سلام بچه هاااااا! خیلی دلم براتون تنگ شده بود حالتون خوبه؟ بعد فراغی بسی سخت آمدم دست پر هم آمدم شما چطور؟ حتما خیلی شاکی هستین عیبی نداره الان جبران میکنم خب پارت آخرو آوردم توضیحاتم بخونید بفرمایید ادامه...
 

جونگ مین:

از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم! پریدم بغلش کردم و گفتم: معلوم هس کجایی؟!!

سریع عقب اومدم و گفتم: نگاش کن! چرا انقدر غمگینی؟ تازه باید جواب پس بدی! صورتت چی شده؟!

لبخندی زد و تو دفترچه چیزی نوشت. گرفت سمتم و چشمکی زد. نوشته بود: خوردم زمین صورتم این شکلی شد! رفته بودم یه سفر کوتاه! خیلی خوش گذشت!

 قیافه گرفتم و دست به سینه گفتم: چییییش! عجب آدم مغروری! تو تکی؟ نگفتی دوستمم بردارم با خودم ببرم؟! من بوق بودم؟

نوشت: برای چی باید  مزاحم تو میشدم؟

چپ چپ نگاش کردم و گفتم: مزاحم؟ من باید مزاحم تو میشدم! تو که میدونی از خونه فراری ام! یه اشاره ساده از طرف تو باعث میشد تو این چند روز به منم خوش بگذره!

گیج نگام کرد. گفتم: منظورم اینه اگه میگفتی داری میری سفر منم مامان بابامو راضی میکردم با هم میرفتیم!

مچ دستشو آورد بالا به ساعت نگاه کرد. بعد به من نشونش داد و در کلاسمو نگاه کرد. مغزم سوت کشید! یعنی یه ربع گذشت؟ خیلی زود گذشت! لپ نداشته اشو کشیدم و گفتم:

ممنون! بعد از کلاس باهم حرف میزنیم! من دیگه میرم!

متعجب نگام کرد. بلند خندیدم و رفتم سمت کلاس. طبق معمول وسط کلاس پشه ها رو نگاه میکردم! واقعا مبحث چرتی رو درس میداد! خب...میتونیم بگیم کلا درس و دانشگاه همیشه چرت بوده و هست! میدونستم بخاطر حواس پرتیم امتحانو صفر میشم ولی بیخیال بودم...بیشتر فکرم مشغول هیون بود. میدونستم سفر نرفته. کمی گذشت که معلم صدام کرد برم و سوالو جواب بدم. اصلا نمیدونستم کدوم سواله . گیج به معلم نگاه کردم و بعد کتابو. صدای یکی رو شنیدم که گفت چهار. دقیقا سوالی که بلد نبودم! پوفی کشیدم و رفتم سمت معلم. نگاهی به صورت مسئله انداختم. چیزی نفهمیدم. صدای زنگ گوشی معلم بلند شد. رفت گوشیشو ببینه منم برگشتمو گنگ به بچه ها نگاه کردم. آروم جوابو گفتن. سریع نوشتم و برگشتم سر جام. معلمم نگاهی انداخت و تایید کرد. نیشخندی کردم و از بچه ها تشکر کردم. خوب بود هوای همدیگه رو داشتیم. میدونستم دیگه صدام نمیکنه پس سرمو به صندلی تیکه دادم و چشمامو بستم. یه ربع مونده بود تا کلاس تموم شه. چند دیقه ای گذشت که صدام کرد و گفت: انگار خیلی فکرت مشغوله! درسو یاد گرفتی؟

سرمو تکون دادم و گفتم: بله! دیدین که سوالم خیلی راحت حل کردم!

از جام بلند شدم و از کلاس اومدم بیرون. دیگه واقعا حوصله نداشتم قیافشو تحمل کنم! بی حوصله تو حیاط قدم میزدم. الان حتی حوصله پدر و مادرمم ندارم! پووووف!

...................................

هیون:

از بغلم اومد بیرون و گفت: خب چرا به من نگفتی؟

تو دفترچه نوشتم: نمیخواستم نگرانت کنم. الانم خوبم. راستی از کیو جونگ چه خبر؟ هنوز همونجوریه؟

با ناراحتی نگام کرد و گفت: روز به روز بدتر از قبله! نمیدونم باهاش چیکار کنم! حالا رفتارش با من خوبه با مادرم که هر دیقه در حال جنگه!

نوشتم: چه بد! حالا خودتو اذیت نکن! خب من میرم!

