی اذیت کردنش نمیدونم چرا اینقدر بهم میچسبه!
یونگ سنگ نگاهی به جونگ مین انداخت و گفت:دختره؟؟
جونگ مین:نه پس پسره!
یونگ سنگ نگاه مشکوکی به جونگ مین انداخت و گفت:برای چی دوست داری اذیتش کنی؟؟
جونگ مین دست به سینه شد و کمی فکر کرد و گفت:راستش خودمم نمیدونم یونگ سنگ!
یونگ سنگ خندید و گفت:خاک تو سرت ازش خوشت اومده دیوونه!تو از هر کی که خوشت میاد اولین کار دلت میخواد اذیتش کنی!
جونگ مین بلند خندید:خوشم اومده؟؟نه بابا همینجوری .. دلم میخواد اذیتش کنم چراشم نمیدونم!بعدشم من اینقدر راحت از کسی که خوشم نمیاد.
یونگ سنگ به صندلیش تکیه داد و سر تاسفی تکون داد:خودتم نمیشناسی.. باشه هنوز مقاومت کن تا خودت بفهمی.
همین موقع کیوجونگ هم رسید و اولین کار آیس پک جونگ مین رو برداشت و گذاشت جلوی خودش و بدون اینکه سلام کنه مشغول خوردن شد.
جونگ مین اعتراض کرد:یاااا اون مال من بودا!
کیوجونگ که نصف آیس پک رو خورد نفس راحتی کشید و گفت:آخیششش دلم یه چیز خنک میخواست.. سلام!
یونگ سنگ خندید و گفت:الآن نقش جونی را براش بازی کردی!
جونگ مین:سلام و کوفت!
کیوجونگ نگاهی به جونگ مین کرد و گفت:چته؟؟
نگاهی به یونگ سنگ انداخت و گفت:انگار تو یه روزهای خاصی از ماهه!
یونگ سنگ و کیوجونگ همزمان باهم زدند زیر خنده.جونگ مین لپ جفتشونو سفت با قدرت تموم گرفت که داد جفتشون در اومد.همینطور که لپهاشون رو گرفته بود با حالت عصبی ای گفت:خواستم حداقل بدونید توی یه روزهای خاصی از ماه آدم چه شکلی میشه!
یهو زد زیر خنده و جفتشون رو رها کرد.کیوجونگ و یونگ سنگ همینطور که لپهاشون رو ماساژ میدادند زیرلب فحشی نثار جونگ مین کردند.
یونگ سنگ :خب کیوجونگا.. مین سو چطوره؟؟
کیوجونگ با شنیدن اسم مین سو لبخند عمیقی زد و گفت:عالیه!
جونگ مین قیافه ای حالت این مادرشوهرها رو به خودش گرفت و گفت:نگاهش کن.. نچ نچ نچ.. چه ذوقیم میکنه!!اصلا به بقیه دیگه توجه نمیکنه ها!
کیوجونگ دست راستش رو بر روی میز گذاشت و گفت:تو چته؟؟امروز واقعا یه طوریته!
یونگ سنگ:حدس بزن کیوجونگ!
کیو چند لحظه به صورت جونگ مین خیره شد و یهو گفت:ایوللل... قیافه اش شبیه اینایی شده که از یکی خوشش میاد ولی میخواد از طرفیم غرورشو حفظ کنه و دهنشو ببنده!
یونگ سنگ با چشمانی گرد به کیوجونگ خیره شد و گفت:چجوری اینقدر خوب تشخیص دادی؟؟
جونگ مین اعتراض کرد:اینقدر نگید ازش خوشم اومده!من بهش حسی ندارم!فقط دلم میخواد...
کیوجونگ به سرعت جمله جونگ مین رو کامل کرد که همزمان باهم گفتند:اذیتش کنم!
جونگ مین با عصبانیت به کیوجونگ خیره شد:یاااا اصلام اینطور نیست!
کیوجونگ دست به سینه شد:خب اگه ازش خوشت نمیاد لزومی نداره اذیتش کنی و بهش توجه کنی!چرا باید از یکی که خوشت نمیاد همش بخوای یه جوری بیاد پیشت و توام اذیتش کنی؟؟احیانا بیماری روانی ای چیزی که نداری؟؟
جونگ مین سرفه ای کرد و سرجاش یه کم جابه جا شد و گفت:روانی خودتی!
یونگ سنگ دستهاش رو بهم کوبید و گفت:خودشه!! بدجوری ازش خوشت اومده دیوونه ی اسب!
جونگ مین که بازم سعی داشت خودشو حفظ کنه گفت:شما هر جور که میخواید فکر کنید ولی من اصلا ازش خوشم نیومده.خیلیم معمولیه چهره اش.. تیپش.. همه چیش.. مثل همه دختراست. هیچ چیز خاص و چشمگیریم نداره.
کیوجونگ که خیلی ریلکس نشسته بود پای راستش رو بر روی پای چپش انداخت و گفت:اگه اینقدر برات مهم نیست خب چرا به هیون جونگ هئونگ یا جونی معرفیش نمیکنی؟مطمئنم اونقدری جذاب هست که تو درباره اش حرف میزنی!پس به یکدومشون معرفیش کن این دوتا که دوست♥دختر ندارند.. اینجوری بهشون هم کمک کردی هم در حقشون برادری کرده،درست نمیگم؟؟
جونگ مین پورخندی زد و خودشو زد به اون راه و گفت:هه!! معرفیش کنم؟؟اصلا گزینه مناسبی حتی واسه معرفی نیست.
یونگ سنگ:خب پس من یکی از دوستام هست که به شدت دنبال قرار گذاشتنه فردا میارمش سالن تمرین رقصت که ببینه دختره رو.
جونگ مین که حسابی مضطرب شده بود یهو بلند گفت:نخیر!نمیخوام!هیچکس حق نداره بیاد ببیندش!
کیوجونگ و یونگ سنگ نگاهی بهم کردند و زدند زیر خنده.
جونگ مین هم به جفتشون چشم غره رفت.
*********
دست در دست هم از خیابون عبور میکردند.آزورا به آدمهای اطرافش خیره شده بود.نگاهش رو به نیمرخ یونگ سنگ گرفت و گفت:
من... سه تا آرزو دارم!
یونگ سنگ به سمت آزورا برگشت و گفت:همش سه تا؟؟
آزورا لبخندی زد و گفت:آره سه تا.
به اون طرف خیابون رسیدند و سرجاشون ایستادند.یونگ سنگ به چشمهای آزورا خیره شد:
خب..اونها چی هستند؟؟
آزورا همینطور که یونگ سنگ خیره شده بود گفت:اولیش.. میخوام برای همیشه تو و برادرهات رو شاد و خوشبخت ببینم.
یونگ سنگ عمیقا به آزورا خیره شده بود.آزورا لبخندی زد و گفت:
دومیش میخوام تموم کارهایی که زوجهای معمولی باهم انجام میدند رو باهات انجام بدم!باهم بیرون بریم سر قرار بریم.. همه جاهای قشنگ رو باهم بگردیم.
دست راستش رو بر روی گونه ی یونگ سنگ گذاشت و گفت:سومیش...
بغض پنهانش رو قورت داد و گفت:سومیش.. میخوام برای همیشه در کنارت زندگی کنم.. مثل همه دخترهای معمولی.
یونگ سنگ دستش رو بر روی دست آزورا گذاشت که بر روی گونه اش بود و گرفتش و پایین آوردش و بغلش کرد و گفت:
همه اش رو برات برآورده میکنم.
*********
روی صندلی نشسته و بود و ژست های مختلف میگرفت و عکاس هم تند و تند ازش عکس میگرفت.بین عکسها هم هر از گاهی ارایشگرش جلو میرفت و موهاش رو درست میکرد و دوباره برمیگشت از کادر خارج میشد.
جینا همینطور که مشغول تماشای هیون جونگ بود که در حال عکسبرداری بود شصتهای جفت دستش رو بالا برد و لبخندی زد.هیون هم نگاهی بهش کرد و لبخندی زد.
بعد از اتمام عکسبرداری گروه همه برای صرف ناهار به رستوران خصوصی رفتند.همگی مشغول خوردن بودند.منیجر هیون جونگ همینطور که غذا میخورد گفت:
هیون جونگا!باید برای هممون سوجو بریزی.
هیون لبخندی زد:باشه!
همگی استکانهای کوچولوشون رو به سمت هیون گرفتند و هیون هم براشون سوجو ریخت.بعد همگی با هم استکانهاشون رو به هم زدند و سوجو خوردند.
بعد از ناهار هر کدوم از عوامل رفتند دنبال کارشون،هیون و جینا هم برای تست یه سری طرحهای جدید باهم به فروشگاه خصوصی لباس که برای خود جینا بود رفتند.بعد از کلی امتحان طرحها و لباسهای جدید جینا و هیون جونگ با توافق هم یه سری طرحهای جدید رو برداشتند.
بر روی مبل داخل اتاق مخصوص کار جینا نشسته بودند تا لباسها حاضر بشند.جینا یه آبمیوه تقویتی از توی کیفش بیرون آورد و بر روی میز جلوی هیون گذاشت و گفت:
اینو بخور ،این روزها خیلی سخت کار میکنی.