لبخندی زد و خدافظی کردم. زود از خونشون اومدم بیرون. هیچ حال خوبی نداشتم... نمیدونم این روزا چرا انقدر احساس بدی داشتم...بارون با شدت میبارید... حدودا یک هفته تا زمستون مونده بود...و...کیریسمس...دوباره یه سال جدید...با تمام رنج و سختی هاش...یه سال ناامید کننده...بازم یه سال نحس برای من...خیلی دلم میخواست قدم بزنم ولی باید برمیگشتم خونه.تاکسی گرفتم و خودمو به خونه رسوندم. وقتی رفتم داخل متوجه شدم کسی خونه نیست. الان هیونگ جون باید خونه باشه! ساعت کاریش الان نیست که! متعجب به اتاقشم سر زدم. نه انگار واقعا خونه نیست! حس میکردم دارم تحقیر میشم...یعنی چی بدون گفتن حتی یک کلمه بدون اینکه منو در نظر بگیره هر جا دلش بخواد میره؟!! اونوقت من حق ندارم جایی برم!  با عصبانیت از خونه اومدم بیرون... شاید بهتر باشه منم برم...چطور اونا با خودخواهی تمام همیشه منو تنها میذارن؟ درسته من تنهایی رو دوست دارم ولی نه برای همیشه!... منم میرم! حالا که اینجوریه منم میرم!... با سرعت رفتم سمت اتاقم. دفترمو برداشتم و آخرین حرفامو توش نوشتم... و امضا...امضا...آروم روی امضام دست کشیدم و بلند شدم. بدون توجه به سردی هوا و برفی که میومد از خونه اومدم بیرون. بی پروا تو خیابون میدوییدم و دور میشدم...پارک جنگلی تنها جایی بود که از خونه فاصله زیادی داشت و من میشناختمش. وقتی به در ورودی رسیدم نگهبانا تلاش کردن جلومو بگیرن و اجازه ورود نمیدادن. اونقدر عصبی و  ناراحت بودم که هیچ مجالی برای مقابله بهشون ندادم و سریع بین درخت ها پنهان شدم. وقتی مطمئن شدم دیگه کسی نیست به مسیرم برگشتم...همون جایی که تو خیال من هزاران بار طی میشد... لبخند بی جونی زدم و دوییدم سمت همون پرتگاه... کم کم قدرتمو از دست دادم... چند بار بین راه خوردم زمین ولی اشتیاق قلبم برای دیدن اون پرتگاه و منظره  چنان قدرتمند بود که هر بار باعث میشد با امید و انگیزه بیشتری ادامه بدم... وقتی رسیدم احساس سبکی کردم. نفس عمیقی کشیدم و به اون منظره چشم دوختم. زیباییش باور نکردنی بود...لبخندم هر لحظه عمیق تر میشد...بارش برف بند اومده بود...آفتاب میتابید... با دیدن راه پله ای از جنس رنگین کمان روحم آرامشو لمس کرد...چقدر درخشان و زیبا بود...آروم سمتش رفتم...اولین پله اش دقیقا اندازه نیم متر با پهلوی زمین فاصله داشت...پامو روی اولین پله گذاشتم...رنگ هاش تحقق پیدا کردن... پر رنگ تر و براق تر شدن...هر پله که بالا میرفتم رنگین کمان برقی میزد و نوایی دلنشین میسرود...حالا خوشحال بودم...چند فرشته با لباس هایی سراسر سفید رنگ به سمتم اومدن و ورودمو به آسمان خوش آمد گفتن... برای آخرین بار به دنیای آدم ها نگاه کردم. نگاهی گذرا به تمام جا هایی که توشون بودم و میشناختم... همه دوستام...یونگ سنگ...کیو جونگ...جونگ مین... و در آخر هیونگ جون که سخت مشغول کارش بود و با مدیر کمپانیش صحبت میکرد. با لبخند گفتم:

خداحافظ! هیونگ جون! امیدوارم موفق بشی!

دیدم که سمتم برگشت و بهم نگاه کرد. انگار صدامو شنید!  لحظه ای بعد با تردید به درو دیوار نگاه کرد. انگار منو نمیبینه!...لبخندم عمیق تر شد و برگشتم سمت همون فرشته...دستشو به سمت سرزمینی درخشان با عطری دلنواز دراز کرد و گفت:

سرزمین کریستال! اینجا سرزمین توئه! ای فرشته زندگانی!...............

*******************************

هیونگ جون:

حدودا ساعت ده شب بودم که برگشتم خونه. برف میبارید و هوا خیلی سرد بود...خیلی خسته بودم...انتظار داشتم هیون خونه باشه ولی اینطوری نبود...باز چش شده؟ دوباره رفته تو باغ؟ ای خدا چرا انقدر منو اذیت میکنه؟! یکی نیست بگه بچه اگه مشکلی داری بگو حلش کنیم چرا انقدر دیوونه بازی در میاری؟نمیتونی حرف بزنی عیبی نداره زندگی تموم نشده که!خیلیا هستن مثل تو حتی بدتر از تو! ولی خیلی سرزنده ان و امید دارن! تو چرا اینجوریی بچه؟! قبول دارم روحیه حساسی داری ولی نباید شرایط منم در نظر بگیری؟ من که هر روز نمیتونم تو کوچه خیابون راه بیوفتم دنبالت بگردم! یکم فکر نمیکنی؟ آخرش که چی؟ میری گریه میکنی و برمیگردی! همین! گریه کردن مشکلتو حل میکنه؟ خودت خوب میدونی با اینکارا زندگیت درست نمیشه برای چی خودتو عذاب میدی؟! میری میشینی تو تاریکی من احمقم کورم نمیتونم ببینمت! بعدمیگه تو زیر زمین بودم! واقعا نمیدونی... یعنی واقعا نمیدونی شب کوری دارم؟ پیش خودت فکر میکنی خیلی احمقم که تو اون تاریکی ندیدمت؟! من مقصر لال شدن تو نیستم! دیگه برام مهم نیست کجایی! هر موقع دلت خواست برگرد! دیگه نگرانت نمیشم! با حرص رفتم تو اتاقم و خودمو پرت کردم رو تخت... اون به دیگران فکر نمیکنه...پس منم نباید نگرانش بشم...اون خوبه! فقط تظاهر میکنه! انقدر تلقین هاش قویه که خودشم باورش میشه! اصلا معلوم نیست برای چی یهو صداشو از دست داد! خدایا...واقعا انقدر دلت پره که هر روز تمام وقت فکر میکنی و گریه میکنی؟ آخه برای چی؟ از دست کی ناراحتی؟ من که همه چیزو برات فراهم کردم دیگه چرا بهونه میگیری؟ مشکلت چیه؟ چه کمبودی تو زندگیت داری؟ دکتر گفت طی مرور زمان حالت خوب میشه آخه چرا انقدر ناامیدی؟ زندگی کردن انقدر برات سخته؟ خدای من!!! هیون...هیون...!

خزیدم زیر پتو و چشمامو بستم...اون خودش برمیگرده...من نباید نگران بشم...خودش برمیگرده....

.....................................

از غلت زدن تو تخت خسته شدم...نمیدونم چرا خوابم نمیبرد...خیلی خسته بودم ولی خواب به چشمام نمیومد...بلند شدم و تو جام نشستم. یعنی واقعا نگرانی باعثش شده؟...اخه... چه بلایی سرم اومده؟ حتی نمیدونم کجاست! چطوری انقدر بی رحمانه راجبش حرف زدم؟.......با سرعت رفتم تو اتاقش. تمام وسایلش رو زیرو رو کردم تا آخر نامه ای پیدا کردم:

هیونگ جون من میدونم که خیلی باعث ناراحتیت شدم و اذیتت کردم. من میدونم قبل از مرگ پدرو مادر زندگی راحت تری داشتی. میدونم سخت تلاش کردی و منو بزرگ کردی. میدونم همیشه به فکر من بودی و هیچوقت برای خودت وقت نذاشتی. حالا میخوام زندگیتو راحت تر کنم. من میرم...شاید کمی حالت بهتر بشه. شاید بتونی زندگی شادتری داشته باشی. بدون من. بدون برادر کوچیکی که حتی نمیتونه حرف بزنه، برادری که همیشه باعث دردسر میشه و همیشه دیگرانو ناراحت و نگران میکنه. میدونم دل خوشی ازم نداری و ازم فرار میکنی. میدونم هیچ وقت نتونستم درکت کنم و قبول کنم تو مثل بقیه نمیتونی باشی. زندگیت خیلی سخته...هیچوقت نمیخوام جای تو باشم... من میرم که یه زندگی جدید رو شروع کنم. تو هم به من فکر نکن و  با انگیزه به کارت ادامه بده. امیدوارم یه روزی همو ببینیم. با شرایطی بهتر...و زندگی بهتر!

قطره اشکی از گوشه چشمم چکید...چطور میتونستم اونو در نظر نگیرم؟...چطور میتونستم بهش فکر نکنم و فراموشش کنم؟ نفس عمیقی کشیدم...اون کجاست؟چرا فکر میکنه زندگی من بدون اون بهتر میشه؟............. سریع خودمو به باغ رسوندم و رفتم تو زیر زمین... اونجا نبود...با دوستش جونگ مین تماس گرفتم:

-ا...الو؟

-ببخشید که این موقع زنگ زدم تو میدونی هیون کجا رفته؟

-نه عیبی نداره خواب شیرینو ازم گرفتی و...

-جونگ مین الان وقت این حرفا نیست میدونی هیون کجاست؟ اون خونه نیومده!

-چی؟ باز گم شده؟ راستشو بگو چی بهش میگی که هر روز میذاره میره؟

-چرتو پرت نگو! امروز حرفای عجیبی نمیزد؟ چه میدونم...جایی رو عنوان نکرد؟

-جایی رو؟...گفت داشت میرفت سفر یه پارک جنگلی دید خیلی خوشش اومد از اونجا. فقط همین.

-میدونی کدوم پارکو میگه؟

-نمیدونم درست یادم نمیاد ولی میگفت اونجا یه منظره رو دیده. شکل یه پرتگاه...گفت منظره قشنگی بود...

-اینهمه پارک جنگلی این اطراف هست نمیتونم همشونو بگردم که! مطمئنی آدرسشو نگفت بهت؟

-ببین هئو یونگ سنگو میشناسی؟ پسر مدیر دانشگاهه. اگه اونو پیدا کنی میفهمی. امروز تازه فهمیدم اون دوتا رابطه صمیمیی با هم دارن. حتما هیون بهش یه چیزایی گفته.

سریع قطع کردم و با  مدیرشون تماس گرفتم. اولین بار جواب نداد.دومین بار که زنگ زدم گوشی رو خاموش کرد! هر چی فحش بلد بودم نثارش کردم! نیم ساعتی طول کشید که برگردم خونه. رفتم  مخاطبین گوشیشو چک کردم و شماره یونگ سنگو پیدا کردم.  بهش زنگ زدم. در کمال تعجب سریع گوشی رو برداشت:

-هیون؟ این وقت شب برا چی زنگ زدی؟

-من هیون نیستم برادرشم! ببین هیون گم شده یه نامه گذاشته که میخواد بره و دیگه برنمیگرده باید پیداش کنم تو میدونی کجاست؟

-چی؟ هیون...میخواد بره؟

-اون رفته! خواهش میکنم اگه چیزی میدونی بهم بگو!

-خب...اون نگفت قراره جایی بره...

-اون امروز مکانی رو برات توصیف نکرده؟ یه پارک جنگلی؟

-اممم...چرا گفت... گفت خیلی اونجا رو دوست داره...تو خیابون سومه... چهار راهی که تهش به دانشگاه میرسه. میدونی کجاست؟

-خونه من خیلی دوره طول میکشه برسم...تو مطمئنی اونجاست؟!

-آره هیون همیشه جایی میره که ارامش داشته باشه. میخوای من برم اونجا دنبالش تا تو برسی؟

-نه خودم میرم. ممنونم.

قطع کردم و خیلی زود راهی شدم...چهار راه دانشگاه...خیابون سوم...فقط امیدوارم دیر نشده باشه!...بدون توجه به اینکه برف میومد و خیابونا لغزنده و خطرناک بود با سرعت میرفتم.... با اون سرعت زود تر حد انتظارم رسیدم. مامور جلو در ورودی تو اتاقکش خوابیده بود. آروم بدون اینکه متوجه من بشه رفتم داخل.  هوا خیلی سرد بود...به سختی اطرافمو میدیدم...نمیتونستم فریاد بزنم چون نگهبانا میشنیدن. تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که بین اون همه برف و انبوه درختا و گل های خشک شده دنبال نشونه از هیون باشم...مطمئن بودم اتفاقی براش افتاده ولی قبل از اینکه دیر بشه باید پیداش میکردم... در آخر همون پرتگاه که یونگ سنگ گفته بود رو پیدا کردم...دیگه حتی زمین که بخاطر بارش برف سفید شده بود رو نمیدیدم...به ناچار روی زمین نشستم و با دستام شروع به گشتن کردم...در آخر دستم به چیزی خورد...یه جسم یخ زده...سمت خودم کشیدمش... هیون بود...اون...هیون بود...................

...........................................................................................................................................................


خب تموم شد. آخرش تو فصل دوم روایت میشه و همچنین فرشته ها تو فصل دوم وارد داستان میشن. تمام توصیفات شخصیتی و ظاهری به همراه بقیه فرشته ها و کلا همه چیز رو فردا بهتون میگم. حتی زمان هم توضیح مفصلی میخواد چون زمان دنیای فرشته ها با زمان دنیای آدما یکی نیست. هیون الان نمرده تکرار میکنم هیون الان نمرده در واقع هیچ کس قرار نیست بمیره فقط سفریه که هر کس یجوری طی میکنه بابت اینکه این چند وقت نبودم معذرت میخوام بای تا فردا ساعت 6




طبقه بندی: From Fall- Cindia،

تاریخ : چهارشنبه 30 آبان 1397 | 11:15 ب.ظ | نویسنده : Cindia • | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
قالب میهن بلاگ : اسلاید تم | Weblog Themes By : SlideTheme.ir


  • عروسی ها