هیون آبمیوه رو برداشت و لبخندی زد:ممنونم جیناشی.
جینا همینطور که به هیون خیره شده بود گفت:میدونم الآن تو چه شرایطی هستی..با اینکه همه چیز هم مشخص شد.. ولی هنوز یه سریا سعی دارند که از حرفه ات پایین بکشنت.ولی نباید بهشون توجه کنی،میدونی همیشه باز هم آخرش هست کسی که با تموم وجودش میخواد تو بدرخشی.
هیون به جینا خیره شد و گفت:ممنونم ازت،خب راستش هیچ چیز آسون نیست.. برگشتنم .. خیلی بهش فکر میکردم.مخصوصا حالا که دارم سریال بازی میکنم.اولش میخواستم کار نکنم..ولی کسایی مثل خودت بهم امید دادند گفتند باید ادامه بدی.
جینا نفس عمیقی کشید:بخاطر اون آدمها متاسفم..متاسفانه مردم ما البته نه همشون خیلی کله شقن و توی این چنین مواردی حتی وقتی بفهمن طرف هیچ تقصیری نداشته بازم بعضی هاشون میخوان واقعیت رو نپذیرند.راستش یه مدت خیلی به این موضوع فکر کردم و فهمیدم یکی از دلایل اینکه خودکشی توی کشورمون زیاده هم همینه.. به کسی که اشتباهی هم بکنه فرصت دوباره نمیخوان بدند.ولی باید همه رو از این موضوع با خبر کنیم شاید اینطوری دیگه کسی هم خودکشی نکنه.البته هیون جونگ شی که خیلی فرق داره اون کاملا بی گناهه فقط یکی میخواسته با اعتبارش بازی کنه و خودش سود ببره.
هیون:درسته.. بیا دیگه در موردش حرف نزنیم جینایا!!
جینا با تعجب به هیون خیره شد.هیون لبخندی زد و گفت:
اشکالی نداره اینطوری صدات کنم؟؟ما که قراره حالا حالاها باهم همکاری داشته باشیم ..پس یه کم رسمی حرف زدن یه جوریه.
جینا لبخندی زد:اشکال نداره خوشحال میشم باهام صمیمی باشی.
********
همینطوری که میخندیدند داخل رختکن شدند.به سرعت دست مین سو رو گرفت و به دیوار چسبوندش و مین سو در حالی که صورتش از خجالت سرخ شده بود چشمهاش رو بست و کیوجونگ برای چند لحظه لبهای مین سو رو عمیقا بوسید.
هردو بهم خیره شدند و دوباره خندیدند و کیوجونگ،مین سو رو در آغوش کشید و گفت:ببخشید که تا اینجا کشوندمت..حسابی دلم از دیشب برات تنگ شده بودم توام که همش سرت گرمه گل فروشیه!جلوی بقیه هم نمیتونستم احساساتمو خالی کنم!این مدت که ژاپن هم رفته بودم برام خیلی خسته کننده گذشت.
مین سو ریز خندید و گفت:اشکالی نداره.
کیوجونگ آروم مین سو رو عقب داد و گفت:خب امروز کجا بریم؟؟دیگه کارم هم تموم شد.
مین سو لبخندی زد و گفت:بریم پل عشق؟؟؟
کیوجونگ موهای مین سو رو نوازش کرد:عالیه.
********
هر دو باهم قفل قلبی شکل قرمزی که بر روش اسمهاشون رو نوشته بودند رو به اون نرده زدند.کیوجونگ دست مین سو رو گرفت و انگشتهاش رو بین انگشتهای مین سو قفل کرد و گفت:
میدونی مین سو؟؟ تا حالا تو زندگیم چنین حس خوبی نداشتم.. یعنی حسهای خوب خیلی زیاد داشتم.. ولی این یکی برام خیلی خاصه..الآن حس میکنم هیچ کس به اندازه من خوشبخت نیست!وقتی که با توام این احساس رو دارم.
مین سو به چشمهای دوست داشتنی کیوجونگ خیره شد و دستش راستش رو بر روی گونه کیوجونگ گذاشت و همینطور که نوازشش میکرد گفت:منم همینطور کیوجونگ..ممنونم که از رویا به واقعیت اومدی.
کیوجونگ دیگه نتونست طاقت بیاره و مین سو رو در آغوش کشید. مین سو هم دستهاش رو دور کمر کیوجونگ حلقه کرد.
*******
سرش رو یواشکی از لای در داخل برد و به داخل نگاهی کرد و دویون رو دید که جلوی آینه ایستاده بود و تمرین رقص جدید موزیک ویدیوی رومئو رو میکرد.لبخند شیطنت آمیزی زد و صاف ایستاد و صداش رو صاف کرد و خیلی جدی داخل شد.دویون با شنیدن صدای اینکه کسی داخل شده به سرعت سر جاش ایستاد و از داخل آینه به سمت در نگاه کرد با دیدن جونگ مین سریع برگشت و تعظیمی کرد و گفت:
اوه سلام پارک جونگ مین شی!
جونگ مین دست به سینه شد و گفت:سلام دویون ...آ.. ببین من عادت ندارم با هیچکسی رسمی حرف بزنم خب؟؟کلا با همه غیر رسمی حرف میزنم..پس دویونا.. 
دویون با تعجب نگاهی به جونگ مین کرد و گفت:باشه اشکال نداره.
جونگ مین دوباره صداش رو صاف کرد:خب داشتی چیکار میکردی؟؟
دویون:خب داشتم تمرین میکردم رقص جدید رومئو.
جونگ مین:جدا؟؟پس پلیش میکنم برقص ببینم چقدر پیشرفت داشتی.
کنترل رو برداشت و آهنگ رو پلی کرد و دویون هم شروع کرد به رقصیدن.جونگ مین بر روی سکوی کوتاهی که گوشه سالن بود نشست و یه پاش رو بر روی اون یکی پاش انداخت و خیلی جدی به دویون خیره شد.بعد از گذشت چند لحظه یکدفعه دکمه پاز رو زد و دویون همینطور که نفس نفس میزد به سمت جونگ مین برگشت و گفت:چرا قطعش کردی؟؟
جونگ مین:چون خیلی اشتباه داری.الآن سر همین تیکه..تو باید پاهات رو خیلی نرم خم کنی.
بلند شد ایستاد و همون حرکت رو رفت،حرکتی که دویون هم دقیقا مثل خودش انجام داده بود.جونگ مین جلو رفت و دستهاش رو بر روی پهلوهای دویون گذاشت و گفت:یبار دیگه برو.
دویون هم دوباره همون حرکت رو رفت،جونگ مین هم فقط به پاهای دویون خیره شده بود گفت:
آخه کی موقع رقصیدن شلوار میپوشه؟؟
دویون با تعجب نگاهی به جونگ مین کرد و گفت:خیلیا!
جونگ مین دستهاش رو از روی پهلوهای دویون برداشت و دوباره برگشت سرجاش نشست و گفت:
واقعا؟؟؟!!تو رقاصی پس باید بلد باشی پاهات رو صد و هشتاد درجه باز کنی!میتونی این تواناییت رو نشونم بدی؟؟
دویون که حسابی از دست جونگ مین کلافه شده بود ولی خودش رو کنترل کرد و گفت:باشه.
رو به روی آینه ایستاد و نفس عمیق محکمی کشید و پاهاش رو باز کرد و تا جایی که صد و هشتاد درجه باز شد و دویون کاملا بر روی زمین نشسته بود ولی همین موقع صدای پاره شدن شلوار دویون بلند شد.جونگ مین و دویون چند لحظه از توی آینه بهم خیره شدند و یهو جونگ مین بلند بلند زد زیر خنده!
دویون که حسابی هم عصبی شده بود هم خجالت کشیده بود به سرعت دستش رو بین پاهاش گذاشت و از جاش بلند شد و به سمت در سالن دوید و بیرون رفت.
جونگ مین از شدت خنده از روی سکو افتاد زمین و همینطور که بر روی زمین دراز کشیده بود بلند بلند میخندید و هر از گاهیم دستش رو بر روی زمین میزد.
********
مشغول انجام کارهاش بود که چشمش به تقویم روزشمارش بر روی میزش افتاد،لبخندی زد و با خودش گفت:فقط کمتر از صد روز دیگه!
همین موقع ارشدش صداش زد:هیونگ جونا!
هیونگ به سرعت از جاش بلند شد و به دفتر ارشدش رفت و بعد از گرفتن یه عالمه کار دیگه برگشت تو اتاقش و سر جاش پشت میزش نشست.نفس عمیقی کشید و دوباره با انرژی مشغول انجام کارهاش شد.




********************************
بچه ها دویون ،دویون بچه ها





خب این قسمت چطور بود؟؟ :))




طبقه بندی: My girl♥friend is a meteoric★Maedeh،
برچسب ها: My girl♥friend is a meteoric، دوست♥دخترم شهاب سنگه،

تاریخ : چهارشنبه 16 آبان 1397 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : ♦마에데♦ | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها